Recently in 20 Category
Jul 23, 2010
خارجی...ساعت 11 شب...مکان زیر پل سید خندان...
چند تا ماشین شخصی و یکی دو تا تاکسی...خیابون خلوتی که فقط توی عید می شه خیابونای تهران رو اینجوری دید...
تاکسی راه می افته...از پنجره یه دختر و پسر رو می بینم...نزدیک یه تاکسی...دختر با پسر دست داد و از پسر خداحافظی کرد و سوار تاکسی شد...
تو اعماق وجودم لرزشی حس کردم...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2010
هر جرعه ای که می نوشم...به یاد...و به سلامتی ... و ... ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2010
بعد از مدت ها به خودم جرات گوش دادن به «افشین سپهر» رو دادم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2010
جایی میان این روزها...دزدکی و پنهانی طوری که حتی بوی این فضا و شخصیت ها و روزها به خاطراتم نخورد که مبادا حتی لکه ای بر آنها بنشیند و لحظه ای با این روزهایم مخلوط شود...یا مبادا پاکیشان را کثیفی این روزهایم از بین برد...یا مبادا نگاه کثیف این روزها و شخصیت ها و فضاها به آن بفیتد...همچون کتاب یا شی مقدسی که باید با پاکی آن را لمس کرد...در میان روزها، دقیقه و ثانیه ای اگر بتوانم خودم و ذهنم را از این روزها، فضاها و حتی فکر آنها جدا کنم و فاصله بگیرم و پاک کنم...که شاید وزنه های سنگین این روزها را از خودم باز کنم و ذره ای به آن چه قبل ها بودم نزدیک شوم و شاید کمی سبک شوم نه حتی به سبکی آن گذشته ها...
مرور آن خاطرات...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 16, 2010
برنامه روزانه من شده است این چنین...
صبح ها تخریب شخصیت و تحقیر...
ظهر ها اگر خوابی باشد...مرور تخریب ها و تحقیر های طول روز، در خواب...
شب ها هم، درخواب، دیدن تخریب ها و تحقیرهای روز بعد و آمادگی برای آن ها...
Jul 15, 2010
فراموش می شه؟!...
اصلاً می شه فراموش کرد؟!...
الآن چند وقته؟!...یک سال؟!...دو سال؟!...بیشتر؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 08, 2010
بعد از دو ماه دیدمش...
چقدر لاغر و شکسته شده...
می خنده...متلک بارم می کنه...اینبار اما ناراحت نمی شم...
...
Jul 01, 2010
بعد از مدت ها نمی دونم چه جوری جرات کردم «شمال» رو Play کنم؟...
ب.ر.ن:...
Jun 03, 2010
و آیات بد شانسی، یک به یک بر من نازل می شوند...تا آن زمان که سوره کامل شود...
May 19, 2010
و این گونه من، به بد شانس بودن خویش ایمان آوردم...
و درود بر رستگاران...
و همانا خداوند با رستگاران است...
May 17, 2010
آدمای تنها، تنهاتر هم می شن...
Feb 12, 2010
به رسم هر سال...
یه شاخه گل یخ...
یه شاخه نرگس...
پ.ن:...وقتی این نوشته منتشر می شه که من نیستم...این نوشته رو روزها زودتر نوشتم...چون می دونستم که توی این روز نیستم...اما...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Dec 21, 2009
این ساعتای آخر عجب ساعتای بدیه...یه چیزی بدتر از بد...
غصه ها هجوم آوردن..غصه ها...
تاریکه سرنوشتم
فانوسِ من شکسته
عمریه بُغضی سنگین
راه گلومو بسته
از شب به شب رسیدم
از کوچه ها به بن بست...
...
ب.ر.ن:...نمی دونم تا کی می تونم تحمل کنم...
ب.ر.ن:...شاید...
ب.ر.ن:...
Dec 16, 2009
بابا دستش رو میاره سمت چونه م...
دستش رو می کشه رو چونه م که چیزی رو از روی اون پاک کنه...چشماش رو ریز می کنه...
لبخندی می زنم و می گم...سفید شده...
Dec 10, 2009
باورت می شود؟!...به خیالم که طوفان، به آرامش رسیده بود...و من نظاره گر شاخ و برگ های شکسته از تنه جدا مانده، که روی زمین، به مانند ذرات معلق در یک رودخانه که در پایین دستش، درست جایی که جریان رودخانه آرام شده به رسوب می نشینند، ته نشین شده بودند...
