Recently in 22 Category
Aug 13, 2010
می گن بعد از هر شکست باید بلند شد...از نو شروع کرد...قد کشید...
نمی دونم بعد از اون شکست...چرا نتونستم دیگه بلند شم...چه برسه به اینکه از نو شروع کنم...و به قد کشیدن برسم...
بعد از اون شکست...وقتی نتونستم بلند شم...چهار دست و پا شروع کردم به کشیدن خودم...خسته...اما...
امروز من نقش زمینم...
دوست دارم فریاد بزنم...
آزادِ آزادم ببین...
...
دیگر گذشت آن دوره که
تقدیر زنجیر من است...
اما نمی تونم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...شاید یه روزی فریاد زدم...با تمام وجود...
Jul 21, 2010
هر جرعه ای که می نوشم...به یاد...و به سلامتی ... و ... ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2010
بعد از مدت ها به خودم جرات گوش دادن به «افشین سپهر» رو دادم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2010
جایی میان این روزها...دزدکی و پنهانی طوری که حتی بوی این فضا و شخصیت ها و روزها به خاطراتم نخورد که مبادا حتی لکه ای بر آنها بنشیند و لحظه ای با این روزهایم مخلوط شود...یا مبادا پاکیشان را کثیفی این روزهایم از بین برد...یا مبادا نگاه کثیف این روزها و شخصیت ها و فضاها به آن بفیتد...همچون کتاب یا شی مقدسی که باید با پاکی آن را لمس کرد...در میان روزها، دقیقه و ثانیه ای اگر بتوانم خودم و ذهنم را از این روزها، فضاها و حتی فکر آنها جدا کنم و فاصله بگیرم و پاک کنم...که شاید وزنه های سنگین این روزها را از خودم باز کنم و ذره ای به آن چه قبل ها بودم نزدیک شوم و شاید کمی سبک شوم نه حتی به سبکی آن گذشته ها...
مرور آن خاطرات...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 15, 2010
فراموش می شه؟!...
اصلاً می شه فراموش کرد؟!...
الآن چند وقته؟!...یک سال؟!...دو سال؟!...بیشتر؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 01, 2010
بعد از مدت ها نمی دونم چه جوری جرات کردم «شمال» رو Play کنم؟...
ب.ر.ن:...
Feb 12, 2010
به رسم هر سال...
یه شاخه گل یخ...
یه شاخه نرگس...
پ.ن:...وقتی این نوشته منتشر می شه که من نیستم...این نوشته رو روزها زودتر نوشتم...چون می دونستم که توی این روز نیستم...اما...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 10, 2009
باورت می شود؟!...به خیالم که طوفان، به آرامش رسیده بود...و من نظاره گر شاخ و برگ های شکسته از تنه جدا مانده، که روی زمین، به مانند ذرات معلق در یک رودخانه که در پایین دستش، درست جایی که جریان رودخانه آرام شده به رسوب می نشینند، ته نشین شده بودند...
گه گاهی خاطرات روزهای طوفانی را مرور می کردم و غرق در آن روزگاران می شدم...آرامشم چون روزهای قبل از طوفان نبود و هیچ وقت هم نشد...اما خب، طوفان اوج نا آرامی ست و هر طوفانی چیزهایی را از بین می برد؛ که آرامش یکی از آنها بود...بعد از طوفان آرامشی نسبی برقرار می شود همیشه...درست است که طول کشید، اما اگر بر نسبی بودنش تاکید کنیم، با اغماض فراوان، برای من هم این آرامشِ ناآرام برقرار شد...
می دانستم که هیچ گاه روزگار، به مانند قبل از طوفان نمی شود...انتظار هم نداشتم که بشود...
روزگاری که دیگر باید می پذیرفتم اکنون این ها هستند که حکم رانی می کنند، و برای اینکه فراموشم نشود که اینان حکم روایان جدیدند، دائم قدرتشان را به رخم می کشیدند...تند بادهای گاه و بی گاهی که تمام وجودم را به لرزه می انداخت و خیلی وقت ها مرا به زانو در می آورد...و باز دیر زمانی طول می کشید تا دوباره قامت خمیده و شکسته ام، قد علم کند...
