نفس های گرم این شخص را روی گونه خود احساس می نمودم.به اون نگاه نمی کردم زیرا از نگاه کردن به چشمان او بیم داشتم.کلمات او مانند جرقه های آتش بر مغز من فرو می ریخت و مرا رنج می داد..با حالتی نگران می فهمیدم که جواب دادن به این سوالهای ساده چقدر دشوار است...و جوابی ندادم.
-بنابراین من،که همه چیزهایی را که تو و امثال تو مینویسند را با دقت می خوانم،از تو می پرسم:به چه منظوری می نویسید؟و شما هم که زیاد می نویسید...آیا میل دارید در مردم احساسات نیکی را بیدار کنید؟اما با کلمات سرد و سست نمی توانید اینکار را انجام دهید.نه!شما نه تنها نمی توانید چیز تازه ای به زندگانی اضافه کنید بلکه چیزهای کهنه را هم مچاله شده و له شده،فاقد صورت و شکل تحویل می دهید.وقتی که انسان آثار شما را می خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد.همه چیز معمولی و پیش پا افتاده است:مردم پیش پا افتاده،افکار پیش پا افتاده،وقایع...پس چه وقت می خواهید درباره سرگشتگی روح و لزوم احیا آن صحبت کنید؟پس کو دعوت به خلاقیت زندگانی،کجاست دروس شهامت و کلمات نشاط بخشی که الهام دهنده روح باشند؟
... ممکن است بگویی که زندگی نمونه های دیگری جزاینهایی که ما به وجود می آوریم در اختیار ما نمی گذارد.این را نگو.زیرا برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.اگر همسطح زندگی هستی،اگر نمی توانی با نیروی ابداع نمونه هایی که در زندگی نیست ولی برای آموختن لازم است ایجاد کنی،کار تو چه ارزشی دارد؟و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی می دانی؟وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده و با تصاویر کثیفی که از زندگانیشان می کشی،انباشته می کنی،فکر کن،آیا به مردم زیانی نمی رسانی؟تردیدی نیست!اقرار کن که نمی توانی زندگانی را طوری تصور کنی که پرده تصویرت موجب شرمساری کینه توزانه ای در او شود و میل سوزان به ایجاد شکل دیگر هستی را در او پدید آورد...آیا می توانی ضربان نبض زندگی را تسریع کنی،آیا می توانی مثل دیگران،تو هم نیرویی در او بدمی؟
همصحبت عجیب من دقیقه ای مکث کرد.من ساکت به حرفهای او فکر می کردم.
-من گرداگرد خود مردم عاقل خیلی می بینم،اما در میان آنها آدم شریف خیلی کم است و آنهایی هم که هستند روحشان بیمار و رنجور است.معلوم نیست چرا همیشه می بینم که انسان هر قدر پاکتر و روحاً شریفتر است به همان اندازه نیروی او کمتر و بیمارتر و زندگانی او دشوارتر است.در نتیجه جز تنهایی و غم سهم دیگری ندارد.ولی همانقدر که غم زندگانی بهتر در او زیاد است،به همان اندازه قدرت ایجاد آن در او کم است.آیا درماندگی و زندگی رقت بار او برای این نیست که با گفته هایی که مشوق روح اوست،به موقع به او کمک نشده است؟...
همصحبت عجیب من ادامه داد:
بعد هم ایا می توانی آن خنده نشاط بخشی را که روح انسان را جلا می دهد برانگیزی؟ببین آخر مردم از ته دل خندیدن را فراموش کرده اند،با بغض می خندند،با فرومایگی می خندند،اغلب لابلای اشکها خنده می کنند.ور هرگز میان این خنده ها صدای خنده ای که از ته دل و حسابی باشد،خنده ای که سینه بزرگسالان را بلرزاند نمی شنوی!خوب گریه کردن مایه سلامتی روح است...خنده برای انسان لازم و یکی از امتیازات او بر حیوان شمرده می شود.آیا می توانی خنده دیگری را سوای این خنده شماتت بار،غیر از این خنده پستی که به تو می کنند،آنهم فقط برای اینکه آدم مضحک و قابل ترحمی هستی،در مردم برانگیزی؟حواست را جمع کن،حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها،پتک مانند،بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی،در هم بریزی و به جای این زندگانی تنگ و تاریک،زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی:خشم،کینه،شرمساری،نفرت و بالاخره یاس بغض آلود اهرمهایی هستند که به مدد آنها می توان در دنیا،همه چیز را در همریخته نابود ساخت.آیا می توانی چنین اهرمهایی بسازی؟می توانی آنها را به حرکت در آوری؟زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی باید یا به معایب و نقایص آنها نفرتی شدید نشان دهی،و یا به خاطر آلام و دردهایشان باطناً عشق عظیمی در خود نسبت به آنها احساس کنی.حالا که پرتوی از این احساسات به درون تو نتابیده پس فروتن باش و قبل از اینکه حرفی بزنی خیلی بیندیش...
