May 2008 Archives
May 31, 2008
براي «يك»...منفي «يك» هست...
جمعشون مي شه «صفر»...
«خنثي» مي شه...
تبديل به «هيچ» مي شه...
ديگه نه «يك»ي هست...نه منفي «يك»ي...
May 31, 2008
بنويس هر چه كه ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم
بنويس از ما كه در حال فراريم
توي اين پاييز بد فكر بهاريم...
...
دست من خسته شد از بس كه نوشتم
پاي من آبله زد بس كه دويدم...
...
حرف خالي زديم و قافيه باختيم
بگو از ما كه تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار وِ در فريبيم
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 30, 2008
بچه تر كه بودم...به انتظار جمعه ها مي نشستم...جمعه روز دوري از مدرسه بود...روز دويدن دنبال يه توپ...روز كل كل...
اما الآن...
از جمعه ها بدم مياد...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
سي روز گذشت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
خوب كه نگاه مي كنم...اين روزا در حال فرارم...همه ش فرار...
فرار از واقعيتي كه خيلي وقتا با حقيقت هم پوشاني نمي كنند هم ديگه رو...
فرار از اتفاقاتي كه افتاده و...
فرار از دنياي واقعي...كه شايد هيچ وقت با دنياي حقيقي يكي نشه...
فرار از روزها...فرار از دقايق...فرار ثانيه ها...فرار از لحظاتِ...
فرار از خودم...از خودم فرار مي كنم...
از خودم...از خودم...فرار مي كنم...فرار...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
به هيچ عنوان دلم نمي خواد پيش بينيم اشتباه از آب در بياد...
كه خيلي هم دلم مي خواد سريعتر به وقوع بپيونده...
تا قبل از بيستُ... سالگي...خلاص...
ب.ر.ن:...طبيعي نشه...ممكنه خودم دست به كار شم...
ب.ر.ن:...به شدت علاقه دارم زودتر پيش گوييم به وقوع بپيونده...
ب.ر.ن:...خسته و بي حوصله ام...
May 28, 2008
در كارزار كليشه اي گناه و روح...من قرباني بودم...
May 28, 2008
اين چرخِ فلك كه ما در او حيرانيم...
...
ب.ر.ن:...
May 27, 2008
روزا مي گذرن...بدون هيچ خاطره اي كه به جا بمونه...ثبت بشه...
روزهاي بي خاطره...خلايي مي شن براي روزاي نيومده...
ب.ر.ن:...نمي دونم كي به اين روزاي بي خاطره خاتمه مي دم...اما بايد خاتمه بدم...
May 26, 2008
قرار نيست اون طوري كه من مي خوام بشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 25, 2008
از غروب تا شب...فاصله ايست...
ميان غروب و شب...خلا ايست...
خلا اي سنگين...بي هوا...بي احساس...پر از فشاري نا معلوم و نا محسوس...
خلا اي شايد له كننده...شايد خرد كننده...شايشد شكننده...
ب.ر.ن:...شايد پر شدني نيست...اگه هست...در حال حاضر نيست...و شايد ديگه هيچوقت نباشه...
May 25, 2008
لاي برگاي كتابا دنبال خودت نگرد
تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد
گم نكن خودت رو تو دنياي ترديد و دروغ
زير آوار نقابا دنبال خودت نگرد
باورش كن منِ تازه رو خودِ خودِ توِ
اون غريبه كه بلاي جون تو شده توِِ
صورتت برات نقابه خودتُ نشون بده...
...
ب.ر.ن:...نمي خوام خودم رو گم كنم...شايد ازم مي خوان...شايدم همون «خودِ» ازم مي خواد...اما باز نمي خوام...
ب.ر.ن:...نمي تونم باورش كنم...
May 24, 2008
مي خواستم بي وقفه بنويسم...بدون حتي روزي فاصله...
شايد تا سي امين روز...
شايد هم تا چهلمين روز...
ب.ر.ن:...تا سي امين روز فقط چند روز مانده...
ب.ر.ن:...
May 23, 2008
تا به حال فكر كرده ايد...كه در پس هر فرد چه داستاني ممكن است نهفته باشد...
تا به حال فكر كرده ايد...كه هر كسي خود راوي داستاني ست...
ب.ر.ن:...من داستان غم انگيز پشت لبخندهاي تلخ و آرام را خوب مي دانم...
ب.ر.ن:...داستان پشت نگاه هاي سرد...خيره...شايد بي احساس...شايد...شايد بي روح...شايد...
May 23, 2008
شايد تقصير غروب نيست كه اين قدر دلگيره...
