Sep 18, 2008
بي ثبات...
رو به بابا...:...مي رم ... يه لپ تاپ مي گيرم و يه دوربين...بر مي گردم وسايلم رو جمع مي كنم مي رم ... ...پيش ... اونجا كار كنم..."...
بابا خوشحاله...تو پوست خودش نمي گنجه...از اينكه بالاخره قراره تكليفم رو روشن كنم...
...
تو يه آن مي زنم آرشيوم رو پاك مي كنم...مي ترسم يه عده با سرچ بيان و پيداش كنن و بخوننش...
مي ترسم از خوندن يه سري از نوشته هام...
مي خوام برم يه جا ديگه...مي خوام از روزمرگي هام بنويسم...مي خوام از اتفاقاتي كه مي افته و نمي افته بنويسم...
اما هنوزم دو دلم...شك دارم...دل كندن از اينجا سخته...تازه به اينجا خو گرفتم...
...
رو به «كو...»...:...بي خيال...پشيمون شدم...ازش تشكر كن...بگو فعلاً منصرف شدم از خريدش...
به احتمال زياد ... رو هم بي خيال مي شم...
...
«كو...»...من امشب بر مي گردم...
«كو...»...:"چي شد...قرار بود جمعه شب بر گردي...باز چي شد؟!؟!؟"...
نمي دونم...يهو به هم ريختم...
«كو...»...:"مي ري ... ديگه؟!"...
نه...بايد برگردم تو اتاقم...حتماً بايد برگردم تو اتاقم ...
«كو...»...:"اين خيلي بده...بي ثباتي...خيلي بده...برو پيش يه روانشناس"...
مي دونم...آره بايد برم...
تو دلم مي گم...خيلي وقته اين جوري شدم...شايد نزديك به يه ساله...شايدم بيشتر...اما روانشناس هم نمي تونه مشكل من رو برطرف كنه...
...
بابا...:"چي شد؟!...قرار بود جمعه برگردي"...
هيچي...يهو زد به سرم...حوصله م سر رفت...برگشتم...
بابا...:"اون چيزايي كه مي خواستي رو خريدي؟"...
نه...پشيمون شدم...ديدم وقتي قراره از اتاقم بيرون نرم...نياز به اونا هم ندارم...
بابا...:"مگه نمي ري ... ؟!؟!؟!"...
نه...پشيمون شدم...
انگار يه سطل، نا اميدي رو بابا ريختن...يهو چهره خندونش رو نا اميدي در بر مي گيره...اما چيزي نمي گه...
...
مي خوام آرشيوم رو برگردونم...بذار هر كي مي خواد بخونه...بخونه...
اينجا مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!... ...؟! ...؟!؟!...
...
دوباره بي تفاوتي برگشت...دوباره بي مزه بودن...اين شايد زياد مهم نيست...
اينكه يه بار ديگه يه سري چيزا رو تا حدودي داشتم زير پا مي ذاشتم شايد...اينكه دوباره...
بي ثباتي...بي تفاوتي...بي انگيزگي...بي هدفي...سردرگمي...
خلا...
خاكستري...
اتاقم...
ب.ر.ن:...تو اين چند روزه ترتيب تاريكي اتاقم رو هم مي دم...
ب.ر.ن:...يه بار ديگه يه آرشيو رو جا گذاشتم جايي...پاك نكردم...جا گذاشتم...
ب.ر.ن:...نوشته...يا جزئي از من؟!؟!؟...فرض كن از اينجا پاك شد...جاش هست...اون نوشته ها با تك تك جملات و كلمات و حتي «...»ها...تو ذهنم هست...
ب.ر.ن:...از چي مي خوام فرار كنم؟!؟!؟!...از خودم كه هميشه مي خوام فرار كنم...اما از بعضي از خاطرات نه...اون خاطرات شايد از خودم مهمترن...حتي اگه مرورشون نكنم در ظاهر...اما باز هم هست...نمي خوام پاك بشن...نمي خوام پاك بشن...و پاك هم نخواهند شد...تو وجودم هك شدن...هك شدن...هك...
