July 2008 Archives
Jul 30, 2008
18,August,2007
باختن بار اولش سخته...
دفعه هاي بعد راحته...
باختن جزئي از وجود بازنده مي شه...اگه نبازه احساس مي كنه يه چيزي كمه...شايد يه تيكه از وجودش...
Jul 30, 2008
18,August,2007
"نوشتن در مورد دردها خيلي آسونه...هر كدوم از ما درد خاص خودش رو داره...ولي يه آدم در مورد شادي چي مي تونه بنويسه..."...
The End Of The Affair
Jul 30, 2008
17,August,2007
دلتنگي...
نه آدم خاص مي خواهد...نه شرايط خاص...
نه زمان مي شناسد...نه مكان...
بر خلاف آدمي كه اسير مكان و زمان است...دلتنگي آزاد است...
Jul 30, 2008
14,August,2007
يادش به خير...
آره فقط يادش به خير...
كسي چه مي دونه ياد چي به خير؟!؟!!...
شايد همون بهتر كه كسي نمي دونه...
Jul 22, 2008
چه مانده...
جز من و يك اتاق پر از سكوت...اتاقي پر از خاطرات...پر از لحظات...پر از...
اتاقي كه...
چه مانده...جز من و شب هاي بيداري تا به بي نهايت...
چه مانده...جز اتاقم...كه اين روزها، ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها در آن هستم...راه مي روم... ...
چه مانده؟...
چه مانده جز من و خفقانِ لحظات...
چه مانده جز خيالي دور و نزديك...
از من چه مانده؟...
هيچ...
Jul 22, 2008
هراس...
واژه آشنا...
خيلي وقته اطراف من پرسه مي زنه...از روز و ماه گذشته...
هراسِ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2008
خونه خالي مي شه...
خودت تنها تو خونه اي...هيچ كس نيست...
هيچ كاري نداري انجام بدي...هيچ چيزي نيست كه دلت بخواد انجام بدي...نمي دوني چي مي خواي...يه خلا اساسي داره بهت چشمك مي زنه...
از ديشب پاي سيستم بودي...الآن ساعت 8:30 صبحه...هنوز پاي سيستمي...حالت از سيستم به هم مي خوره...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
هوا ساكن شده...
پ.ن:...تو يه لحظه تصميم گرفتم به جاي خطوط... «...» بذارم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 20, 2008
باز سر همون كوچه رسيدم...
ديدم اونجاست...
بالاخره سر همون كوچه اي كه حدس مي زدم، پيداش كردم...هر شب كه به اونجا مي رسيدم...مي دونستم اونجاست...حس مي كردم بايد اونجا باشه...اما نبود...امشب اما بود...
نزديك شدم...
نشستم كنارش...
گفتم:...بالاخره پيدات كردم...چي شد امشب خودت رو پنهان نكردي...
جوابي نداد...
گفتم:...هر شب اينجا بودي...تو همين تاريكي...مي دونستم...حدس مي زدم...مي تونستم حس كنم...يه حسي بهم مي گفت همين جايي...
باز حرفي نزد...
خيره...روبرو رو نگاه مي كرد...
منم خيره شدم به روبرو...
همون طور خيره...بدون اينكه سرش رو بچرخونه...يا حالت صورتش تغيير كنه...گفت:...مگه تو هم مي بيني؟...
گفتم:...چو داني و پرسي سوالت خطاست...
گفت: انسان، گستاخ شدي...
گفتم:...چرا زل زدي؟...
گفت: مي خوام بدونم تو به چي نگاه مي كني...چي مي بيني...
گفتم:...مي دوني چي مي بينم...
گفت: آره...
گفت: خواستم از ديد تو ببينم...خواستم ببيني كه از ديد تو مي بينم...
گفتم:...داري مي بيني؟...
گفت: آره...
گفتم:...از ديدنش چه حسي بهت دست مي ده؟...
سكوت كرد...
گفتم:...مي خواستم وقتي پيدات مي كنم...بهت بگم بي خيال...گريه نكن...