هوا تازه داشت روشن می شد اما در روح من تاریکی بیش از پیش متراکمتر و افزونتر می گردید.ولی این آدم که حتی در زوایای روح من هم چیزی برایش نهفته نمانده بود هنوز صحبت می کرد.گاهی این فکر در من قوت می گرفت:
-آیا او آدم است؟
اما چون مجذوب گفتار او شده بودم نمی توانستم روی این معما فکر کنم و از نو کلمات او مثل سوزن در مغزم فرو می رفت.
-معهذا زندگانی ما،هم از پهنا هم از ژرفا توسعه می یابد،ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع آنرا ندارید...زندگانی ادامه پیدا می کند،و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند.چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟معلوم است:شما شیادان غاصب عنوان پیشوایی مردم!ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنید که بتوانید برای دیگران آنرا روشن سازید؟آیا احتیاجات زمان خود را می فهمید و آینده را پیش بینی می کنید؟برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده،روحاً سقوط کرده است،چه می توانید بگویید؟او دچار انحطاط روحی شده است!علاقه او به زندگی خیلی کم شده و زندگانی شایسته در او رو به اتمام است،می خواهد اصلاً مثل خئک زندگی کند،می شنوید؟اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می کنید وقیحانه می خندد:زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده است.محرک این توده زشت دیگر روح او نیست بلکه هوسهای کثیف وی است.او به مواظبت و تیمار نیاز دارد.اما شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانید بکنید؛در حالیکه فقط ندبه می کنید،می نالید،آه می کشید،بدون اعتنا چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می نمایید؟بوی پوسیدگی از زندگی به مشام می رسد،دلها از جبن و فرومایگی آکنده است،سستی و تنبلی خردها را از کار بازداشته و دستها را با رشته های نرمی به هم بسته است...شما در این بی نظمی و هرج و مرج . زبونی چه می اورید؟چقدر شما کوچک و بی مقدار و قابل ترحم هستید!چه اندازه نظائر شما زیاد است!ای کاش یک آدم خشن و دوست داشتنی که قلب سوزان و مغز توانایی می داشت پیدا می شد که محیط برهمه چیز بود!چه می شد که در این تنگنای ننگ آور سکوتفگفته هایمعجزه آسایی شنیده می شد و ضربات ناقوس وار آنها ارواح تحقیر شده این مرده های متحرک را به لرزه در می آورد...
بعد از این حرفها مدتی سکوت کرد.من به او نگاه نمی کردم.یادم نمی آید کدام یک در وجود من بیشتر بود:وحشت یا خجلت؟
سوال خونسردانه او شنیده شد:
چه می توانی به من بگویی؟
جواب دادم:هیچ!
و از نو سکوت حکمفرما شد.
-پس حالا چطور زندگی خواهیم کرد؟
-نمی دانم.
-چه خواهی گفت؟
سکوت کردم.
-هیچ کاری عاقلانه تر از سکوت نیست!...
مکث دردناکی نمود و به دنبال آن صدای خنده اش بلند شد.چنان با لذت می خندید که گویی مدتها استن فرصت چنین خندیدن راحت و مطبوعی را پیدا نکرده است.ولی دل من از این خنده لعنتی خون می گریست.
