مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد***این حقیقت است که از دل برود هر آن که از دیده رود
...
دو سال گذشت...اگه نگم همه،ولی می تونم بگم اکثراً حتی شاید خود من هم از یاد بردم...به همین راحتی آدما فراموش میشن...
دیده...دل...مرگ...فراموشی...دلم می گیره...داشتم وبلاگی رو می خوندم...مطالبی زیادی داشت...ولی طبق معمول به دلیل....سر در نیاوردم...جز چند تیکه...چند خط...که اونا رو دونستم...اونا رو فهمیدم...آره هم دونستم،هم فهمیدم...که بین دونستن و فهمیدن فاصله زیاده...
...
یکی می گفت بیا تا زنده ایم کاری کنیم که بعداً از ما به خوبی یاد بشه...چرا بعداً...چرا الان به خوبی از ما یاد نشه...
«خوب بودن کلمه هیجان انگیزی نیست.خوبی،در فارسی،شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد،با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است.خوب بودن،در نظر ما،یعنی بد نبودن!و این معنی مبتذلی است!آدم خوب!به چه کسانی می گوییم؟به آدم هایی که فقط به درد دامادی شسته رفته می خورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی.کسی که هم به حرف طبیعت می کند و هم به حرف همه آدم ها.آدم خوب، یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمی آید!یعنی چه؟»
...
اصلاً چرا وقتی رفتیم از ما یاد بشه...چرا تا هستیم کسی به یاد ما نباشه...دلم میگیره...قتی به این فکر می کنم که،همین الان هم ممکنه از یاد خیلی ها رفته باشم...ممکنه از یاد خیلی ها برم...از یاد خیلی ها برم...از یاد برم...
«شگفتا وقتی که بود نمی دیدم،وقتی که می خواند نمی شنیدم..وقتی دیدم که نبود..وقتی شنیدم که نخواند..!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،در برابرت،می جوشد و می خواند و می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب؛و چشمه که خشکید،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و بهوا رفت و آتش،کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،و بعد،عمری گداختن از غم نبودن کسی که،تا بود،از غم نبودن تو می گداخت.»
...
چقدر سخته تو یه مسابقه شرکت کنی که توانایی بردنش رو داری...که توانایی ادامه دادنش رو رو داری...مهارتش رو داری...اما شاید امکاناتت کمه...اما با همین امکانات کم هم خودت رو قانع کنی...با همین امکانات کم بتونی باز به مسابقه ادامه بدی...بتونی برنده بشی...امید برد داشته باشی...اما...اما...اما کسایی بیان که امکاناتشون از تو بیشتره...تجهیزاتشون از تو نو تره...زلم زیمبو زیادی دارن...اینجا رقابت سخت میشه...شاید رقابت نا برابر بشه...اما باز رقابته...چی کار می تونی بکنی...نه می خوای از صحنه کنار بری...نه می دونی،می تونی ادامه بدی...یه تناقض تو افکارت به وجود میاد...خدایا چرا؟...
...
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آن که چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند.»
...
این نوشته به نظر خودم چند پهلو بود...ولی من منظورم دو یا شاید سه پهلوی اون بود...اما این قسمت آخر فقط یه پهلو داره...اونم همونه که نوشتم...با خودم بودم...«چه بسیارند...»...آره منم شاید جزو همونا هستم که همیشه حرف می...اما یه سوال...یعنی کسایی پیدا نمیشن که حرف بزنند و چیزی هم بگن؟...
...
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون** نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خان ها تو قفل با دندان ها**تا چند چینی دان ها دام اجل کردت زبون
بر کن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن**بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
ای کرد بر پاکان زنخ امروز بستندت ز نخ**فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من**ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری**زان اعتقاد سر سری زان دین سست بی سکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا**زان ماجرا با انبیا کین چون بودای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
December 2005 Archives
نوشتن...
این مدت که ننوشتم...
هر وقت میومدم یه سر به این سرزمین می زدم،تازه می فهمیدم که آره...
اومدم که باز بنویسم...
نمی دونم مثل گذشته می تونم بنویسم یا نه...نمی دونم اصلاً می تونم بنویسم یا نه...
مدتیه که قلم هم یاری نمیکنه...یه استراحت کوتاه کرد...
نمیشه نگاهم رو تو این سرزمین بذارم...شاید با نگاه می تونستم حرف بزنم...اگه میشد...
