Aug 05, 2008
تلفن «ك...»...
«ك...»... زنگ زده...تو خواب و بيداريم...
مامان گوشي رو مياره رو سرم...با دست بهش علامت مي دم...يعني بعداً...الآن حوصله ندارم...
5 يا 6 ساعت بعد دوباره زنگ مي زنه...با خودم گفتم شايد برنامه اي مي خواد كه براش ميل كنم...
اما ديدم نه...
مي گه:..." چي كار مي كني؟"...
مي گم هيچي...بيكار...كنج خونه...
مي گه:..."خدمتت چي شد؟"...
مي گم فعلاً اونم انداختم عقب...تا ببينم چي كار مي كنم...باز مثلاً بشينم فكر كنم...
مي گه:..."كار چي؟"...
مي گم...هيچي...حوصله هيچ كاري رو ندارم...
مي گه:..."مامان اومده مي گه «...» زير چشاش دو انگشت گود افتاده...از اتاقش بيرون نمياد... ..."...
مي خندم...از اون خنده هاي مسخره و مصنوعي...نمايشي...فقط صدا داره...
مي گه:...گفتم قبل از مرگ باهات يه صحبتي كرده باشم...صداتو شنيده باشم..."...مي خنده...
مي گم...وصيت مي كنم تو يه ور جنازه مو بگيري...مي خندم دوباره...خودش مي دونه منظورم چيه...
مي گه:..."نيازي نيست كسي زيرش بره...منتظر باد موافق مي مونيم...اگه بادم نياد مورچه ها مي تونن تكونت بدن"...
مي خندم دوباره...بازم از همون خنده ها...
مي گه پا شو برو سر يه كاري...برو پيش «ا...»...
مي گم...بي خيال «ك...»... اصلاً حوصله ندارم...
گويا خيلي تند و رك حرفم رو زدم...احساس مي كنم يه جوري خودش رو پشت تلفن جمع مي كنه...باز براي آخرين بار جدي يه نصيحت يا پيشنهادي مي ده...
لحظه شماري مي كنم تا مكالمه تموم بشه...
مامان گوشي رو مياره رو سرم...با دست بهش علامت مي دم...يعني بعداً...الآن حوصله ندارم...
5 يا 6 ساعت بعد دوباره زنگ مي زنه...با خودم گفتم شايد برنامه اي مي خواد كه براش ميل كنم...
اما ديدم نه...
مي گه:..." چي كار مي كني؟"...
مي گم هيچي...بيكار...كنج خونه...
مي گه:..."خدمتت چي شد؟"...
مي گم فعلاً اونم انداختم عقب...تا ببينم چي كار مي كنم...باز مثلاً بشينم فكر كنم...
مي گه:..."كار چي؟"...
مي گم...هيچي...حوصله هيچ كاري رو ندارم...
مي گه:..."مامان اومده مي گه «...» زير چشاش دو انگشت گود افتاده...از اتاقش بيرون نمياد... ..."...
مي خندم...از اون خنده هاي مسخره و مصنوعي...نمايشي...فقط صدا داره...
مي گه:...گفتم قبل از مرگ باهات يه صحبتي كرده باشم...صداتو شنيده باشم..."...مي خنده...
مي گم...وصيت مي كنم تو يه ور جنازه مو بگيري...مي خندم دوباره...خودش مي دونه منظورم چيه...
مي گه:..."نيازي نيست كسي زيرش بره...منتظر باد موافق مي مونيم...اگه بادم نياد مورچه ها مي تونن تكونت بدن"...
مي خندم دوباره...بازم از همون خنده ها...
مي گه پا شو برو سر يه كاري...برو پيش «ا...»...
مي گم...بي خيال «ك...»... اصلاً حوصله ندارم...
گويا خيلي تند و رك حرفم رو زدم...احساس مي كنم يه جوري خودش رو پشت تلفن جمع مي كنه...باز براي آخرين بار جدي يه نصيحت يا پيشنهادي مي ده...
لحظه شماري مي كنم تا مكالمه تموم بشه...