May 11, 2008
بي انتها...
بعضي شب ها...حسي...بد درونم را به لرزه مي افكند...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
غصه اي بي انتها...به مانند درياي بي پايان...كه در افق به آسمان بي انتها مي پيوندد...
يا به مانند افق بي پايان...كه در دور دست نامعلوم...به خودش پيوند مي خورد...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
اما افقي نيست كه به آن بپيوندد...
و غصه ام مي رود...
باز من مي مانم...
ب.ر.ن:...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
غصه اي بي انتها...به مانند درياي بي پايان...كه در افق به آسمان بي انتها مي پيوندد...
يا به مانند افق بي پايان...كه در دور دست نامعلوم...به خودش پيوند مي خورد...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
اما افقي نيست كه به آن بپيوندد...
و غصه ام مي رود...
باز من مي مانم...
ب.ر.ن:...
م: فراتر از...
| لینک ثابت