شايد به خاطر اتفاق هايه كه تو غروب مي افته...
May 22, 2008
شب ها را دوست دارم...
اگر چه خيلي از شب ها و شايد تمام شب ها غمي با من است...اما شب ها را دوست دارم...
شب ها برايم پر است...
پر از خيلي چيز ها...
پر از با ارزش ها...پر از مقدس ها...پر از...
May 22, 2008
امروز پنجشنبه ست...اما...
فردا هم كه جمعه...فردا هم...
اما چه فرقي داره...هيچ فرقي نداره...هر دوش يكيه...وقتي... هر دوش يكيه...و هيچ فرقي نداره...بودن يا نبودنشون فرقي نداره...بهتره كه نباشن...
شايد روزي برسه كه من تعيين كنم كه باشن يا نباشن...من تعيين كنم كه امروز باشه يا نباشه...
اگه اون روز برسه...روز بعدي، در كار نخواهد بود...
ب.ر.ن:...
May 22, 2008
وقتي كه تنگ غروب
بارون به شيشه مي زنه
همه غصه هاي دنيا توي سينه منه
توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام
پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم...
...
ب.ر.ن 1:...حتي بدون بارون هم...تنگ غروب...
ب.ر.ن 2:...پشت پنجره نمي شينم...
ب.ر.ن 3:...اين آهنگ...
ب.ر.ن:...
May 21, 2008
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 20, 2008
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 20, 2008
و زندگي كه نا تموم موند...
May 19, 2008
يكي انتظار روزاي نيومده رو مي كشه...براي روزاي نيومده لحظه شماري مي كنه...
يكي ديگه...
يكي به انتظار آينده شيرين نشسته...
يكي ديگه...
يكي وقتي به فردا فكر مي كنه انرژي مي گيره...
يكي ديگه...
يكي وقتي به روزايي كه قرار بياد فكر مي كنه لبخند رو لبش مي شينه...ته دلش شاد مي شه...يه شادي وصف ناپذير...
يكي ديگه...
ب.ر.ن:...يكي ديگه هم...
ب.ر.ن:...
May 19, 2008
بيا با هم سياه بنويسيم...
نه، سياه نه...سياه خوب است...
سياه يعني انتها...
يعني بالاتر از آن چيزي نباشد...
سياه يعني مشخص...
بيا خاكستري بنويسيم...
خاكستري يعني زندانيِ آزاد...
خاكستري يعني در قُل و زنجير...اما آزاد...
خاكستري يعني نه ابتدا...نه انتها...نه حتي ميانه...
خاكستري يعني رها شدن جايي ميان زمين و آسمان...
خاكستري يعني معلق...
خاكستري يعني نه زنده...نه مرده...
خاكستري يعني بودن اما نبودن...
خاكستري يعني برزخ...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني منِ...
ب.ر.ن:...كسي چه مي داند...
ب.ر.ن:...خاكستري شده ام...
May 19, 2008
بيا با هم بد و بيراه بگوييم...
اما مي خواهم تنها فرياد بزنم...
مي خواهم تنها دويدن را تا انتها تجربه كنم...
May 18, 2008
هنوز هم گاهي خاطرم مي آيد...
كه از «خودم» بدم آمد...
از «خودم» فرار مي كردم...مي خواستم جايي بروم كه «خودم» آنجا نباشم...«من» آنجا نباشد...از «من» گريزان بودم...
«من» مايه شرمساريم بود...
مثل كسي كه خون دستانش را آغشته كرده باشد...و دستانش را مي شويد...اما خون پاك نمي شود...مي شويد...اما پاك نمي شود...
هنوز هم گاهي خاطرم مي آيد...
به خودم آمدم...آرمان هايم را زير پا ديدم...زير پاي «خودم»...قوانينم را نقض شده ديدم...متخلف...«من» بودم...عهد هايم را شكسته ديدم...
و...سخنانم را شعار...
و خودم _شايد هم «خودم»_را...طبل تو خالي...
وقتي خاطرم مي آيد...باز از خودم فرار مي كنم...از خودم بدم مي آيد...
هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد...از خودم بدم مي آيد...
و زود...كم رنگ مي شود...به روزمرگي باز مي گردم...چيزي كه مدام در ترس به دام افتادنش به سر مي بردم...و كنون...
ب.ر.ن:...هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد......از خودم بدم مي آيد...
ب.ر.ن:...هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد......از خودم بدم مي آيد...