گه گاهی خاطرات روزهای طوفانی را مرور می کردم و غرق در آن روزگاران می شدم...آرامشم چون روزهای قبل از طوفان نبود و هیچ وقت هم نشد...اما خب، طوفان اوج نا آرامی ست و هر طوفانی چیزهایی را از بین می برد؛ که آرامش یکی از آنها بود...بعد از طوفان آرامشی نسبی برقرار می شود همیشه...درست است که طول کشید، اما اگر بر نسبی بودنش تاکید کنیم، با اغماض فراوان، برای من هم این آرامشِ ناآرام برقرار شد...
می دانستم که هیچ گاه روزگار، به مانند قبل از طوفان نمی شود...انتظار هم نداشتم که بشود...
روزگاری که دیگر باید می پذیرفتم اکنون این ها هستند که حکم رانی می کنند، و برای اینکه فراموشم نشود که اینان حکم روایان جدیدند، دائم قدرتشان را به رخم می کشیدند...تند بادهای گاه و بی گاهی که تمام وجودم را به لرزه می انداخت و خیلی وقت ها مرا به زانو در می آورد...و باز دیر زمانی طول می کشید تا دوباره قامت خمیده و شکسته ام، قد علم کند...
این بار اما...به فاصله چندین روز، چندین طوفان پیاپی سهم روزهایم بود...چندین طوفان که هر کدام از دیگری سهمگین تر و مهیب تر...تا آنجا که بعد از هر کدام، تا می آمدم دوباره همچون دَکَل شکسته کشتی در دریای طوفانی، قد راست کنم...تا به زانو نرسیده بودم، طوفان بعدی نقش زمینم می کرد...و اما این آخرین طوفان...که شاید خودم، خودم را در مسیرش انداختم...خود خواسته و نخواسته...
و اما این آخرین طوفان...چیزی مانند همان طوفان قدیمی...که شاید در سایه هیبت همان طوفان بود که بزرگی و خساراتش، در ظاهر کمتر می آمد...
چنان به زمینم زد...که نتوانستم از زانو بیشتر بالا بیایم...زانو زده و به هزار زحمت سرم را که به زیر بود، کمی بالا گرفتم...لبخندی بر لب نقش کردم...اما در دل می گریستم...
من اما مدت ها بود به انتظار نشسته بودم...
به انتظار بهتر شدن روزگار؟...به انتظار پایان یافتن گردبادها؟...نه...انتظار من برای چیز دیگری بود و از نوعی دیگر...
خنده ام به حال داستان من و طوفان بود در آن لحظه به زانو درآمدگی...
و گریه ام...
Dec 07, 2009
سرم گیج رفت. زانوهایم می لرزیدند. ضعف کرده بودم. می خواستم فرار کنم از آن خیابان و نمی دانستم چه کنم با گل سرخی که روی دست های عرق کرده ام مانده بود و تقدیرش این بود که در اتاق خاموش من پژمرده شود. انگار گردآبی مرا بلعیده باشد. باید خود را به خانه می رساندم. خوش نداشتم گریستن در خیابان را. باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود - مانند رد بخیه های روی تنم - تمام عمر با من بماند... باید به اتاقم برمی گشتم... دست به جیب بردم و شرمنده ی پاهایم شدم. می خواستم مانند کشاورزی که بی آبی محصولش را سوزانده، رو به آسمان کنم و باز کنم دهانم را به گفتن هر آن چه روزگار را لایقش می دیدم... اما صبوری کردم... همیشه صبرم زیاد بود... ...
تمام برگ های درختان زرد شده بودند. پاییز به یک باره سر رسیده بود...
...
«یغما گلرویی»...
ب.ر.ن:...باید کنار می آمدم با این زخم که قرار بود تمام عمر با من بماند...
ب.ر.ن:...پاییز به یک باره سر رسیده بود...
ب.ر.ن:...
Dec 06, 2009
من از خدا نمی ترسم...
از انسان و توهم خداییش می ترسم...
Dec 04, 2009
دوباره پنج شنبه شد...دوباره شب شد...دوباره ساعت از 12 گذشت...دوباره پنج شنبه تموم شد اما من هنوز توی پنج شنبه م...دوباره بوی...دوباره هجوم خاطره ها...