-هه،هه،هه!این تو هستی-معلم و زندگانی؟تویی که به این آسانی دستو پایت را گم می کنی؟فکر می کنم حالا فهمیدی من کی هستم؟ها؟هه،هه،هه!هر کدام از جوانهایی که مثل تو پیر به دنیا آمده اند اگر با من سر و کار پیدا می کردند،همینطور مانند خود تو را می باختند و سراسیمه می شدند.فقط آن کسی ممکن است در مقابل وجدان خود نلرزد که خود را در زره دروغ و وقاحت و بیشرمی پوشانده باشد.توانایی تو به قدری است که فقط مشتی برای سقوطت کافیست!حرف بزن!چیزی بگوکه تو را در مقابل من تبرئه کند.آنچه گفتم تکذیب کن،جانت را از چنگال خجلت و درد رها کن!لااقل برای یک دقیقه هم که شده قوی باش،به خودت اطمینان داشته باش تا آنچه را که من به تو نسبت داده ام پس بگیرم و در جلوی تو سر تعظیم فرود بیاورم...قدرت روحی خودت را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم!من احتیاج به معلم دارم.چون انسان هستم.زندگی را در تاریکی،گم کرده ام و راه رستگاری به سوی روشنایی،به طرف حقیقت و زیبایی،به سمت زندگی نوین را می جویم.راه را به من نشان بده!من انسان هستم.به من کینه ورزی کن،بزن،ولی در عوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش!من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم!چکار کنم؟به من بیاموز!
فکر می کردم:آیا انجام تقاضایی که این مرد به خود حق داده و پیش پای من هناده برای من مقدور است؟زندگی خاموش می شود،تاریکی شک و تردید بر افکار مردم چیره می گردد.بایستی راه خروج را پیدا کرد.راه کدام است؟من فقط یک راه بیشتر نمی بینم.نباید برای خوشبختی کوشش کرد.احتیاجی به خوشبختی نیست!معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود،انسان را ارضا نمی کند.زیرا بدون شک،مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست.مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هسستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داسته باشد.این امر ممکن است ولی نه در چهر چوب کهنه و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است...
از نو خنده ای کرد ولی این بار خیلی آرام،مثل خندیدن کسی که فکر بر احساسش غلبه کرده است.
-چه مردم زیادی در دنیا بوده اند و تا چه اندازه آثار کمی از خود به یادگار گذارده اند!چرا باید اینطور باشد؟اما ما به گذشته لعنت می فرستیم،زیرا حسادت ما را نسبت به خود بی اندازه تحریک می کند،زیرا امروزه چنین مردمی که پس از مرگ از خود اثر پر ارزشی بجای گذارند اصلاً وجود ندارد.انسان به خواب میرود...هیچکس هم او را بیدار نمی کند.به خواب میرود و به حیوان بدل می شود.برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است.از زدن او بیم نداشته باش.چون اگر تو او را دوست بداری و بزنی معنی ضربات تو را درک می کند،و آنرا بعنوان استحقاق می پذیرد.وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید با حرارت نوازشش کن دوباره جان می گیر...مردم هنوز طفل هستند،با اینکه گاهگاهی ما را از تبه کاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند ولی همیشه به محبت و کوشش دائم و پی گیر برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند...آیا می توانی مردم را دوست بداری؟
با تردید سوال او را تکرار کردم:
-مردم را دوست بدارم؟راستی خود منهم نمی دانم آیا مردم را دوست دارم یا نه!باید صمیمی و صادق بود:نمی دانم.کیست با خود بگوید بله من مردم را دوست دارم!انسانی که دقیقاً به درون خویش می نگرد قبل از اینکه جواب داده بگوید «دوست دارم» مدتها روی این سوال فکر می کند.همه می دانند که نزدیکان ما فرسنگها از ما دور هستند.
-تو سکوت کرده ای؟اهمیتی ندارد.بی اینکه تو حرف بزنی منظورت را می فهمم...و می روم.
بآهستگی پرسیدم:بهمین زودی.چون آن اندازه که برای خودم وحشتناک شده بودم او برای من نبود.
-بله،می روم،ولی باز پیش تو خواهم آمد.منتظر باش.ورفت.
چه جور رفت؟متوجه نشدم.بسرعت و بدون صدا رفت مثلاینکه سایه ای بود و محو شد...
من باز هم مدتی روی نیمکت درون باغ نشستم.سرمای بیرون را احساس نمی کردم و متوجه نبودم که خورشید طلوع کرده و اشعه آن بگرمی در روی شاخه های یخ بسته درختها می درخشد.مشاهده روز روشن و خورشیدی که مانند همیشه با بی اعتنائی می تابید و تماشای این زمین کهنسال و فرتوتی که پوشاک برفی در بر کرده بود و در زیر اشعه خورشید برق می زد،برایم شگفت انگیز و جالب شده بود.
پایان