Jan 30, 2008
گاهی اوقات دلم یک اسلحه می خواهد...
یک اسلحه کمری...
روی شقیقه ام بگذارم...ماشه را بچکانم...
نمی دانم بعدش باز بلند خواهم شد که چنین احساسی را دوباره تجربه کنم یا نه...
اما گاهی دلم یک اسلحه می خواهد...در لحظه...
آن لحظه دلم اسلحه می خواهد...
Jan 26, 2008
جالب است...
نمی دانستم ماجرا چیست...
مدت هاست مساله دهه 60 ،در ذهنم مرور می شود...
اینکه چرا؟!؟!؟!...
چرا ما؟!؟!؟!...
این که چرا هر چیز تازه ای را با ما امتحان کردند...اینکه چرا ما را موش آزمایشگاهی پنداشته اند...
این که این چه پدر گشتگی است که با ما دارند...
این که چرا هر جا می رویم باید «سر»ی همراهمان باشد...
گاهی «سر» به سرمان می گذارند...
گاهی می گویند «سر» به راه باشید...
گاهی می گویند «سر»تان نخوارد...(و گاهی به بهانه خواراندن «سر»مان...همه جایمان را می خوارانند...)...
گاهی باید «سر» کار باشیم...
اکثر اوقات باید «سر»گرم باشیم...
و مدت های مدیدیست «سر»کوب می شویم...
و اما یکی از مهمترین «سر»هایی که هدیه گرفته ایم را فراموش نکنیم... هدیه ای که نمی دانم از چه کسی و به چه مناسبتی دریافت کردیم و همیشه همراهمان است...درست حدس زده اید...«سر» خوردگی را می گویم...
نمی دانم...
می گویند...هویت باخته ایم...چرایش را نمی دانم...کدامین هویت را می گویید...هویت به باد رفته مان را شاید می گویند...چیزی که از ما گرفتند...تا همیشه به دنبالش باشیم و به مسایل دیگری فکر نکنیم...
می گویند بی معرفتیم...جالب است...معرفت را برای ما که معرفت نداریم شرح دهید...تا ما هم از فردا با معرفت شویم...ای صاحبان معرفت...
ما نسل میانه ایم...ما حکم «گدار» رودخانه را داریم...در گدار رودخانه...هر کس و ناکسی برای عبور از عرض رودخانه، از گدارش، گذار خواهد کرد...(تو خود حدیث این مجمل بخوان دیگر...)...
نمی دانم چرا وقتی هم کارمان به کار کسی نیست...کار به کارمان دارند...
تا ساعتی پیش فکر می کردم...فقط این سردم داران حکومت هستند که با دهه60 ها مشکل دارند...
اما...کنون می بینم که نه...قضیه فراتر از حکومت است شاید...
ما 60 ها...نسل در بیداری کابوس بین، هستیم...
+ ما دهه شصتی های لعنتی
+ ما شصتی ها به متلک عادت کردی
+ دهه شستی ها
+ شورش در شهر
ب.ر.ن:...اینها را نوشتم...تا شاید کمی خالی شوم...اما باز هم افاقه نخواهد کرد...
م:
Jan 21, 2008
نمی دونم...
چرا همه ش فکر می کنم...بعد از پایان امتحانات این ترم یه اتفاقی می افته...
نمی دونم...ولی منتظرم امتحانات تموم بشه...بعدش...
یه چیزی...یه اتفاقی...یه کاری...توسطِ...
Jan 20, 2008
بعضی خاطرات گذشته...
بعضی وقتا میان...یهو...
چند لحظه...چند تا تصویر در هم...
...
Jan 19, 2008
بعضی خاطرات گذشته...
بعضی وقتا میان...یهو...
چند لحظه...چند تا تصویر در هم...
...
Jan 16, 2008
همه چیز به یکباره خراب می شود...
Jan 11, 2008
دوباره...
دوباره...
دوباره...
دوباره...دلتنگی سراغم آمده...
دوباره...همان حس...دوباره...دوباره...
دوباره بغضی (شایدم بقضی)...دوباره راه گلویم سد می شود...
دوباره...
دوباره...
دوباره...
دوباره چیزی از گذشته...دوباره یادگاری از گذشته دور و نزدیک...
دوباره...
درونم خبریست...
شاید دوباره شورشی در راه است...شاید می خواهد شورشی بر پا شود...