دوباره یه آهنگ...
دوباره...
Nov 18, 2009
تا دو روز دیگه هم بخورم فرقی نمی کنه...
چیزی عوض نمی شه...
گیج نمی شم...حتی...
هیچ چیز انتظارم رو نمی کشه...
دلم می خواد بزنم بیرون نصف شب...تو کوچه ها و خیابونای خالی و پاییزی قدم بزنم...
اما...
ب.ر.ن:...
Oct 29, 2009
... چه حسی دارم؟!؟!؟!؟!...
یه چیزی جلو چشمم یه لحظه تصویر شد...
... چه حسی دارم؟!؟!؟!؟!...
تصویر...
یه تصویر...
یه حسی بعدش...
حتی الکل هم نمی تونه چیزی رو عوض کنه...اون تصویر...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 28, 2009
کدامش؟...
نبودن؟!...یا نداشتن؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 24, 2009
حسِ...
توصیفش سخت است...
مثل خنده و گریه هم زمان...نه از آن خنده و گریه های یک سویه...همان خنده هایی که از سر خوشحالیست و گریه بعدش هم، همان گریه خوشحالی...شاید همان اشک شوق...
نه...
خنده اش، خنده نیست...لبخند است...لبخندی...
گریه اش هم، گریه است...از شادی نیست...از خوشحالی نیست...اشک شوقی در کار نیست...غمی بزرگ است...به بزرگی روزهای رفته...به درازای روزهای مانده...
غم است...حتی غمش هم توصیف ناشدنیست...
انگار چیزی در درونم سکوتی برپا کرده باشد...انگار چیزی درونم را به سکوت فراخوانده باشد...شاید در سوگِ...و به احترامِ...یک عمر سکوت اعلام شده است در درونم...
انگار چیزی در درونم باعث سکوت شده است...اتفاقی شاید ناگوار...شاید سکوتی از سر بُهت...شاید سکوتی از سر شکست...
هم سکوت...هم سکون...
درونم ایستاده است...در سکونی ساکت فرو رفته است...یا شاید سکوتی ساکن...
هیچ جزئی نمی خواهد حرکت کند...نمی دانم به چه دلیل...به دلیل بُهت؟!...شکست؟!...اعتراضی ساکت و آرام؟!...غم؟!...خستگی؟!...همه اش با هم؟!... ...
توصیفش سخت است...
سخت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 22, 2009
_: یه جمله با سوم شخص غایب بساز...
-: من او ندارد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 28, 2009
دوشنبه 6 شهریور 1385 نوشتم...
...
دو سال گذشت...
...
...
پ.ن:...امروز هم 6 شهریور...
ب.ر.ن:...امسال چند سال گذشته؟!؟!...
Aug 26, 2009
نمی دونم چرا وقتی چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم...اصرار می کنم بنویسم...
Aug 25, 2009
ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟...
...
...
پ.ن:...مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟...
ب.ر.ن:...
Aug 24, 2009
مرداد تموم شد...
ب.ر.ن:...بگم یا نگم؟!؟!....
ب.ر.ن:...
Aug 23, 2009
دیروز وقتی تک توازی «کیانوش آسا» رو شنیدم...فهمیدم که تنبور هنوزم برای من شنیدنیه...
هنوزم...
پ.ن:...وقتی آهنگ رو می شنیدم یه لحظه احساس کردم خالی شدم...
یه روزگاری خودم یه همچین نوایی رو با سازم زده بودم...می زدم...
Aug 22, 2009
از پله ها که بالا می رفتم...داشتم فکر می کردم...شبیه کولی ها شدم...احساس تعلق به جاهایی که اونجا هستم، نمی کنم...می دونم باید برم...
یه چیز دیگه هم هست...احساس می کنم باید برم...اما نمی دونم کجا...و کِی...
ب.ر.ن:...
Aug 21, 2009
چیزی به آخر مرداد نمونده...
Aug 20, 2009
سر صبح که پا شدم، دیگه دنده چپ هم بی معنی بود...انگار پا رو فراتر گذاشته بودم...نه یه قدم...نه چند قدم...انگار متر ها و کیلومتر ها، پا رو از دنده چپ هم فراتر گذاشته بودم...
