Apr 22, 2009
تمنا...
روزگار شيريني بود...حتي با وجود تلخي هاش...
دلم مي خواست بر مي گشتم به اون روزا...اما نه با اين انتها...
پ.ن:...وقتي اين جمله ها رو مي گفتم...توي دلم خالي شد...يه سري تصوير از اون روزا توي ذهنم مرور شد...سريع...واقعاً دلم مي خواست و مي خواد كه بر گردم به همون روزا...اما نه با اين انتها...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...يه چيزي از تو گلوم بالا اومده...اما فقط بالا اومده...
دلم مي خواست بر مي گشتم به اون روزا...اما نه با اين انتها...
پ.ن:...وقتي اين جمله ها رو مي گفتم...توي دلم خالي شد...يه سري تصوير از اون روزا توي ذهنم مرور شد...سريع...واقعاً دلم مي خواست و مي خواد كه بر گردم به همون روزا...اما نه با اين انتها...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...يه چيزي از تو گلوم بالا اومده...اما فقط بالا اومده...