پ.ن:...شايد توصيفش بيش از اين ممكن نباشد...
April 2008 Archives
پ.ن:...شايد توصيفش بيش از اين ممكن نباشد...
احساس قريبِ غريب بودن...غريبگي...
پ.ن:...شايد هر چيزي...جز...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
كسي نيست باهاش كل كل كنم...
كسي نيست درگير بشم باهاش...
كسي نيست كه مقصر بدونم...
تو مقصر باش...
ديشب و امروز جاي خودش...
اما امشب با هم درگيريم...
بيا بجنگيم...
پيروز تويي...مشخصه...اما مبارزه با يه حريف قوي...حتي اگه آخرش شكست باشه...ارزشش رو داره...
ترحم نكن...از ترحم به اين شكل خوشم نمياد...
آوانس هم نده...
اين بار بيا بجنگيم...تا پاي مرگ...
به سيانور دسترسي ندارم...
پس...
يا عقرب مي شم...
يا سامورايي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
...اگر ساقي وفا كِي
وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عَطش كُشتَم عَطش كُشتَم
...
هَلاكَه ساقيا
اِمشُو هَلاكِم وَي لَه مِن آخ
...
نِيزاني تو نِيزاني تو نِيزاني تو
كه دل بي باده چَن بدبختَن اِمشُو
...
بِمرِم آخ بي كَسَ خوَم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
...كهنه نقاب زندگي
تا شب رو صورتاي ماست
گريه هاي پشت نقاب
مثل هميشه بي صداست...
ب.ر.ن...
يا بميرم...
يا خودمو بكشم...
اينجوري...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
خيلي وقته ديگه بارون نزده...
...
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبك تر نشده
مه سرد رو تن پنچره ها
مثل بقض توي سينه منه
ابر چشمام پر اشك اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه...
...
كوه غصه از دلم رفتني نيست...
...
...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...
احساس مي كنم ته يه اتاق بدون در و پنجره اسير شدم...
احساس مي كنم زنداني شدم...
...
احساس مي كنم خفه م...
كسي نه مي بينه...نه مي شنوه...نه مي فهمه...نه مي فهمه... نه مي فهمه...
نه احساس مي كنه...نه احساس مي كنه...نه احساس مي كنه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعه غمگین میبینم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
نفسم در نمیاد، جمعهها سر نمیاد
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیاد
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فرياد میكنه
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه, موسم دل کندنه
...
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه...
ب.ر.ن:...امروز براي من جمعه سياه...
مي رم يه گوشه تك و تنها بميرم
شايد بتونم كمي آروم بگيرم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
جداي از آن يكبار مردنم...
مي دانم...4 بار خواهم مرد...شايد هم 5 بار...شايد هم بيشتر...بسته به رسومات دارد...
بعد از آن هم...اگر خودم را نكشم...باز خواهم مرد...
ب.ر.ن:...طاقت مرگ هاي بعدي رو ندارم...
تنگه غروبه دلم گرفته
رخوت به تن نشسته
تكيده ام من كنج اتاقم
نگاهم سرد و خيره
چه ساده ساده
چه آسون آسون
دارم آب مي شم آروم
مثل يه شمعي
كه توي ظلمت
بي صدا
مي گريد آروم
مي خوام يه ساده
ساده پرواز
چون پرنده اي سبك بال
مي خوام رها شم
در دل باد
تا نميرد
كنج ديوار
بازم آسمون شده رنگ خون
خورشيد انگاري آروم
مي خواد بميره
تنها و معصوم
مثل این دل مغـموم
...
اضافه:... "غروب تنهايي"...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
يكي معلم مي شه وُ...
يكي مي شه خونه به دوش
يكي ترانه ساز مي شه
يكي مي شه غزل فروش...
ب.ر.ن:...
هي بازيگر گريه نكن...
ما هممون مثل هميم
صبا كه از خواب پا مي شيم
نقاب به صورت مي زنيم...
ب.ر.ن:...
گاهي اوقات شايد يك كلمه...يك مثنوي باشد...
...آدم هاي خوب خاري در وجودشون ندارن...هنر اون ها هيچ وقت به آخر نمي رسه....
...-خوشحالم كه خونه اي...
