Sep 30, 2008
هميشه بي خبري، نشانه خوش خبري نيست...
ب.ر.ن:...خوشي يا بدي خبر هم نسبيه...
ب.ر.ن:...نمي دونم اگه اون باشه...خوشحال بايد بشم...يا ناراحت...
ب.ر.ن:...خودم رو كه نمي تونم *ر كنم...مي تونم؟!؟!؟!...
Sep 25, 2008
يه سري تصوير مياد...همه شرجي هستن...
غروب...
شايدم شب...
نزديك درياست...
كنار درياست...
يه نسيم خنك...شايدم سرد...
و ته دلم كه خالي مي شه...
ب.ر.ن:...كسي من رو نمي بينه...مثل يه روح...يا شايدم مثل يه نفر كه تو خاطرات سير مي كنه...
ب.ر.ن:...
Sep 24, 2008
واي به روزي كه خدايي بميرد...
ب.ر.ن:...احساس در وجودم خدايي مي كرد...
Sep 23, 2008
ندانست كه با آن مرد چه كرد...
به او چه گذشت...
چه خواهد گذشت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Sep 22, 2008
از اتاق اومدم بيرون...ديدم بابا برگشته...
بابا:..."تصميمت چي شد واسه خدمت؟"...
S...:...نمي رم...
بابا:..."پس بيفتيم دنبال معافيت"...
S...:...نه...نه خدمت مي رم...نه معافي لازم دارم
بابا:..."يعني چي؟"...
S...:...يعني نه خدمت مي رم...نه معافي مي خوام...
بابا:..."مگه مي شه...بالاخره فردا مي خواي كار كني...نه هر كاري...هر كاري كه خودت مي خواي"...
S...:...لازم ندارم...
بابا:..."نمي شه كه...بايد تكليف خدمتت روشن بشه"...
S...:...چرا نشه...زندگي خودمه...نمي خوام...
بابا:..."مي خوام تا زنده م تكليف خدمتت رو روشن كنم...فردا كه مي رم...با خيال راحت برم...هي به خودم نگم اون موقع چرا نكردم"...
S...:...نگران هيچي نباش...اصلاً نگراني نداره...شما وظيفه ت رو به طور كامل انجام دادي...بيشتر هم...پس نگران نباش...خيالت راحت باشه...هر كي هم حرف بزنه...خيلي خيلي ***...
بابا:..."نمي گم برو خدمت...مي گم بيا برات معافي رو بگيريم...بعدش هم هر كار خواستي بكن...براي هر كاري بايد تكليف خدمتت مشخص باشه...اصلاً شايد فردا خواستي از اين مملكت بري"...
S...:...لازم ندارم...چرا يه پولي الكي هدر بدي؟...
بابا:..."كاش بهم مي گفتي مي خواي چي كار كني...كاش حرف مي زدي"...
S...:...من نمي خوام...زندگي خودمه...خودم براش تصميم مي گيرم...و اون كاري كه خودم مي خوام مي كنم...اون چيزي كه خودم مي خوام رو انجام مي دم...اون چيزي كه خودم مي خوام...(با انگشت محكم به سينه م مي كوبم...)...
بابا:..."نه...اشتباه نكن...من نمي خوام بگم چي كار كن...يا دخالت كنم...هر كاري خودت خواستي انجام بده...اون كاري كه مي خواي...مربوط به رشته ت هم نبود مشكلي نيست"...
S...:...نه...شما اشتباه متوجه منظور من شديد...زندگيه خودمه...خودم مي دونم مي خوام چي كار كنم...و نه خدمت مي رم...نه معافي نياز دارم...
بابا ديگه حرفي نمي زنه...ناراحت و غمگين سرش رو پايين ميندازه و حرفي نمي زنه...
شايد بي تفاوت...به سمت اتاقم راه ميفتم...در رو مي بندم...
