توی حیاط روی صندلی نشسته بودم.یکی از دوستام جلو اومد و گفت:تسلیت میگم.انشاء الله آخرین باری باشه که می میری!!!!!؟!؟!؟!زد زیر خنده و رفت.
با خودم گفتم عجب شوخی جالبی بود .به عبارتی این شوخی رو یه ایده نو میدیدم.بعد از چند دقیقه چند تا دیگه از دوستام اومدناونا هم شروع کردن اما این بار تکراری بود...
روح.......تو که باید الان تو قبرت باشی............
کنجکاو شده بودم که چرا همه اوروز اینجوری شوخی میکنن.بعد از نیم ساعت بلند شدم راه افتادم.اما بعد از برداشتن چند قدم دیدم همون دوستان دارن به یکی دیگه تسلیت میگن.رفتم جلو که ببینم داستان چیه؟؟؟!؟!؟دیدم هم اسم منه...دارن به اونم تسلیت میگن.نگاه کنجکاوی به اون انداختم.اونم نگاهی به برد انداخت.نگاهش رو تعقیب کردم....نه ................!اعلامیه خودم رو روی دیوار دیدم.!!!!!!!
نه اعلامیه هم هم اسم ما بود.از قضا هم رشته هم بودیم.
خشکم زد .مرحوم سال آخر بودفقط یه ترم مونده بود که......اما.......
راه افتادم و رفتم.این دومین باری بود که اعلامیه فوت خودم رو میدیدم.اما شاید بار سومی در کار نباشه..........
Dec 09, 2004
مرگ خودم...
م: سرزمين سرد سكوت
| لینک ثابت
- ناشناخته (36)
- پسرک (8)
- سای... (142)
- فراتر از... (108)
- شب...خدا... (3)
- سایه شب (4)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- روياي شيرين...
- ...
- ...
- ...
- ...
- ...
- «Rajaz»...
- «پاييز طلايي»...
- «در ياد»...
- ...
- يك سال...
- ...
- علتي فراتر...
- ...
- سر شب...
- باران...
- جمعه ها...
- آي دنيا بيزارم ازت...
- عصا...
- غم بازنده...
- December 2008
- November 2008
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Powerd by: MT 4.2-en
Designed by: Silence
Designed by: Silence