...شب بود،که از محفل دوستان،جایی که آخرین داستان به چاپ رسیده خود را خوانده بودم،بیرون آمده وارد خیابان شدم.بر اثر تعریف زیادی که از آن کرده بودند،هیجان مطبوعی در من ایجاد شده بود.با تانی در خیابان خلوت گام بر می داشتم و برای نخستین بار در عمرم تا این حد از نشاط زندگی سرمست شده بودم.
ماه فوریه و شب صافی بود.انبوه ستارگان بر آسمان بی ابر نقش بسته بودند.زمین جامه با شکوهی از برف تازه بر تن کرده بود و سرمای گستاخانه ای از آسمان به زمین می دمید.شاخه های درختان از دیوارها سر کشیده،با سایه های خود نقش و نگار زیبا و بدیعی در سر راه من ایجاد کرده بودند.ذرات شفاف برف،در نور کبود و نوازش کننده ماه درخشندگی نشاط انگیزی داشتند.جنبنده ای در هیچ جا دیده نمی شد.صدای خش خش برف در زیر پاهای من،تنها صدایی بود که سکوت با شکوه این شب فراموش نشدنی را بر هم می زد...
فکر می کردم:چقدر خوب است که انسان در دنیا؛در میان مردم ارج و منزلتی داشته باشد!
این اندیشه آینده درخشان و روشنی را برایم تصویر می کرد.صدای کسی که با تامل صحبت می کرد از پشت سرم شنیده شد:
-ها،شما چیز خوبی نوشته بودید،بله،عالی بود!
از شنیدن این صدای غیر منتظره یکه خورده برگشتم و نگاه کردم.
شخص کوتوله ای که لباسی تیره بر تن داشت خود را به من رسانید و پا به پای من راه افتاد.لبخند نافذی روی لبهایش نقش بسته بود و از پایین به بالا به صورت من نگاه می کرد.سراپای وجودش به طور عجیبی نافذ بود:نگاه ها،گونه ها،چانه او با ریش نوک تیزش.تمتم اندام تکیده و کوچک او با آن گوشه های عجیبش مثل میخ توی چشم فرو می رفت.طوری بی صدا و سبک حرکت می کرد که گویی روی برف می لغزید.در آنجایی که داستان خود را می خواندم او را ندیده بودم.بدیهی است از شنیدن صدای او متعجب شده بودم:این آدمکه بود؟از کجا پیدا شده بود؟
سوال کردم:شما گوش دادید؟
-بله،لذت هم بردم.
با صدای بمی صحبت می کرد.لبهای نازکی داشت و سیبیل های کوچک سیاهش لبخند او را از نظر نمی پوشانید.این لبخند که از روی لب های او زایل نمی شد اثر نامطبوعی در من به وجود آورد.احساس کردم که در پشت آن فکر نیشدار و انتقاد آمیزی نهفته شده است؛اما به قدری سردماغ بودم که نتوانستم به این حالت سیمای او توجه کنم.لبخند او مانند سایه ای از نظرم محو شد و در مقابل صفا و روشنی رضایت خاطری که به من داده بود به سرعت ناپدید گردید.پهلو به پهلوی او راه می رفتم و منتظر بودم ببینم چه می گوید.در دل امیدوار بودم که بر شیرینی و لذت دقایقی که امشب بر من گذشته است بیفزاید:انسان تشنه تعریف و تمجید است،برای اینکه سرنوشت به ندرت از روی مهر به او تبسم می کند.
همراه من پرسید:
راستی خوب است که انسان خود را موجودی استثنایی و برتر از دیگران احساس می کند،اینطور نیست؟
در سوال او چیز مخصوصی حس نکردم و شتابزده با او موافقت نمودم.
او دستهای کوچکش را که انگشتان خمیده و لاغری داشت با حالت عصبی بهم مالید و خنده نیشداری کرد:هه،هه،هه!
از خنده او آزرده خاطر شدم.به سردی گفتم:
-شما آدم خوش برخوردی هستید!
تبسم کنان با حرکت سر حرف مرا تایید کرد و گفت:
بله،آدم خوش برخوردی هستم،خیلی هم کنجکاو...همیشه هم می خواهم بفهمم و از هر چیزی سر در بیاورم،این کوشش دائمی منست.همین است که به من جرات می دهد،به همین دلیل است که حالا هم می خواهم بدانم که این موفقیت به چه بهایی برای شما تمام شده است!
نگاهی به او انداختم و از روی بی میلی گفتم:
تقریباً به بهای یکماه کار...شاید هم کمی بیشتر...
