يه آهنگ...
اشكام مي ريزن...
دارم خفه مي شم...
دارم خفه مي شم...
يه عالمه تصوير مبهم و واضح...يه عالمه خاطره...كه من رو از درون داره داغون مي كنه...
...
دوباره دقيقه ها رو كندُ آهسته مي بينم
دوباره چشم خدا رو، رو خودم بسته مي بينم
تا دلم آروم بگيره سر به كوچه ها مي ذارم
رو به آدما مي خندم تو سياهيا مي بارم
توي يك جاده برفي پي انتها مي گردم
توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم
آخه دنيا تو چشام رنگشُ باخته
آخه...
برده رنگ انتظارُ بارون چشماي خسته م
انگار آهنگي نداره...
...
قصه هاي پر غباري كه روشون چشمامُ بستم...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
حس بديه...
يه حس شيرين و تلخ...مثل يه شكلات...شيرين و تلخ...اما من اين شكلات رو اگه با طعم زهر مار هم بهم مي دادن، مي خوردم...چه برسه به حالا...
حس بديه...
شيرين و تلخ...خنده و گريه با همه...غم و شادي با همه...اما اميد و نا اميدي با هم نيست...سراسر نا اميدي و بس...نا اميدي خالص...پوچي...رسيدن به انتها...
ته دنيا اينجاست...ادامه اي براش نيست...ته دنيا درست همين جاست...همين نقطه كه ايستادم...همين جا...همين جايي كه حتي صد قدم جلوتر هم برام مهم نيست...همين جايي كه حتي صد تا پله بالاتر هم براي من همينه...همين نقطه ست...صفر مطلق فرضش كن...زير صفر مطلق همه چيز يخ مي زنه...همه چيز...بالاتر از صفر مطلق نيست...اينجا هم همينه...هر چي جلوتر هم بره، باز همينه...چيزي عوض نميشه...
...
ماه هاست منتظرم تكوني خورده بشه...اما هيچ تغييري ايجاد نميشه...مي خوام حركتي كنم...اما نميشه...چون ته ش يه چيزي ديده مي شه...اگه تو ظاهر تغييري هست...اما پشتش در باطن، خبري نيست...دريغ از يه ذره...ماه هاست كه مي گم ميشه حركتي كرد...اما
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...
تموم شده...
تموم...مثل فيلمي كه تموم مي شه...ديگه نبايد پشت شيشه مغازه واساد زل زد به شيشه...فيلم تموم شده...
حالا اگه اون جوري كه تو دلت خواسته تموم نشده، خب نشده...مشكل خودته...فيلم تموم شده...اگه هزار سال ديگه هم اونجا بشيني و به شيشه زل بزني هيج اتفاقي نمي افته...فقط فيلم از اول Play مي شه...فيلم دوباره تكرار مي شه...آخر فيلم هم همونه كه قبلاً بوده...
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...اينجا ته دنياست...پشت يه شيشه واسادن و زل زدن به جلو فايده اي نداره...دنيا براي من pause خورده...pause...اينجا خودِ برزخه...خودِ خودِ برزخ...
...
كسي نمي فهمه چي به من مي گذره...مهمم نيست...باور كن هيچي مهم نيست...هيچي...براي خودمم ديگه مهم نيست...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
ب.ر.ن:...نه مينيمال بخونش...نه يه متن ادبي بدونش...نه بازي با واژه ها...
ب.ر.ن:...يه فشار بد بدونش...با همون فشاري كه به من داره وارد مي شه براي نوشتنش....با همون فشار بخونش...
ب.ر.ن:...