این بار اما...به فاصله چندین روز، چندین طوفان پیاپی سهم روزهایم بود...چندین طوفان که هر کدام از دیگری سهمگین تر و مهیب تر...تا آنجا که بعد از هر کدام، تا می آمدم دوباره همچون دَکَل شکسته کشتی در دریای طوفانی، قد راست کنم...تا به زانو نرسیده بودم، طوفان بعدی نقش زمینم می کرد...و اما این آخرین طوفان...که شاید خودم، خودم را در مسیرش انداختم...خود خواسته و نخواسته...
و اما این آخرین طوفان...چیزی مانند همان طوفان قدیمی...که شاید در سایه هیبت همان طوفان بود که بزرگی و خساراتش، در ظاهر کمتر می آمد...
چنان به زمینم زد...که نتوانستم از زانو بیشتر بالا بیایم...زانو زده و به هزار زحمت سرم را که به زیر بود، کمی بالا گرفتم...لبخندی بر لب نقش کردم...اما در دل می گریستم...
من اما مدت ها بود به انتظار نشسته بودم...
به انتظار بهتر شدن روزگار؟...به انتظار پایان یافتن گردبادها؟...نه...انتظار من برای چیز دیگری بود و از نوعی دیگر...
خنده ام به حال داستان من و طوفان بود در آن لحظه به زانو درآمدگی...
و گریه ام...
Dec 07, 2009
سرم گیج رفت. زانوهایم می لرزیدند. ضعف کرده بودم. می خواستم فرار کنم از آن خیابان و نمی دانستم چه کنم با گل سرخی که روی دست های عرق کرده ام مانده بود و تقدیرش این بود که در اتاق خاموش من پژمرده شود. انگار گردآبی مرا بلعیده باشد. باید خود را به خانه می رساندم. خوش نداشتم گریستن در خیابان را. باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود - مانند رد بخیه های روی تنم - تمام عمر با من بماند... باید به اتاقم برمی گشتم... دست به جیب بردم و شرمنده ی پاهایم شدم. می خواستم مانند کشاورزی که بی آبی محصولش را سوزانده، رو به آسمان کنم و باز کنم دهانم را به گفتن هر آن چه روزگار را لایقش می دیدم... اما صبوری کردم... همیشه صبرم زیاد بود... ...
تمام برگ های درختان زرد شده بودند. پاییز به یک باره سر رسیده بود...
...
«یغما گلرویی»...
ب.ر.ن:...باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود تمام عمر با من بماند...
ب.ر.ن:...پاییز به یک باره سر رسیده بود...
ب.ر.ن:...
Dec 04, 2009
دوباره پنج شنبه شد...دوباره شب شد...دوباره ساعت از 12 گذشت...دوباره پنج شنبه تموم شد اما من هنوز توی پنج شنبه م...دوباره بوی...دوباره هجوم خاطره ها...
دوباره یه آهنگ...
دوباره...
Nov 18, 2009
تا دو روز دیگه هم بخورم فرقی نمی کنه...
چیزی عوض نمی شه...
گیج نمی شم...حتی...
هیچ چیز انتظارم رو نمی کشه...
دلم می خواد بزنم بیرون نصف شب...تو کوچه ها و خیابونای خالی و پاییزی قدم بزنم...
اما...
ب.ر.ن:...
Oct 29, 2009
... چه حسی دارم؟!؟!؟!؟!...
یه چیزی جلو چشمم یه لحظه تصویر شد...
... چه حسی دارم؟!؟!؟!؟!...
تصویر...
یه تصویر...
یه حسی بعدش...
حتی الکل هم نمی تونه چیزی رو عوض کنه...اون تصویر...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 28, 2009
کدامش؟...
نبودن؟!...یا نداشتن؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 24, 2009
حسِ...
توصیفش سخت است...
مثل خنده و گریه هم زمان...نه از آن خنده و گریه های یک سویه...همان خنده هایی که از سر خوشحالیست و گریه بعدش هم، همان گریه خوشحالی...شاید همان اشک شوق...
نه...
خنده اش، خنده نیست...لبخند است...لبخندی...
گریه اش هم، گریه است...از شادی نیست...از خوشحالی نیست...اشک شوقی در کار نیست...غمی بزرگ است...به بزرگی روزهای رفته...به درازای روزهای مانده...
غم است...حتی غمش هم توصیف ناشدنیست...
انگار چیزی در درونم سکوتی برپا کرده باشد...انگار چیزی درونم را به سکوت فراخوانده باشد...شاید در سوگِ...و به احترامِ...یک عمر سکوت اعلام شده است در درونم...
