Jul 12, 2008
سرخوردگي...
خوب يادم هست...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...
مي دانستم كه زمانش مي رسد...اما فقط مي توانستم نظاره كنم...فقط گذشت زمان را نظاره كنم...براي رسيدن آن لحظه...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...و بگويم...اما زمانش رسيد...و ناي گفتن را هم، از من گرفت...
حالا مي گويم...بعد از گذشت ماه ها و شايد سالي...
كارنامه سرخوردگي هام كامل شد...
پ.ن:...و چه لحظه سختي بود...شايد شوم...دنيا بر سرم آوار شد...زندگي از همان لحظه پاز خورد...تمام شد...و برزخ هميشگي و بي انتهاي من آغاز شد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...
مي دانستم كه زمانش مي رسد...اما فقط مي توانستم نظاره كنم...فقط گذشت زمان را نظاره كنم...براي رسيدن آن لحظه...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...و بگويم...اما زمانش رسيد...و ناي گفتن را هم، از من گرفت...
حالا مي گويم...بعد از گذشت ماه ها و شايد سالي...
كارنامه سرخوردگي هام كامل شد...
پ.ن:...و چه لحظه سختي بود...شايد شوم...دنيا بر سرم آوار شد...زندگي از همان لحظه پاز خورد...تمام شد...و برزخ هميشگي و بي انتهاي من آغاز شد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...