Recently in 22 Category
Oct 04, 2008
اون چيزي رو كه من تو روياهام مي ديدم...
باهاش ساعت ها وقت سر مي كردم...
لبخند شيريني رو لبام مي نشوند...
...تو خواب...
ب.ر.ن:...روياش براي من شيرين بود... ...
ب.ر.ن:...خوابشم شيرين بوده... ...
Oct 03, 2008
نمي دونم چرا كار رو تموم نمي كنم...
چرا خودم رو...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Sep 30, 2008
هميشه بي خبري، نشانه خوش خبري نيست...
ب.ر.ن:...خوشي يا بدي خبر هم نسبيه...
ب.ر.ن:...نمي دونم اگه اون باشه...خوشحال بايد بشم...يا ناراحت...
ب.ر.ن:...خودم رو كه نمي تونم *ر كنم...مي تونم؟!؟!؟!...
Sep 04, 2008
...
...
...
ب.ر.ن:...شايد اين اولين و آخرين باشد...
ب.ر.ن:...به احترام يك زندگي ناتمام يك عمر سكوت مي كنم...
ب.ر.ن:...
اضافه:...به احترام ... حذف شد...
Aug 29, 2008
قرار شد از خواب كه بيدار شدم...نباشم ديگر...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
تنها به دنيا آمدم...
تنها شدم...
تنها از دنيا خواهم رفت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 26, 2008
و خدايي كه همين اطراف است...
دور يا نزديكش، باشد ميان من و او...كه گاه دور مي شوم و گاه نزديك...
و همان خدايي كه سر يكي از همين كوچه هاي تاريك...به گفتگوي شبانه نشستيم...
و خدايي كه در كوچه هاي شب به دنبالش مي گردم گاه...
ب.ر.ن:...رابطه من و خدايم به خودمان مربوط است و بس...پاي دين را وسط نكشيد كه به سان باقي امورتان گند مي زنيد به اين رابطه هم...
ب.ر.ن:...خدا وكيل نمي خواهد...سر يكي از همين كوچه ها به من گفت...
ب.ر.ن:...
Aug 11, 2008
جمعه 18 مرداد 1387 شمسي...مصادف با 8 آگوست 2008 ميلادي...
سكانس اول:...
هدفون رو توي گوشم جابجا مي كنم...اهرم صندلي رو، رو به بالا مي شكم...پشتي صندلي رو كمي به عقب هول مي دم...خودم رو توي صندلي جابجا مي كنم...شيشه رو كمي پايين ميكشم...
بابا مشغول رانندگيه...
سكانس دوم:...
مي گم...قبل از ساعت 8 خونه ايم...
بابا مي گه:..."نزديكاي 8:20، 8:30 خونه ايم...چه طور مگه؟...ساعت 8 كاري داري؟"...
يه نگاه به ساعت مي ندازم...ساعت نزديك 5...
مي گم...نه...حوصله م سر رفته...
...
كلافه شدم از نشستن توي ماشين...دلم مي خواد توي اتاقم باشم...
سكانس سوم:...
يه گرد و خاك، كمي جلوتر نظرم رو جلب مي كنه...
به محل گرد و خاك كه مي رسيم...مي بينم يه ماشين واژگون شده...به بابا مي گم...وايسا...بريم از تو ماشين درشون بياريم...
تا ماشين مي ايسته...و پياده مي شم...چند تا ماشين مي ايستن...پياده مي شن...به سمت ماشين واژگون شده مي رن...
وقتي مي بينم عده اي براي كمك به خارج كردن سرنشين هاي ماشين واژگون شده مي رن...بر مي گردم به سمت ماشين...مي گم...بريم...
حال بابا زياد خوب نيست به نظرم...بعد از ديدن اون صحنه حالش زياد جالب نيست...
مي گم...من مي شينم...
مي گه:..."حالم خوبه"...
مي گم...باشه...ولي من مي شينم...
سكانس چهارم:...
بابا مي گه:..."حالا كه تنهاييم بيا يه كم صحبت كنيم"...
...
بابا مي گه:..."آروم باش..."...
مي گم...آرومم...اما من نمي تونم...نمي تونم نقش بازي كنم...نمي تونم...
...
مي گم:...بابا من فوق العاده عصبي شدم...خيلي چيزا رو نمي تونم تحمل كنم...پس ترجيح مي دم...تنها باشم...تا سر كسي منفجر نشم...
بابا مي گه:..."مي دونم...اما دنبال دليلش بگرد كه بتوني رفعش كني"...
با يه حالت شايد عصبي مي گم...نمي خوام دنبال دليلش بگردم...اصلاً نمي خوام دنبالش بگردم...فقط از قرار گرفتن در موقعيتي كه منفجر بشم خودداري مي كنم...
بابا مي گه:..."تا كي؟"...