انگار چیزی در درونم باعث سکوت شده است...اتفاقی شاید ناگوار...شاید سکوتی از سر بُهت...شاید سکوتی از سر شکست...
هم سکوت...هم سکون...
درونم ایستاده است...در سکونی ساکت فرو رفته است...یا شاید سکوتی ساکن...
هیچ جزئی نمی خواهد حرکت کند...نمی دانم به چه دلیل...به دلیل بُهت؟!...شکست؟!...اعتراضی ساکت و آرام؟!...غم؟!...خستگی؟!...همه اش با هم؟!... ...
توصیفش سخت است...
سخت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 22, 2009
_: یه جمله با سوم شخص غایب بساز...
-: من او ندارد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 25, 2009
ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟...
...
...
پ.ن:...مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟...
ب.ر.ن:...
Aug 24, 2009
مرداد تموم شد...
ب.ر.ن:...بگم یا نگم؟!؟!....
ب.ر.ن:...
Aug 21, 2009
چیزی به آخر مرداد نمونده...
Aug 14, 2009
ماه مرداد...
آخر این ماه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 13, 2009
هنوزم تو همچین غروبی، «
در یاد»، خوب می تونه من رو به هم بریزه...
خوب می تونه یه حس هایی رو زنده کنه...حس هایی که نمی دونم کجای وجودم گم شدن...
خوب می تونه یه سری تصاویر رو، هر چند محو، گذرا، توی ذهنم مرور کنه...
هنوزم بعد از گذشت روزها و ماه ها و... خوب می تونه حس همون روزها رو توی وجودم بیدار کنه...
هنوزم یه بغض (شایدم بقض) عجیب رو توی سینه ام می کاره...
یه سنگینی تشویش آورِ آروم رو خوب به وجود می آره...
ساعتا وایسادن از حرکت و بازی...
...
من آسمون کشیدم رو سقف زرد خونه...
...
...
پ.ن:...غروب یه پنجشنبه...کیلومترها دورتر از اتاقم...توی شهر خاکستری...
ب.ر.ن:...شک ندارم...یا هفته پیش بود...یا همین امشب...
ب.ر.ن:...
من هنوز فراموش نکردم...
Aug 12, 2009
وقتی از اتاقم بیرون میام...خودم رو توی اتاقم جا می ذارم...خاطراتم رو...دلتنگی هام رو...
دلتنگ می شم...دلتنگ خاطرات و دلتنگی هام...دلتنگ اتاقم که خاطرات و دلتنگی های زیادی رو اونجا، جا گذاشتم...
اگه قراره از اتاقم خارج بشم و برم توی یه اتاق دیگه...ترجیح می دم که اتاقم رو ترک نکنم...
اگه قراره خارج بشم...ترجیح می دم بیرون باشم...یا در حرکت...
اتاقم...مامن ناآرامی های منه...چون تو اتاقم کلی خاطره و دلتنگی هست...
و خاطراتم گوشه کوچیکی از ناآرامی های من رو آروم می کنه...
پ.ن:...یکی از روزای فروردین 87...شاید...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 11, 2009
خیلی از خاطراتم رو نمی تونم ثبت کنم...
چه اینجا...چه...
هراس دارم...
شاید چون می ترسم از بین بره...شاید می ترسم وضعیت امروز بعدها نباشه...که قطعاً نخواهد بود...و شاید خیلی زود...
و در نبود وضعیت امروز...احساس خفگی میاد حتی با این فکر...
پ.ن:...یکی از روزای فروردین 87...شاید...
ب.ر.ن:...نمی دونم بگم زود...یا...
Aug 07, 2009
هنوزم زیر رگبار ترانه
کنارِ...
...
بذار از ابر سنگین نگاهم
بارون دلتنگی بباره...
...
...
ب.ر.ن:...
Aug 06, 2009
ممکنه امروز باشه...
پ.ن:...نمی دونم باید خوشحال باشم یا...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 05, 2009
چی بگم؟!...
چی بگم؟!...
از روزای گرم و خفه مرداد بگم که تو تاریخ زندگیم ثبت شد؟!...
از روزای گرم و کلافه کننده؟!...یا از شبایی که بی دلیل و با دلیل، یا خوابم نمی بره...یا اگه می خوابم، تا صبح هی بیدار می شم؟!...