ب.ر.ن:...بابا...من متاسفم...كه همچين بچه اي نصيبت شده...من متاسفم...دلم مي سوزه...خيلي ها و خيلي ها آرزوي داشتن همچين پدري رو دارن...
ب.ر.ن:...بعيد مي دونم خودمم بدونم مي خوام چي كار كنم...
ب.ر.ن:...شايد هنوزم منتظرم...دارم انتظار مي كشم...مسخره ست...
ب.ر.ن:...
Sep 21, 2008
وقتي حرفي داري...وقتي مي خواي حرف بزني...وقتي...
اما نه براي هر كسي...نه با هر كسي...
فرقي هم نمي كنه...چون هيچ كس نيست...
ب.ر.ن:...نمي دونم چرا...اما وقتي خواستم اين ب.ر.ن رو بنويسم...يهو يه صحنه از جلوي چشمم گذشت...يه شب...هتل همت...
ب.ر.ن:...تو دلم خالي شد...
ب.ر.ن:...
Sep 20, 2008
"مردی که آینده نداره به گذشته برمیگرده"...
پ.ن:...امروز جايي اين رو خوندم...
ب.ر.ن:...حسش كردم...
ب.ر.ن:...حسش مي كنم...شايد يه كم زياد...شايدم يه كم بيشتر از...
Sep 18, 2008
وقتي همه چيز ...
تنها جايي كه شايد بشه توش كمي...و فقط كمي...
همين جاست...اين وبلاگ...همين جايي كه سرزمين مي دونمش...
سرد...خالي...متروكه...آروم...بي قرار...آروم... ...
ب.ر.ن:...
Sep 18, 2008
رو به بابا...:...مي رم ... يه لپ تاپ مي گيرم و يه دوربين...بر مي گردم وسايلم رو جمع مي كنم مي رم ... ...پيش ... اونجا كار كنم..."...
بابا خوشحاله...تو پوست خودش نمي گنجه...از اينكه بالاخره قراره تكليفم رو روشن كنم...
...
تو يه آن مي زنم آرشيوم رو پاك مي كنم...مي ترسم يه عده با سرچ بيان و پيداش كنن و بخوننش...
مي ترسم از خوندن يه سري از نوشته هام...
مي خوام برم يه جا ديگه...مي خوام از روزمرگي هام بنويسم...مي خوام از اتفاقاتي كه مي افته و نمي افته بنويسم...
اما هنوزم دو دلم...شك دارم...دل كندن از اينجا سخته...تازه به اينجا خو گرفتم...
...
رو به «كو...»...:...بي خيال...پشيمون شدم...ازش تشكر كن...بگو فعلاً منصرف شدم از خريدش...
به احتمال زياد ... رو هم بي خيال مي شم...
...
«كو...»...من امشب بر مي گردم...
«كو...»...:"چي شد...قرار بود جمعه شب بر گردي...باز چي شد؟!؟!؟"...
نمي دونم...يهو به هم ريختم...
«كو...»...:"مي ري ... ديگه؟!"...
نه...بايد برگردم تو اتاقم...حتماً بايد برگردم تو اتاقم ...
«كو...»...:"اين خيلي بده...بي ثباتي...خيلي بده...برو پيش يه روانشناس"...
مي دونم...آره بايد برم...
تو دلم مي گم...خيلي وقته اين جوري شدم...شايد نزديك به يه ساله...شايدم بيشتر...اما روانشناس هم نمي تونه مشكل من رو برطرف كنه...
...
بابا...:"چي شد؟!...قرار بود جمعه برگردي"...
هيچي...يهو زد به سرم...حوصله م سر رفت...برگشتم...
بابا...:"اون چيزايي كه مي خواستي رو خريدي؟"...
نه...پشيمون شدم...ديدم وقتي قراره از اتاقم بيرون نرم...نياز به اونا هم ندارم...
بابا...:"مگه نمي ري ... ؟!؟!؟!"...
نه...پشيمون شدم...