مي گم...نمي دونم...تا هر وقت...زجرش رو من دارم مي كشم...پس زياد مهم نيست...
...
بابا مي گه:..."من ازت هيچي نمي خوام...هيج انتظاري ندارم...فقط مي خوام تكليف خودت رو روشن كني...از اين سردرگمي بيرون بياي...مگه من تا كي هستم؟...بعدش مي خواي چي كار كني؟...
سكوت مي كنم...
...
مي گه...دنبال دليلش بگرد...
با يه حالت عصبي...شايد با صدايي كه بلندتر از حد معموله...مي گم...نمي خوام در موردش با هيچ كس صحبت كنم...هيچ كس...اصلاً نمي خوام بهش فكر كنم...نمي خوام با هيچ كس صحبت كنم...فقط خودم...
...
مي گم...بابا مي دونم حرفم تا حدي غير منطقيه...اما بيخود نگران مني...وقتي كسي خودش نمي خواد ...مهم نيست...به حال خودش بايد رهاش كرد...بابا نگران من نباش...نمي خوام كسي نگران من باشه...نمي خوام هيچ كس نگران من باشه...مي دونم حرفام شايد غير منطقيه...اما نمي خوام نگران من باشي...
اصلاً بذار اينجوري بگم...تا كي؟...بذار تا ته ش برم...تا كي من تو اين خونه م...به هر حال يه روزي من مي رم...بايد برم...تا كي از من خبر داري؟...اصلاً فرض كن مي رم...بر فرض مثال بي خبر مي ذارم مي رم...پشت سرمم نگاه نمي كنم...هيچ خبري هم از خودم نمي دم...چي كار مي كني؟...
بابا آب گلوشو فرو مي ده...با وحشتي كه كاملاً حس مي كنم...جواب مي ده..."چيزي نمي شه...اون وقت من سكته مي كنم...اون وقت بهت خبر مي دن بابايي نداري...شايد ديگه جبران شدني نباشه...اگه بي رگ هم باشي كه هيچي"...
تو دلم مي گم...خيلي وقته بي رگ شدم...اين يه فرض خوب بود...
نمي خوام هيچ حرفي بزنم...
بابا سكوت مي كنه...
منم سكوت مي كنم...
سكانس پنجم:...
بابا بي مقدمه مي گه..."تصميمت رو بگير...از اين سردرگمي بيرون بيا...نمي خوام چيزي بگي...هيچي نگو...فقط از اين سردرگمي بيرون بيا...هيچي نگو...فقط بيرون بيا"...
سكوت مي كنم...
به حال بابا افسوس مي خورم كه چرا بايد همچين فرزندي نصيبش بشه...چرا بايد عذابي مثل من نصيبش بشه...
...
تو دلم مي گم...بابا از واقعيت فرار نكن...فرار نكن...
من خودخواهم...من بي رحمم...من خودخواهم...دارم به اوج خودخواهي مي رسم...
Aug 08, 2008
وقتي يكي دو تا از خاطره ها...نا خودآگاه و يكباره غافلگيرم مي كنن...تنم مي لرزه...
بيتشر از هميشه از خودم بدم مياد...حالم از خودم به هم مي خوره...
پا به فرار مي ذارم...
Jul 19, 2008
امشب ته كشيدم...
تموم شدم...
پ.ن:...
ب.ر.ن:...حس خفگي دارم...حس گنگ بودن...حس گيج بودن...تمام حس هاي بد دنيا توي من جمع شده...
نمي تونم گريه كنم...شايد نمي تونم كار ديگه اي هم انجام بدم...حالم بده...بد...بد...بد...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
وقتي كوچيكترين دلخوشي هاي دنيا...كه واسه من بزرگترينشونه...از دستم مي ره...
وقتي تنها دل خوشي ها از دستم مي ره...
به چه اميدي باشم؟!؟!....
چرا باشم؟!؟!...
چرا؟...
چرا باشم؟!؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2008
اينجا كه هستم آروم ندارم...
...
عجب چيزايي دادم از دست...
هميشه داغشون به دل هست...
...
خدا جون بسه ديگه...
ما شديم خسته ديگه...
...
ب.ر.ن:...داغ مال يه لحظه شه...يه ثانيه...يه چيزي فراي اين حرفاست...فراتر...
اونقدر فراتر...كه ساعت 4 صبح...كه زل زدم به جايي...چيزي...نقطه اي...يهو مي زنم زير گريه...
ب.ر.ن:...
Jul 12, 2008
خوب يادم هست...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...
مي دانستم كه زمانش مي رسد...اما فقط مي توانستم نظاره كنم...فقط گذشت زمان را نظاره كنم...براي رسيدن آن لحظه...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...و بگويم...اما زمانش رسيد...و ناي گفتن را هم، از من گرفت...
حالا مي گويم...بعد از گذشت ماه ها و شايد سالي...
كارنامه سرخوردگي هام كامل شد...