Aug 19, 2009
صبح که داشتم از پله ها بالا می رفتم...می گفتم روز خوبیه...
سر ظهر...نظرم عوض شد...روز خوبی نبود...نیست...
Aug 18, 2009
در نهایت بد شانسی...گاهی اوقات یه شانس های ریزی میارم که خنده م می گیره...
Aug 17, 2009
گاهی یه نوشته ای می خونی...می خوای بنویسی...تو سبک اون نوشته...
Aug 16, 2009
روزی که صبحش با زدن ماشین به در، توسط «کو...» شروع بشه...
عصرش هم با اعصاب خوردی از یه فراموشی، که برنامه هات رو به هم ریخته، تموم می شه...
Aug 15, 2009
امروز هم باید پُر می شد...
Aug 14, 2009
ماه مرداد...
آخر این ماه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 13, 2009
هنوزم تو همچین غروبی، «
در یاد»، خوب می تونه من رو به هم بریزه...
خوب می تونه یه حس هایی رو زنده کنه...حس هایی که نمی دونم کجای وجودم گم شدن...
خوب می تونه یه سری تصاویر رو، هر چند محو، گذرا، توی ذهنم مرور کنه...
هنوزم بعد از گذشت روزها و ماه ها و... خوب می تونه حس همون روزها رو توی وجودم بیدار کنه...
هنوزم یه بغض (شایدم بقض) عجیب رو توی سینه ام می کاره...
یه سنگینی تشویش آورِ آروم رو خوب به وجود می آره...
ساعتا وایسادن از حرکت و بازی...
...
من آسمون کشیدم رو سقف زرد خونه...
...
...
پ.ن:...غروب یه پنجشنبه...کیلومترها دورتر از اتاقم...توی شهر خاکستری...
ب.ر.ن:...شک ندارم...یا هفته پیش بود...یا همین امشب...
ب.ر.ن:...
من هنوز فراموش نکردم...
Aug 12, 2009
وقتی از اتاقم بیرون میام...خودم رو توی اتاقم جا می ذارم...خاطراتم رو...دلتنگی هام رو...
دلتنگ می شم...دلتنگ خاطرات و دلتنگی هام...دلتنگ اتاقم که خاطرات و دلتنگی های زیادی رو اونجا، جا گذاشتم...
اگه قراره از اتاقم خارج بشم و برم توی یه اتاق دیگه...ترجیح می دم که اتاقم رو ترک نکنم...
اگه قراره خارج بشم...ترجیح می دم بیرون باشم...یا در حرکت...
اتاقم...مامن ناآرامی های منه...چون تو اتاقم کلی خاطره و دلتنگی هست...
و خاطراتم گوشه کوچیکی از ناآرامی های من رو آروم می کنه...
پ.ن:...یکی از روزای فروردین 87...شاید...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 11, 2009
خیلی از خاطراتم رو نمی تونم ثبت کنم...
چه اینجا...چه...
هراس دارم...
شاید چون می ترسم از بین بره...شاید می ترسم وضعیت امروز بعدها نباشه...که قطعاً نخواهد بود...و شاید خیلی زود...
و در نبود وضعیت امروز...احساس خفگی میاد حتی با این فکر...
پ.ن:...یکی از روزای فروردین 87...شاید...
ب.ر.ن:...نمی دونم بگم زود...یا...
Aug 10, 2009
توی یه تقویم یه سری نوشته دیدم...
وقتی خوندمشون...
اینجا می ذارمشون...
Aug 09, 2009
آدمای تنها معمولاً دفترچه خاطرات دارن...
پ.ن:...نمی دونم قبلاً اینو نوشته بودم یا نه...
Aug 08, 2009
من و مزرعه یه عمره
چشم به راه یه بهاریم
زیر شلاق زمستون
ضربه ها رو می شماریم
توی این شب غیر گريه
کار دیگه ای نداریم
هرکی خوابه خوش به حالش
ما به بیداری دچاریم...
...
پ.ن:...
Aug 07, 2009
هنوزم زیر رگبار ترانه
کنارِ...
...
بذار از ابر سنگین نگاهم
بارون دلتنگی بباره...
...
...
ب.ر.ن:...
Aug 06, 2009
ممکنه امروز باشه...
پ.ن:...نمی دونم باید خوشحال باشم یا...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 05, 2009
چی بگم؟!...
