انگار همین دیروز بود که با تمام وجودم خندیدم .
با ... داشتیم بحث می کردیم (آخه.... صمیمی ترین دوستمه)داشتم واسه اون درد دل می کردم.داشتم می گفتم زندگی برام مثل یه سیکل بسته شده..... . که اون یه اسم با مسما روی این زندگی گذاشت .گفت زندگی نباتی.اره راست می گفت من مثل گیاه زندگی می کنم.صبح که تا ساعت 11 خوابم . بعد از اون تا ساعت 7،6 با سیستم ور می رم بعدش اگه حال داشته باشم می رم پیش دوستان ، اگه نه تو خونه دور خودم می چرخم. شب هم که از ساعت 11،10 تا ساعت 4،3 باز با سیستم مشغول میشم . روز بعد هم باز همین آش و همین کاسه..کم کم این سیستم داره جای همه چیز رو میگیره ... ولی نه خیلی چیزا جاشون گرفتنی نیست....
زندگی نباتی؟! این اسمیه که .... روی این زندگی گذاشته .
بعدش هم یه راه حل پیشنهاد کرد که از این زندگی نباتی فاصله بگیرم یا حداقل بتونم این زندگی رو حرس کنم.گفت ،تو به یه ...... نیاز داری.
اون موقع هم مثل همین حالا خندیدم.
..... تنها چیزیه که هیچوقت تو این مخ هضم نشده.یا اگه هضم شده من می ترسم.
ترس تنها واژه ایه که ..........................
Sep 04, 2004
انگار همین دیروز بود که
م: سرزمين سرد سكوت
| لینک ثابت
- ناشناخته (36)
- پسرک (8)
- سای... (142)
- فراتر از... (108)
- شب...خدا... (3)
- سایه شب (4)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- روياي شيرين...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- «Rajaz»...
- «پاييز طلايي»...
- «در ياد»...
- ...
- يك سال...
- ...
- علتي فراتر...
- ...
- سر شب...
- باران...
- جمعه ها...
- آي دنيا بيزارم ازت...
- عصا...
- غم بازنده...
- December 2008
- November 2008
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Powerd by: MT 4.2-en
Designed by: Silence
Designed by: Silence