انگار يه سطل، نا اميدي رو بابا ريختن...يهو چهره خندونش رو نا اميدي در بر مي گيره...اما چيزي نمي گه...
...
مي خوام آرشيوم رو برگردونم...بذار هر كي مي خواد بخونه...بخونه...
اينجا مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!... ...؟! ...؟!؟!...
...
دوباره بي تفاوتي برگشت...دوباره بي مزه بودن...اين شايد زياد مهم نيست...
اينكه يه بار ديگه يه سري چيزا رو تا حدودي داشتم زير پا مي ذاشتم شايد...اينكه دوباره...
بي ثباتي...بي تفاوتي...بي انگيزگي...بي هدفي...سردرگمي...
خلا...
خاكستري...
اتاقم...
ب.ر.ن:...تو اين چند روزه ترتيب تاريكي اتاقم رو هم مي دم...
ب.ر.ن:...يه بار ديگه يه آرشيو رو جا گذاشتم جايي...پاك نكردم...جا گذاشتم...
ب.ر.ن:...نوشته...يا جزئي از من؟!؟!؟...فرض كن از اينجا پاك شد...جاش هست...اون نوشته ها با تك تك جملات و كلمات و حتي «...»ها...تو ذهنم هست...
ب.ر.ن:...از چي مي خوام فرار كنم؟!؟!؟!...از خودم كه هميشه مي خوام فرار كنم...اما از بعضي از خاطرات نه...اون خاطرات شايد از خودم مهمترن...حتي اگه مرورشون نكنم در ظاهر...اما باز هم هست...نمي خوام پاك بشن...نمي خوام پاك بشن...و پاك هم نخواهند شد...تو وجودم هك شدن...هك شدن...هك...
ب.ر.ن:...شايد بازم اضافه بشه به اين ب.ر.ن ها...
Sep 13, 2008
امروز زد به سرم اينجا رو هم تعطيل كنم...
نمي دونم...شايد دير يا زود اين كار رو انجام بدم...
شايد يه جاي ديگه...
شايد يه جاي قديمي...
شايد هيچ جا...
شايد همين جا...
تو اين قضيه هم سردرگمم...مثل بقيه قضايا...
شايد تا چند روزه ديگه از اين شهر برم...يه مدتي برم يه جاي ديگه...شايد...
شايد...
شايد...
شايد...
اما يه چيزي هست...نمي شه ننوشت...شايد...اين شايد كم رنگ تره...چون قبلاً امتحان شده...
شايد يه روزي اينجا يه پست براي خداحافظي نوشتم...
شايد يه عكس براي خداحافظي گذاشتم...
شايد صفحه رو به صفحه اي ساكن و ساكت تغيير دادم...
شايدم خيلي آروم و بي صدا رفتم...
شايد...
شايد...
شايد...
Sep 09, 2008
تصور كن پاياني نباشه...
حتي تصور كردنش هم سخته...
Sep 07, 2008
بي صدا همون گوشه كِز كرد و ديگه چيزي نگفت...
گفتم...از سرزمينم اومدي؟...
سكوت كرد...
گفتم...مي دونم...مي دونم...از خاكستري كه همراهته فهميدم...
گفت:..."تو كه نمي بيني...تو تاريكي كه چيزي ديده نمي شه..."...
گفتم...خاكستر رو مي شه حس كرد...
گفتم...كسي واردش شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...مي دونستم...رو درش غل و زنجير زده بودم...
پرسيدم...كاملاً دفن شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...آخرين چيزي كه يادمه...بعد از پَر زدن اون كبوتر...داشت خاكستر مي باريد...
گفت:..."آره...خاكستر باريد...روزها و روزها...اما بعد، ديگه خاكستر هم نباريد..."...
Sep 04, 2008
...
...
...
ب.ر.ن:...شايد اين اولين و آخرين باشد...
ب.ر.ن:...به احترام يك زندگي ناتمام يك عمر سكوت مي كنم...
ب.ر.ن:...
اضافه:...به احترام ... حذف شد...