1384/9/18 2005 Dec 9th
سلام...
سلامی به بلندای وجودت...سلامی به گرمای دستانت...سلامی به سپیدی موهایت...سلامی به تلاش بی پایانت...
سلامی به زیبایی واژه پدر...
نوشتم چون دیگر نمی توانم با تو به صحبت بنشینم...می نویسم چون می دانم که نخواهی خواندش...می نویسم بدون ترسی از اینکه دل نگران شوی...
می نویسم چون بار آخر که به صحبت با تو نشستم،بعد از آن نگرانی در وجودت پدیدار شد...خود نگفتی اما من نگرانی و و ترس را در ورای چشمان مهربانت دیدم...چشمانی که...نگرانی که حتی نتوانستی در پس لبهای خندانت پنهان کنی...نگرانی از سخنان پسر...نگرانی از افکار پسر...نگرانی از ...نگرانی از نگاهت می بارید...نگاهی که تا به من می رسید می خشکید...نگاهی که پس از خشکیدن شروع به جستجو می کرد...جستجوی کور سوی امید...جستجوی...
نومیدی...این واژه ای بود که اگر چه بر زبان نیاوردم...اما به آن رسیدم...حرفهایم،افکارم،صدایم،نوای سازم،نگاهم بوی آن را می داد...
آن روز که با تو به صحبت نشستم،شادی را در وجودت حس کردم...شادی نزدیکی...شادی دوستی...دوستی پدر و پسر...شادی که پس از پایان سخنانم...بعد از رجوع به سخنان ماه ها قبل...یکباره و در یک دم به نگرانی تبدیل شد...نگرانی روزها...نگرانی شبها...هر لحظه که در برابر دیدگانت قرار می گرفتم...
آن زمان بود که تو نیز لب به سخن گشودی...از روزهای سختی گفتی که نمی توانستی با پسر به سخن بنشینی...از آن تابستان که پسر در حصار پس خود اسیر بود...از آن غروب ها که در دل تاریکی اتاق به نوای سازی دل خوش می کرد...از آن ساعاتی که با عصبانیت پسر سپری شد...از آن ثانیه ها که فقط تنهایی می خواست و با شکستن تنهاییش به هر دلیلی سر به تاریکی خود فرو می برد...روزهایی که با طعنه های دیگران به سر بردی و دم از خود خواهی پسر نزدی...
1384/9/19 2005 Dec 10th
نخواستم چیز دیگری به نامه اضافه کنم.اما...
اما یادم آمد...یادم آمد که با خود پنداشتم که پدر،پسر را نشناخته...که نه،کامل نشناخته...اما کنون به چشم خود فهمیدم،_آری فهمیدم_شناخته ای...که باید همان روز پی به شناخت تو می بردم...همان روز که گفتی خرد شدنت را می بینم...که تو خرد خواهی شد...همان روز که رخت عزای خرد شدنم را بر تن کردی...پس باید می دانستم که می دانی...که امروز دانستم...امروز که سرزده به اتاقم آمدی...امروز که با صدای سازم به اتاقم آمدی...صدایی که عجیب تر از همیشه بود...چون همیشه از آن فراری بودی...اما امروز خود به سوی آن آمدی...که در آغاز نواختن باید می فهمیدم که این صدا غیر عادی می نماید...صدایی آرام و روان وصاف و...که این صدا،صدای دلم بود...صدای وجودم بود...که تو،هم درون مرا شنیدی و هم برونم را دیدی...که با دیدن اشکهایم،ساکت،گذاشتی و گذشتی...که حرمت صدای دلم را نشکنی...که مبادا غرور نداشته برباد رفته پسر را...اما می دانم که بعد از رفتنت چه در دل گذراندی...می دانم تو...