هر روز نمایش رنگ ها رو می بینم...حرکات هنر مندانه دستان این نقاش بزرگ...نقاشی که به به خوبی بازی ترکیب رنگ رو انجام میده...و رنگ ها هم خواسته یا نا خواسته ترکیب شده یا نشده به روی بوم روزگار نقش می بندند...
...
نمی دونم چرا سه شنبه ها این روزا واسم یه جوری شده...سه تا سه شنبه پیاپی که حالم گرفته ست...
جالب این جاست که هر سه تاشو شب با ماشین می زنم بیرون...البته اگه امشبم این کارو کنم...وقتی حالم می گیره ماشینو می گیرم می زنم بیرون...اکثراً می رم دنبال MSA...اون که میاد یه چرخی می زنیم،بعدش یه کم بهتر می شم...اما نه همیشه...
سه شنبه پیش بود...رفتم دنبال MSA،دوستش علی رو هم بردیم...وسط راه گفت بگیم حامد هم بیاد...
...حامد یه چیزی گفت که...
طبق معمول مسیر همیشگی...مسیری که در طول روز پیاده روها و خیابونش هم شلوغه...یه عده ..... میریزن اونجا...اصلاً خوشم نمیاد...اما به جاش شب...خلوت...آهنگ رو عوض می کنم...پدال رو فشار می دم...دنده رو عوض می کنم...از راست سبقت می گیرم...سر چهار راه...چراغ چشمک زنه...میخوام بپیچم به چپ...دو تا ماشیم عمود بر مسیر من میان...ترمز رو فشار می دم...نمی گیره...
...به MSA نگاه می کنم...ساکت یه نگاه به من میندازه...نگاه پر معنی...حامد صندلی رو گرفته...میگه ..... مواظب باش...خودم هم موندم...ناراحت باشم...بترسم...افسوس بخورم...
یه دوستی تو وبلاگش از عکس العمل ها نوشته بود...عکس العملم بد نبود...ولی آیا اون من بودم که تصمیم گرفتم به جای پیچیدن به چپ،مستقیم برم...شاید می تونستم عکس العمل بهتری داشته باشم...شاید اگه دوبار ترمز رو فشار می دادم بار دوم...نمی دونم...
گذشت...
اما بعداً...این کار اصلاً درست نبود...اگه تنها می بودی مهم نبود...ولی تو تنها نبودی...سه نفر دیگه هم با تو بودن...دو تاشون از بهترین دوستات بودن...اگه اتفاقی میفتاد...
1384/9/18 2005 Dec 9th
سلام...
سلامی به بلندای وجودت...سلامی به گرمای دستانت...سلامی به سپیدی موهایت...سلامی به تلاش بی پایانت...
سلامی به زیبایی واژه پدر...
نوشتم چون دیگر نمی توانم با تو به صحبت بنشینم...می نویسم چون می دانم که نخواهی خواندش...می نویسم بدون ترسی از اینکه دل نگران شوی...
می نویسم چون بار آخر که به صحبت با تو نشستم،بعد از آن نگرانی در وجودت پدیدار شد...خود نگفتی اما من نگرانی و و ترس را در ورای چشمان مهربانت دیدم...چشمانی که...نگرانی که حتی نتوانستی در پس لبهای خندانت پنهان کنی...نگرانی از سخنان پسر...نگرانی از افکار پسر...نگرانی از ...نگرانی از نگاهت می بارید...نگاهی که تا به من می رسید می خشکید...نگاهی که پس از خشکیدن شروع به جستجو می کرد...جستجوی کور سوی امید...جستجوی...
نومیدی...این واژه ای بود که اگر چه بر زبان نیاوردم...اما به آن رسیدم...حرفهایم،افکارم،صدایم،نوای سازم،نگاهم بوی آن را می داد...
آن روز که با تو به صحبت نشستم،شادی را در وجودت حس کردم...شادی نزدیکی...شادی دوستی...دوستی پدر و پسر...شادی که پس از پایان سخنانم...بعد از رجوع به سخنان ماه ها قبل...یکباره و در یک دم به نگرانی تبدیل شد...نگرانی روزها...نگرانی شبها...هر لحظه که در برابر دیدگانت قرار می گرفتم...
