Jul 09, 2008
وضوح...
باز افكار احاطه ام كرده اند...باز سوال هاي بي جواب...باز فرداهاي بي رنگ...شايد هم رنگ دار...اما...خاكستري...باز بن بست...بن بست...بن بست...
باز حس مي كنم...مي بينم...آنچه را كه ديگران نه حس مي كنند...نه مي بينند...اين بار مبهم...اما حسش مبهم نيست...وقتي مي آيد...سكوت مي كنم...سرم را ميان دست هايم مي گيرم گاهي...به كنجي پناه مي برم...تا كسي رنج پنهانم را نبيند...چشمانم را بر هم مي فشارم...از رنج...دردي نيست...فقط رنج است...شايد نامش رنج هم نباشد...عذاب هم نباشد...هر چه هست...
باز به فردا مي انديشم...فردايي كه بي رنگ است برايم...همچو امروز...ديروز...
باز به زندگي مي انديشم...به ادامه اي كه شايد مبهم است و گاهي هيچ ابهامي ندارد...اين برزخ بي انتها...
يادم دادند...برزخ حد ميان است...درست يا نادرست...يادم دادند جايي ميان دو چيز است...و اين روزها زندگي را برزخ مي بينم...
به فردا مي انديشم...به فردا و فرداهاي نامده...به اين زندان شيشه اي مي انديشم...
تصور كن...زنداني از شيشه را...هم زندان است...هم شكنجه گاه زنداني...فقط تصور كن چنين زنداني را...
باز خلا...
باز...باز...باز...
تناوب است...تناوب...دوره بازگشت دارد...اما دوره اش هم متناوب است...و اين روزها اين دوره را در حد دقيقه و گاه ثانيه تجربه مي كنم...
گنگم...شايد خودم گنگ نباشم...اما اين نوشته گنگ است...من گنگ نيستم...در حال حاضر واضحم...بدون ابهام...هر چه هم نگاه كنيد...هر چه هم نگاه كنند...چيزي نمي بينيد...نمي بينند...از اين وضوح حتي ذره اي، به چشم ديده نخواهد شد...و اين عين وضوح است...خود وضوح است...
باز حس مي كنم...مي بينم...آنچه را كه ديگران نه حس مي كنند...نه مي بينند...اين بار مبهم...اما حسش مبهم نيست...وقتي مي آيد...سكوت مي كنم...سرم را ميان دست هايم مي گيرم گاهي...به كنجي پناه مي برم...تا كسي رنج پنهانم را نبيند...چشمانم را بر هم مي فشارم...از رنج...دردي نيست...فقط رنج است...شايد نامش رنج هم نباشد...عذاب هم نباشد...هر چه هست...
باز به فردا مي انديشم...فردايي كه بي رنگ است برايم...همچو امروز...ديروز...
باز به زندگي مي انديشم...به ادامه اي كه شايد مبهم است و گاهي هيچ ابهامي ندارد...اين برزخ بي انتها...
يادم دادند...برزخ حد ميان است...درست يا نادرست...يادم دادند جايي ميان دو چيز است...و اين روزها زندگي را برزخ مي بينم...
به فردا مي انديشم...به فردا و فرداهاي نامده...به اين زندان شيشه اي مي انديشم...
تصور كن...زنداني از شيشه را...هم زندان است...هم شكنجه گاه زنداني...فقط تصور كن چنين زنداني را...
باز خلا...
باز...باز...باز...
تناوب است...تناوب...دوره بازگشت دارد...اما دوره اش هم متناوب است...و اين روزها اين دوره را در حد دقيقه و گاه ثانيه تجربه مي كنم...
گنگم...شايد خودم گنگ نباشم...اما اين نوشته گنگ است...من گنگ نيستم...در حال حاضر واضحم...بدون ابهام...هر چه هم نگاه كنيد...هر چه هم نگاه كنند...چيزي نمي بينيد...نمي بينند...از اين وضوح حتي ذره اي، به چشم ديده نخواهد شد...و اين عين وضوح است...خود وضوح است...