چی بگم؟!...
از روزای گرم و خفه مرداد بگم که تو تاریخ زندگیم ثبت شد؟!...
از روزای گرم و کلافه کننده؟!...یا از شبایی که بی دلیل و با دلیل، یا خوابم نمی بره...یا اگه می خوابم، تا صبح هی بیدار می شم؟!...
یا...
ب.ر.ن:...
Aug 04, 2009
امروز عمو «ف...» یه سری آهنگ گذاشته بود...
فرو رفتم توی خاطرات دور و نزدیک...خاطراتی که شاید هیچ وقت بعضی از این آهنگ ها توشون نبودن...
یه جور هم نوا پنداری شاید...
ترانه هایی که آشنا بودن...و شاید...
ب.ر.ن:...
Aug 03, 2009
حرف چندانی برای گفتن نیست...اما یه چیزایی برای فرو خوردن هست...
ب.ر.ن:...ممکنه؟...
Aug 02, 2009
یادِ حرفایِ...
منُ رها نمی کنه...
...
ب.ر.ن:...منُ رها نمی کنه...
ب.ر.ن:...
Aug 01, 2009
امروز یادِ... افتادم...
ب.ر.ن:...
Jul 31, 2009
این روزا بعضی وقتا یهو دلتنگ می شم...
دلتنگِ...
Jul 30, 2009
مردادِ...
تو یکی از روزهای مرداد، آخرین سکانسِ سناریویِ... زندگی من کلید می خوره...
اسم این مرداد رو هم می ذارم...مردادِ... ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 29, 2009
یکی از همین روزا اتفاق می افته...
حالا من باید حدس بزنم اون روز کیه؟!...
هر روز صبح بیدار می شم...شاید اون روز همون روز باشه...
شاید حسی شبیه حس کسی که یه هفت تیر، با یه گلوله، رو روی شقیقه ش گذاشته...ماشه رو فشار می ده...بعدش...یا وارد یه فضایی می شه که دیگه برگشتی نداره و با فضای قبلی فرق داره و هیچ تجربه ای نسبت به اون نداره...یا باید خشاب رو بچرخونه و دوباره هفت تیر رو روی شقیقه ش بذاره و اضطراب و استرس و یه حس عجیب رو تحمل و مرور کنه...
در عین حال حس خاصی ندارم...شاید شبیه یه روح که داره می بینه، جسمش رو به سمت سردخونه می برن...
پ.ن:...این نوشته و نوشته بعدی...همون نوشته ای هست که
گفته بودم جاش محفوظه...به جای یه نوشته...شد دو نوشته...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 28, 2009
این همون اتاقیه که یه روزگاری حس خاصی داشت...
این همون اتاقیه که شبا، عطر گل شب بو، کل شب رو می گرفت...اما الآن خبری از اون عطر نیست...
یه دلتنگی دیگه به بقیه دلتنگی ها اضافه شد...
ب.ر.ن:...
Jul 27, 2009
یه آهنگ از گروه «کارو» رو Play می کنم...
دارم با سیستم ور می رم...
تو تموم خاطراتم...
اولین کلمه از ترانه که خونده می شه...نا خودآگاه...دلم می لرزه...وجودم می لرزه...بغض گلومو می گیره...اشک تو چشمام جمع می شه...تو کسری از ثانیه فقط...
نا خودآگاه شروع می کنم به زمزمه کردن...
می رم تو حال و هوای اون روزا...حال و هوایی که این آهنگ ایجاد می کرد، تو همون روزا...
پ.ن:...""کولیا وقتی می خونن...تو شبای پر ستاره...""...
ب.ر.ن:...مدت ها بود این آهنگ رو گوش نداده بودم...
ب.ر.ن:...""تو تموم خاطراتم...""...
Jul 27, 2009
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر بر دست و پایم
از پنجه تقدیر من کی رهایم...
...
ب.ر.ن:...
Jul 26, 2009
مثل روزای نه چندان دور و حتی نه چندان نزدیک...ساعت 12 و خورده ای از خواب پا شدم...
در اتاق رو باز می کنم...بابا تازه از شرکت اومده...
یه آبی به صورتم می زنم...