پ.ن:...و چه لحظه سختي بود...شايد شوم...دنيا بر سرم آوار شد...زندگي از همان لحظه پاز خورد...تمام شد...و برزخ هميشگي و بي انتهاي من آغاز شد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 28, 2008
.........پ.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 28, 2008
28,July,2007
امروز دم دماي صبح بود...
كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم...
اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال پرش دادم...وقتي به مقصد برسه پراش رو پاك مي كنن...سفيد ميشن...
الان چند ساعتي ميشه كه من شدم تنها جنبنده اين سرزمين...
از بيرون سرزمين صداي جشن و خوشحالي مياد...
اما تو «سرزمين سرد سكوت» عزاي خصوصي اعلام شده...
وسط سرزمين نشستم...اشك مي ريزم...
سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...
شايد بعدها پدري يا مادري براي بچه اش قصه «سرزمين سرد سكوت» رو تعريف كنه...مطمئنم قصه سرد و كسالت آوري ميشه...و هيچ بچه اي حاضر نيست اين قصه رو تا انتها گوش كنه...
سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...
ب.ر.ن:...جايي اين ميان كه مانده ام...
جايي ميان «عقل» و «احساس»، خودم را حلق آويز خواهم كرد...
يا شايد كردم...يا كرده ام...
Jun 28, 2008
26,July,2007
مي دانم دلم تنگ مي شود...
دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد...
بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد...
مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم...
مي دانم اگر زنده باشم تاب دلتنگي آن زمان را ندارم...
مي دانم آن زمان چنان شوكه خواهم شد...چنان به خود مي آيم...اما شايد زماني دير براي به خود آمدن است...هرچند اگر كنون هم به خود بيايم كاري از دستم بر نمي آيد...به دست من نيست...
مي دانم آن زمان تاب نمي آورم...
جسم تنها و به دور از روح مانده ام هم تاب نخواهد آورد...مي دانم...
دلم مي خواهد هزار هزار خط بنويسم...اما چه سود...نوشتن و سياه كردن خطوط، جاي چيزي را نمي گيرد...
نت ها چه مي نوازند...
سونات مرگ مرا؟!...
سازها چه مي نوازند...
قصه گذشته ام را...
حال يا آينده ام را...
شايد مرثيه رفتنم را...
Jun 26, 2008
گویا تا زنده ام...دلتنگی جدایی نگیرد از من...با آمدنش این روزها...حس
دیگری هم می آید...که از درون، تمام وجودم را به لرزه می افکند...
شاید قطره هایی متولد شوند...شاید راهی سد شود...اما هنوز کلماتی در درون زندانی اند...و من...
و من زندانبان زندانی درون خویشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 26, 2008
مگر فرقي هم مي كند؟...
باور كن فرقي نمي كند وقتي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 23, 2008
گريه...گريه مُسَكِن است...غم و غصه را ساكت مي كند...
اما...
اما از بين نمي برد...
ب.ر.ن:...ديرگاهيست كارم از مسكن و مخدر گذشته...هيچ چيز آرامم نمي كند...
ب.ر.ن:...دلم مي خواد داد بزنم...داد...اينقدر كه حنجره م پاره بشه...داغي خون رو تو گلوم حس كنم...فوران يكباره خون راه گلومو به جاي «بغض» ببنده...
Jun 11, 2008
يه آهنگ...
اشكام مي ريزن...
دارم خفه مي شم...
دارم خفه مي شم...
يه عالمه تصوير مبهم و واضح...يه عالمه خاطره...كه من رو از درون داره داغون مي كنه...
...
دوباره دقيقه ها رو كندُ آهسته مي بينم
دوباره چشم خدا رو، رو خودم بسته مي بينم
تا دلم آروم بگيره سر به كوچه ها مي ذارم
رو به آدما مي خندم تو سياهيا مي بارم
توي يك جاده برفي پي انتها مي گردم
توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم
آخه دنيا تو چشام رنگشُ باخته
آخه...
برده رنگ انتظارُ بارون چشماي خسته م
انگار آهنگي نداره...
...
قصه هاي پر غباري كه روشون چشمامُ بستم...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
حس بديه...
يه حس شيرين و تلخ...مثل يه شكلات...شيرين و تلخ...اما من اين شكلات رو اگه با طعم زهر مار هم بهم مي دادن، مي خوردم...چه برسه به حالا...
حس بديه...
شيرين و تلخ...خنده و گريه با همه...غم و شادي با همه...اما اميد و نا اميدي با هم نيست...سراسر نا اميدي و بس...نا اميدي خالص...پوچي...رسيدن به انتها...
