Oct 24, 2009
توصیفش سخت است...
حسِ...
توصیفش سخت است...
مثل خنده و گریه هم زمان...نه از آن خنده و گریه های یک سویه...همان خنده هایی که از سر خوشحالیست و گریه بعدش هم، همان گریه خوشحالی...شاید همان اشک شوق...
نه...
خنده اش، خنده نیست...لبخند است...لبخندی...
گریه اش هم، گریه است...از شادی نیست...از خوشحالی نیست...اشک شوقی در کار نیست...غمی بزرگ است...به بزرگی روزهای رفته...به درازای روزهای مانده...
غم است...حتی غمش هم توصیف ناشدنیست...
انگار چیزی در درونم سکوتی برپا کرده باشد...انگار چیزی درونم را به سکوت فراخوانده باشد...شاید در سوگِ...و به احترامِ...یک عمر سکوت اعلام شده است در درونم...
انگار چیزی در درونم باعث سکوت شده است...اتفاقی شاید ناگوار...شاید سکوتی از سر بُهت...شاید سکوتی از سر شکست...
هم سکوت...هم سکون...
درونم ایستاده است...در سکونی ساکت فرو رفته است...یا شاید سکوتی ساکن...
هیچ جزئی نمی خواهد حرکت کند...نمی دانم به چه دلیل...به دلیل بُهت؟!...شکست؟!...اعتراضی ساکت و آرام؟!...غم؟!...خستگی؟!...همه اش با هم؟!... ...
توصیفش سخت است...
سخت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
توصیفش سخت است...
مثل خنده و گریه هم زمان...نه از آن خنده و گریه های یک سویه...همان خنده هایی که از سر خوشحالیست و گریه بعدش هم، همان گریه خوشحالی...شاید همان اشک شوق...
نه...
خنده اش، خنده نیست...لبخند است...لبخندی...
گریه اش هم، گریه است...از شادی نیست...از خوشحالی نیست...اشک شوقی در کار نیست...غمی بزرگ است...به بزرگی روزهای رفته...به درازای روزهای مانده...
غم است...حتی غمش هم توصیف ناشدنیست...
انگار چیزی در درونم سکوتی برپا کرده باشد...انگار چیزی درونم را به سکوت فراخوانده باشد...شاید در سوگِ...و به احترامِ...یک عمر سکوت اعلام شده است در درونم...
انگار چیزی در درونم باعث سکوت شده است...اتفاقی شاید ناگوار...شاید سکوتی از سر بُهت...شاید سکوتی از سر شکست...
هم سکوت...هم سکون...
درونم ایستاده است...در سکونی ساکت فرو رفته است...یا شاید سکوتی ساکن...
هیچ جزئی نمی خواهد حرکت کند...نمی دانم به چه دلیل...به دلیل بُهت؟!...شکست؟!...اعتراضی ساکت و آرام؟!...غم؟!...خستگی؟!...همه اش با هم؟!... ...
توصیفش سخت است...
سخت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...