یا...
ب.ر.ن:...
Aug 03, 2009
حرف چندانی برای گفتن نیست...اما یه چیزایی برای فرو خوردن هست...
ب.ر.ن:...ممکنه؟...
Aug 02, 2009
یادِ حرفایِ...
منُ رها نمی کنه...
...
ب.ر.ن:...منُ رها نمی کنه...
ب.ر.ن:...
Aug 01, 2009
امروز یادِ... افتادم...
ب.ر.ن:...
Jul 30, 2009
مردادِ...
تو یکی از روزهای مرداد، آخرین سکانسِ سناریویِ... زندگی من کلید می خوره...
اسم این مرداد رو هم می ذارم...مردادِ... ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 29, 2009
یکی از همین روزا اتفاق می افته...
حالا من باید حدس بزنم اون روز کیه؟!...
هر روز صبح بیدار می شم...شاید اون روز همون روز باشه...
شاید حسی شبیه حس کسی که یه هفت تیر، با یه گلوله، رو روی شقیقه ش گذاشته...ماشه رو فشار می ده...بعدش...یا وارد یه فضایی می شه که دیگه برگشتی نداره و با فضای قبلی فرق داره و هیچ تجربه ای نسبت به اون نداره...یا باید خشاب رو بچرخونه و دوباره هفت تیر رو روی شقیقه ش بذاره و اضطراب و استرس و یه حس عجیب رو تحمل و مرور کنه...
در عین حال حس خاصی ندارم...شاید شبیه یه روح که داره می بینه، جسمش رو به سمت سردخونه می برن...
پ.ن:...این نوشته و نوشته بعدی...همون نوشته ای هست که
گفته بودم جاش محفوظه...به جای یه نوشته...شد دو نوشته...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 27, 2009
یه آهنگ از گروه «کارو» رو Play می کنم...
دارم با سیستم ور می رم...
تو تموم خاطراتم...
اولین کلمه از ترانه که خونده می شه...نا خودآگاه...دلم می لرزه...وجودم می لرزه...بغض گلومو می گیره...اشک تو چشمام جمع می شه...تو کسری از ثانیه فقط...
نا خودآگاه شروع می کنم به زمزمه کردن...
می رم تو حال و هوای اون روزا...حال و هوایی که این آهنگ ایجاد می کرد، تو همون روزا...
پ.ن:...""کولیا وقتی می خونن...تو شبای پر ستاره...""...
ب.ر.ن:...مدت ها بود این آهنگ رو گوش نداده بودم...
ب.ر.ن:...""تو تموم خاطراتم...""...
Jul 27, 2009
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم
از پنجه تقدیر من کی رهایم...
...
ب.ر.ن:...
Apr 27, 2009
دیشب خواب دیدم...
تو خواب، چهره ای رو دیدم که...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 24, 2009
يك سال گذشت...
پسرك هنوزم مات و مبهوته...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 22, 2009
روزگار شيريني بود...حتي با وجود تلخي هاش...
دلم مي خواست بر مي گشتم به اون روزا...اما نه با اين انتها...
پ.ن:...وقتي اين جمله ها رو مي گفتم...توي دلم خالي شد...يه سري تصوير از اون روزا توي ذهنم مرور شد...سريع...واقعاً دلم مي خواست و مي خواد كه بر گردم به همون روزا...اما نه با اين انتها...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...يه چيزي از تو گلوم بالا اومده...اما فقط بالا اومده...
Apr 21, 2009
اگر خدا خدايا
مرا بگرياني...
...
ب.ر.ن:...فكر كنم لطف بزرگي مي كني...
Apr 19, 2009
وقتي صبح پا شدم...يه هواي لطيف...يه نسيم خنك...حس نزديكي به دريا...
در حال صعود بودم...
بعد...يه چيزي...يه فكري...يه تصويري...با سر من رو به زمين برگردوند...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 17, 2009
يه سفر چند روزه...با خونواده و يه خونواده دوست...
...
اما اينجوري فايده نداره...
بايد تنهايي رفت...يا با يه دوست...
بعد...بري جاهايي كه بايد بري...جاهايي كه يه بار رفتي...جاهايي كه تو خيالاتت تصور كردي...جاهايي كه مدت هاست با خودت مرور مي كني...بري و...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 16, 2009
چشماي منتظر به پيچ جاده...
...
