Jul 14, 2008
آخرين سيب...
پسرك كنار درخت سيب ايستاد...درست لب رودخانه...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...