سلام.........
يه مدت سکوت کردم ...... .لی باز بر می گردم
ولی فعلا سکوت لازمه.........
سلام.........
يه مدت سکوت کردم ...... .لی باز بر می گردم
ولی فعلا سکوت لازمه.........
استاد میخونه:
راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم
اوایل میگفتم خواننده شعر رو فقط به این خاطر خونده که با آهنگ هماهنگه...........
اوایل شعر رو میخوندمو فقط با آهنگ و افکت های صوتی و فراز و نشیب آهنگ حال میکردم.ولی حالا نه حالا با شعرش بیشتر حال میکنم.چون شعرش برام با معنی شده.
گاهی اوقات این قضیه واسه خودم اتفاق می افته.فقط دوست دارم راه برم.آره فقط راه برم هدف هم ندارم. اولش که راه می افتم دوست ندارم آروم بگیرم.ولی بعد از یه مدت .....چرا....خیلی دوست دارم آروم بگیرم.ولی همیشه اینطور نیست........
وقتی تو ماشین میشینم اصلاض دوست متوقف بشم. دقیقاً مضمون این شعر واسم اتفاق می افته البته بی هدف نه.ولی خیلی دوست دارم بی هدف با ماشین راه بیفتم البته بیرون از شهر.اونم غروب.تو یه هوای خنک .اگه جاده هم خلوت باشه که دیگه زندگی میکنم.یه آهنگ بذارم و نسیم، البته نسیم که جه عرض کنم بادی که از پنجره داخل میشه، صورتمو نوازش بده.آره این موقع است که دیگه دوست ندارم بایستم.دوست ندارم متوقف شم.اصلاً.دوست ندارم جاده تموم بشه .وقتی که فکر میکنم این جاده یه جایی تموم میشه دلم میگیره..........................
افسردگی سراغ خیلیها میره ،چرا سراغ من نمیاد.چرا من اینقدر شادم؟!چرا به خیال بعضی ها من اینقدر الکی خوشم؟!این جملاتی بود که تا چند وقت پیش با خودم تکرار میکردم ؛با خودم مرور میکردم.اما به جوابی نرسیدم.این سوالات دلیلی شد تا من خودم برم .آره خودم برم و در خونه افسردگی رو بزنم.میخواستم همین که در رو باز کرد با کوله باری از سوال اون رو غافلگیر کنم.ولی همین که در باز شد................
میگن هر چیزی خودش بیاد یه روزی خودشم میره.
افسردگی هم اگه خودش بیاد ،خودش هم یه روزی میره.ولی خودش نیومده پس خودش هم نمیره.چون این اون نبود که اومد این من بودم که آوردمش.مجبورش کردم که بیاد و جواب سوالهای منو بده
اون اومد اما من نفهمیدم چطور و کی..... اون اومد ولی مجال سوال کردن رو به من نداد........
حالا من موندم ویه دنیا سوال بی جواب و یه در بسته بزرگ.نمیدونم چطوری بر گردم.به دنیای خودم.دوست دارم برگردم به همون دوران شاد ،به همون دورانی که به خیال بعضی ها الکی خوش بودم.به همون دورانی که به همه چیز میخندیدم...........
تا امروز چیزای زیادی نوشتم.خیلی چیزا.شاید به قول بعضیها آسمون ریسمون بافتم.
شاید خیلیا بگن این، طرف دیوونه ست،شاید بعضیا بگن بیکارم،شایدم بگن چرت و پرت نوشتم.
نظر این بعضیا هر چی باشه محترمه.چه واسه خودشون چه واسه من...
شاید خیلی از اونا درست بگن،شایدم نه در اشتباه باشن.در هر صورت من به نظراتشون احترام میذارم.ولی این دفعه میخام یه چیزی بنویسم که شاید به دردتون بخوره.
حالا شما این نوشته رو چی مدونید من نمیدونم .یه تجربه؟!یه پیشنهاد؟!یه نصیحت؟!
فرقی نداره.فقط اصل موضوع رو بچسبید.
اون چیزی که میخوام بگم اینه:«هیچوقت جو گیر نشید».
آره هیچوقت....