با شنيدن اين آهنگ...ياد روزي مي افتم...كه سرم رو، رو شونه خواهرم گذاشتم و گريه كردم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 15, 2009
من به يادِ عطر بارون زده گلاي پونه
مي كشيدم پاي خسته مو رو جاده
به هواي بوي خونه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن...
Apr 11, 2009
من فقط يك نفرم، قد يه دنيا
غم شده سهم من از زشتي و زيبا
توي يك زندون از شيشه
شبا مي خشكونم ريشه...
سينه پر خون شده از يك راز وحشي
ديده آزرده ام از هر نور و نقشي
هر نفس كه مي گذره از قلب سينه
بوي غم مي گيره و آهنگ كينه...
...
ب.ر.ن:...
Apr 09, 2009
تا يه جايي اضطراب بود...
از يه جايي ترس شروع شد...
از يه جايي به بعد، همه ش منتظر آخرش بودم...
ب.ر.ن:...
Apr 08, 2009
يه آهنگ...داره هي تكرار مي شه...
چيزاي زيادي رو تو ذهنم مرور مي كنه...مثل تيكه هاي يه فيلم...مثل تيزرهاي تبليغاتي يه فيلم...
يه زير زمين...يه شهر غريب...يه روز باروني...يه آسمون خاكستري...
يه احساسِ...
فقط مي تونم بگم چه غروبِ...
Apr 03, 2009
واسه شدنش...شايد مي شد...شايد...
اما به چه قيمتي؟...
به قيمت مرگ من...
حالا بهاش رو پرداخت كرديم...اما...
Mar 28, 2009
اين روزا دوباره «هادي پاكزاد»...دوباره يه حس عجيب...دوباره تصويرِ...
دوباره يه نا آراميِ آرام...
دوباره به هم ريختن...
يه حس عجيب مي ده بعضي از آهنگ هاي آلبوم جديد...يه حس كه شايد ريشه در گذشته داره...
Mar 27, 2009
يه موقعي پرتقال، چه طعمي داشت...
ب.ر.ن:...يه موقعي خيلي چيزا طعم و رنگي داشت...
ب.ر.ن:...
Mar 25, 2009
مثل اينكه فصلِ بهاره...
اما...
ب.ر.ن:...
Mar 24, 2009
دلم از خيلي روزا با كسي نيست...
...
ب.ر.ن:...
Mar 23, 2009
بين اين همه چهره...بين اين همه نگاه...دنبال يه گمشده مي گردم...
نگران...
چشمام رو از اين چهره به اون چهره مي لغزونم...از يك نگاه تا نگاه ديگه سفر مي كنم...با نگراني...
هر لحظه تو دلم خالي مي شه...اما بعد مي بينم كه نه...
هيچ چهره اي، اون چهره نيست...هيچ نگاهي، اون نگاه نيست...
گمشده من نيست...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Mar 21, 2009
تو اتاقم...«كا...» پشت سيستم نشسته، بازي مي كنه...«كو...» روي تخت خوابيده...
كف اتاق دراز كشيدم...زل زدم به پنجره هاي ساختمون روبرويي...
يهو مي رم تو يه فضاي ديگه...يه خونه ديگه...يه مراسم ديد و بازديد عيد...يه كسايي اونجا هستن...
احساس عجيبي بهم دست مي ده...فشار بدي بهم وارد مي شه...انگار يه چيزي از درونم داره فشار مي ده كه به بيرونم راه پيدا كنه...حس خفگي هم هست...چند تا حس ديگه هم هست...
مي رم كليد ماشين رو ور مي دارم...مي زنم بيرون...
Mar 19, 2009
يه ديواره، يه ديواره، يه ديواره
يه ديواره كه پشتش هيچي نداره...
...
يه پرنده س، يه پرنده س، يه پرنده س
يه پرنده س كه از پرواز خود خسته س
بُنِ بالشُ بستن دست ديروزا
نمي آد ديگه حتي به يادش فردا...
...
ب.ر.ن:...
Mar 17, 2009
مي گن چند روز ديگه عيده...
چه فرقي مي كنه؟...مثل بقيه روزا...اونا هيچ فرقي با هم نداشتن...اينم هيچ فرقي با اونا نداره...
مي گن چند روز ديگه يه ساله ديگه شروع مي شه...
مگه فرقي هم مي كنه وقتي...