May 18, 2008
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 17, 2008
چون است حال بُستان اي باد نوبهاري
كه از بلبلان بر آمد فرياد بي قراري...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 16, 2008
گاهي اوقات بدون نوشيدني هم مي شود كمي گيج بود...كمي ...
May 15, 2008
كجاست كه ببيند پشت درياها شهري نيست...
كجاست...
كجاست كه ببيند...پشت ديوانگي شهريست...
شهري پنهان...
شهري بكر و دست نخورده...
شهري از رنگ تازه...و ناشناخته...
شهري از جنس بي جنسي...
شهري با قانون نانوشته بي قانونِ احساس...
شهري از جنس تازگي ها...
شهري عاري ز هر زنجير عقلي...
شهري خالي از هر مانع منطق...
شهري پر از عجايب براي غير ديوانگان...
شهري پر از آرامش براي ديوانگان...
بيا كه پشت ديوانگي شهريست...
مبادا ميان مرز شهر عاقلان و ديوانگان بماني...
ب.ر.ن:...
«پشت ديوانگي شهريست...»...
May 14, 2008
فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم...
...
ب.ر.ن:...خوشحالم كه هميشه جز اقليت بودم...
May 13, 2008
زندگي با زنده بودن فرق داره...
زنده بودن با نفس كشيدن فرق داره...
نفس كشيدن با تنفس فرق داره...
تنفس با دم و بازدم فرق داره...
...
May 13, 2008
شب ها پر هستند...
پر از هياهوي سكوت...
پر از آرامش ناآرام...
پر از خاطرات...
پر از زندگي بي روح يك مرده...
براي من...
ب.ر.ن:...
May 12, 2008
شب...
شب براي من است...شب پر از هياهوي پر سكوت من است...
شب پر از آرامش ناآرام من است...
در سكوت شب...
ب.ر.ن:...
May 11, 2008
بعضي شب ها...حسي...بد درونم را به لرزه مي افكند...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
غصه اي بي انتها...به مانند درياي بي پايان...كه در افق به آسمان بي انتها مي پيوندد...
يا به مانند افق بي پايان...كه در دور دست نامعلوم...به خودش پيوند مي خورد...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
اما افقي نيست كه به آن بپيوندد...
و غصه ام مي رود...
باز من مي مانم...
ب.ر.ن:...
May 10, 2008
دلم مي خواد همه ش بگم F***...
F***...
May 09, 2008
لجم مي گيره...حرصم مي گيره...اما كاري از دستم بر نمياد...احساس ضعف وجودمو مي گيره...
و يه احساس بد...يه احساس بد...يه احساس بد...
May 08, 2008
گاهي فقط يه نسيم خنك...لازمه تا آدم به هم بريزه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 07, 2008
يه نسيم خنك...فقط يه نسيم خنك لازمه...تا خاطراتي از گذشته دور و نزديك play بشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 06, 2008
توي يه دفتر يادداشت كوچيك مي نويسم...
برگ هاي كوچيك...مي نويسم...با خودكار...
مي نويسم...برگ هاي سفيدِ خط دار...سياه مي شن...و ورق مي خورن...
شايد اگه يه دفتر بود...خيلي كندتر از اين ورق مي خورد...
اما يه دفترچه يادداشت كوچيك...براي يادداشت كردنه...شايد گنجايش اين همه نوشته رو نداشته باشه...
May 05, 2008
هزاران مرثيه براي يك روياي ناتمام...
شايد يك عمر مرثيه براي يك روياي ناتمام...
شايد...مرثيه اي براي رويايي ناتمام...
May 04, 2008
چه آرزوهايي كه بر باد نرفت...
May 03, 2008
كاشكي مي شد تو زندگي
ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يك نگاه
حتي براي يك نفس...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 02, 2008
هر كسي هستي يه دفه
قد بكش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از حيله خواب
نقش يك دريچه رو
رو ميله قفس بكش
براي يك بار كه شده
جاي خودت نفس بكش...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 01, 2008
حس يه غريبه رو دارم...
دلم مي خواد برم...
دلم مي خواد از اينجا برم...
برم سفر...يه سفر بي انتها...
بدون بازگشت...
برم جايي كه غريبه نباشم...احساس غريبي نكنم...
مي دونم ديگه جايي نيست كه همچين حسي به من دست نده...جايي نيست كه احساس غريب بودن نكنم...
فقط شايد...
شايد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 01, 2008
اگر غم لشكر انگيزد كه...
ب.ر.ن:...شايد اينجا داره لشكر كشي مي كنه...از مدت ها قبل نشانه هاي اين لشكر كشي رو حس مي كردم...
ب.ر.ن:...