Jul 18, 2008
شب گريه هاي خدا...
سر هر كوچه كه مي رسم...تاريكي مبهم كوچه رو نگاه مي كنم...
شايد خدا رو ببينم...
شب از نيمه گذشته...
خدا شبا مي ره...
چند شبه كوچه ها رو مي گردم...شايد پيداش كنم...
مي دونم سر يه كوچه داره گريه مي كنه...
مي خوام پيداش كنم...بهش بگم بي خيال «شاپسر»...
شايد خدا رو ببينم...
شب از نيمه گذشته...
خدا شبا مي ره...
چند شبه كوچه ها رو مي گردم...شايد پيداش كنم...
مي دونم سر يه كوچه داره گريه مي كنه...
مي خوام پيداش كنم...بهش بگم بي خيال «شاپسر»...
م: شب...خدا...
| لینک ثابت