وقتي... هزار تا سال ديگه هم بره، هيچ فرقي نمي كنه...
ب.ر.ن:...حسرت...
ب.ر.ن...
Mar 16, 2009
بعضي آهنگ ها...يه حس هايي رو تكون مي دن...كه شايد زنده بشن...
شايد...
ب.ر.ن:...
Mar 13, 2009
قله خوشبختي كجاست؟!...
...
ب.ر.ن:...
Mar 12, 2009
مرهم به دست و ما را مجروح مي گذاري...
...
ب.ر.ن:...
Mar 04, 2009
تا سر چهار راه زندگي رسيدم...چراغ نارنجي شد...

ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Mar 03, 2009
But the world would be cold...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Mar 03, 2009
يه آهنگ...
...
دوباره پيانو...
...
حس خاصي رو القا مي كنه...
...
وقتي فرياد مي زنه...
In a world full of pain...
...
يه فضاي خالي رو مي بينم...
سبك مي شم...
احساس عجيبي وجودم رو مي گيره...
دلم مي خواد منم باهاش فرياد بزنم...
خالي بشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Feb 24, 2009
اگه كفره كلام من
يكي حرفي بگه بهتر
وگر نه بازي واژه
نمي بازم منِ كافر...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Feb 24, 2009
غم...غمه...
فرقي نمي كنه مثل يه قديسه پاك باشي...
يا تا خر خره مش*رو*ب خورده باشي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Feb 17, 2009
خيلي وقته كه فقط فعل هاي زمان گذشته احساس دارن...
ب.ر.ن:...به ياد گذشته ها...«دقيقه ها»...
ب.ر.ن:...
Feb 13, 2009
Are buried in the past forever...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Feb 12, 2009
به رسم هر سال...
يه شاخه گل يخ...
يه شاخه نرگس...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Feb 09, 2009
ديگر شب ها آرام نيست...آن گونه كه قبل ترها بود...
قبل ترها را مي گويم...
قبل ترها...
پ.ن:...دلم آرامش مي خواهد...از نوع آرامش همان قبل ترها...اما خوب مي دانم كه شايد غير ممكن را مي خواهم...
Feb 08, 2009
An August summer night
...
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change
Walking down the street
Distant memories
Are buried in the past forever...
...
P.S:...there is many "Glory Night" in the past...many and many...but...there isn't any "Glory Night" in the future...
ب.ر.ن:...
Feb 07, 2009
وقتي «هزار و يك شب» Play مي شه...Stop كردنش به اين آسونيا نيست...
ب.ر.ن:...حتي Stop كردن خاطرات و تصاويري كه ميان...
Feb 06, 2009
اين همه شب بدون حرف گذشت...
ب.ر.ن:...
Feb 01, 2009
بعد از...
اين شب ها و روزها...اگر رويايي باشد...شيرين ترين ش...لمس كلاويه هاست...
رقص سنگين و سبك بر سپيدي ها و سياهي ها...
سبك همچو برگ رها شده در باد...
سنگين همچو لحظه جدايي از شاخه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 29, 2009
يكي بود...يكي نبود...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 23, 2009
آينده؟!!!...
مضحك ترين...و بي معني ترين واژه اي كه تو اين روزا مي شه شنيد...
ب.ر.ن:...معني نداره...
ب.ر.ن:...
Jan 22, 2009
از زمان حال...چي بگم؟!؟!...
زمان حال...مثل برج لندن توي مه مي مونه، وقتي ساعت از 12 نميه شب گذشته...مه گرفته و خاكستري...سرد و ساكت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 21, 2009
از گذشته م چي مونده؟!؟!...
هيچي...
غير از يه دنيا خاطره...كه بعضياش گنگه...بعضياش شبه وار...بعضياش...
غير از چند تا اسم...
غير از چند تا اسم كه هر روز تكرار مي شه توي ذهنم...و با تكرار اون ها چند تا از اون خاطره ها Play مي شن...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 20, 2009
كوچه ها تموم نمي شد
حتي كوچه هاي بن بست...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 15, 2009
Listen to the falling rain...
...
ب.ر.ن:...
Jan 13, 2009
«
اين قطعه »، مرا با تمام سنگيني م به به پرواز در مي آورد...
مرا با خود مي برد به...
پ.ن:...
لينك دانلود...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 12, 2009
اگر چه جاي دل
درياي خون در سينه دارم...
...
