Apr 05, 2008
تیرگی...سپیدی...
مدتی بود هر وقت پسرک به عکسای قدیمی و جدیدش نگاه می کرد...با خودش می گفت تیره شدم...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...