-هميشه هستم چون آدم خوبي نيستم...
...تنها سرمايه حقيقي در اين دنياي ورشكسته چيزيه كه وقتي تو آدم خوبي نيستي با كسي قسمت مي كني...
انعكاس سرخي توي چشماش برق مي زد...
چيزي پسرك رو به سر كشيدن گيلاس تحريك مي كرد...
شايد هم تشويق...
آنچه را كه داشتم از من گرفتند
كه آنچه را كه ندارم
بعدها شايد به من بدهند...
ب.ر.ن:...
همچنان مي خوام ادامه بدم...
يه اعتصاب شايد...
شايدم يه بازي...
شايدم يه سرگرمي...
شايدم ...
اما دنیا، به روی خودش هم نیاورد...
ب.ر.ن:...خدایش بیامرزد...
ب.ر.ن:...برای آنی... ...
اما شاید...یه کم زیادی برای این کار آرومم...
اما نمیشه...
یه چند تا نوشته هست...که شاید...موقع ش نیست...
وقتی نمیشه...
همه ش این فکر با منه...
ب.ر.ن:...
احساس می کنم به انتها رسیدم...
یه فضای بسته...تنها منم...
ب.ر.ن:...
شاید...
تنها یادی از من خواهد بود...
شاید...
اتاقم تاریک...
هوای ابری یه یادگاریه...یادگاری از روزای نه چندان دور...
یادگاری از ...
صدای سیستم رو می زنم بالا...
می خونه...
هوا ابریه...گِرید به حالم...
...
باران می بارد امشب...
...
قطره قطره...
من یه جواریی دیوونه شدم...
هوای ابری...من رو دیوونه می کنه...
هوای ابری...یه یادگارِ...
فریاد می زنم...
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم...
ب.ر.ن:...هوای اینجا هم ابریه...
نکنه تو باغ بمیرم
بشم اون قناری لال
یا بیفتم از درختا
بپوسم چو میوه کال...
مردم...
شاید لال شدم...
از درخت افتادم...
از درخت افتادم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
زندگی کردن، هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
زندگی، هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
بی هدف...چه می توان کرد...؟!...؟!...
کار؟!...زندگی؟!...
من می گویم... ...
ب.ر.ن:...حتی ساز زدن هم شاید...هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...
...ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چـرخ ار نگـردد گـرد دل از بیـخ و اصلش بر کنم
گـردون اگر دونـی کنـد گـردون گردان بشکنم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وازان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم...
که...
...
چرا...؟...
چرا زنده م...چرا هنوز زنده م؟...
خسته م...خسته شدم...از اینکه هر روز صبح پا شم...ببینم یه روز تازه شروع شده...
خسته م...از اینکه هر روز مثل دیروز...مزخرف...بی هدف...بی هدف...بی دلیل...بی دلیل...
اما...گویا...زهی خیال باطل...
ب.ر.ن:...حداقلش فکر نمی کردم به این زودی شروع بشه...فکر نمی کردم به این زودی زمزمه اولتیماتوم بشنوم...
ب.ر.ن:...این دفعه نمی خوام حسرت بخورم...نمی خوام چند سال بعد بگم..."چرا اون راهی که خودم خواستم رو نرفتم...اگه اون راهی که خودم می خواستم رو رفته بودم...کاش حتی اگه انتهاش هم خوب نبود...راهی که خودم می خواستم رو می رفتم..."...
...آخر این جاده کجاست
عبوره یا رسیدنه
حتی دروغ ولی ...
که این شبا مال منه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
یکی از همین روزها...
که نفس هایم بوی الکل می دهد...
خودم را خلاص خواهم کرد...
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (108)
- فراتر از... (89)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (2)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- وهم فانتزي...
- احساس قريبِ غريب...
- نسيم دلتنگي...
- نجواي بلند با خدا...
- بي باده...
- گريه هاي پشت نقاب...
- براي...
- ...
- ...
- جمعه سياه...
- مات و مبهوت...
- به زودي...
- لحظه هاي مردن...
- "غروب تنهايي"...
- مايع سرخ...
- غزل فروش...
- هي بازيگر...
- مثنوي يك كلمه اي...
- چند تا ديالوگ...
- گيلاس نيمه ...
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Designed by: Silence