Dec 07, 2009
...
...سرم گیج رفت. زانوهایم می لرزیدند. ضعف کرده بودم. می خواستم فرار کنم از آن خیابان و نمی دانستم چه کنم با گل سرخی که روی دست های عرق کرده ام مانده بود و تقدیرش این بود که در اتاق خاموش من پژمرده شود. انگار گردآبی مرا بلعیده باشد. باید خود را به خانه می رساندم. خوش نداشتم گریستن در خیابان را. باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود - مانند رد بخیه های روی تنم - تمام عمر با من بماند... باید به اتاقم برمی گشتم... دست به جیب بردم و شرمنده ی پاهایم شدم. می خواستم مانند کشاورزی که بی آبی محصولش را سوزانده، رو به آسمان کنم و باز کنم دهانم را به گفتن هر آن چه روزگار را لایقش می دیدم... اما صبوری کردم... همیشه صبرم زیاد بود... ...
تمام برگ های درختان زرد شده بودند. پاییز به یک باره سر رسیده بود...
«یغما گلرویی»...
ب.ر.ن:...باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود تمام عمر با من بماند...
ب.ر.ن:...پاییز به یک باره سر رسیده بود...
ب.ر.ن:...