Aug 24, 2008
شات آخر - بيد مجنون...
راه افتاديم كه بريم خونه...
عمو «ف...» به يه درخت اشاره مي كنه و مي گه:..."من هر وقت اين درخت رو مي بينم ياد «...» مي افتم"...
جمله يكي دوبار تو ذهنم تكرار شد...مثل پژواك صدا...بعد كه با شنيدن اسم خودم توي جمله به خودم اومدم...پيش خودم گفتم شايد چون من هر وقت به اين درخت مي رسم يه دونه از برگاش رو مي كَنم و لاي انگشام مي ذارم و سعي مي كنم يه صداي ظريف در بيارم...مثل امشب...
گفتم...چرا؟...
يه نگاه به درخت انداختم...ديدم درخت خميده ست...
گفت:..."چون اين درخت مثل تو پريشونه...آشفته ست"...
از «ك...» پرسيدم اين درخت، درخته چيه؟...اسمش يادم رفته...
گفت:..."بيد بود...بيد مجنون"...
قبلش خودم خواستم جواب بدم...بگم...درخت «سرو»...اما يادم اومد من درخت «سرو» رو ديدم...راست قامت و پايدار...
اما بيد خموده و به قول عمو «ف...» پريشان و آشفته ست...
اما من يه چيز ديگه رو هم، توي وجود بيد مي بينم...
بيد...خستگي...
احساس مي كنم بيد خسته ست و هميشه يه لبخند سرد رو لباشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
عمو «ف...» به يه درخت اشاره مي كنه و مي گه:..."من هر وقت اين درخت رو مي بينم ياد «...» مي افتم"...
جمله يكي دوبار تو ذهنم تكرار شد...مثل پژواك صدا...بعد كه با شنيدن اسم خودم توي جمله به خودم اومدم...پيش خودم گفتم شايد چون من هر وقت به اين درخت مي رسم يه دونه از برگاش رو مي كَنم و لاي انگشام مي ذارم و سعي مي كنم يه صداي ظريف در بيارم...مثل امشب...
گفتم...چرا؟...
يه نگاه به درخت انداختم...ديدم درخت خميده ست...
گفت:..."چون اين درخت مثل تو پريشونه...آشفته ست"...
از «ك...» پرسيدم اين درخت، درخته چيه؟...اسمش يادم رفته...
گفت:..."بيد بود...بيد مجنون"...
قبلش خودم خواستم جواب بدم...بگم...درخت «سرو»...اما يادم اومد من درخت «سرو» رو ديدم...راست قامت و پايدار...
اما بيد خموده و به قول عمو «ف...» پريشان و آشفته ست...
اما من يه چيز ديگه رو هم، توي وجود بيد مي بينم...
بيد...خستگي...
احساس مي كنم بيد خسته ست و هميشه يه لبخند سرد رو لباشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...