ته دنيا اينجاست...ادامه اي براش نيست...ته دنيا درست همين جاست...همين نقطه كه ايستادم...همين جا...همين جايي كه حتي صد قدم جلوتر هم برام مهم نيست...همين جايي كه حتي صد تا پله بالاتر هم براي من همينه...همين نقطه ست...صفر مطلق فرضش كن...زير صفر مطلق همه چيز يخ مي زنه...همه چيز...بالاتر از صفر مطلق نيست...اينجا هم همينه...هر چي جلوتر هم بره، باز همينه...چيزي عوض نميشه...
...
ماه هاست منتظرم تكوني خورده بشه...اما هيچ تغييري ايجاد نميشه...مي خوام حركتي كنم...اما نميشه...چون ته ش يه چيزي ديده مي شه...اگه تو ظاهر تغييري هست...اما پشتش در باطن، خبري نيست...دريغ از يه ذره...ماه هاست كه مي گم ميشه حركتي كرد...اما
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...
تموم شده...
تموم...مثل فيلمي كه تموم مي شه...ديگه نبايد پشت شيشه مغازه واساد زل زد به شيشه...فيلم تموم شده...
حالا اگه اون جوري كه تو دلت خواسته تموم نشده، خب نشده...مشكل خودته...فيلم تموم شده...اگه هزار سال ديگه هم اونجا بشيني و به شيشه زل بزني هيج اتفاقي نمي افته...فقط فيلم از اول Play مي شه...فيلم دوباره تكرار مي شه...آخر فيلم هم همونه كه قبلاً بوده...
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...اينجا ته دنياست...پشت يه شيشه واسادن و زل زدن به جلو فايده اي نداره...دنيا براي من pause خورده...pause...اينجا خودِ برزخه...خودِ خودِ برزخ...
...
كسي نمي فهمه چي به من مي گذره...مهمم نيست...باور كن هيچي مهم نيست...هيچي...براي خودمم ديگه مهم نيست...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
ب.ر.ن:...نه مينيمال بخونش...نه يه متن ادبي بدونش...نه بازي با واژه ها...
ب.ر.ن:...يه فشار بد بدونش...با همون فشاري كه به من داره وارد مي شه براي نوشتنش....با همون فشار بخونش...
ب.ر.ن:...
Jun 11, 2008
انگار كن كه دنيا به آخر رسيده...چون الآن براي من همين طوره...
حس خفقان...
خفگي...
زنداني بودن...
حس بد...تمام وجودم داره حس مي كنه...
هيچي نيست...هيچي نيست...هيچي نيست...
Jun 11, 2008
خاطره ها داره مرور مي شه...نفسام به شماره افتاده...اشكام مي ريزن...اما چيزي نيست كه آرومم كنه...
حس بدي دارم...
دلم مي خواد زنده نباشم...براي هميشه...
مي دونم يه روزي تو همين حال و هوا...همه چيز رو ول مي كنم و مي رم...
Jun 08, 2008
چهل روز گذشت...
امروز چهلمين روزه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 07, 2008
همچنان
پست قبل...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 06, 2008
به آنجا که رسيدي...
حتي اگر نبودي...
سلام مرا برسان...
چون با هم نيستيم و هستيم...
پس به آنان که هستند سلام خودمان را برسان...
و بگو...
نيستيم...اما هستيم...
يا بگو...
هستيم...اما نيستيم...
نمي دانم...
مهم بودن است...
يا مهم ترتيب بود و نبودمان...
لعنت بر روزگار...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 05, 2008
مي روم شب ها به ساحل ها...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 03, 2008
يه شعله شكسته
يه شمعِ رو به بادم
خسته از اين زمونه
فرياد گريه دارم
شده فضاي سينه
سيه چو روزگارم...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
سي روز گذشت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 27, 2008
روزا مي گذرن...بدون هيچ خاطره اي كه به جا بمونه...ثبت بشه...
روزهاي بي خاطره...خلايي مي شن براي روزاي نيومده...
ب.ر.ن:...نمي دونم كي به اين روزاي بي خاطره خاتمه مي دم...اما بايد خاتمه بدم...
May 24, 2008
مي خواستم بي وقفه بنويسم...بدون حتي روزي فاصله...
شايد تا سي امين روز...
شايد هم تا چهلمين روز...
ب.ر.ن:...تا سي امين روز فقط چند روز مانده...
ب.ر.ن:...
May 22, 2008
شب ها را دوست دارم...
اگر چه خيلي از شب ها و شايد تمام شب ها غمي با من است...اما شب ها را دوست دارم...
شب ها برايم پر است...
پر از خيلي چيز ها...
پر از با ارزش ها...پر از مقدس ها...پر از...
May 22, 2008
وقتي كه تنگ غروب
بارون به شيشه مي زنه
همه غصه هاي دنيا توي سينه منه
توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام
پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم...
...
ب.ر.ن 1:...حتي بدون بارون هم...تنگ غروب...
ب.ر.ن 2:...پشت پنجره نمي شينم...
ب.ر.ن 3:...اين آهنگ...