او به سرعت حرف مرا قاپید و گفت:
-آها،قدری زحمت و بعد هم اندکی تجربه از زندگی که همیشه ارزش زیادی ندارد؛ولی در عین حال بی ارزش هم نیست؛چون شما با این بهااین فیض را می برید که در حال حاضر هزاران نفر با خواندن آثار شما با فکر شما زندگی می کنند و بعداً هم امیدهایی پیدا می شود که شاید با مرور زمان...هه،هه،هه!وقتی هم که شما بمیرید...هه،هه،ههًولی در مقابل اینهمه آرزوها بیش از آنچه شما به ما داده اید می شد داد.تصدیق ندارید؟
از نو خنده بریده بریده نیشداری کرد.با چشمان سیاه و نافذش نگاهی مزورانه ای به سراپای من انداخت.من هم از بالا به پایین به او نگاهی کردم و با رنجس و برودت پرسیدم:
ببخشید اجازه می فرمایید سوال کنم افتخار صحبت کردن با چه کسی را دارم؟
-من کی هستم؟حدس نمی زنید؟ولی با این حال فعلاً نمی خواهم بگویم که من کی هستم.مگر در نظر شما دانستن اسم شخص،از چیزی که او به شما می گوید مهمتر است؟
جواب دادم:البته نه...ولی با این وصف خیلی عجیب است!
همصحبت من،بدون توجه،آستین پالتوی مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی می خندید شروع به صحبت کرد:
-خوب،بگذارید عجیب باشد،معلوم نیست که چرا انسان به خودش اجازه نمی دهد گاهی از حدود آداب ساده و عادی گامی فراتر بگذارد؟...و اگر شما مخالف این مطلب نیستید بیایید صادقانه با هم صحبت کنیم!فرض کنید که من خواننده داستانهای شما هستم...خواننده ای عجیب و خیلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می آید...مثلاً کتاب شما؟بیایید صحبت کنیم.
گفتم:اوه،بفرمایید خواهش می کنم!اینطور برخوردها و گفتگوها...خیلی برای من مطبوع است...هر روز میسر نیست.
اما در واقع به او دروغ می گفتم،زیرا این حرفها برای من داشت نامطبوع می شد.فکر می کردم:او از جان من چه می خواهد؟اصلاً به چه مناسبت به خود اجازه می دهم که این برخورد خیابانی و گفتگو با این شخص ناشناس را به دیده نوعی مباحثه بنگرم؟
معهذا بهر نحوی بود با تانی پهلوی او راه می رفتم و سعی داشتم قیلفه خوش و دقیقی به او نشان دهم.یادم هست که به زحمت به اینکار موفق می شدم ولی رویهمرفته هنوز حالت جسورانه ای داشتم و نمی خواستم با امتناع از حرف زدن،آن شخص را از خود برنجانم و تصمیم گرفتم مواظب خودم باشم.
نور ماه از عقب سر می تابید و سایه های ما را در زیر پاهایمان در هم می آمیخت و به لکه تیره ای که جلوی ما در روی برف می خزید،تبدیل می نمود.من به این سایه ها خیره شده بودم و احساس می کردم چیز تیره ای که مانند سایه ها جلوتر از من است و نمی شود به آن رسید در درون من به وجود می آید.
همراه من اندکی سکوت کرئ،سپس با لحن مطمئنی که بر افکار خود مسلط بود شروع به صحبت کرد:
-در زندگی هیچ چیز مهمتر و کنجکاوانه تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست...اینطور نیست؟
سر را به علامت تایید تکان دادم.
-موافق هستید!...پس بیایید صمیمانه صحبت کنیم.حالا که جوان هستید فرصت صمیمانه صحبت کردن را از دست ندهید!...
به خودم گفتم:چه آدم عجیبی است!به حرفهای او علاقه مند شده بودم و در حالیکه خنده تلخی می کردم پرسیدم:
-ولی از چه صحبت کنیم؟
او نگاه دقیقی به صورت من انداخت و با لحن خودمانی یک دوست قدیمی بانگ زد:
-درباره هدف ادبیات!
...
(ادامه دارد...)...
...
Mar 24, 2006
هدف ادبيات I...
م: سرزمين سرد سكوت
| لینک ثابت
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (123)
- فراتر از... (93)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (4)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- روز پاييزي ميلاد...
- حرف زدن يا...
- توهم يك ياغي...
- ...
- ...
- ...
- جون دادن گوسفند...
- تموم كردن...
- بي خبري...
- تصاوير شرجي...
- مرگ خدايي...
- آن مرد...
- قسمت بابا...
- هر كَس...هيچ كَس...
- مرد بي آينده...
- ...
- بي ثبات...
- ...
- بدون عنوان...
- تصور كن...
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Powerd by: MT 4.2-en
Designed by: Silence
Designed by: Silence