آن زمان بود که تو نیز لب به سخن گشودی...از روزهای سختی گفتی که نمی توانستی با پسر به سخن بنشینی...از آن تابستان که پسر در حصار پس خود اسیر بود...از آن غروب ها که در دل تاریکی اتاق به نوای سازی دل خوش می کرد...از آن ساعاتی که با عصبانیت پسر سپری شد...از آن ثانیه ها که فقط تنهایی می خواست و با شکستن تنهاییش به هر دلیلی سر به تاریکی خود فرو می برد...روزهایی که با طعنه های دیگران به سر بردی و دم از خود خواهی پسر نزدی...
1384/9/19 2005 Dec 10th
نخواستم چیز دیگری به نامه اضافه کنم.اما...
اما یادم آمد...یادم آمد که با خود پنداشتم که پدر،پسر را نشناخته...که نه،کامل نشناخته...اما کنون به چشم خود فهمیدم،_آری فهمیدم_شناخته ای...که باید همان روز پی به شناخت تو می بردم...همان روز که گفتی خرد شدنت را می بینم...که تو خرد خواهی شد...همان روز که رخت عزای خرد شدنم را بر تن کردی...پس باید می دانستم که می دانی...که امروز دانستم...امروز که سرزده به اتاقم آمدی...امروز که با صدای سازم به اتاقم آمدی...صدایی که عجیب تر از همیشه بود...چون همیشه از آن فراری بودی...اما امروز خود به سوی آن آمدی...که در آغاز نواختن باید می فهمیدم که این صدا غیر عادی می نماید...صدایی آرام و روان وصاف و...که این صدا،صدای دلم بود...صدای وجودم بود...که تو،هم درون مرا شنیدی و هم برونم را دیدی...که با دیدن اشکهایم،ساکت،گذاشتی و گذشتی...که حرمت صدای دلم را نشکنی...که مبادا غرور نداشته برباد رفته پسر را...اما می دانم که بعد از رفتنت چه در دل گذراندی...می دانم تو...
باز می خواستم دست به سویت دراز کنم...فریادت بزنم...می خواستم با تو به صحبت بنشینم...اما این بار این نیاز را در خود کشتم...به خاطر تو...به خاطر خودم...چون نخواستم با سنگ ریزه های دلم،شیشه صاف و نازک دلت را ترک دار کنم...چون نخواستم درون پر غوغا و سیاهم را به تو بنمایانم...چون تجربه ای داشتم...که اگر روزی دکتر را ببینم به او می گویم که گفته ات درست_«حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهای بی قرار و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی تاب آتشند.کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.اینان در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند آرام می گیرند..........و هر کس گمشده ای دارد.و خدا گمشده ای داشت.»_حرفهایی هست برای نگفتن...اما چرا نگفتن...نگفتن به دلیل ترس...ترس از...نگفتن به دلیل ترس از اتفاق حقیقت...آری دکتر حرفهایی هست برای نگفتن...
پدر راست گفتی...اما چرا این راست را به من گفتی...کنون که با خود به فکر می نشینم می فهمم چرا...راست گفتی «اگه تو زندگی هدف نداشته باشی به پوچی می رسی اگه...»...الان دلیل این راست گوییت را می فهمم...راست گفتی چون دیدی...چون حس کرده بودی...شاید پوچی پنهان مرا...
پدر از تو گله دارم...گله...چرا در مسابقه بی رحم زندگی کارت جایزه مرا کشیدی...چرا مرا به این دنیای بزرگ کوچک_یا شاید هم کوچک بزرگ_آوردی...چرا...چرا کارتی را کشیدی که به گمان خود با ارزشترین جایزه این مسابقه بود...نه...شاید بزرگترین اشتباهت همین بود که من الان به آن خُرده می گیرم...منِ خُردِ خُرد شده به آن خُرده می گیرم...آن کارتی که تو کشیدی کارتی بود که شاید به ظاهر جایزه ای داشت...اما در باطن پوچ بود...پوچی پنهان...
مدتی است می ترسم...می ترسم...گوشه ای از ترسم تویی...دل مشغولی های تو...دل نگرانی های تو...نگاه های مهربانت...گوشه ای از ترسم ناراحتی و غم توست...آن روز که بر سر ...پسر به زاری نشینی...دیدم شکستنت را در این سالها برای پسر...دیدم شکستنت را در این روزها برای امید به پسر...دیدم تلاش بی پایانت را برای نگه داشتن پسر در این روزگار...برای پایبندی پسر...برای پایبندی پسر...«وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد،دلبستگی به آن خاک ندارد.»...اما غافل...غافل که اگر مرده ای هم بود...غافل که اگر زنده ای هم...
