Mar 15, 2008
روزای ابری...
قبل تر ها روزهای ابری را پَس می زدم...
با ابرها نمی توانستم کنار بیایم...
همه اش آفتاب را چشم به راه می ماندم...تا، کی از پشت ابرها بیرون می آید...تا، کی آسمان دوباره آبی می شود...
اما حالا...
هوای ابری...بد جوری دلم را...
ابرهای تیره...آسمان گرفته...
آفتاب که سر بر می آورد...خرده می گیرمش...سرزنشش می کنم...در خودم فریاد می زنم...
آرامش عجیبی دارد...آرامشی که نا آرامی خاصی پشت آن پنهان است...
ابرها، در من نفوذ می کنند، شاید...
اتاقِ نمیه تاریکم...سایه های کم رنگ و نا تمام...
و این تازه دوستیِ من و ابرها...هدیه ایست...برایم عزیز...
با ابرها نمی توانستم کنار بیایم...
همه اش آفتاب را چشم به راه می ماندم...تا، کی از پشت ابرها بیرون می آید...تا، کی آسمان دوباره آبی می شود...
اما حالا...
هوای ابری...بد جوری دلم را...
ابرهای تیره...آسمان گرفته...
آفتاب که سر بر می آورد...خرده می گیرمش...سرزنشش می کنم...در خودم فریاد می زنم...
آرامش عجیبی دارد...آرامشی که نا آرامی خاصی پشت آن پنهان است...
ابرها، در من نفوذ می کنند، شاید...
اتاقِ نمیه تاریکم...سایه های کم رنگ و نا تمام...
و این تازه دوستیِ من و ابرها...هدیه ایست...برایم عزیز...
م: فراتر از...
| لینک ثابت