ب.ر.ن:...فرض كن من ... اما مگه فرقي هم مي كنه؟!؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 08, 2009
خسته م...
به خواب ابدي نياز دارم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 06, 2009
اي كاش آدمي وطنش را
همچون بنفشه ها
مي شد
با خود ببرد
هر كجا كه خواست...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 06, 2009
هنوزم...خيلي وقت ها...خيلي چيزا رو تو ذهنم مرور مي كنم...
حتي با اينكه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jan 01, 2009
خيلي دلم مي خواد يكي از همين شبا...كه دم صبح مي رم توي رختخواب و... ديگه هيچ بيداري پشتش نباشه...
چه خوب مي شه...
دقيقاً مي شم مخاطب اين آهنگ...
خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب، بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب، گلاي حسرت نمي چيني...
...
ديگه بيدار نمي شي با نگروني...
...
بدون لالايي و قصه خوابيدن سخته...
كابوس زمستون...هم سرده...هم سرد...كابوس زمستون...از خود زمستون سردتره...كابوس زمستون وقتي...
گل حسرت...چيدنش تو بيداري هم دردناكه...واي به روزي كه توي خواب هم گل حسرت جوونه بزنه...واي به روزي كه توي خواب هم دست براي چيدن هر گلي دراز كني...گل حسرت بچيني...
...
ب.ر.ن:...با نگروني بيدار شدم...بارها...وقتي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 29, 2008
يه چيزايي رو تو ذهنم مرور مي كنم...
آهي مي كشم...
با خودم مي گم..."لعنت به اين روزگار..."...اما حتي ذره اي هم آرومم نمي كنه...
اشك تو چشام حلقه مي شه...
ب.ر.ن:...گريه هم آرومم نمي كنه...
ب.ر.ن:...دلم نمي خواد باشم...دلم نمي خواد باشم...دلم نمي خواد باشم...
Dec 28, 2008
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 21, 2008
چه فرقي دارد...كه يلدا بود...يا نبود...
چه فرقي دارد...كه بلندترين شب سال بود...يا نبود...
چه فرقي دارد...
وقتي...
درست مثل بودن و نبودنم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 18, 2008
خدايا نيستي...
هيچ چيز نيست...
چه فرقي دارد كه مراقبم باشي يا نه...
چه فرقي دارد...
چيزي نيست...
چيزي نيست...
هيچ چيز نيست...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 17, 2008
تاريكه...
از بالا دارم زمين رو مي بينم...سطح زمين...بيابونه...
تاريك و روشنه...
در حال حركتم...
بالاتر از سطح زمين...
تصاوير محو و تار و فلو شده...و گاهي اوقات واضح...
يه نسيم...خنك...
شايد نزديك صبحه...
When the desert sun has passed horizon's final light
and darkness takes it's place...
...
The souls of heaven
are stars at night...
...
The souls of heaven
turn to stars
every single night
all across the sky...
they shine...
...
پ.ن:...شايد «من» نيستم...اما از چشم «من» دارم مي بينم تصاوير رو...
پ.ن:...مثل يه روح...يه روح
سرگردون...
بي جا و مكان...
بي سرزمين...
بي قرار...
بي آرامش...اما آروم...
پ.ن:...شايد ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 17, 2008
و ميان گام ها چه سكوت سنگيني بود...
و در پس هر سكوت...خاطره سال هاي دور و نزديك...

ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 13, 2008
ساعتا وايسادن از
حركتُ بازي...
...
يادم نمي ره...هيچ وقت...
آهنگ «
در ياد» رو...بار اولي كه توي گوشم پيچيد....
تنم حريص و تشنه
بي تاب از بوي پاكِ...
...
چطور از ياد ببرم «
در ياد» رو...
توي قلبم يه جهنم
پُر آدماي زشته
يه غرورِ زرد و كهنه
مونده باقي از گذشته...
...
...تاريكيِ پُر
وهم خيالم
شده گورستانُ
آهنگِ زوالم...
...
امشب...«هادي پاكزاد»...داره توي گوشم مي خونه...
نه...بذار اينجوري بگم...داره خاطرات رو براي من مرور مي كنه...داره خاطرات رو مثل يه تصوير تو ذهنم حركت مي ده...
داره يه حس رو توي من به حركت وا مي داره...يه حس آشنا و قديمي...