ب.ر.ن:...شايد بازم اضافه بشه به اين ب.ر.ن ها...
بابا خوشحاله...تو پوست خودش نمي گنجه...از اينكه بالاخره قراره تكليفم رو روشن كنم...
...
تو يه آن مي زنم آرشيوم رو پاك مي كنم...مي ترسم يه عده با سرچ بيان و پيداش كنن و بخوننش...
مي ترسم از خوندن يه سري از نوشته هام...
مي خوام برم يه جا ديگه...مي خوام از روزمرگي هام بنويسم...مي خوام از اتفاقاتي كه مي افته و نمي افته بنويسم...
اما هنوزم دو دلم...شك دارم...دل كندن از اينجا سخته...تازه به اينجا خو گرفتم...
...
رو به «كو...»...:...بي خيال...پشيمون شدم...ازش تشكر كن...بگو فعلاً منصرف شدم از خريدش...
به احتمال زياد ... رو هم بي خيال مي شم...
...
«كو...»...من امشب بر مي گردم...
«كو...»...:"چي شد...قرار بود جمعه شب بر گردي...باز چي شد؟!؟!؟"...
نمي دونم...يهو به هم ريختم...
«كو...»...:"مي ري ... ديگه؟!"...
نه...بايد برگردم تو اتاقم...حتماً بايد برگردم تو اتاقم ...
«كو...»...:"اين خيلي بده...بي ثباتي...خيلي بده...برو پيش يه روانشناس"...
مي دونم...آره بايد برم...
تو دلم مي گم...خيلي وقته اين جوري شدم...شايد نزديك به يه ساله...شايدم بيشتر...اما روانشناس هم نمي تونه مشكل من رو برطرف كنه...
...
بابا...:"چي شد؟!...قرار بود جمعه برگردي"...
هيچي...يهو زد به سرم...حوصله م سر رفت...برگشتم...
بابا...:"اون چيزايي كه مي خواستي رو خريدي؟"...
نه...پشيمون شدم...ديدم وقتي قراره از اتاقم بيرون نرم...نياز به اونا هم ندارم...
بابا...:"مگه نمي ري ... ؟!؟!؟!"...
نه...پشيمون شدم...
انگار يه سطل، نا اميدي رو بابا ريختن...يهو چهره خندونش رو نا اميدي در بر مي گيره...اما چيزي نمي گه...
...
مي خوام آرشيوم رو برگردونم...بذار هر كي مي خواد بخونه...بخونه...
اينجا مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!... ...؟! ...؟!؟!...
...
دوباره بي تفاوتي برگشت...دوباره بي مزه بودن...اين شايد زياد مهم نيست...
اينكه يه بار ديگه يه سري چيزا رو تا حدودي داشتم زير پا مي ذاشتم شايد...اينكه دوباره...
بي ثباتي...بي تفاوتي...بي انگيزگي...بي هدفي...سردرگمي...
خلا...
خاكستري...
اتاقم...
ب.ر.ن:...تو اين چند روزه ترتيب تاريكي اتاقم رو هم مي دم...
ب.ر.ن:...يه بار ديگه يه آرشيو رو جا گذاشتم جايي...پاك نكردم...جا گذاشتم...
ب.ر.ن:...نوشته...يا جزئي از من؟!؟!؟...فرض كن از اينجا پاك شد...جاش هست...اون نوشته ها با تك تك جملات و كلمات و حتي «...»ها...تو ذهنم هست...
ب.ر.ن:...از چي مي خوام فرار كنم؟!؟!؟!...از خودم كه هميشه مي خوام فرار كنم...اما از بعضي از خاطرات نه...اون خاطرات شايد از خودم مهمترن...حتي اگه مرورشون نكنم در ظاهر...اما باز هم هست...نمي خوام پاك بشن...نمي خوام پاك بشن...و پاك هم نخواهند شد...تو وجودم هك شدن...هك شدن...هك...
ب.ر.ن:...شايد بازم اضافه بشه به اين ب.ر.ن ها...