Aug 22, 2010
حال که این خطوط را می نویسم حال خوبی ندارم...بهتر بگویم حالم بد است...نه...بد نه!...حالم نابود است...
دچار زجر روحی و روانی شده ام...
باور کن جمله «روحم درد می کند»، را با تمام وجودِ روحم درک می کنم...انگار کن که این دردِ روح را می بینم...همچون تصویری روشن و شفاف...
حس همان عکس هایی را دارم که درآن کالبدی عریان همچون ماری روی زمین به خودش پیچیده و چنگ در موهایش انداخته است...زجر را می توان در نقطه نقطه آن فضا دید...زجر را می توانم در ذره ذره روحم حس کنم...
باقی جمله ها بماند...حال من بدتر از آن است که ادامه دهم...
حال من نابود است...
ب.ر.ن:...حال من نابود است...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
دچار زجر روحی و روانی شده ام...
باور کن جمله «روحم درد می کند»، را با تمام وجودِ روحم درک می کنم...انگار کن که این دردِ روح را می بینم...همچون تصویری روشن و شفاف...
حس همان عکس هایی را دارم که درآن کالبدی عریان همچون ماری روی زمین به خودش پیچیده و چنگ در موهایش انداخته است...زجر را می توان در نقطه نقطه آن فضا دید...زجر را می توانم در ذره ذره روحم حس کنم...
باقی جمله ها بماند...حال من بدتر از آن است که ادامه دهم...
حال من نابود است...
ب.ر.ن:...حال من نابود است...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
م: سای...