August 2008 Archives
Aug 29, 2008
قرار شد از خواب كه بيدار شدم...نباشم ديگر...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 29, 2008
مي خواستم مثل هر سال...بعد از اينكه ساعت از 12 شب گذشت...بهش تلفن بزنم و تبريك بگم...
اما امسال اينجا بود...مثل سال ها قبل...
...
ب.ر.ن:...
Aug 28, 2008
بعضي وقتا مثل الآن...يهو كلافه مي شم...
عصبي...عصبي...عصبي...
كلافه...كلافه...كلافه...
بي حوصله...نمي تونم هيچ كاري انجام بدم...فقط دور سر خودم مي چرخم...
يهو بهم مي ريزم...
دنبال يه جايي مي گردم كه خودم رو خالي كنم...از چي؟!؟!...نمي دونم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
تنها به دنيا آمدم...
تنها شدم...
تنها از دنيا خواهم رفت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
در اين سو مانده پا در گل
منم...
...
چنين زخمي كه من خوردم
نه از بيگانه از خويش است
هراسم نيست از مردن...
...
براي مرگ اين قصه
كسي گريه نخواهد كرد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
از خودم بدم مياد...
چون ضعيف بودم...
ضعيفم...
...
سست بنيادم...
ب.ر.ن:...
Aug 26, 2008
پنجشنبه 5 شهريور 83 شروع كردم به نوشتن...
چند سال مي گذرد؟!؟!؟...
ب.ر.ن:...گذشت...
ب.ر.ن:...
Aug 26, 2008
و خدايي كه همين اطراف است...
دور يا نزديكش، باشد ميان من و او...كه گاه دور مي شوم و گاه نزديك...
و همان خدايي كه سر يكي از همين كوچه هاي تاريك...به گفتگوي شبانه نشستيم...
و خدايي كه در كوچه هاي شب به دنبالش مي گردم گاه...
ب.ر.ن:...رابطه من و خدايم به خودمان مربوط است و بس...پاي دين را وسط نكشيد كه به سان باقي امورتان گند مي زنيد به اين رابطه هم...
ب.ر.ن:...خدا وكيل نمي خواهد...سر يكي از همين كوچه ها به من گفت...
ب.ر.ن:...
Aug 25, 2008
دو روزه ابري مي شه هوا...
بارون مي باره...
اما هر وقت بيدار مي شم قطع شده...
Aug 24, 2008
راه افتاديم كه بريم خونه...
عمو «ف...» به يه درخت اشاره مي كنه و مي گه:..."من هر وقت اين درخت رو مي بينم ياد «...» مي افتم"...
جمله
يكي دوبار تو ذهنم تكرار شد...مثل پژواك صدا...بعد كه با شنيدن اسم خودم
توي جمله به خودم اومدم...پيش خودم گفتم شايد چون من هر وقت به اين درخت
مي رسم يه دونه از برگاش رو مي كَنم و لاي انگشام مي ذارم و سعي مي كنم يه صداي ظريف در بيارم...مثل امشب...
گفتم...چرا؟...
يه نگاه به درخت انداختم...ديدم درخت خميده ست...
گفت:..."چون اين درخت مثل تو پريشونه...آشفته ست"...
از «ك...» پرسيدم اين درخت، درخته چيه؟...اسمش يادم رفته...
گفت:..."بيد بود...بيد مجنون"...
قبلش خودم خواستم جواب بدم...بگم...درخت «سرو»...اما يادم اومد من درخت «سرو» رو ديدم...راست قامت و پايدار...
اما بيد خموده و به قول عمو «ف...» پريشان و آشفته ست...
اما من يه چيز ديگه رو هم، توي وجود بيد مي بينم...
بيد...خستگي...
احساس مي كنم بيد خسته ست و هميشه يه لبخند سرد رو لباشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 23, 2008
ساعت 10:30 شب...
من و بابا و عمو «ف...» و «ك...»... مي ريم قدم بزنيم...«ك...» يه كم مضطربه...از تغيير وضعيت جديد...از زندگي مشترك...
عمو «ف...» مي گه..."مي خواي چي كار كني؟...يه بار ديگه هم باهات صحبت كردم...اون موقع فقط شونه بالا انداختي...باز خوبه امروز يه كلمه «هيچ» گفتي"...
مي گه:..."انرژي نداري...اون شور و اشتياق رو نداري...قبلاً اين جوري نبودي...اون «...» كه من يادمه اين جوري نبود...چي شد اين جوري شدي؟"...
