اون دوست آهی میکشه... تو دلم میگم:«هَناسِه ی سردِت غُرِگِم سوزان» Hanasey Sardet Ghoregem Soozan
...
یه دوستی می گفت وقتی دلم میگیره و دپرس میشم،سوار ماشین میشم،میرم یه جای خلوت،یه آهنگ میذارم،شیشه ها رو بالا میزنم،صدا رو تا ته بالا میزنم،بعد با سرعت 60 تا 80 دستی ماشین رو بالا میکشم...
در نوع خودش ایده جالبیه...به یه بار امتحان کردنش می ارزه...شاید همین روزا امتحان کنم...
...
تا آهنگ شروع میشه مثل دیوونه ها از جا می پرم...
شروع می کنم طول عرض اتاقم رو قدم زدن...صدای سیستم تا ته بالاست...
صدای گیتار باس یه جور عجیبیه...صدای گیتار الکتریک اضطراب آوره...چه بخوام چه نخوام نمیتونم آروم باشم...اگه آهنگ هم قطع بشه بازم دور میزنم...اون نخونه من میخونم...داد میزنم...از ته وجودم داد میزنم...اینقدر داد میزنم تا خسته بشم و بیفتم رو زمین...
دوباره صدای گیتار الکتریک...ولی صدای...
این حد بلندی صدا هم منو راضی نمیکنه...باید به قدری بلند باشه که احساس کنم اجرای زنده است...باید صدا اونقدر بلند باشه که صدای هیچ چیز رو نشنوم...اونقدر بلند که فکر کنم تو همون فضا هستم که داره آهنگ اجرا میشه...
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه......
الان باید تو ماشین میبودم...تو جاده...جاده بی انتها...فقط میرفتم...با سرعت...اینقدر سریع که سبک میشدم...اینقدر سریع که به حس پرواز میرسیدم...اینقدر که دیگه هیچی رو نمیدیدم...اینقدر که پر میشدم از خالی شدن...اینقدر که...
October 2005 Archives
می خوام یه داستان بگم...
نمی دونم آهنگ امام رضا از محسن چاوشی رو شنیدید یا نه...داستان یه کلاغه که می خواد بره زیارت امام رضا،اما فکر می کنه لیاقت رفتن به اون جا رو نداره...
داستان منم داستات یه کلاغه.کلاغ داستان منم شبیه همون کلاغه.
تو یه مزرعه دور افتاده یه کلاغ بود.این کلاغ خودش بود و خودش.یه روز کلاغ با خودش میگه برم زیارت امام رضا که اونجا یکی از کبوترای حرم رو ببینم.اما بعد با خودش میگه «من که تو سیاهیا از همه رو سیاترم***میون اون کبوترا با چه رویی بپرم»
تو همین فکرا بو کلاغ داستان من «یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون»...که «یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو***به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو»
این صدا صدای...کلاغ ما که تا حالا به زیارت هیچ امام زاده ای نرفته بود،فقط چند بار از دور امام زاده ها و کبوتراشون رو دیده بود،تصمیمش رو گرفت که به زیارت بره...اونم زیارت امام رضا بعدش همنشین کبوتر بشه...
کلاغ می دونست که برای دیدن اون کبوتر باید راه زیادی رو بره...بید سختی های زیادی رو تحمل کنه...باید به جایی برسه لیاقت بودن کنار اون کبوترا رو داشته باشه...می دونست اونجا جای کبوتراست...می دونست که ممکنه اجازه همنشینی با اون کبوترا رو بهش ندن...اما اون صدا...اون صدا خودش گفت...
کلاغ با خودش این ترانه رو زمزمه می کرد:
«من و مزرعه یه عمره چشم براه یه بهاریم***زیر شلاق زمستون ضربه ها رو می شماریم
توی این شب غیر گره کار دیگه ای نداریم***هر کی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم
تن این مزرعه خشک تشنه بذر دوبار ست***شب پر از عبور تلخه جای خالیِ ستاره ست
مزرعه دزدیدنی نیست فردا میلاد بهاره ***دیگه این مزرعه هرگز ترسی از بهار نداره»
کلاغ تصمیمش رو گرفت.تصمیم گرفت که توشه راه رو فراهم کنه...تصمیم گرفت که این قدر تلاش کنه که با وجود زشتی ظاهر بتونه راهی به صحن برای خودش وا کنه...بتونه مراقبین کبوترا رو راضی کنه که بهش اجازه بدن اونم بره پیش اون کبوترا...