ب.ر.ن:...
May 21, 2008
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 20, 2008
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 20, 2008
و زندگي كه نا تموم موند...
May 19, 2008
يكي انتظار روزاي نيومده رو مي كشه...براي روزاي نيومده لحظه شماري مي كنه...
يكي ديگه...
يكي به انتظار آينده شيرين نشسته...
يكي ديگه...
يكي وقتي به فردا فكر مي كنه انرژي مي گيره...
يكي ديگه...
يكي وقتي به روزايي كه قرار بياد فكر مي كنه لبخند رو لبش مي شينه...ته دلش شاد مي شه...يه شادي وصف ناپذير...
يكي ديگه...
ب.ر.ن:...يكي ديگه هم...
ب.ر.ن:...
May 19, 2008
بيا با هم سياه بنويسيم...
نه، سياه نه...سياه خوب است...
سياه يعني انتها...
يعني بالاتر از آن چيزي نباشد...
سياه يعني مشخص...
بيا خاكستري بنويسيم...
خاكستري يعني زندانيِ آزاد...
خاكستري يعني در قُل و زنجير...اما آزاد...
خاكستري يعني نه ابتدا...نه انتها...نه حتي ميانه...
خاكستري يعني رها شدن جايي ميان زمين و آسمان...
خاكستري يعني معلق...
خاكستري يعني نه زنده...نه مرده...
خاكستري يعني بودن اما نبودن...
خاكستري يعني برزخ...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني منِ...
ب.ر.ن:...كسي چه مي داند...
ب.ر.ن:...خاكستري شده ام...
May 18, 2008
گفتم منم غريبي از شهر آشنايي...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 17, 2008
چون است حال بُستان اي باد نوبهاري
كه از بلبلان بر آمد فرياد بي قراري...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 13, 2008
شب ها پر هستند...
پر از هياهوي سكوت...
پر از آرامش ناآرام...
پر از خاطرات...
پر از زندگي بي روح يك مرده...
براي من...
ب.ر.ن:...
May 11, 2008
بعضي شب ها...حسي...بد درونم را به لرزه مي افكند...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
غصه اي بي انتها...به مانند درياي بي پايان...كه در افق به آسمان بي انتها مي پيوندد...
يا به مانند افق بي پايان...كه در دور دست نامعلوم...به خودش پيوند مي خورد...
غصه اي بي انتها وجودم را در بر مي گيرد...
اما افقي نيست كه به آن بپيوندد...
و غصه ام مي رود...
باز من مي مانم...
ب.ر.ن:...
May 09, 2008
لجم مي گيره...حرصم مي گيره...اما كاري از دستم بر نمياد...احساس ضعف وجودمو مي گيره...
و يه احساس بد...يه احساس بد...يه احساس بد...
May 08, 2008
گاهي فقط يه نسيم خنك...لازمه تا آدم به هم بريزه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 07, 2008
يه نسيم خنك...فقط يه نسيم خنك لازمه...تا خاطراتي از گذشته دور و نزديك play بشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 05, 2008
هزاران مرثيه براي يك روياي ناتمام...
شايد يك عمر مرثيه براي يك روياي ناتمام...
شايد...مرثيه اي براي رويايي ناتمام...
May 04, 2008
چه آرزوهايي كه بر باد نرفت...
Apr 26, 2008
دلم مي خواد نباشم...
يا بميرم...
يا خودمو بكشم...
اينجوري...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 25, 2008
خيلي وقته ديگه بارون نزده...
...
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبك تر نشده
مه سرد رو تن پنچره ها
مثل بقض توي سينه منه
ابر چشمام پر اشك اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه...
...
كوه غصه از دلم رفتني نيست...
...
...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...
Apr 25, 2008
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعه غمگین میبینم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
نفسم در نمیاد، جمعهها سر نمیاد
کاش میبستم چشامو، اين ازم بر نمیاد
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فرياد میكنه
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه, موسم دل کندنه
...
داره از ابر سیا خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه...
ب.ر.ن:...امروز براي من جمعه سياه...
Apr 23, 2008
مي رم يه گوشه تك و تنها بميرم
شايد بتونم كمي آروم بگيرم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 22, 2008
لحظه هاي مردن نزديك است...
جداي از آن يكبار مردنم...
مي دانم...4 بار خواهم مرد...شايد هم 5 بار...شايد هم بيشتر...بسته به رسومات دارد...
بعد از آن هم...اگر خودم را نكشم...باز خواهم مرد...
ب.ر.ن:...طاقت مرگ هاي بعدي رو ندارم...
