Oct 09, 2008
توهم يك ياغي...
گفتم...تو رو يادم نمياد...تو اون سرزمين غير از من و كسايي كه خودم اجازه مي دادم و هر از گاهي مي اومدن، و اون كبوتر و شاخه هاي درخت چسبيده به سرزمين، هيچ جنبنده ديگه اي اونجا نبود...
گفت:..."آره...اما من جنبنده نيستم..."...
گفتم...از اون درخت خبر داري؟...هنوز اونجاست؟...
گفت:..."من چيزي نمي دونم...اگه مي خواي خودت بايد بري و ببيني..."...
گفتم...اومدي من رو دوباره به سرزميني كه نمي دونم چطور از اون خارج شدم ببري؟!...
گفت:..."نه...نيومدم كاري انجام بدم...نيومدم تو رو به كاري وادار كنم...يا تشويق..."...
گفتم...پس چرا اومدي؟...چرا اينجايي؟...
گفت:..."من تنهام...تو تنهايي...دليلي مهمتر و بهتر از اين؟..."...
گفتم...از كجا مي دوني كه من مي خوام از تنهايي بيرون بيام؟...
گفت:..."قرار نيست تنهايي كسي اين وسط پر بشه...كسي از تنهايي در بياد..."...
سكوت كردم...
گفت:..."من هستم...همون طور كه تو تنهايي..."...
باز سكوت كردم...
گفت:..."يادت رفته...من سايه شبم...سايه شب...هستم...اما نيستم..."...
گفتم...قراره حرفي بزنيم؟...
گفت:..."مگه حرفي هم براي زدن هست؟!..."...
گفتم...قراره جايي بريم؟...
گفت:..."مگه جايي هم براي رفتن هست؟!..."...
گفتم...پس چرا هستي؟...
گفت:..."من توهمم...توهمي كه هر وقت احساس نياز كني، پيداش مي شه...تو رو از تنهايي در نمياره...تنهات هم نمي ذاره...اما تنهاييت رو بيشتر احساس خواهي كرد با حضور من..."...
گفتم...تو تحت فرمان مني؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...اما تو توهم مني...
گفت:..."من توهم يه ياغي ام...يه ياغي...پس منم ياغي ام...تحت فرمان كسي نيستم...حتي تو..."...
گفتم...اما يه ياغي آروم...يه ياغي سردرگم...
گفت:..."مهم اينه كه ياغي هستي...حتي اگه خوي ياغي گري نداشته باشي...آروم باشي...يا نه..."...
گفت:..."آره...اما من جنبنده نيستم..."...
گفتم...از اون درخت خبر داري؟...هنوز اونجاست؟...
گفت:..."من چيزي نمي دونم...اگه مي خواي خودت بايد بري و ببيني..."...
گفتم...اومدي من رو دوباره به سرزميني كه نمي دونم چطور از اون خارج شدم ببري؟!...
گفت:..."نه...نيومدم كاري انجام بدم...نيومدم تو رو به كاري وادار كنم...يا تشويق..."...
گفتم...پس چرا اومدي؟...چرا اينجايي؟...
گفت:..."من تنهام...تو تنهايي...دليلي مهمتر و بهتر از اين؟..."...
گفتم...از كجا مي دوني كه من مي خوام از تنهايي بيرون بيام؟...
گفت:..."قرار نيست تنهايي كسي اين وسط پر بشه...كسي از تنهايي در بياد..."...
سكوت كردم...
گفت:..."من هستم...همون طور كه تو تنهايي..."...
باز سكوت كردم...
گفت:..."يادت رفته...من سايه شبم...سايه شب...هستم...اما نيستم..."...
گفتم...قراره حرفي بزنيم؟...
گفت:..."مگه حرفي هم براي زدن هست؟!..."...
گفتم...قراره جايي بريم؟...
گفت:..."مگه جايي هم براي رفتن هست؟!..."...
گفتم...پس چرا هستي؟...
گفت:..."من توهمم...توهمي كه هر وقت احساس نياز كني، پيداش مي شه...تو رو از تنهايي در نمياره...تنهات هم نمي ذاره...اما تنهاييت رو بيشتر احساس خواهي كرد با حضور من..."...
گفتم...تو تحت فرمان مني؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...اما تو توهم مني...
گفت:..."من توهم يه ياغي ام...يه ياغي...پس منم ياغي ام...تحت فرمان كسي نيستم...حتي تو..."...
گفتم...اما يه ياغي آروم...يه ياغي سردرگم...
گفت:..."مهم اينه كه ياغي هستي...حتي اگه خوي ياغي گري نداشته باشي...آروم باشي...يا نه..."...