اگه هم که جوگیر شدید هیچ کاری نکنید ،هیچ حرفی نزنید،و هیچ تصمیمی نگیرید.
فقط یه گوشه بشینید و فکر کنید..........
من خودم از این جوگیر شدن خیلی ...... دیدم.
به قول یه عزیزی:«آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره».
اینو شاید خیلی از شما یا همه شما بدونید،من فقط یه یادآوری کردم.همین و بس.
قبلاًخیلی دوست داشتم شبیه دیگران باشم.ولی حالا نه .دوست ندارم شبیه هیچکس باشم .دوست ندارم شبیه کسی بشم.دوست دارم خودم باشم.فقط خودم.من دوست دارم شبیه خودم باشم.
شما هم هیچوقت سعی نکنید شبیه کسی باشید،هیچوقت.همیشه تلاش کنید که خودتون باشید، و اون طوری که هستید،باشید همون طوری رفتار کنید.
بازم استاد میخونه :
کاش میشد تو زندگی
ما خودمون باشیم وبس
حتی برای یک نگاه
تنها برای یک نفس...........
دوباره استاد شروع به خوندن میکنه:
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من یه قصه م که جدایی
شده فصل آخر من
آره تو جاده زندگی حتی یه قاصدک هم نیست که با من همسفر بشه.همسفری پیشکش فقط چند قدمی رو با من برداره ،همراه من بشه.ولی نیست. اصلاً تو این جاده قاصدکی نیست .وقتی به این فکر میکنم که تو این جاده قاصدک هم نیست بیشتر دلم میگیره.نه گریه م میگیره....
من یه قصه م ؟!؟!؟؟؟ نه من قصه هم نیستم.چون قصه معمولاًتو خاطر ها میمونه.ولی من؟! فکر نمیکنم تو خاطر کسی بمونم.من قصه نیستم،من یه غصه م .
من غصه هم نیستم،شاید من هیچمفنه من هیچ هم نیستم من خودمم.خودم.
اما جدایی هم فصل آخر من نیست.این سکوته که فصل اخر من شده1 آره سکوت....
پس شعر رو عوض میکنم وبا خودم زمزمه میکنم:
نه یه قاصدک که تو جاده که بشه هم قدم من من خودمم که سکوت
شده فصل آخر من.............
میگم این هیجان هم عجب چیز جالبیه .میگم چیز!؟!؟ چون خودم هو دقیقاض نمیدونم چیه؟!؟!؟
ولی هر چی که هست زندگی رو جالب و دوست داشتنی میکنه.شما رو نمیدونم ولی خود من که کلی با هیجان موافقم.خیلیا میگن هیجان خوبه،خیلیا هم میگن نه ،بده.
اونایی که میگن خوبه خودشون چند دسته میشن. یه دستشون میگن یه ذره هیجان خوبه..! یه عده میگن همه جیز متعادلش خوبه ،ولی یه عده که افراطی هستن میگن هیجان زیادش خوبه.....!!؟!؟!
ولی من از این دسته هم فراتر رفتم.!!!!!چون به نظر من هیجان حد و مرز نمیشناسه.
یعنی هیچ حدی برای هیجان وجود نداره.گاهی اوقات دوست دارم که زندگی مهیج بشه ،حتی تا پای مرگ!؟حتی اگه به قیمت از دست دادن جونم هم تموم بشه. ولی هیجان باشه.
هر چند که من یه خورده زیادی افراطی ام شاید هم خیلیا فکر کنن که من
دیوونه م .ولی همیشه اینطور نیست .گاهی اوقات فقط آرامش میخوام.
زندگی بدون هیجان=مرگ.
آدم بدون هیجان=مرده متحرک..............
امروز مثل دیروز، مثل پریروز،مثل هفته پیش،مثل ماه پیش.......بازم داره کرار میشه.
زندگی تکراری شده.من خودمو میگم بقیه رو نمیدونم ولی من خسته شدم،به عبارتیکف کردم.جدی میگم کف.
صبح که از خواب پا میشم انگار دنیا رو سرم خراب شده.