Apr 21, 2008
تنگه غروبه دلم گرفته
رخوت به تن نشسته
تكيده ام من كنج اتاقم
نگاهم سرد و خيره
چه ساده ساده
چه آسون آسون
دارم آب مي شم آروم
مثل يه شمعي
كه توي ظلمت
بي صدا
مي گريد آروم
مي خوام يه ساده
ساده پرواز
چون پرنده اي سبك بال
مي خوام رها شم
در دل باد
تا نميرد
كنج ديوار
بازم آسمون شده رنگ خون
خورشيد انگاري آروم
مي خواد بميره
تنها و معصوم
مثل این دل مغـموم
...
اضافه:... "
غروب تنهايي"...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 16, 2008
آنچه را كه داشتم از من گرفتند
كه آنچه را كه ندارم
بعدها شايد به من بدهند...
ب.ر.ن:...
Apr 14, 2008
مي رم آروم مي شم آخر
تو غروب دشت غربت
نمي تونم كه بمونم...
ب.ر.ن:...
Apr 10, 2008
همه ش فکر می کنم...دارم حوصله سر می برم...
همه ش این فکر با منه...
ب.ر.ن:...
Apr 09, 2008
احساس می کنم زیادیم...
احساس می کنم زیادیم...
احساس خوبی نیست...
ب.ر.ن:...
Apr 09, 2008
اونی که نداره...همون بهتر که سرشو بذاره بمیره...
ب.ر.ن:...
Apr 08, 2008
احساس خفگی می کنم...
احساس می کنم به انتها رسیدم...
یه فضای بسته...تنها منم...
ب.ر.ن:...
Apr 08, 2008
باشم...یا نباشم...فرقی ندارد...
شاید...
تنها یادی از من خواهد بود...
شاید...
Apr 07, 2008
هوا ابریه...
اتاقم تاریک...
هوای ابری یه یادگاریه...یادگاری از روزای نه چندان دور...
یادگاری از ...
صدای سیستم رو می زنم بالا...
می خونه...
گِرید به حالم...
...
باران می بارد امشب...
...
قطره قطره...
هوا ابریه...
من یه جواریی دیوونه شدم...
هوای ابری...من رو دیوونه می کنه...
هوای ابری...یه یادگارِ...
فریاد می زنم...
زیر باران گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم گناهم...
ب.ر.ن:...هوای اینجا هم ابریه...
Apr 06, 2008
نکنه تو باغ بمیرم
بشم اون قناری لال
یا بیفتم از درختا
بپوسم چو میوه کال...
مردم...
شاید لال شدم...
از درخت افتادم...
از درخت افتادم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 05, 2008
کار کردن، هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
زندگی کردن، هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
زندگی، هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
بی هدف...چه می توان کرد...؟!...؟!...
کار؟!...زندگی؟!...
من می گویم... ...
ب.ر.ن:...حتی ساز زدن هم شاید...هدف می خواهد...دلیل می خواهد...
Apr 04, 2008
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چـرخ ار نگـردد گـرد دل از بیـخ و اصلش بر کنم
گـردون اگر دونـی کنـد گـردون گردان بشکنم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وازان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم...
...
Apr 04, 2008
هنوزم که هنوزه دو تا چرا هست...
که...
...
چرا...؟...
چرا زنده م...چرا هنوز زنده م؟...
Apr 04, 2008
خسته م...
خسته م...خسته شدم...از اینکه هر روز صبح پا شم...ببینم یه روز تازه شروع شده...
خسته م...از اینکه هر روز مثل دیروز...مزخرف...بی هدف...بی هدف...بی دلیل...بی دلیل...
Apr 03, 2008
آخر این جاده کجاست
عبوره یا رسیدنه
حتی دروغ ولی ...
که این شبا مال منه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 02, 2008
به یاد یک خاطره...سفر خواهم کرد...به همان حوالی...
Mar 17, 2008
چه ساده...هر دم جان می دهم...
Mar 15, 2008
قبل تر ها روزهای ابری را پَس می زدم...
با ابرها نمی توانستم کنار بیایم...
همه اش آفتاب را چشم به راه می ماندم...تا، کی از پشت ابرها بیرون می آید...تا، کی آسمان دوباره آبی می شود...
اما حالا...
هوای ابری...بد جوری دلم را...
ابرهای تیره...آسمان گرفته...
آفتاب که سر بر می آورد...خرده می گیرمش...سرزنشش می کنم...در خودم فریاد می زنم...
آرامش عجیبی دارد...آرامشی که نا آرامی خاصی پشت آن پنهان است...
ابرها، در من نفوذ می کنند، شاید...
اتاقِ نمیه تاریکم...سایه های کم رنگ و نا تمام...
و این تازه دوستیِ من و ابرها...هدیه ایست...برایم عزیز...
Mar 10, 2008
تا رسیدن به عرش نمی دانم چگونه گذشت...چقدر فاصله بود...لبریز بودم...لبریز...نمی دانم چگونه قدم بر می داشتم...با چه سرعتی پیش می رفتم...لبریز بودم...
اما هنگام افتادن...