لب و لوچه م رو كج و كوله مي كنم و سعي مي كنم يه لبخند رو لبام بنشونم...تا پشتش بغضمو (شايم بقض...) فرو بدم...مي ترسم نور چراغ، قطره هاي توي چشمام، كه دارن تلاش مي كنن بريزن و نريزن، رو نمايان كنه...
مي گه:..."خودت فكر نمي كني افسرده اي"...
مي گم...نه...
مي گه:..."اما به نظر من افسرده اي"...
مي گه:..."اون شور و اشتياق براي زندگي رو نداري"...
بعدش چيزي گفت كه كمي جا خوردم...
گفت:..."احساس مي كنم ديگه چيزي نمي خواي...همين جوري داري مي گذروني...منتظري اين زندگي سر و ته ش هم بياد و تموم بشه"...
نگاهم رو مي دزدم...
ب.ر.ن:...
Aug 22, 2008
عمو «ف...» مي گه:..."مي خوام يه صحبتي باهات بكنم...بيا پايين رو زمين...نمي خوام خانوما چيزي بشنون"...
پايين مي شينم...مي دونم قراره چي بشنوم...
مي گه:..."چي كار مي كني؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."مي خواي چي كار كني؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."سربازي چي؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."برنامه ت چيه؟"...
مي گم...هيچ...
بابا هم شنوده ست...با اشتياق گوش مي ده...منتظر از تو حرفاي من يه چيزي بشنوه كه دل گرم بشه...دل خوش بشه...
اما...من...
ب.ر.ن:...
Aug 21, 2008
وقتی چشاتو وا میکنی میبینی دور و برت
یه مشت جنازهن که میزنن توی سرت
...
حاجی واسه ما دیگه جانماز آب نکش
حاجی ما آخر خطیم، کو بدترش؟
...
حاجی من میدونم نسلمون چطور داره نابود میشه
تو دیگه قلع و قمع نکن
میگی:
دیدید آمریکا باعث بدبختیمونه؟
دیدید گوشت و مرغ گرونه، تقصیر اونه؟
میگی:
فقر و *** از امثال بوش بود
همه چی درسته، دست اجنبی توش بود
میگی:
هرچی اومد سرمون از استکباره
غارت شدیم عمری، این یعنی استعماره
زندگی نیست این، بردگی تو استثماره
حاجی "نه غربی، نه شرقی" ت فقط یه شعاره
عمو من گشنمه، حق هستهایم چیه؟
...
هنوز صورتم از سیلیهای تو گرمه
تو که هموطنی چه گلی به سرم زدی؟
همون چیزایی هم که داشتم ازم گرفتی
جز این حس سرخوردگی چی به من دادی؟
...
تو میخواستی دین بدی، دنیارم گرفتی
...
حاجی واسه ما دیگه جانماز آب نکش
حاجی ما آخر خطیم، کو بدترش؟
...
پ.ن:...
شاهين نجفي...
Aug 20, 2008
ديروز بعد از 10 روز ««آلان» رو ديدم...
...
امروز اتفاقي عكس جِغِل رو ديدم...عكس تولد يك سالگيش...
چه قدر بزرگ شده...
چه زود گذشت...
پ.ن:...هفت ماه پيش...تولد يك سالگي...
Aug 19, 2008
بي اخيتار اشك مي ريزم...
صداي پيانو...تو اتاقم مي پيچه...من بي اختبار اشك مي ريزم...
بي اختيار...
Aug 19, 2008
صداي پيانو مرا ديوانه مي كند...
باور كن...
ديوانه...
آن قدر كه بنشينم...اشك بريزم...
صداي پيانو...آشناست...باور كن...آشناست...آشناست...آشناست...
آشنا...
صداي پيانو...شايد صداي من است...شايد...
ديوانه مي شوم...با صداي پيانو...
باور كن...
Aug 11, 2008
جمعه 18 مرداد 1387 شمسي...مصادف با 8 آگوست 2008 ميلادي...
سكانس اول:...
هدفون رو توي گوشم جابجا مي كنم...اهرم صندلي رو، رو به بالا مي شكم...پشتي صندلي رو كمي به عقب هول مي دم...خودم رو توي صندلي جابجا مي كنم...شيشه رو كمي پايين ميكشم...
بابا مشغول رانندگيه...
سكانس دوم:...
مي گم...قبل از ساعت 8 خونه ايم...
بابا مي گه:..."نزديكاي 8:20، 8:30 خونه ايم...چه طور مگه؟...ساعت 8 كاري داري؟"...
يه نگاه به ساعت مي ندازم...ساعت نزديك 5...
