Mar 30, 2009
دو و يك...
پسرك تاس ها رو توي مشتش گرفته بود...
توي ذهنش زمزمه مي كرد...جفت شيش...جفت شيش...جفت شيش...
چشمهاش رو بست...تاس ها رو ريخت...
وقتي چشمهاش رو باز كرد...فقط دو و يك رو ديد...
توي ذهنش زمزمه مي كرد...جفت شيش...جفت شيش...جفت شيش...
چشمهاش رو بست...تاس ها رو ريخت...
وقتي چشمهاش رو باز كرد...فقط دو و يك رو ديد...