از عرش تا به فرش فاصله کم بود و، نبود...
این افتادن خوب نبود...به روی دست و پا فرود نیامدم...
هر چه بود...دیگر در آن هوا نبودم...
هنوز هم گیج می زنم...
حس عرش به سراغم می آید...چشم می گشایم خود را در فرش می بینم...
هنوز هم گاهی میان عرش و فرش..._شاید نه عرش واقعی...اما فرش واقعی..._در صعود و سقوطم...
Mar 08, 2008
در ...
در تنهایی هایم...
جرعه هایی تلخ، همدم دقیقه ها و ثانیه و لحظه هایم شده اند...
Mar 08, 2008
چه روزِ...
حتی ... نتوانست مرا از اینجا که هستم دور کند...نتوانست در من سرگیجه ایجاد کند...نتوانست چیزی فرای روزهای گذشته بسازد...چیزی فرای روزمرگی ها...چیزی فرایِ...متفاوت حتی...
غم...دل تنگی...حس خفگی...خاطرات...غم...دل تنگی...حس خفگی... ... ...
ب.ر.ن:...انتظار می کشم...انتظار...
Mar 07, 2008
هنوز ضربه آخر را نخورده...مانند آدم های گیجِ ضربه...گیج می زنم...گنگ...
حال و هوای جالبی نیست...شاید در مقابل روزهای نامده و حال و هوای آن روزها...باید بگویم حال و هوای بسیار جالبیست...
ب.ر.ن:...گِیانا لَه بَر دردی غریبی و ژانی دوری هی هاوار...هی هاوار...
Giana la bar dardi gharibio jani doori hey haavaar...hey haavaar...
Mar 06, 2008
نمی دانم آخرش کی می آید...
شاید نیاید...
اما احتمال نیامدنش خیلی کم است...
شاید اینطور بگویم بهتر باشد...احتمال نیامدش...به آمدنش...نزدیک 1 به 99 است...
نمی دانم وقتی آخرش بیاید...این بار چه می شود...چه می کنم...
چگونه روزگار می گذرانم...
روزها چگونه می شوند...شب ها چه رنگی می گیرند...سرعت دقایق و ثانیه ها به چند می رسد...
حتی فکرش هم ...
Mar 06, 2008
چه شب های پر هراسی...
Mar 04, 2008
روزها می گذرند...
در این روزهای گذرندهِ بی طعمِ بی رنگِ ...حسی از گذشته...تکه تکه...بریده بریده...می آید و می رود...
کاش کامل شود...
همچون دقایقی که مرا در بر می گیرد...مرا به عمق خود می برد...
کاش همچون گذشته شود...مرا همچون گذشته کند...
کاش کامل شود...برای همیشه...
Mar 03, 2008
ساعت 4:40 صبح...
دارم کابوس می بینم...تو بیداری دارم کابوس می بینم...
تیکه تیکه...تصویرای در هم...
چشمام خیسه...دارم کابوس می بینم و خیس تر می شن...
کابوس...کابوس...بدتر از کابوس...
بدتر...بدتر...
یه کابوس...دم دمای صبح...تو بیداری...با...
Feb 26, 2008
تا هستم...با حسرتِ نداشتنِ... هستم...
ب.ر.ن:...نمی دانم تا به کِی...تا به کجا... تاب می آورم...
تاب این حسرتِ ... را...
Feb 16, 2008
کیست...
کیست حال مرا بداند...
کیست...
جز خویشتن بی خبر از حال خویش...کیست حال مرا بداند کیست...
؟!؟...
...
Feb 14, 2008
من که می دانم آرامشم در گرو چیست...
نه...
بهتر است بگویم می دانستم آرامشم در گرو چیست...
آری...این چنین بهتر است...
می دانستم آرامشم در گرو چیست...
اما...
کنون هم می دانم آرامش لحظه هایم...اگر چه کم...اگر چه در لحظه...در گرو چیست...
من که می دانستم...
اما آن دانسته هایم کاری از پیش نبرد...
همه چیز به یکباره خراب شد...
من که می دانم...
اما دانستن حالم، هم، کاری از پیش نمی برد...
همه چیز به یکباره خراب می شود...
شاید باید...
Feb 14, 2008
دلم باز گرفته...
زیاد...
نمی دانم دیشب چه شد...نمی دانم چه...
به یکباره همه چیز دگرگون شد...
بعد من...
حال نمی دانم چه شده...
حال خودم را هم نمی دانم...
باز بی حوصله ام...
باز دل گرفته ام...
Feb 13, 2008
گل یخ...
هدیه ایست...از من ...
گل یخ...
گل یخ را اولین بار...
گل یخ اگر در سرما می زید...اگر با یخ هم صحبت است...
اما گرمایی برایم دارد که در هیچ آتشی نتوانم یافت...
گل یخ گرمایِ...
یک شاخه گل یخ...یک شاخه رزِ...
