Jan 03, 2008
ماموریت...
در نوشته هایم نمی دانم به دنبال چه می گردم...باور کن نمی دانم...بگذار رک تر
بگویمت...خدا هم می شنود...بگذار بشنود...اصلاً چه خوب است که می شنود...کارم
راحت تر می شود...دیگر لازم نیست یک بار دیگر برای خدا هم توضیح دهم...هر چند
می دانم او مانند این بندگانش نیست...درکش خیلی بالاست...با یک بار توضیح من
همه چیز را می گیرد...تا ته ش را می خواند...اما من شاید آن وقت، تحملم از
الآن هم کمتر شده باشد...
پس همین الآن می گویم...که اگر آن روز بی حوصله تر از الآن بودم...و حوصله نداشتم برای خدا هم یکبار دیگر جدا توضیح بدهم...انگ (شایدم عنگ) کافر و ... را به مانند انگ (شایدم عنگ) های دیگری که به یدک می کشم نثارم نکنند...که از سنگینی همین ها هم دیگر نای حرکتم نیست...
کجا بودم...
آها...بگذار رک تر بگویمت...نمی دانم اصلاً به دنبال چه می گردم...نمی دانم اصلاً باید به دنبال چیزی بگردم...نمی دانم باید به دنبال چیزی گشت...
بگذار پیش تر بروم...نمی دانم در این دنیای بی رنگ و بی مزه و بی بو (در اکثر اوقات)...به دنبال چه آمده ام...
راست ترش را بخواهی...می دانستم...اما ...حالا...
گمش کردم...نابودش کردم...گمش کردند...نابودش کردند...نیست شد...غیب شد...خودم نیست و غیبش کردم...نیست و غیبش کردند...باید این گونه می شد...نباید می شد...هست، اما من باید نیست و غیب بدانمش...نمی دانم...
همین را می دانم بعد از آن گم کردن یا نیست شدن یا مجبور به نیست پنداشتن کذایی...دیگر دلیلی برای بودنم نیست...سرگردانم گاهی وقت ها...
می دانی مثل چه می مانم...مثل کسی که ماموریتی داشته...حالا ماموریتش نا تمام مانده...
منتظرم سفینه ام بیاید و مرا به سیاره ام باز گرداند...مرا از این سیاره نفرین شده ببرد...کاری ندارم...نشسته ام...بی کار...بی هدف...و بعضی وقت ها در فکر...که باید چه کار کنم...به دنبال چه چیز بگردم...(آخر اینجا هر کسی دنبال چیزی می گردد...)...که تازه یادم می آید...اینجا کاری ندارم...کارم نیمه تمام، تمام شد...ماموریتم نیمه تمام، تمام شد...
پس همین الآن می گویم...که اگر آن روز بی حوصله تر از الآن بودم...و حوصله نداشتم برای خدا هم یکبار دیگر جدا توضیح بدهم...انگ (شایدم عنگ) کافر و ... را به مانند انگ (شایدم عنگ) های دیگری که به یدک می کشم نثارم نکنند...که از سنگینی همین ها هم دیگر نای حرکتم نیست...
کجا بودم...
آها...بگذار رک تر بگویمت...نمی دانم اصلاً به دنبال چه می گردم...نمی دانم اصلاً باید به دنبال چیزی بگردم...نمی دانم باید به دنبال چیزی گشت...
بگذار پیش تر بروم...نمی دانم در این دنیای بی رنگ و بی مزه و بی بو (در اکثر اوقات)...به دنبال چه آمده ام...
راست ترش را بخواهی...می دانستم...اما ...حالا...
گمش کردم...نابودش کردم...گمش کردند...نابودش کردند...نیست شد...غیب شد...خودم نیست و غیبش کردم...نیست و غیبش کردند...باید این گونه می شد...نباید می شد...هست، اما من باید نیست و غیب بدانمش...نمی دانم...
همین را می دانم بعد از آن گم کردن یا نیست شدن یا مجبور به نیست پنداشتن کذایی...دیگر دلیلی برای بودنم نیست...سرگردانم گاهی وقت ها...
می دانی مثل چه می مانم...مثل کسی که ماموریتی داشته...حالا ماموریتش نا تمام مانده...
منتظرم سفینه ام بیاید و مرا به سیاره ام باز گرداند...مرا از این سیاره نفرین شده ببرد...کاری ندارم...نشسته ام...بی کار...بی هدف...و بعضی وقت ها در فکر...که باید چه کار کنم...به دنبال چه چیز بگردم...(آخر اینجا هر کسی دنبال چیزی می گردد...)...که تازه یادم می آید...اینجا کاری ندارم...کارم نیمه تمام، تمام شد...ماموریتم نیمه تمام، تمام شد...
م: فراتر از...
| لینک ثابت