«هادي»...داره شُك مي ده...اما...شُك براي كسيه كه لب مرگ باشه...نه براي كسي كه مُرده...
«هادي»...بخون...براي خاطراتم...براي خاطراتم...براي خاطراتم...
«هادي»...بخون...براي گذشته م...
«هادي»...بخون...براي اون روزا...
«هادي»...بخون...براي اون حال و هوا...
«هادي»...بخون...
«هادي»...بخون...
«هادي»...بخون...اما براي يه مُرده...
من آسمون كشيدم
رو سقف زرد خونه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 12, 2008
روز آخر...روز سختي بود...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 10, 2008
...
يك ساله مي نويسم...
...
يك سال شد...
سرزمين سكوت...سرزمين طرد شده...
Silent Land...
Deserted Land...
يك سال گذشت...
ب.ر.ن:...
Dec 05, 2008
چشام خيسه...دلم ابري...
خودم بارونيه...بارونيه...باروني...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Nov 30, 2008
از جنس باران...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Nov 25, 2008
آي خدا دلگيرم ازت
آي زندگي سيرم ازت
آي زندگي مي ميرمُ
عمرمُ مي گيرم ازت
اين غصه هاي لعنتي
از خنده دورم مي كنه
اين نفساي بي هدف
زنده به گورم مي كنه
چه لحظه هاي خوبيه
ثانيه هاي آخره
فرشته مردن من
منُ از اينجا مي بره
آي خدا دلگيرم ازت
آي زندگي سيرم ازت
آي زندگي مي ميرمُ
عمرمُ مي گيرم ازت
چه اعتراف تلخيه
انگار رسيدم ته خط
وقت رهايي از همه ست
آي دنيا بيزارم ازت...
...
پ.ن:...پس كي تمومش مي كني؟...
ب.ر.ن:...
ب.رن:...
Nov 25, 2008
اگه شكسته پاي من
گريه نكن عصاي من
هر چي شكسته بنويس
به پاي گريه هاي من
اگه تمومه طاقتت
نمونده روز راحتت...
...
پ.ن:لعنت به من...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Nov 25, 2008
اگه شكسته پاي من
گريه نكن عصاي من
هر چي شكسته بنويس
به پاي گريه هاي من...
...
آينه و شمعدون نمي خوام...
...
از غم بازنده بگو...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Nov 22, 2008
مستی ام درد منُ دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منُ رها نمی کنه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 21, 2008
يه غروب پاييزي...
يه اتاق تاريك...
روز پاييزي ميلاد تو در يادم هست
روز خاكستري سرد سفر يادت نيست
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست...
...
چه غروبي...
چه...
...
بيا تا گريه كنم
سر اومده صبرم
نه گريه مونده برام
نه خنده مونده برام
فقط يه كابوسِ
كشنده مونده برام...
...
يه حس گيج و سمج
هميشه همدممه
مي گن شكنجه بسه
مي گم بازم كممه...
...
اگه يه روز مُردم...
...
ب.ر.ن:...ديشب...حس عجيبي داشتم...آشنا بود...آشنا و عجيب...آشنا و عجيب و ...
ب.ر.ن:...
اضافه:...اگه يه روز مُردم...يه شاخه گل يخ...يه شاخه رز سياه...روي قبرم...
Oct 04, 2008
اون چيزي رو كه من تو روياهام مي ديدم...
باهاش ساعت ها وقت سر مي كردم...
لبخند شيريني رو لبام مي نشوند...
...تو خواب...
ب.ر.ن:...روياش براي من شيرين بود... ...
ب.ر.ن:...خوابشم شيرين بوده... ...
Oct 03, 2008
نمي دونم چرا كار رو تموم نمي كنم...
چرا خودم رو...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Sep 30, 2008
هميشه بي خبري، نشانه خوش خبري نيست...
ب.ر.ن:...خوشي يا بدي خبر هم نسبيه...
ب.ر.ن:...نمي دونم اگه اون باشه...خوشحال بايد بشم...يا ناراحت...
ب.ر.ن:...خودم رو كه نمي تونم *ر كنم...مي تونم؟!؟!؟!...
Sep 04, 2008
...
...
...
ب.ر.ن:...شايد اين اولين و آخرين باشد...
ب.ر.ن:...به احترام يك زندگي ناتمام يك عمر سكوت مي كنم...
ب.ر.ن:...
اضافه:...به احترام ... حذف شد...