دلم واسه دانشگاه تنگ شده.دوست دارم دوباره کلاسا شروع بشن شاید یه جوری سرگرم بشم.هر چند میدونم بعد از یه مدت مثل همیشه از دانشگاهم خسته میشم.مثل همین چند ماه پیش میگم پس این تابستون کی میاد.کی بیکار میشم......ولی با خودم میگم شاید این دفعه با همیشه فرق داشته باشه.شاید!همش احتماله،احتمال....
وای اگه فرق داشته باشه چی میشه.چه حالی میده واسه یه مدت هم که شده از این سیکل بسته بیرون میام.این زندگی واسه چند روز هم که شده از این تلخی بیرون میاد.شایدم شیرین بشه هر چند که هیچوقت انتظار شیرینی این زندگی رو نداشتم .همین که از یکنواختی در بیاد واسه من خیلیه.
یه مدت تلویزیون تو این قسمت سوهان اعصاب! میگفت .... هر روز بهتر از دیروز.عجب شعار جالبیه.البته نه اینطوری.
اینطوری زندگی هر روز مثل دیروز.
آره شاید هر روز مثل دیروز یا شایدم بد تر از دیروز.ولی معمولاً مثل دیروزه.اگه بدتر از دیروز میبود بازم خوب بود،حداقل مثل دیروز نبود....
يه مژده
از اين روزا وبلاگ شاسکول نامه رو با چند تا از دوستان راه می اندازيم اگه خواستين يه خورده سرگرم شيد و بخنديد حتماض يه سرس به اون بزنيد.
به محض زدن اين وبلاگ اونو لينک ميکنم.
پس فعلاْ.....
امروز مثل دیروز، مثل پریروز،مثل هفته پیش،مثل ماه پیش.......بازم داره کرار میشه.
زندگی تکراری شده.من خودمو میگم بقیه رو نمیدونم ولی من خسته شدم،به عبارتیکف کردم.جدی میگم کف.
صبح که از خواب پا میشم انگار دنیا رو سرم خراب شده.
دلم واسه دانشگاه تنگ شده.دوست دارم دوباره کلاسا شروع بشن شاید یه جوری سرگرم بشم.هر چند میدونم بعد از یه مدت مثل همیشه از دانشگاهم خسته میشم.مثل همین چند ماه پیش میگم پس این تابستون کی میاد.کی بیکار میشم......ولی با خودم میگم شاید این دفعه با همیشه فرق داشته باشه.شاید!همش احتماله،احتمال....
وای اگه فرق داشته باشه چی میشه.چه حالی میده واسه یه مدت هم که شده از این سیکل بسته بیرون میام.این زندگی واسه چند روز هم که شده از این تلخی بیرون میاد.شایدم شیرین بشه هر چند که هیچوقت انتظار شیرینی این زندگی رو نداشتم .همین که از یکنواختی در بیاد واسه من خیلیه.
یه مدت تلویزیون تو این قسمت سوهان اعصاب! میگفت .... هر روز بهتر از دیروز.عجب شعار جالبیه.البته نه اینطوری.
اینطوری زندگی هر روز مثل دیروز.
آره شاید هر روز مثل دیروز یا شایدم بد تر از دیروز.ولی معمولاً مثل دیروزه.اگه بدتر از دیروز میبود بازم خوب بود،حداقل مثل دیروز نبود....
وقتی به جدایی فکر میکنم دلم میگیره.وقتی یادم می افته که چه راحت یه جمع دوستانه از هم جدا شدن بغض ته گلومو میگیره.وقتی یادم می افته که صمیمی ترین دوستم ،کسی که از چهار سالگی با هم بزرگ شدیم، رفت گریه م میگیره.وقتی میبینم جدایی اینقدر بی رحمه دوست دارم گریه کنم ،دوست دارم زار بزنم،دوست دارم داد بزنم .......ولی بازم جدایی هست.بازم صمیمی ترین دوستا از هم جدا میشن،بازم.......
تا وقتی پیش دانشگاهی بودم که سرم با دوستام گرم بود.اما بعد از کنکور همه از هم جدا شدیم.یکی رفت تبریز یکی رفت تهران . یکی ازصمیمی ترین دوستام رفت کرج. بعد از 19 سال بالآخره به وطنش برگشت بعد از 19 سال غربت.
