Sep 06, 2004
جدايي...
وقتی به جدایی فکر میکنم دلم میگیره.وقتی یادم می افته که چه راحت یه جمع دوستانه از هم جدا شدن بغض ته گلومو میگیره.وقتی یادم می افته که صمیمی ترین دوستم ،کسی که از چهار سالگی با هم بزرگ شدیم، رفت گریه م میگیره.وقتی میبینم جدایی اینقدر بی رحمه دوست دارم گریه کنم ،دوست دارم زار بزنم،دوست دارم داد بزنم .......ولی بازم جدایی هست.بازم صمیمی ترین دوستا از هم جدا میشن،بازم.......
تا وقتی پیش دانشگاهی بودم که سرم با دوستام گرم بود.اما بعد از کنکور همه از هم جدا شدیم.یکی رفت تبریز یکی رفت تهران . یکی ازصمیمی ترین دوستام رفت کرج. بعد از 19 سال بالآخره به وطنش برگشت بعد از 19 سال غربت.
اون رفت و منو تنها گذاشت با تمام خاطراتمون ،چه خوب و چه بد.
این جدایی تا کی میخواد بیداد کنه.شاید جدایی تنها ظلمی باشه که هیچوقت از بین نمیره.
م: سرزمين سرد سكوت
| لینک ثابت