باز می خواستم دست به سویت دراز کنم...فریادت بزنم...می خواستم با تو به صحبت بنشینم...اما این بار این نیاز را در خود کشتم...به خاطر تو...به خاطر خودم...چون نخواستم با سنگ ریزه های دلم،شیشه صاف و نازک دلت را ترک دار کنم...چون نخواستم درون پر غوغا و سیاهم را به تو بنمایانم...چون تجربه ای داشتم...که اگر روزی دکتر را ببینم به او می گویم که گفته ات درست_«حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهای بی قرار و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی تاب آتشند.کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.اینان در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند آرام می گیرند..........و هر کس گمشده ای دارد.و خدا گمشده ای داشت.»_حرفهایی هست برای نگفتن...اما چرا نگفتن...نگفتن به دلیل ترس...ترس از...نگفتن به دلیل ترس از اتفاق حقیقت...آری دکتر حرفهایی هست برای نگفتن...
پدر راست گفتی...اما چرا این راست را به من گفتی...کنون که با خود به فکر می نشینم می فهمم چرا...راست گفتی «اگه تو زندگی هدف نداشته باشی به پوچی می رسی اگه...»...الان دلیل این راست گوییت را می فهمم...راست گفتی چون دیدی...چون حس کرده بودی...شاید پوچی پنهان مرا...
پدر از تو گله دارم...گله...چرا در مسابقه بی رحم زندگی کارت جایزه مرا کشیدی...چرا مرا به این دنیای بزرگ کوچک_یا شاید هم کوچک بزرگ_آوردی...چرا...چرا کارتی را کشیدی که به گمان خود با ارزشترین جایزه این مسابقه بود...نه...شاید بزرگترین اشتباهت همین بود که من الان به آن خُرده می گیرم...منِ خُردِ خُرد شده به آن خُرده می گیرم...آن کارتی که تو کشیدی کارتی بود که شاید به ظاهر جایزه ای داشت...اما در باطن پوچ بود...پوچی پنهان...
مدتی است می ترسم...می ترسم...گوشه ای از ترسم تویی...دل مشغولی های تو...دل نگرانی های تو...نگاه های مهربانت...گوشه ای از ترسم ناراحتی و غم توست...آن روز که بر سر ...پسر به زاری نشینی...دیدم شکستنت را در این سالها برای پسر...دیدم شکستنت را در این روزها برای امید به پسر...دیدم تلاش بی پایانت را برای نگه داشتن پسر در این روزگار...برای پایبندی پسر...برای پایبندی پسر...«وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد،دلبستگی به آن خاک ندارد.»...اما غافل...غافل که اگر مرده ای هم بود...غافل که اگر زنده ای هم...
امروز خبری دارم برای چشمانم...برای گریه هایم...برای اشک های سرگردانم...روزهای سرگردانی به پایان خود نزدیک می شوند...روزهایی برای آسایش و استراحت چشمهایم خواهند آمد...«اندکی صبر سحر نزدیک است»...
خدایا از تو نیز گله دارم...حمل بر کفر ندان سخنانم را...اما تو که خود از درون من آگاهی پس چرا این چنین به امتحاناتی آسان اما سخت_شاید سخت اما آسان_ می آزماییم...شاید ناشکرم...خدایا لیاقت آنچه را که دادی نداشتم...لیاقت آنچه را خواستم شاید نداشتم که ندادی یا اگر می دهی دیر...لیاقت این را که دارم ندارم...لیاقت مرگ را به من ارزانی دار...تا دست به گناهی که از آن می ترسم آلوده نکنم...که شنیده ام «از آنچه بترسی بر سرت می آید.»...
...
چون بوم پر شکسته در عید بی امید بنشسته ام به دخمه اندوهبار خویش
شادم که مرگ تیره در این شام سرمه فام بیرونکشد دو چشم و دمد بر چراغ من
...
یه سری از نوشته هام رو در حین نوشتن این نامه بنا به دلیلی خوندم...برام جالب بودن...اونها رو هم به صورت یه فایل زیپ شده می ذارم...
نوشته ها
...
شاید این آخرین نوشته باشه...شاید...پس می خوام وداع کنم...با کسانی که همراهم بودند...اگر به کسی توهین کردم همین جا عذر خواهی می کنم...اگر کسی رو با نوشته هام ناراحت کردم ازش عذر می خوام...از کسانی که با نظرات شاید گنگ و بی معنی ناراحتشون کردم عذر می خوام...امیدوارم که من رو ببخشن...
...
*شب هم اغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه*