Dec 31, 2008
روياي شيرين...
رو به پسرك...كه گوشه اي كز كرده بود و با چشماني پر اميد در رويايي شايد شيرين فرو رفته بود...
شايد شيرين تر از هر شيريني...شيرين تر از شهدِ شيرينِ بهشتي كه وعده اش را داده اند و كسي تا به حال نديده...
شايد شيرين تر از شيرينِ فرهاد...
شيريني رويا را از برق چشمانش فهميدم...از لبخندِ...
گفتم...فقط در قصه هاست كه آخر قصه شاهزاده ات، كه از تو دور افتاده...و حلقه ديگري به دست...آماده بوسه شيرينِ ... است...را مي تواني سوار بر اسب باز پس گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه شاهزاده ات را از ديگري باز پس مي گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه...قبل از آنكه لب هاي شاهزاده ات بر لب ديگري آرام گيرد...لب هاي تو، بر لب هاي او آرام مي گيرد...و تمام سختي ها و غم ها و تلخي ها به يكباره تمام مي شوند...و شيرين ترين حس ها...
سرد...خاستري...
هر دو سكوت كرديم...
شايد شيرين تر از هر شيريني...شيرين تر از شهدِ شيرينِ بهشتي كه وعده اش را داده اند و كسي تا به حال نديده...
شايد شيرين تر از شيرينِ فرهاد...
شيريني رويا را از برق چشمانش فهميدم...از لبخندِ...
گفتم...فقط در قصه هاست كه آخر قصه شاهزاده ات، كه از تو دور افتاده...و حلقه ديگري به دست...آماده بوسه شيرينِ ... است...را مي تواني سوار بر اسب باز پس گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه شاهزاده ات را از ديگري باز پس مي گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه...قبل از آنكه لب هاي شاهزاده ات بر لب ديگري آرام گيرد...لب هاي تو، بر لب هاي او آرام مي گيرد...و تمام سختي ها و غم ها و تلخي ها به يكباره تمام مي شوند...و شيرين ترين حس ها...
سرد...خاستري...
هر دو سكوت كرديم...