گفتم:...نگاه هاي خيره بعد از گريه...نگاه هاي خاصي هستن...احساس عيجيبي توشونه...يه حس خاص شايد...هر كسي نمي فهمه...حس نمي كنه...هر نگاه بعد از گريه اي هم اين حس رو نداره...
بازم چيزي نگفت...
گفت: مي دوني به چي فكر مي كنم؟...
گفتم:...نه...اگه مي دونستم...خدا بودم...
سكوت كرد...
گفتم:...از دستم ناراحتي؟...
گفت: خودت چي فكر مي كني؟...
گفتم:...من فكر نمي كنم...
گفتم:...مي دوني كه؟...مي دوني چرا؟...
بازم سكوت كرد...
گفتم:...شاكي مي شي اگه...؟...
گفتم:...مي دوني چي مي خوام بگم...
چيزي نگفت...
گفتم:...دلم مي خواد آخرين لحظه...سنگيني دستي رو، رو شونه م حس كنم...آخرين لحظه...يادت مي مونه؟...
گفت: ديگه پا شو برو...
گفتم:...باز ميام...اگه اينجا نباشي...يه جاي ديگه...فكر كنم بتونم باز پيدات كنم...شايد اون موقع سوال بپرسم....شايد تعريف كنم...شايد حرف بزنم..شايد سكوت كنم و زل بزنيم...مي خوام باز...يه بار يا دو بار ديگه...شايدم بيشتر...
گفتم:...آخرين لحظه...آخرين لحظه...آخرين لحظه...
هنوز خيره، روبرو رو نگاه مي كرد...
چيز ديگه اي نگفتم...بلند شدم...
دستام رو توي جيبام گذاشتم...شروع كردم به قدم زدن...
به پشت سر نگاه نكردم...
Jul 20, 2008
حتي شب پرسه هام هم، بي هدف شدن...
مثل خيلي چيزاي ديگه...
مثل زندگيم...
Jul 19, 2008
و من پر از ترديدم...
شايد براي زنده بودن يا مردن...
شايد براي چگونه مردن...
شايد براي انتخاب روز مرگم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
امشب ته كشيدم...
تموم شدم...
پ.ن:...
ب.ر.ن:...حس خفگي دارم...حس گنگ بودن...حس گيج بودن...تمام حس هاي بد دنيا توي من جمع شده...
نمي تونم گريه كنم...شايد نمي تونم كار ديگه اي هم انجام بدم...حالم بده...بد...بد...بد...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
وقتي كوچيكترين دلخوشي هاي دنيا...كه واسه من بزرگترينشونه...از دستم مي ره...
وقتي تنها دل خوشي ها از دستم مي ره...
به چه اميدي باشم؟!؟!....
چرا باشم؟!؟!...
چرا؟...
چرا باشم؟!؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 18, 2008
سر هر كوچه كه مي رسم...تاريكي مبهم كوچه رو نگاه مي كنم...
شايد خدا رو ببينم...
شب از نيمه گذشته...
خدا شبا مي ره...
چند شبه كوچه ها رو مي گردم...شايد پيداش كنم...
مي دونم سر يه كوچه داره گريه مي كنه...
مي خوام پيداش كنم...بهش بگم بي خيال «شاپسر»...
Jul 18, 2008
دنيا داره دور سرم مي چرخه...
Jul 18, 2008
احساس مي كنم دچار توهم شدم...
دقيقاً مثل همين فيلما...
نه...اين نوشته بازي با كلمه ها نيست...حال موجود منه...
الآن ساعت 2:36 روز جمعه، 28 تير ماه 1387...18 جولاي 2008...
يه توهمه...مثل يه كابوس مي مونه...
منتظرم...
منتظر جواب يه معمام...از يه معماي كوچيك شروع كردم...اما حالا احساس مي كنم...چندين و چند معما به هم وصل شدن...و جواب همه شون داره پيدا مي شه...
واقعاً مثل كابوس مي مونه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 18, 2008
خسته م...
خيلي...
گفتني نيست...
از خواب هاي موقتي هم خسته م...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2008
اينجا كه هستم آروم ندارم...
...
