Dec 10, 2009
داستان من و طوفان...
باورت می شود؟!...به خیالم که طوفان، به آرامش رسیده بود...و من نظاره گر شاخ و برگ های شکسته از تنه جدا مانده، که روی زمین، به مانند ذرات معلق در یک رودخانه که در پایین دستش، درست جایی که جریان رودخانه آرام شده به رسوب می نشینند، ته نشین شده بودند...
گه گاهی خاطرات روزهای طوفانی را مرور می کردم و غرق در آن روزگاران می شدم...آرامشم چون روزهای قبل از طوفان نبود و هیچ وقت هم نشد...اما خب، طوفان اوج نا آرامی ست و هر طوفانی چیزهایی را از بین می برد؛ که آرامش یکی از آنها بود...بعد از طوفان آرامشی نسبی برقرار می شود همیشه...درست است که طول کشید، اما اگر بر نسبی بودنش تاکید کنیم، با اغماض فراوان، برای من هم این آرامشِ ناآرام برقرار شد...
می دانستم که هیچ گاه روزگار، به مانند قبل از طوفان نمی شود...انتظار هم نداشتم که بشود...
روزگاری که دیگر باید می پذیرفتم اکنون این ها هستند که حکم رانی می کنند، و برای اینکه فراموشم نشود که اینان حکم روایان جدیدند، دائم قدرتشان را به رخم می کشیدند...تند بادهای گاه و بی گاهی که تمام وجودم را به لرزه می انداخت و خیلی وقت ها مرا به زانو در می آورد...و باز دیر زمانی طول می کشید تا دوباره قامت خمیده و شکسته ام، قد علم کند...
این بار اما...به فاصله چندین روز، چندین طوفان پیاپی سهم روزهایم بود...چندین طوفان که هر کدام از دیگری سهمگین تر و مهیب تر...تا آنجا که بعد از هر کدام، تا می آمدم دوباره همچون دَکَل شکسته کشتی در دریای طوفانی، قد راست کنم...تا به زانو نرسیده بودم، طوفان بعدی نقش زمینم می کرد...و اما این آخرین طوفان...که شاید خودم، خودم را در مسیرش انداختم...خود خواسته و نخواسته...
و اما این آخرین طوفان...چیزی مانند همان طوفان قدیمی...که شاید در سایه هیبت همان طوفان بود که بزرگی و خساراتش، در ظاهر کمتر می آمد...
چنان به زمینم زد...که نتوانستم از زانو بیشتر بالا بیایم...زانو زده و به هزار زحمت سرم را که به زیر بود، کمی بالا گرفتم...لبخندی بر لب نقش کردم...اما در دل می گریستم...
من اما مدت ها بود به انتظار نشسته بودم...
به انتظار بهتر شدن روزگار؟...به انتظار پایان یافتن گردبادها؟...نه...انتظار من برای چیز دیگری بود و از نوعی دیگر...
خنده ام به حال داستان من و طوفان بود در آن لحظه به زانو درآمدگی...
و گریه ام...
گه گاهی خاطرات روزهای طوفانی را مرور می کردم و غرق در آن روزگاران می شدم...آرامشم چون روزهای قبل از طوفان نبود و هیچ وقت هم نشد...اما خب، طوفان اوج نا آرامی ست و هر طوفانی چیزهایی را از بین می برد؛ که آرامش یکی از آنها بود...بعد از طوفان آرامشی نسبی برقرار می شود همیشه...درست است که طول کشید، اما اگر بر نسبی بودنش تاکید کنیم، با اغماض فراوان، برای من هم این آرامشِ ناآرام برقرار شد...
می دانستم که هیچ گاه روزگار، به مانند قبل از طوفان نمی شود...انتظار هم نداشتم که بشود...
روزگاری که دیگر باید می پذیرفتم اکنون این ها هستند که حکم رانی می کنند، و برای اینکه فراموشم نشود که اینان حکم روایان جدیدند، دائم قدرتشان را به رخم می کشیدند...تند بادهای گاه و بی گاهی که تمام وجودم را به لرزه می انداخت و خیلی وقت ها مرا به زانو در می آورد...و باز دیر زمانی طول می کشید تا دوباره قامت خمیده و شکسته ام، قد علم کند...
این بار اما...به فاصله چندین روز، چندین طوفان پیاپی سهم روزهایم بود...چندین طوفان که هر کدام از دیگری سهمگین تر و مهیب تر...تا آنجا که بعد از هر کدام، تا می آمدم دوباره همچون دَکَل شکسته کشتی در دریای طوفانی، قد راست کنم...تا به زانو نرسیده بودم، طوفان بعدی نقش زمینم می کرد...و اما این آخرین طوفان...که شاید خودم، خودم را در مسیرش انداختم...خود خواسته و نخواسته...
و اما این آخرین طوفان...چیزی مانند همان طوفان قدیمی...که شاید در سایه هیبت همان طوفان بود که بزرگی و خساراتش، در ظاهر کمتر می آمد...
چنان به زمینم زد...که نتوانستم از زانو بیشتر بالا بیایم...زانو زده و به هزار زحمت سرم را که به زیر بود، کمی بالا گرفتم...لبخندی بر لب نقش کردم...اما در دل می گریستم...
من اما مدت ها بود به انتظار نشسته بودم...
به انتظار بهتر شدن روزگار؟...به انتظار پایان یافتن گردبادها؟...نه...انتظار من برای چیز دیگری بود و از نوعی دیگر...
خنده ام به حال داستان من و طوفان بود در آن لحظه به زانو درآمدگی...
و گریه ام...