مي گم...نه...حوصله م سر رفته...
...
كلافه شدم از نشستن توي ماشين...دلم مي خواد توي اتاقم باشم...
سكانس سوم:...
يه گرد و خاك، كمي جلوتر نظرم رو جلب مي كنه...
به محل گرد و خاك كه مي رسيم...مي بينم يه ماشين واژگون شده...به بابا مي گم...وايسا...بريم از تو ماشين درشون بياريم...
تا ماشين مي ايسته...و پياده مي شم...چند تا ماشين مي ايستن...پياده مي شن...به سمت ماشين واژگون شده مي رن...
وقتي مي بينم عده اي براي كمك به خارج كردن سرنشين هاي ماشين واژگون شده مي رن...بر مي گردم به سمت ماشين...مي گم...بريم...
حال بابا زياد خوب نيست به نظرم...بعد از ديدن اون صحنه حالش زياد جالب نيست...
مي گم...من مي شينم...
مي گه:..."حالم خوبه"...
مي گم...باشه...ولي من مي شينم...
سكانس چهارم:...
بابا مي گه:..."حالا كه تنهاييم بيا يه كم صحبت كنيم"...
...
بابا مي گه:..."آروم باش..."...
مي گم...آرومم...اما من نمي تونم...نمي تونم نقش بازي كنم...نمي تونم...
...
مي گم:...بابا من فوق العاده عصبي شدم...خيلي چيزا رو نمي تونم تحمل كنم...پس ترجيح مي دم...تنها باشم...تا سر كسي منفجر نشم...
بابا مي گه:..."مي دونم...اما دنبال دليلش بگرد كه بتوني رفعش كني"...
با يه حالت شايد عصبي مي گم...نمي خوام دنبال دليلش بگردم...اصلاً نمي خوام دنبالش بگردم...فقط از قرار گرفتن در موقعيتي كه منفجر بشم خودداري مي كنم...
بابا مي گه:..."تا كي؟"...
مي گم...نمي دونم...تا هر وقت...زجرش رو من دارم مي كشم...پس زياد مهم نيست...
...
بابا مي گه:..."من ازت هيچي نمي خوام...هيج انتظاري ندارم...فقط مي خوام تكليف خودت رو روشن كني...از اين سردرگمي بيرون بياي...مگه من تا كي هستم؟...بعدش مي خواي چي كار كني؟...
سكوت مي كنم...
...
مي گه...دنبال دليلش بگرد...
با يه حالت عصبي...شايد با صدايي كه بلندتر از حد معموله...مي گم...نمي خوام در موردش با هيچ كس صحبت كنم...هيچ كس...اصلاً نمي خوام بهش فكر كنم...نمي خوام با هيچ كس صحبت كنم...فقط خودم...
...
مي گم...بابا مي دونم حرفم تا حدي غير منطقيه...اما بيخود نگران مني...وقتي كسي خودش نمي خواد ...مهم نيست...به حال خودش بايد رهاش كرد...بابا نگران من نباش...نمي خوام كسي نگران من باشه...نمي خوام هيچ كس نگران من باشه...مي دونم حرفام شايد غير منطقيه...اما نمي خوام نگران من باشي...
اصلاً بذار اينجوري بگم...تا كي؟...بذار تا ته ش برم...تا كي من تو اين خونه م...به هر حال يه روزي من مي رم...بايد برم...تا كي از من خبر داري؟...اصلاً فرض كن مي رم...بر فرض مثال بي خبر مي ذارم مي رم...پشت سرمم نگاه نمي كنم...هيچ خبري هم از خودم نمي دم...چي كار مي كني؟...
بابا آب گلوشو فرو مي ده...با وحشتي كه كاملاً حس مي كنم...جواب مي ده..."چيزي نمي شه...اون وقت من سكته مي كنم...اون وقت بهت خبر مي دن بابايي نداري...شايد ديگه جبران شدني نباشه...اگه بي رگ هم باشي كه هيچي"...
تو دلم مي گم...خيلي وقته بي رگ شدم...اين يه فرض خوب بود...
نمي خوام هيچ حرفي بزنم...
بابا سكوت مي كنه...
منم سكوت مي كنم...
سكانس پنجم:...
بابا بي مقدمه مي گه..."تصميمت رو بگير...از اين سردرگمي بيرون بيا...نمي خوام چيزي بگي...هيچي نگو...فقط از اين سردرگمي بيرون بيا...هيچي نگو...فقط بيرون بيا"...
سكوت مي كنم...
