Aug 13, 2009
«در یاد»...
هنوزم تو همچین غروبی، «در یاد»، خوب می تونه من رو به هم بریزه...
خوب می تونه یه حس هایی رو زنده کنه...حس هایی که نمی دونم کجای وجودم گم شدن...
خوب می تونه یه سری تصاویر رو، هر چند محو، گذرا، توی ذهنم مرور کنه...
هنوزم بعد از گذشت روزها و ماه ها و... خوب می تونه حس همون روزها رو توی وجودم بیدار کنه...
هنوزم یه بغض (شایدم بقض) عجیب رو توی سینه ام می کاره...
یه سنگینی تشویش آورِ آروم رو خوب به وجود می آره...
پ.ن:...غروب یه پنجشنبه...کیلومترها دورتر از اتاقم...توی شهر خاکستری...
ب.ر.ن:...شک ندارم...یا هفته پیش بود...یا همین امشب...
ب.ر.ن:...من هنوز فراموش نکردم...
خوب می تونه یه حس هایی رو زنده کنه...حس هایی که نمی دونم کجای وجودم گم شدن...
خوب می تونه یه سری تصاویر رو، هر چند محو، گذرا، توی ذهنم مرور کنه...
هنوزم بعد از گذشت روزها و ماه ها و... خوب می تونه حس همون روزها رو توی وجودم بیدار کنه...
هنوزم یه بغض (شایدم بقض) عجیب رو توی سینه ام می کاره...
یه سنگینی تشویش آورِ آروم رو خوب به وجود می آره...
...ساعتا وایسادن از حرکت و بازی...
...
من آسمون کشیدم رو سقف زرد خونه...
...
پ.ن:...غروب یه پنجشنبه...کیلومترها دورتر از اتاقم...توی شهر خاکستری...
ب.ر.ن:...شک ندارم...یا هفته پیش بود...یا همین امشب...
ب.ر.ن:...من هنوز فراموش نکردم...