«زده بود به سرم...به Silence گفتم تا الان هر اتفاقی می افتاد می گفتم خدا رو شکر...!اما الان دیگه نمی گم...این بار دیگه نمی گم خدا رو شکر...
اعصابم واقعاً خورد بود...»
...
نه MSA...من نمی تونم اینا رو اینجا بنویسم...چون بر می گردن به تو تهمت می زنن...انگ(شایدم عنگ) تظاهر و ریا می زنن...شایدم مسخره کنن...چون کسی تو رو نمی شناسه...حتی من...
آخرین خط اون ورقه جمله جالبی نوشته بود...ولی نمی تونم اینجا بذارم اون رو...
...
داشتم با یکی صحبت می کردم...گفت به آینده فکر نکن...یاد حرف پدرم افتادم که می گفت به گذشته فکر نکن...حال هم که از دست من خارج شده تقریباً...پس هیچی نمی مونه...رسیدم به اون کلمه...یه تناقض دیگه...
...
هی داد هی داد وَی لَه مِن آی دادِم ای داد آخ
آخ داد ای بیداد هی داد هی داد هی داد
هی داد هی داد دیدَکَم آی عُمر آخ بی کَسَ خُوَم آی
اگر ساقی وَفا کِی وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عطش کُشتَم عطش کشتَم آخ حضورت ..ختن امشو
هلاکَ ساقیا آی اِمشُو هلاکِم وَی لَه مِن آخ
..................سَختَن اِمشُو
نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل
بی بادَه چَن بد بختَن اِمشُو وَی لَه مِن آی
...
Jan 30, 2006
نمي شناسن...
م: سرزمين سرد سكوت
| لینک ثابت
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (123)
- فراتر از... (93)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (4)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- روز پاييزي ميلاد...
- حرف زدن يا...
- توهم يك ياغي...
- ...
- ...
- ...
- جون دادن گوسفند...
- تموم كردن...
- بي خبري...
- تصاوير شرجي...
- مرگ خدايي...
- آن مرد...
- قسمت بابا...
- هر كَس...هيچ كَس...
- مرد بي آينده...
- ...
- بي ثبات...
- ...
- بدون عنوان...
- تصور كن...
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Powerd by: MT 4.2-en
Designed by: Silence
Designed by: Silence