کلاغ به خدا گفت...خدا بیا یه معامله با هم بکنیم...می دونم به معامله با من نیازی نداری ولی بیا این معامله رو انجام بدیم...جوابی نیومد...کلاغ این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست...رو به خدا گفت نمیدونم تا حالا مخلوق سر به راهت بودم یا نه... میدونم مرتکب گناه شدم...میدونم اون قدر بزرگی که هنوزم منو بنده خودت میدونی...گفت خدایا من قول میدم بنده سر به راهت بشم...قول میدم اگه به پابوس امام رضا برم فراموشت نکنم و بیشتر به یادت باشم...قول میدم...خدایا من امسال و هر سال............م. تو هم به جاش رسیدن به صحن و همنشینی با اون کبوترا رو برام میسر کن...کمکم کن کسایی رو که از اون کبوترا مراقبت می کنن،رو راضی کنم که برم تو،که بتونم منم با اون کبوترا باشم...خدا دوباره جوابی نداد،یا اگه جوابی داد کلاغ ما چون بنده کوچیک خدا بود درک نکرد،و باز این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست.
دوستای کلاغ به کلاغ گفتن تو تو این معامله شکست می خوری و ور شکست میشی...کلاغ جوابشون رو نداد...
کلاغ غصه من راهی شد...حرکتش رو آغاز کرد...کلاغ به حرفایی که دوستاش قبل از حرکت به اون زدن فکر می کرد...اونا گفتن تو نمیتونی این بارکش به این بزرگی رو که شاید 10 برابر خودته رو حمل کنی،وسط راه ممکنه از بین بری...ممکنه تو رو تو صحن راه ندن...ممکنه تا تو به اونجا برسی کبوترا رفته باشن...
اما کلاغ با خودش می گفت من خدا رو دارم...من دارم این بار رو حمل میکنم...اگه خدا بخواد به سرعتم هم اضافه میشه...اگه وسط راه از بین برم هم مهم نیست این جوری بازم ارزش حرم و کبوتراش کم نمیشه...بازم کسایی هستن که به زیارت برن و با کبوترا باشن...اگه کبوترا هم برن من تلاشم رو کردم...درسته که شاید بعد از اون تصمیم بگیرم که به زیارت هیچ امام زاده ای هم نرم،اما اگه من به زیارت نرم خودمو نمی بخشم.چون اون موقع خودمو متهم می کنم که برای رسیدن به یکی از با ارزشترین خواسته های زندگیم که همنشینی با کبوترای پاک و صادق بوده تلاش نکردم...دوستاش بهش گفتن اگه نتونی بری زیارت میتونی کبوترا و حرم رو فراموش کنی...کلاغ با خودش گفت نمیدونم...نمیدونم به خدا نمیدونم...هر چند که به دوستاش گفته بود،نه من فراموش نمیکنم...اما کلاغ به این فکر می کرد که با خودش عهد ببنده که اگه به زیارت هم نایل نشد، به زیارت هیچ امام زاده دیگه ای نره و تا روزی که زندست به حرم امام رضا و اون کبوترای پاک پای بند بمونه...
بعد جواب اون حرف دوستاش رو این جوری به خودش داد...اگه من تو این معامله ورشکست بشم عیبی نداره...چون با خدا معامله کردم،برای زیارت و همنشینی معامله کردم...هر دوشون برام عزیزن...خدا که جای خود داره هیچ چیز جای خدا رو نمیگیره...امام رضا و اون کبوترا هم که مخلوق خدا بودن...
بعد با خودش تو تول راه این ترانه رو زمزه می کنه...
«دلم نوشت امون بده***اگرچه زشت امون بده***بزار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده
امون بده امون بده فقط یه بار*** این لحظه رو دوم بیار*** گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده امون بده
امون بده امون بده بالی تا آسمون بده*** همون بالا رو عرش بی دروغ نشون بده
نگو تو کو خونه کو گل پرای پونه کو*** نگو سوختیم من و تو اون که میسوزونه کو
نگو بسته به یه آه فرصت ما و نگاه*** برای یکی شدن دستاتو بده به من»
...
من اینجا تو دل کوه ها،تو اونجا کنار دریا
من اینجا توی غربت تو اونجا توی غربت
من این جا توی سرما تو اونجا کنار فردا
پس آخه کی با هم باشن ای دلا
...
این دفه خیلی شد...زیاد نوشتم... میدونم از حوصله خیلیا خارجه...ولی...
نمیدونم شاید یه مدتی نیام...
روزای سختی بود...روزای سخت تری پیش رومه...
اما بازم باید سکوت کنم...
: ..انگار روی اين شهر گرد مرگ پاشيدن...
...
راست ميگه ... تا حالا فکر می کردم خودم اينجوريم...ولی حالا...حالا می بينم که اون دوست و چند نفر ديگه هم نظری شبيه به نظر من دارن...
...
msa یه سری سوال ازم پرسید...جالب بود...
...
تو یه راهی در حال حرکت هستی،مقابلت یه دیوار عریض و طویل می بینی،چیکار می کنی؟
می ری دریا ولی می بینی دریا طوفانیه چی کار می کنی؟
آسمون چه رنگی رو دوست داری؟
سر راهت یه جنگل هست که از همه جور حیوانی توش وجود داره. یه راه بغل جنگل هم هست.از تو جنگل رد می شی یا از اون راه کناره
می ری؟
...و چند تا سوال دیگه...
...
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
...
مهر...متولد ماه مهر...گذشت...سال ها گذشت...با متولدین ماه مهر بیشتری آشنا شدم...از قضا خیلی هاشون از دوستام هستن...با یکیشون از همون روز تولد دوست بودم...دو روز از من بزرگتره...بعضی وقتا فکر می کنم یه نیروی خیلی قوی ما رو کنار هم نگه داشته...اونم اینه که هممون تو یه ما متولد شدیم...اون ماه هم ماه مهر ه...
...
امروز من متولد شدم...
...
هر چند که... ولی من دیگه امیدمو از دست نمی دم...آخه خودش گفت که : تو نترس و راهی شو...
این دفه با پشتکار کامل ادامه میدم چون می دونم تا آخر راه با منه...این قدر تلاش می کنم تا به اونجایی که می خوام برسم...بعد...
...
خیلی دوست داشتم یه روزی استاد رو از نزدیک ببینم...بالاخره دیدمش...با هم صحبت هم کردیم...ولی چه فایده که زمانش خیلی کوتاه بود...می خواستم...از خواب بیدار شدم...دلم می خواست گریه کنم...آخه دیدن استاد از نزدیک برام خیلی مهم بود ...کلی سوال داشتم که بپرسم...کاش یه بار دیگه به خوابم بیاد...باور نمی کردم که توی اون همه آدم استاد منو بپذیره...
...
کاش یه شب هم دکتر به خوابم بیاد...خیلی دوست دارم با دکتر صحبت کنم...کلی سوال بی جواب تو ذهنمه،که فکر می کنم دکتر می تونه منو در رسیدن به جواب هاشون راهنمایی کنه...
شاید هدیه تولد امسالم هم نشینی با دکتر باشه...شاید هم خیلی با ارزش تر،هم نشینی و صحبت با ع........پس منتظر می مونم ببینم امسال دومین هدیه تولدم رو می گیرم یا نه...البته یه هدیه زودتر گرفتم اما شاید روز تولدم هم یه هدیه با ارزش مثل قبلی بگیرم...قبلی که خیلی ارزشمند بود...کاش بتونم جبران کنم...
از خونه بیرون میای...
باد پاییزی به نرمی موها رو نوازش میکنه و اونا رو به جنب و جوش وا می داره...از خیر مرتب کردن دوبارشون میگذری...به راهت ادامه میدی...با چشم برگهایی رو تعقیب می کنی که باد اونا رو مجبور به دوری از شاخه کرده،در حالی که مقصد خاصی هم براشون در نظر نداره...
...
کنار همون دوست نشستی این بار یه دوست دیگه هم اضافه شده...آروم یه آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی...بعد از چند لحظه اون زمزمه آروم به طور نا خودآگاه تبدیل به یه همخونی هماهنگ میشه با اوج و فرودهای هماهنگ...صدای زنگ زمزمه رو قطع می کنه...یه صدایی از اون ور خط می گه استاد اومده...یه نگاه به هم میندازیم و با هم میریم سر کلاس...سر کلاس بغل دست هم نشستیم...ولی هیچکدوم حوصله این درس رو نداریم...حامد هم این جلو نشسته...لبخند شیطنت آمیزی رو لباش نقش بسته...می تونم فکرشو بخونم...
استاد:هر کی فکر میکنه سختشه بره و درس رو حذف کنه...حامد با لبخند از سر جاش بلند میشه،در حالی که برق شیطنت تو چشماش موج میزنه...به طرف در میره،یکی میگه حالا حذف نکن...استاد هم لبخندی میزنه...
استاد بس که سخت می گیرید پسر مردم ترسید رفت درس رو حذف کنه...من و علی و میلاد نگاهی به هم میندازیم و میخندیم...آخه حامد اصلاً این درس رو نگرفته بود...
...
دو روز دیگه تولد یکی دیگه از بهترین دوستامه...
حامد تولدت مبارک...
میدونید وضعیت و احوال بعضی از ماها شبیه کیه؟
شبیه بعضی از این شخصیتهای کارتونی....منظورم اون شخصیتهای غیر انسانیه...شبیه همون شخصیتهای دم داری که خیلی وقتا طلسم میشن که دنبال دم خودشون بدون که دمشون رو بگیرن...ولی هیچوقت هم نمیتونن دمشون رو بگیرن.
خیلی از ماها شدیم همین....ما،و،دم ما که همون «خود» ماست....همون «من» ما....داریم دنبال اون من و خود میگردیم اما....
ولی اینجا وضعیت با کارتون ها فرق داره... بعضیا دمشون میگیرن،ولی تعدادشون کمه ... اصلاً تعداد اون کسانی که دنبال دمشون میدون خیلی کمه.......
می گن کسایی که دم خودشون رو میگیرن،هیچوقت دَم نمیزنن....
خیلی از اون کسانی هم که واقعاً دم خودشون رو بدست آوردن ساکت میمونن که نکنه یه وقت فکر کنن که ما دممون رو نگرفتیم.....
از خیلیا هم که میپرسی چه طوری دمت رو گرفتی ...تنها راهی که بهت نشون میده همون راهیه که منتهی به گرفتن دم اون شخص میشه....یعنی تو دم دیگری رو میگیری و فکر میکنی که دم خودت رو گرفتی و بعد برای اینکه نشون بدی دمت رو گرفتی ساکت میمونی،قافل از اینکه دم دیگری رو گرفتی و...........
...
فوت همسر سید نصرالدین حیدری(از بزرگان احل حق ایران) رو تسلیت میگم...
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهمه دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره...
...
راه دور...
راه دور...
...
با همون دوستی که قبلاً ازش نوشتم ...دوباره صحبت می کردم...یه جورایی درکش می کنم...حرفاش رو می فهمم...بهتر بگم یه جورایی بعضی از حرفای خودمو می زنه...البته تا اینجا...
...
تابستان دلم تنگ است،پاییز دلم تنگ است،زمستان را به امید آمدنش سر می کنم،او می آید کاش من دیر نرسم....
این رو هم اون دوست می گفت...
...
باید حرکت کرد...
برای رسیدن به چیزایی که می خوای باید حرکت کنی...
این دیالوگ از فیلم روز هشتمه...فیلم خیلی زیباییه...ولی هر بار که دیدم کامل ندیدم...
دیالوگ هم کامل یادم نیست ولی مضمونی این چنینی داشت...
...
روز اول خورشید رو آفرید...روز دوم دریا رو آفرید...روز سوم چمن رو آفرید...روز چهارم حیوانات رو آفرید...روز پنجم مصادف بود با شنیدن
صداها... روز ششم انسان رو آفرید...روز هفتم سکوت و ابر رو آفرید...و روز هشتم ژرژ رو آفرید...
...
چند روزه که از شنیدن این آهنگ یه جور عجیبی میشم...ترانه زیبایی داره از نظر من...
باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم
عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم
خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم
داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم
دست تقدیر تو رو برده سرنوشتمو می دونم
تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم
اون کلاغی که می گفتی اومده چشمامو برده
دگمه های پیرهنتو به تن جاده سپرده
دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست
دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست
تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده
رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده
....
این ترانه با یه آهنگ ملایم،با یه صدای آروم...
یه دوستی یه چیزایی گفت...
می گفت خسته شدم...حوصله ندارم...نه حوصله خونه رو دارم...نه حوصله بیرون رو...دوست دارم یه چند سالی بخوابم بعد بیدار شم ببینم چی شده؟...ولی فکر کنم وقتی بیدار شم بازم هیچ اتفاقی نمیفته...هیچی عوض نمیشه...
یاد خودم افتادم...یاد مدتی پیش...یاد روزایی که منم دقیقاً همین حس رو داشتم...ولی نتونستم به زبون بیارم...چون فکر می کردم فقط خودم اینطوریم...نمیگم این حس کاملاً از من جدا شده...نه تا وقتی که به جواب سوال هام نرسم شاید جدا هم نشه...ولی می خوام تا وقتی که به جواب سوال هام برسم...تحرک داشته باشم...می خوام حوصله بسازم...
اگه بذارن(اونم می گفت)...راست می گفت اگه بذارن...اونم می گفت نمی ذارن...
اگه بخوام میشه...ولی کاش همه چیز و همه کس برای نشدن بسیج نشن...
وقتی یکی یه تصمیمی می گیره حتی اگه شده تمام طول یه رودخونه رو بر خلاف جهت آب شنا کنه...اگه تمام توانش رو هم بذاره...چون یه هدف ساخته...یه هدف که شاید ....برای رسیدن به اون هدف به بالاترین می رسه...به اوج...
....
امروز تولد کو... یکی از بهترین دوستام...
کو.... تولدت مبارک...
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (108)
- فراتر از... (89)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (2)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Designed by: Silence