شاید دارد جرقه های شورشی زده می شود...
Jan 11, 2008
تا هستم...
با احساس چیزی کم داشتن هستم...
Jan 09, 2008
همه اش می گویم..."دلم می خواهد...دلم می خواهد..."...
بعد به خاطر می آورم...من مرده ام...
Jan 06, 2008
در خانه نشسته،می کنیم خیرات
من و تو را شرم باد
در سوگ حسین می زنیم فریاد
من و تو را شرم باد
سرزمین کربلا امروز اینجاست
من و تو را شرم باد
یزید امروز، در کالبد تقواست
من و تو را شرم باد
شمر زلجوشن در جایگه قضاست
من و تو را شرم باد
ظلم می کند بیداد بیداد
من و تو را شرم باد
آزادی واژه ای بس بی مسماست
من و تو را شرم باد
حکومت جمهوری چه بی معناست
من و تو را شرم باد
در سکوت می کنندمان زیر خاک
من و تو را شرم باد
آزاده کشی اینجا به پاست
من و تو را شرم باد
خون و خون ریزی آشکارا و در خفاست
من و تو را شرم باد
حکم قاضی حکم خداست
من تو را شرم باد
نمازشان از بهر ریاست
قرآنشان بر سر نیزه هاست
حکم خون های بی ریاست
من و تو را شرم باد
چه ساکت نشسسته ایم هیهات
من و تو را شرم باد
صبرمان نزدیک انتهاست
من و تو را شرم باد
انسان آزاده بی پرواست
خون هزار آزاده امروز زیر پاست
هر ایرانی و آزاده را شرم باد...
Jan 03, 2008
در نوشته هایم نمی دانم به دنبال چه می گردم...باور کن نمی دانم...بگذار رک تر
بگویمت...خدا هم می شنود...بگذار بشنود...اصلاً چه خوب است که می شنود...کارم
راحت تر می شود...دیگر لازم نیست یک بار دیگر برای خدا هم توضیح دهم...هر چند
می دانم او مانند این بندگانش نیست...درکش خیلی بالاست...با یک بار توضیح من
همه چیز را می گیرد...تا ته ش را می خواند...اما من شاید آن وقت، تحملم از
الآن هم کمتر شده باشد...
پس همین الآن می گویم...که اگر آن روز بی حوصله تر از الآن بودم...و حوصله
نداشتم برای خدا هم یکبار دیگر جدا توضیح بدهم...انگ (شایدم عنگ) کافر و
... را به مانند انگ (شایدم عنگ) های دیگری که به یدک می کشم نثارم
نکنند...که از سنگینی همین ها هم دیگر نای حرکتم نیست...
کجا بودم...
آها...بگذار رک تر بگویمت...نمی دانم اصلاً به دنبال چه می گردم...نمی
دانم اصلاً باید به دنبال چیزی بگردم...نمی دانم باید به دنبال چیزی گشت...
بگذار پیش تر بروم...نمی دانم در این دنیای بی رنگ و بی مزه و بی بو (در اکثر اوقات)...به دنبال چه آمده ام...
راست ترش را بخواهی...می دانستم...اما ...حالا...
گمش کردم...نابودش کردم...گمش کردند...نابودش کردند...نیست شد...غیب
شد...خودم نیست و غیبش کردم...نیست و غیبش کردند...باید این گونه می
شد...نباید می شد...هست، اما من باید نیست و غیب بدانمش...نمی دانم...
همین را می دانم بعد از آن گم کردن یا نیست شدن یا مجبور به نیست پنداشتن
کذایی...دیگر دلیلی برای بودنم نیست...سرگردانم گاهی وقت ها...
می دانی مثل چه می مانم...مثل کسی که ماموریتی داشته...حالا ماموریتش نا تمام مانده...
منتظرم سفینه ام بیاید و مرا به سیاره ام باز گرداند...مرا از این سیاره
نفرین شده ببرد...کاری ندارم...نشسته ام...بی کار...بی هدف...و بعضی وقت
ها در فکر...که باید چه کار کنم...به دنبال چه چیز بگردم...(آخر اینجا هر
کسی دنبال چیزی می گردد...)...که تازه یادم می آید...اینجا کاری
ندارم...کارم نیمه تمام، تمام شد...ماموریتم نیمه تمام، تمام شد...