Mar 21, 2009
يه فضاي ديگه...
تو اتاقم...«كا...» پشت سيستم نشسته، بازي مي كنه...«كو...» روي تخت خوابيده...
كف اتاق دراز كشيدم...زل زدم به پنجره هاي ساختمون روبرويي...
يهو مي رم تو يه فضاي ديگه...يه خونه ديگه...يه مراسم ديد و بازديد عيد...يه كسايي اونجا هستن...
احساس عجيبي بهم دست مي ده...فشار بدي بهم وارد مي شه...انگار يه چيزي از درونم داره فشار مي ده كه به بيرونم راه پيدا كنه...حس خفگي هم هست...چند تا حس ديگه هم هست...
مي رم كليد ماشين رو ور مي دارم...مي زنم بيرون...
كف اتاق دراز كشيدم...زل زدم به پنجره هاي ساختمون روبرويي...
يهو مي رم تو يه فضاي ديگه...يه خونه ديگه...يه مراسم ديد و بازديد عيد...يه كسايي اونجا هستن...
احساس عجيبي بهم دست مي ده...فشار بدي بهم وارد مي شه...انگار يه چيزي از درونم داره فشار مي ده كه به بيرونم راه پيدا كنه...حس خفگي هم هست...چند تا حس ديگه هم هست...
مي رم كليد ماشين رو ور مي دارم...مي زنم بيرون...