امروز خبری دارم برای چشمانم...برای گریه هایم...برای اشک های سرگردانم...روزهای سرگردانی به پایان خود نزدیک می شوند...روزهایی برای آسایش و استراحت چشمهایم خواهند آمد...«اندکی صبر سحر نزدیک است»...
خدایا از تو نیز گله دارم...حمل بر کفر ندان سخنانم را...اما تو که خود از درون من آگاهی پس چرا این چنین به امتحاناتی آسان اما سخت_شاید سخت اما آسان_ می آزماییم...شاید ناشکرم...خدایا لیاقت آنچه را که دادی نداشتم...لیاقت آنچه را خواستم شاید نداشتم که ندادی یا اگر می دهی دیر...لیاقت این را که دارم ندارم...لیاقت مرگ را به من ارزانی دار...تا دست به گناهی که از آن می ترسم آلوده نکنم...که شنیده ام «از آنچه بترسی بر سرت می آید.»...
...
چون بوم پر شکسته در عید بی امید بنشسته ام به دخمه اندوهبار خویش
شادم که مرگ تیره در این شام سرمه فام بیرونکشد دو چشم و دمد بر چراغ من
...
یه سری از نوشته هام رو در حین نوشتن این نامه بنا به دلیلی خوندم...برام جالب بودن...اونها رو هم به صورت یه فایل زیپ شده می ذارم...
نوشته ها
...
شاید این آخرین نوشته باشه...شاید...پس می خوام وداع کنم...با کسانی که همراهم بودند...اگر به کسی توهین کردم همین جا عذر خواهی می کنم...اگر کسی رو با نوشته هام ناراحت کردم ازش عذر می خوام...از کسانی که با نظرات شاید گنگ و بی معنی ناراحتشون کردم عذر می خوام...امیدوارم که من رو ببخشن...
...
*شب هم اغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه*
بعد از مدت ها دوباره همون آهنگا...
...
قصه دل:
تو این روزا دلم خسته همه درها بروم بسته
بجز درد و غم و گریه همه چیزم ز دست رفته
...
حالا قصه دل من یه ابر که وا نمیشه
اگه هر دم هی بباره درد من درمون نمیشه
حالا پشت شیشه تنها صدای بارون میپیچه
اما هر چه قدر می باره پیش اشکام کم میاره
...
آهنگ بعدی
...
سرگذشت:
وقتی که نم نم بارون از روزای رفته می گه
وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته میگه
وقتی که بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره
...
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت
چی برام مونده به جز یه سرگذشت
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت...
دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچه خلوت
چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت
نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره ستاره
توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره
حالا هر وقت که می بینم رفته هر چی که عزیزه
وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه
...
صدای دل نشینی داره...آهنگش هم که زیباست...یه آهنگ آروم...
T: What are you thinking about?
S: Nothing.
T: Nothing?
S: Yes, nothing .Do you know what nothing is?
…and there was a hard silence…
…
دیگه چی باید بگم؟...
there's no fear of death
there's no fear to die
a voice saying me...don't stop...move...go to the efge of merge
but this voice is slow
...
and again
there's no fear of death
there's no fear to die
...go to the border of oneness
فرق یه مرده با مرده متحرک چیه...
چه طوری یه مرده متحرک رو از یه آدم معمولی که راه میره تشخیص می دیم...وقتی از کنار یکی رد می شی از کجا می فهمی که اون
مرده متحرکه یا زنده...
کی زنده ست...کی مرده...
...
علی می گفت:«دلم می خواست یه مدت زیادی می خوابیدم،بعد بیدار می شدم ببنیم چی شده...»...بعد خودش گفت:«ولی بازمی
بینی هیچ اتفاقی نیفتاده،هیچی عوض نشده...»...
...
یاد باد یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (108)
- فراتر از... (89)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (2)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- ياد...
- سه شنبه ها...
- 1384/9/18 2005 Dec 9th سلام...
- سرگذشت...
- سوال بي جواب...
- onness...
- مرده يا زنده...
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Designed by: Silence