Jun 23, 2008
پرتگاه...
پسرك لبه پرتگاه ايستاده بود...
با حسرت به چيزي آن طرف پرتگاه، خيره مانده بود...
در فكرش روزگاري قبل تر را مرور مي كرد...همان روزگاري كه اين پرتگاه نبود...به روزگاري قبل از زلزله...
بعد زلزله آمد...دره اي ايجاد شد...
پسرك اين طرف ماند و خاطراتش...محتويات خاطراتش آن طرف...
با حسرت به آن طرف مي نگريست...
نگاهي به فاصله دو لبه انداخت...فاصله ازازل تا ابد بود...حتي به طي كردن اين فاصله با پرش هم فكر نمي كرد...مي دانست نمي شود...
پسرك دور خيز كرد...هميشه آرزوي پرواز داشت...
اين بار اما...سقوط بود...سقوط آزاد...
شروع به دويدن كرد...فرياد...دست هاي باز شده از هم...و حس آزادي و رهايي...براي هميشه...
با حسرت به چيزي آن طرف پرتگاه، خيره مانده بود...
در فكرش روزگاري قبل تر را مرور مي كرد...همان روزگاري كه اين پرتگاه نبود...به روزگاري قبل از زلزله...
بعد زلزله آمد...دره اي ايجاد شد...
پسرك اين طرف ماند و خاطراتش...محتويات خاطراتش آن طرف...
با حسرت به آن طرف مي نگريست...
نگاهي به فاصله دو لبه انداخت...فاصله ازازل تا ابد بود...حتي به طي كردن اين فاصله با پرش هم فكر نمي كرد...مي دانست نمي شود...
پسرك دور خيز كرد...هميشه آرزوي پرواز داشت...
اين بار اما...سقوط بود...سقوط آزاد...
شروع به دويدن كرد...فرياد...دست هاي باز شده از هم...و حس آزادي و رهايي...براي هميشه...