Nov 30, 2008
سرِ شب بود...
نفسام آغشته از بوي الكل...
بي اختيار...تمام كوچه ها رو به دنبال خدا مي گشتم...
ندايي اومد...
گفت: نفسات بوي الكل مي ده....
گفتم:...بذار بده...
گفت: شلوغه...
گفتم...باشه...آخر شب ميام...
حرفي نزد...
پس آخر شب مي رم...
تا اون موقع...بازم...
نفسام آغشته از بوي الكل...
بي اختيار...تمام كوچه ها رو به دنبال خدا مي گشتم...
ندايي اومد...
گفت: نفسات بوي الكل مي ده....
گفتم:...بذار بده...
گفت: شلوغه...
گفتم...باشه...آخر شب ميام...
حرفي نزد...
پس آخر شب مي رم...
تا اون موقع...بازم...
م: شب...خدا...