اون رفت و منو تنها گذاشت با تمام خاطراتمون ،چه خوب و چه بد.
این جدایی تا کی میخواد بیداد کنه.شاید جدایی تنها ظلمی باشه که هیچوقت از بین نمیره.
آخ که چقدر این نوشتن خوبه.آدم راحت میشه.فکر آدم خالی میشه.یه کلام نوشتن ارامش میاره.
فرقی نداره چه طوری بنویسی.هر جور راحتی بتویس فقط بنویس.
نوشتن خوبه.ولی یه جورایی هم سخته.بعضی وقتا از کنکورم سخت تر میشه.ولی وقتی رو موودش باشی از همه چی راحت تره.باور کن اصلاً فکر کردن لازم نیست.واگه رو موودش باشی قلمت همینجوری روی کاغذ راه می افته و یه سری از کلمات رو نقاشی میکنه.که شاید این کلمات همون افکار توی مغز تو باشن.
بعضی وقتا نوشتن از حرف زدن هم راحت تره.بعضی وقتا چیزایی رو که می تونی بنویسی اصلاً نمی تونی بگی...اصلاً.بیخود سعی نکن.باور کن .من اینو تجربه کردم.
در هر صورت.
ولی اینم بگم که نوشتن همیشه برای راحت شدن نیست،برای خالی شدن نیست.بعضی وقتا می نویسی تا پر بشی.
اينم مشکل جديد من................
حالا که همش درست شده قسمت تاريخش مشکل داره.
اصلاْ تاريخ و ساعتش رو خودم مينويسم
انگار همین دیروز بود که با تمام وجودم خندیدم .
با ... داشتیم بحث می کردیم (آخه.... صمیمی ترین دوستمه)داشتم واسه اون درد دل می کردم.داشتم می گفتم زندگی برام مثل یه سیکل بسته شده..... . که اون یه اسم با مسما روی این زندگی گذاشت .گفت زندگی نباتی.اره راست می گفت من مثل گیاه زندگی می کنم.صبح که تا ساعت 11 خوابم . بعد از اون تا ساعت 7،6 با سیستم ور می رم بعدش اگه حال داشته باشم می رم پیش دوستان ، اگه نه تو خونه دور خودم می چرخم. شب هم که از ساعت 11،10 تا ساعت 4،3 باز با سیستم مشغول میشم . روز بعد هم باز همین آش و همین کاسه..کم کم این سیستم داره جای همه چیز رو میگیره ... ولی نه خیلی چیزا جاشون گرفتنی نیست....
زندگی نباتی؟! این اسمیه که .... روی این زندگی گذاشته .
بعدش هم یه راه حل پیشنهاد کرد که از این زندگی نباتی فاصله بگیرم یا حداقل بتونم این زندگی رو حرس کنم.گفت ،تو به یه ...... نیاز داری.
اون موقع هم مثل همین حالا خندیدم.
..... تنها چیزیه که هیچوقت تو این مخ هضم نشده.یا اگه هضم شده من می ترسم.
ترس تنها واژه ایه که ..........................
دوست دارم تنها باشم این تنها کلمه ایست که هر لحظه درون ذهنم،توسط تمام وجودم تکرار می شود. فریاد زده می شود.فقط تنهایی.....
دوست دارم به دور از شهر ، به دور از مردمان هزار رنگ، به دور از هزارن فتنه و نیرنگ، در گوشه ای روی چمن رو به آسمان دراز بکشم و نسیم خنکی تمام وجودمرا نوازش کند.
اما این فقط یه آرزو یا شاید یک رویاست . چنین اتفاقی در رویاها، در خیال آدمها و البته در فیلمها اتفاق می افته.ولی با این حال باز هم دوست دارم که تنها باشم. حتی اگه در شهر . حتی اگر در خانه فدر اتاقم.... اما تنها باشم.
اما نه مگر میشود . حتی در رویا هم نمی شود . صداهای زندگی رشته افکار را پاره می کنند. نه...!این زندگی حتی این امر را نیز از من دریغ می کند....