ب.ر.ن:...تولد یکی از عزیزترین هایم...
تولدت مبارک...
Feb 12, 2008
فردا...
به انتظار فردا نشسته ام...
نه هر فردایی...یا فرداهای دگر...
به انتظار فردا نشسته ام...
فردا...
Feb 08, 2008
سکوتم آغاز انزواست...
Feb 03, 2008
دلم گرفته است...
نمی دانم وسعتش تا چه حد است...
شاید می دانم سرچشمه اش کجاست...شاید نمی دانم...
نمی دانم، دانستن اینکه سرچشمه اش کجاست، خوبست...یا ندانستنش...
اما می دانم دلم گرفته است...
شاید هم کمی بهانه گیر...
Jan 11, 2008
دوباره...
دوباره...
دوباره...
دوباره...دلتنگی سراغم آمده...
دوباره...همان حس...دوباره...دوباره...
دوباره بغضی (شایدم بقضی)...دوباره راه گلویم سد می شود...
دوباره...
دوباره...
دوباره...
دوباره چیزی از گذشته...دوباره یادگاری از گذشته دور و نزدیک...
دوباره...
درونم خبریست...
شاید دوباره شورشی در راه است...شاید می خواهد شورشی بر پا شود...
شاید دارد جرقه های شورشی زده می شود...
Jan 11, 2008
تا هستم...
با احساس چیزی کم داشتن هستم...
Jan 09, 2008
همه اش می گویم..."دلم می خواهد...دلم می خواهد..."...
بعد به خاطر می آورم...من مرده ام...
Jan 03, 2008
در نوشته هایم نمی دانم به دنبال چه می گردم...باور کن نمی دانم...بگذار رک تر
بگویمت...خدا هم می شنود...بگذار بشنود...اصلاً چه خوب است که می شنود...کارم
راحت تر می شود...دیگر لازم نیست یک بار دیگر برای خدا هم توضیح دهم...هر چند
می دانم او مانند این بندگانش نیست...درکش خیلی بالاست...با یک بار توضیح من
همه چیز را می گیرد...تا ته ش را می خواند...اما من شاید آن وقت، تحملم از
الآن هم کمتر شده باشد...
پس همین الآن می گویم...که اگر آن روز بی حوصله تر از الآن بودم...و حوصله
نداشتم برای خدا هم یکبار دیگر جدا توضیح بدهم...انگ (شایدم عنگ) کافر و
... را به مانند انگ (شایدم عنگ) های دیگری که به یدک می کشم نثارم
نکنند...که از سنگینی همین ها هم دیگر نای حرکتم نیست...
کجا بودم...
آها...بگذار رک تر بگویمت...نمی دانم اصلاً به دنبال چه می گردم...نمی
دانم اصلاً باید به دنبال چیزی بگردم...نمی دانم باید به دنبال چیزی گشت...
بگذار پیش تر بروم...نمی دانم در این دنیای بی رنگ و بی مزه و بی بو (در اکثر اوقات)...به دنبال چه آمده ام...
راست ترش را بخواهی...می دانستم...اما ...حالا...
گمش کردم...نابودش کردم...گمش کردند...نابودش کردند...نیست شد...غیب
شد...خودم نیست و غیبش کردم...نیست و غیبش کردند...باید این گونه می
شد...نباید می شد...هست، اما من باید نیست و غیب بدانمش...نمی دانم...
همین را می دانم بعد از آن گم کردن یا نیست شدن یا مجبور به نیست پنداشتن
کذایی...دیگر دلیلی برای بودنم نیست...سرگردانم گاهی وقت ها...
می دانی مثل چه می مانم...مثل کسی که ماموریتی داشته...حالا ماموریتش نا تمام مانده...
منتظرم سفینه ام بیاید و مرا به سیاره ام باز گرداند...مرا از این سیاره
نفرین شده ببرد...کاری ندارم...نشسته ام...بی کار...بی هدف...و بعضی وقت
ها در فکر...که باید چه کار کنم...به دنبال چه چیز بگردم...(آخر اینجا هر
کسی دنبال چیزی می گردد...)...که تازه یادم می آید...اینجا کاری
ندارم...کارم نیمه تمام، تمام شد...ماموریتم نیمه تمام، تمام شد...
Dec 23, 2007
دلم هوای یه جاده رو کرده...
یه جاده...
یه جاده غریب...
یک یا دوبار ازش رد شدم...
اما الان دلم هواشو کرده...
یه جاده...
یه حس عجیب...
Dec 22, 2007
امشب...
امشب...
امشب...
بی ...
...
Dec 21, 2007
نخورده می مستم...
سبک اما سنگینم...
نمی تونم از این زمینِ... جدا بشم...
سرِ پرواز دارم...
یه روزی تمام زنجیرا رو پاره می کنم...
جسمم رو هم پرواز می دم...