Sep 07, 2008
غريبه كم حرف...
بي صدا همون گوشه كِز كرد و ديگه چيزي نگفت...
گفتم...از سرزمينم اومدي؟...
سكوت كرد...
گفتم...مي دونم...مي دونم...از خاكستري كه همراهته فهميدم...
گفت:..."تو كه نمي بيني...تو تاريكي كه چيزي ديده نمي شه..."...
گفتم...خاكستر رو مي شه حس كرد...
گفتم...كسي واردش شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...مي دونستم...رو درش غل و زنجير زده بودم...
پرسيدم...كاملاً دفن شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...آخرين چيزي كه يادمه...بعد از پَر زدن اون كبوتر...داشت خاكستر مي باريد...
گفت:..."آره...خاكستر باريد...روزها و روزها...اما بعد، ديگه خاكستر هم نباريد..."...
گفتم...از سرزمينم اومدي؟...
سكوت كرد...
گفتم...مي دونم...مي دونم...از خاكستري كه همراهته فهميدم...
گفت:..."تو كه نمي بيني...تو تاريكي كه چيزي ديده نمي شه..."...
گفتم...خاكستر رو مي شه حس كرد...
گفتم...كسي واردش شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...مي دونستم...رو درش غل و زنجير زده بودم...
پرسيدم...كاملاً دفن شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...آخرين چيزي كه يادمه...بعد از پَر زدن اون كبوتر...داشت خاكستر مي باريد...
گفت:..."آره...خاكستر باريد...روزها و روزها...اما بعد، ديگه خاكستر هم نباريد..."...