Jul 19, 2008
و من پر از ترديدم...
شايد براي زنده بودن يا مردن...
شايد براي چگونه مردن...
شايد براي انتخاب روز مرگم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
امشب ته كشيدم...
تموم شدم...
پ.ن:...
ب.ر.ن:...حس خفگي دارم...حس گنگ بودن...حس گيج بودن...تمام حس هاي بد دنيا توي من جمع شده...
نمي تونم گريه كنم...شايد نمي تونم كار ديگه اي هم انجام بدم...حالم بده...بد...بد...بد...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
وقتي كوچيكترين دلخوشي هاي دنيا...كه واسه من بزرگترينشونه...از دستم مي ره...
وقتي تنها دل خوشي ها از دستم مي ره...
به چه اميدي باشم؟!؟!....
چرا باشم؟!؟!...
چرا؟...
چرا باشم؟!؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 18, 2008
سر هر كوچه كه مي رسم...تاريكي مبهم كوچه رو نگاه مي كنم...
شايد خدا رو ببينم...
شب از نيمه گذشته...
خدا شبا مي ره...
چند شبه كوچه ها رو مي گردم...شايد پيداش كنم...
مي دونم سر يه كوچه داره گريه مي كنه...
مي خوام پيداش كنم...بهش بگم بي خيال «شاپسر»...