Sep 22, 2008
قسمت بابا...
از اتاق اومدم بيرون...ديدم بابا برگشته...
بابا:..."تصميمت چي شد واسه خدمت؟"...
S...:...نمي رم...
بابا:..."پس بيفتيم دنبال معافيت"...
S...:...نه...نه خدمت مي رم...نه معافي لازم دارم
بابا:..."يعني چي؟"...
S...:...يعني نه خدمت مي رم...نه معافي مي خوام...
بابا:..."مگه مي شه...بالاخره فردا مي خواي كار كني...نه هر كاري...هر كاري كه خودت مي خواي"...
S...:...لازم ندارم...
بابا:..."نمي شه كه...بايد تكليف خدمتت روشن بشه"...
S...:...چرا نشه...زندگي خودمه...نمي خوام...
بابا:..."مي خوام تا زنده م تكليف خدمتت رو روشن كنم...فردا كه مي رم...با خيال راحت برم...هي به خودم نگم اون موقع چرا نكردم"...
S...:...نگران هيچي نباش...اصلاً نگراني نداره...شما وظيفه ت رو به طور كامل انجام دادي...بيشتر هم...پس نگران نباش...خيالت راحت باشه...هر كي هم حرف بزنه...خيلي خيلي ***...
بابا:..."نمي گم برو خدمت...مي گم بيا برات معافي رو بگيريم...بعدش هم هر كار خواستي بكن...براي هر كاري بايد تكليف خدمتت مشخص باشه...اصلاً شايد فردا خواستي از اين مملكت بري"...
S...:...لازم ندارم...چرا يه پولي الكي هدر بدي؟...
بابا:..."كاش بهم مي گفتي مي خواي چي كار كني...كاش حرف مي زدي"...
S...:...من نمي خوام...زندگي خودمه...خودم براش تصميم مي گيرم...و اون كاري كه خودم مي خوام مي كنم...اون چيزي كه خودم مي خوام رو انجام مي دم...اون چيزي كه خودم مي خوام...(با انگشت محكم به سينه م مي كوبم...)...
بابا:..."نه...اشتباه نكن...من نمي خوام بگم چي كار كن...يا دخالت كنم...هر كاري خودت خواستي انجام بده...اون كاري كه مي خواي...مربوط به رشته ت هم نبود مشكلي نيست"...
S...:...نه...شما اشتباه متوجه منظور من شديد...زندگيه خودمه...خودم مي دونم مي خوام چي كار كنم...و نه خدمت مي رم...نه معافي نياز دارم...
بابا ديگه حرفي نمي زنه...ناراحت و غمگين سرش رو پايين ميندازه و حرفي نمي زنه...
شايد بي تفاوت...به سمت اتاقم راه ميفتم...در رو مي بندم...
ب.ر.ن:...بابا...من متاسفم...كه همچين بچه اي نصيبت شده...من متاسفم...دلم مي سوزه...خيلي ها و خيلي ها آرزوي داشتن همچين پدري رو دارن...
ب.ر.ن:...بعيد مي دونم خودمم بدونم مي خوام چي كار كنم...
ب.ر.ن:...شايد هنوزم منتظرم...دارم انتظار مي كشم...مسخره ست...
ب.ر.ن:...
بابا:..."تصميمت چي شد واسه خدمت؟"...
S...:...نمي رم...
بابا:..."پس بيفتيم دنبال معافيت"...
S...:...نه...نه خدمت مي رم...نه معافي لازم دارم
بابا:..."يعني چي؟"...
S...:...يعني نه خدمت مي رم...نه معافي مي خوام...
بابا:..."مگه مي شه...بالاخره فردا مي خواي كار كني...نه هر كاري...هر كاري كه خودت مي خواي"...
S...:...لازم ندارم...
بابا:..."نمي شه كه...بايد تكليف خدمتت روشن بشه"...
S...:...چرا نشه...زندگي خودمه...نمي خوام...
بابا:..."مي خوام تا زنده م تكليف خدمتت رو روشن كنم...فردا كه مي رم...با خيال راحت برم...هي به خودم نگم اون موقع چرا نكردم"...
S...:...نگران هيچي نباش...اصلاً نگراني نداره...شما وظيفه ت رو به طور كامل انجام دادي...بيشتر هم...پس نگران نباش...خيالت راحت باشه...هر كي هم حرف بزنه...خيلي خيلي ***...
بابا:..."نمي گم برو خدمت...مي گم بيا برات معافي رو بگيريم...بعدش هم هر كار خواستي بكن...براي هر كاري بايد تكليف خدمتت مشخص باشه...اصلاً شايد فردا خواستي از اين مملكت بري"...
S...:...لازم ندارم...چرا يه پولي الكي هدر بدي؟...
بابا:..."كاش بهم مي گفتي مي خواي چي كار كني...كاش حرف مي زدي"...
S...:...من نمي خوام...زندگي خودمه...خودم براش تصميم مي گيرم...و اون كاري كه خودم مي خوام مي كنم...اون چيزي كه خودم مي خوام رو انجام مي دم...اون چيزي كه خودم مي خوام...(با انگشت محكم به سينه م مي كوبم...)...
بابا:..."نه...اشتباه نكن...من نمي خوام بگم چي كار كن...يا دخالت كنم...هر كاري خودت خواستي انجام بده...اون كاري كه مي خواي...مربوط به رشته ت هم نبود مشكلي نيست"...
S...:...نه...شما اشتباه متوجه منظور من شديد...زندگيه خودمه...خودم مي دونم مي خوام چي كار كنم...و نه خدمت مي رم...نه معافي نياز دارم...
بابا ديگه حرفي نمي زنه...ناراحت و غمگين سرش رو پايين ميندازه و حرفي نمي زنه...
شايد بي تفاوت...به سمت اتاقم راه ميفتم...در رو مي بندم...
ب.ر.ن:...بابا...من متاسفم...كه همچين بچه اي نصيبت شده...من متاسفم...دلم مي سوزه...خيلي ها و خيلي ها آرزوي داشتن همچين پدري رو دارن...
ب.ر.ن:...بعيد مي دونم خودمم بدونم مي خوام چي كار كنم...
ب.ر.ن:...شايد هنوزم منتظرم...دارم انتظار مي كشم...مسخره ست...
ب.ر.ن:...