Jul 28, 2010
هنوز هم برای مردن دیر نیست...
ب.ر.ن:...
Jul 26, 2010
حال من خوب نیست...
کسی اگر گفت خوب است، باور مکن...
حتی اگر خودم بودم...
ب.ر.ن:...
Jul 23, 2010
خارجی...ساعت 11 شب...مکان زیر پل سید خندان...
چند تا ماشین شخصی و یکی دو تا تاکسی...خیابون خلوتی که فقط توی عید می شه خیابونای تهران رو اینجوری دید...
تاکسی راه می افته...از پنجره یه دختر و پسر رو می بینم...نزدیک یه تاکسی...دختر با پسر دست داد و از پسر خداحافظی کرد و سوار تاکسی شد...
تو اعماق وجودم لرزشی حس کردم...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2010
هر جرعه ای که می نوشم...به یاد...و به سلامتی ... و ... ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2010
بعد از مدت ها به خودم جرات گوش دادن به «افشین سپهر» رو دادم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2010
جایی میان این روزها...دزدکی و پنهانی طوری که حتی بوی این فضا و شخصیت ها و روزها به خاطراتم نخورد که مبادا حتی لکه ای بر آنها بنشیند و لحظه ای با این روزهایم مخلوط شود...یا مبادا پاکیشان را کثیفی این روزهایم از بین برد...یا مبادا نگاه کثیف این روزها و شخصیت ها و فضاها به آن بفیتد...همچون کتاب یا شی مقدسی که باید با پاکی آن را لمس کرد...در میان روزها، دقیقه و ثانیه ای اگر بتوانم خودم و ذهنم را از این روزها، فضاها و حتی فکر آنها جدا کنم و فاصله بگیرم و پاک کنم...که شاید وزنه های سنگین این روزها را از خودم باز کنم و ذره ای به آن چه قبل ها بودم نزدیک شوم و شاید کمی سبک شوم نه حتی به سبکی آن گذشته ها...
مرور آن خاطرات...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 16, 2010
برنامه روزانه من شده است این چنین...
صبح ها تخریب شخصیت و تحقیر...
ظهر ها اگر خوابی باشد...مرور تخریب ها و تحقیر های طول روز، در خواب...
شب ها هم، درخواب، دیدن تخریب ها و تحقیرهای روز بعد و آمادگی برای آن ها...
Jul 15, 2010
فراموش می شه؟!...
اصلاً می شه فراموش کرد؟!...
الآن چند وقته؟!...یک سال؟!...دو سال؟!...بیشتر؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 08, 2010
بعد از دو ماه دیدمش...
چقدر لاغر و شکسته شده...
می خنده...متلک بارم می کنه...اینبار اما ناراحت نمی شم...
...
Jul 01, 2010
بعد از مدت ها نمی دونم چه جوری جرات کردم «شمال» رو Play کنم؟...
ب.ر.ن:...