به حال بابا افسوس مي خورم كه چرا بايد همچين فرزندي نصيبش بشه...چرا بايد عذابي مثل من نصيبش بشه...
...
تو دلم مي گم...بابا از واقعيت فرار نكن...فرار نكن...
من خودخواهم...من بي رحمم...من خودخواهم...دارم به اوج خودخواهي مي رسم...
Aug 10, 2008
چه فرقي داره؟!؟!؟!...
باشم و نباشم...
شايد براي يه عده از نزديكان و غير نزديكان فرق كنه...
اما چه فرقي داره...براي خودم فرقي نداره...چه بسا نبودنم بهتر...شايد...
بيخوده...
ب.ر.ن:...بيخوده...بيخوده...بيخوده...
ب.ر.ن:...
Aug 09, 2008
پنجشنبه...«ك...» رسماً ازدواج كرد...
يه جورايي هضمش برام سخته...
نمي گم چه زود گذشت...اما هضمش سخته...
ب.ر.ن:...اين روزا هضم خيلي چيزا سخت شده برام...
ب.ر.ن:...
Aug 09, 2008
نمي دونم چرا پشت بعضي از چهره ها...آدماي شكست خورده و سرخورده رو مي بينم...
پ.ن:...شايد توهمه...يه توهم براي يه هم ذات پنداري...
Aug 08, 2008
وقتي يكي دو تا از خاطره ها...نا خودآگاه و يكباره غافلگيرم مي كنن...تنم مي لرزه...
بيتشر از هميشه از خودم بدم مياد...حالم از خودم به هم مي خوره...
پا به فرار مي ذارم...
Aug 05, 2008
«ك...»... زنگ زده...تو خواب و بيداريم...
مامان گوشي رو مياره رو سرم...با دست بهش علامت مي دم...يعني بعداً...الآن حوصله ندارم...
5 يا 6 ساعت بعد دوباره زنگ مي زنه...با خودم گفتم شايد برنامه اي مي خواد كه براش ميل كنم...
اما ديدم نه...
مي گه:..." چي كار مي كني؟"...
مي گم هيچي...بيكار...كنج خونه...
مي گه:..."خدمتت چي شد؟"...
مي گم فعلاً اونم انداختم عقب...تا ببينم چي كار مي كنم...باز مثلاً بشينم فكر كنم...
مي گه:..."كار چي؟"...
مي گم...هيچي...حوصله هيچ كاري رو ندارم...
مي گه:..."مامان اومده مي گه «...» زير چشاش دو انگشت گود افتاده...از اتاقش بيرون نمياد... ..."...
مي خندم...از اون خنده هاي مسخره و مصنوعي...نمايشي...فقط صدا داره...
مي گه:...گفتم قبل از مرگ باهات يه صحبتي كرده باشم...صداتو شنيده باشم..."...مي خنده...
مي گم...وصيت مي كنم تو يه ور جنازه مو بگيري...مي خندم دوباره...خودش مي دونه منظورم چيه...
مي گه:..."نيازي نيست كسي زيرش بره...منتظر باد موافق مي مونيم...اگه بادم نياد مورچه ها مي تونن تكونت بدن"...
مي خندم دوباره...بازم از همون خنده ها...
مي گه پا شو برو سر يه كاري...برو پيش «ا...»...
مي گم...بي خيال «ك...»... اصلاً حوصله ندارم...
گويا خيلي تند و رك حرفم رو زدم...احساس مي كنم يه جوري خودش رو پشت تلفن جمع مي كنه...باز براي آخرين بار جدي يه نصيحت يا پيشنهادي مي ده...
لحظه شماري مي كنم تا مكالمه تموم بشه...
Aug 03, 2008
من و شيطان ديگر كارمان به كار هم نيست...
من و شيطان از آن لحظه كه پيشنهاد اتحاد در جنگ با خدايش را رد كردم و گفتم جدال من با خدا شخصي ست...كارمان به كار هم نيست...
هر كدام قطبي شده ايم...دو ضلع از سه ضلعمان همچون يك مثلث رقصان مي رقصد...و ضلعي ثابت...
ضلع منتهي به من و شيطان...و ضلع بين من و خدا...
هر كدام در راسي نشسته ايم...
خدا نگاه خيره و بي احساسي مي كند...آرام و بي صدا...قوي و مطمئن...
شيطان نگاهي از سر نفرت مي كند...كينه توزانه...نفس نفس مي زند...در سرش طرح حمله اي تازه مي ريزد...
من، اما خسته...نگاهم خالي...به خدا مي نگرم...
خالي...خالي...خالي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...