عجب چيزايي دادم از دست...
هميشه داغشون به دل هست...
...
خدا جون بسه ديگه...
ما شديم خسته ديگه...
...
ب.ر.ن:...داغ مال يه لحظه شه...يه ثانيه...يه چيزي فراي اين حرفاست...فراتر...
اونقدر فراتر...كه ساعت 4 صبح...كه زل زدم به جايي...چيزي...نقطه اي...يهو مي زنم زير گريه...
ب.ر.ن:...
Jul 14, 2008
پسرك كنار درخت سيب ايستاد...درست لب رودخانه...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...
Jul 13, 2008
پسرك بازي پر يا پوچ را دوست نداشت...
چون مي دانست هميشه دست خالي از آن او مي شود...
و هميشه انتظار ديدن پوچ را داشت...
Jul 12, 2008
خوب يادم هست...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...
مي دانستم كه زمانش مي رسد...اما فقط مي توانستم نظاره كنم...فقط گذشت زمان را نظاره كنم...براي رسيدن آن لحظه...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...و بگويم...اما زمانش رسيد...و ناي گفتن را هم، از من گرفت...
حالا مي گويم...بعد از گذشت ماه ها و شايد سالي...
كارنامه سرخوردگي هام كامل شد...
پ.ن:...و چه لحظه سختي بود...شايد شوم...دنيا بر سرم آوار شد...زندگي از همان لحظه پاز خورد...تمام شد...و برزخ هميشگي و بي انتهاي من آغاز شد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 09, 2008
باز افكار احاطه ام كرده اند...باز سوال هاي بي جواب...باز فرداهاي بي رنگ...شايد هم رنگ دار...اما...خاكستري...باز بن بست...بن بست...بن بست...
باز حس مي كنم...مي بينم...آنچه را كه ديگران نه حس مي كنند...نه مي بينند...اين بار مبهم...اما حسش مبهم نيست...وقتي مي آيد...سكوت مي كنم...سرم را ميان دست هايم مي گيرم گاهي...به كنجي پناه مي برم...تا كسي رنج پنهانم را نبيند...چشمانم را بر هم مي فشارم...از رنج...دردي نيست...فقط رنج است...شايد نامش رنج هم نباشد...عذاب هم نباشد...هر چه هست...
باز به فردا مي انديشم...فردايي كه بي رنگ است برايم...همچو امروز...ديروز...
باز به زندگي مي انديشم...به ادامه اي كه شايد مبهم است و گاهي هيچ ابهامي ندارد...اين برزخ بي انتها...
يادم دادند...برزخ حد ميان است...درست يا نادرست...يادم دادند جايي ميان دو چيز است...و اين روزها زندگي را برزخ مي بينم...
به فردا مي انديشم...به فردا و فرداهاي نامده...به اين زندان شيشه اي مي انديشم...
تصور كن...زنداني از شيشه را...هم زندان است...هم شكنجه گاه زنداني...فقط تصور كن چنين زنداني را...
باز خلا...
باز...باز...باز...
تناوب است...تناوب...دوره بازگشت دارد...اما دوره اش هم متناوب است...و اين روزها اين دوره را در حد دقيقه و گاه ثانيه تجربه مي كنم...
گنگم...شايد خودم گنگ نباشم...اما اين نوشته گنگ است...من گنگ نيستم...در حال حاضر واضحم...بدون ابهام...هر چه هم نگاه كنيد...هر چه هم نگاه كنند...چيزي نمي بينيد...نمي بينند...از اين وضوح حتي ذره اي، به چشم ديده نخواهد شد...و اين عين وضوح است...خود وضوح است...
Jul 08, 2008
تن تشنه مثل خورشيد بي سرزمين تر از باد
كولي تر از ترانه بي پرده مثل فرياد
تنهاتر از سكوتم...
ب.ر.ن:حال اين روزهاي من...شايد همين چند سطر است... و سطور ديگري از ترانه هايي ديگر...
شايد اين گونه بگويم بهتر است...اين روزها، حال من خلاصه شده است در ترانه ها...
ب.ر.ن:...