سراغ شربت آلبالو از مادرم می گیرم...آخر سر به شربت بیدمشک می رسم...می گم...یه لیوان شربت با یه چند تا کلوچه بیار برام...غر می زنه که الآن وقت نهاره...می گم...فعلاً نهار نمی خورم...
میام تو اتاقم...پشت سیستم می شینم...
امروز از اون روزاست...پاچه گیر شدم...نمونه های ریز و خفیفش، در گیرش پاچه خودم مشاهده می شه...
«هایده» رو Play می کنم...
صدای سیستم رو بالا می زنم...
پ.ن:...""زندگی قصه تلخیست که از آغازش...""...
پ.ن:...""هنوز همون خراباتی و مستم، ولی...""...
ب.ر.ن:...
Jul 25, 2009
دلم می خواد وقتی امشب سرم رو روی بالش گذاشتم...وقتی چشمام بسته شد...وقتی خوابم برد...دیگه فردایی در کار نباشه...از خواب بیدار نشم هیچ وقت...چشمام دیگه باز نشه...
پ.ن:...اینم یه جور فراره...شاید...
Jul 25, 2009
گیج می زنم...
مثل آدم شوکه از ضربه، که محکم به در و دیوار می خوره...
پ.ن:...""گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...""...
Jul 23, 2009
جای یه نوشته اینجا محفوظه...
فعلاً به متنش دسترسی ندارم...اما قرار بود روز اول مرداد اینجا بذارمش...
جای یه نوشته اینجا محفوظه...
ب.ر.ن:...
Jul 22, 2009
برای مدتی ساکن «شهر خاکستری» شدم...
Jul 20, 2009
می نویسم...خط می زنم...
کلمه ها توی ذهنم یخ زدن...خشکیدن...
سیاهی خاص این خودکار سیاه...سپیدی برف گونه این کاغذ...حس خاص کشیدن این سیاهی روی این سپیدی...کنتراست بالا و عجیب این دو رنگ...وسوسه کننده بود...
ب.ر.ن:...
May 01, 2009
شاید خدا رو گم کردم...
Apr 30, 2009
تو این شب ها...دنبال خدا می گردم...
Apr 29, 2009
یا حتی برای امروز...
Apr 28, 2009
نمی خواستم برای امروز چیزی بنویسم...
Apr 27, 2009
دیشب خواب دیدم...
تو خواب، چهره ای رو دیدم که...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 26, 2009
کودک درونم نمی خواد بزرگ بشم...
Apr 25, 2009
بيا آروم
منو از گودال بالاي اين پيكر
بكش بيرون
ببر بالا
ببر جايي كه هيچ چيزي نمي مونه
براي حتي يه لحظه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 24, 2009
يك سال گذشت...
پسرك هنوزم مات و مبهوته...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 23, 2009
ساحل چمخاله رويايي بود...
دلم مي خواست...اونجا باشم...تنها...ساعت ها روي ماسه ها بشينم و به دريا زل بزنم...
تو امتداد ساحل قدم بزنم...
ب.ر.ن:...
Apr 22, 2009
روزگار شيريني بود...حتي با وجود تلخي هاش...
دلم مي خواست بر مي گشتم به اون روزا...اما نه با اين انتها...
پ.ن:...وقتي اين جمله ها رو مي گفتم...توي دلم خالي شد...يه سري تصوير از اون روزا توي ذهنم مرور شد...سريع...واقعاً دلم مي خواست و مي خواد كه بر گردم به همون روزا...اما نه با اين انتها...
ب.ر.ن:...دارم خفه مي شم...يه چيزي از تو گلوم بالا اومده...اما فقط بالا اومده...
Apr 21, 2009
اگر خدا خدايا
مرا بگرياني...
...
ب.ر.ن:...فكر كنم لطف بزرگي مي كني...
Apr 20, 2009
دلم sky مي خواد...
نصفه شب بخورم...بعدش هم Rajaz رو play كنم و تا صبح هي تكرار بشه...
ب.ر.ن:...
Apr 19, 2009
وقتي صبح پا شدم...يه هواي لطيف...يه نسيم خنك...حس نزديكي به دريا...
در حال صعود بودم...
بعد...يه چيزي...يه فكري...يه تصويري...با سر من رو به زمين برگردوند...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 18, 2009
از قبول مسووليت بدم مياد...از زير بار مسووليت رفتن بدم مياد...
اذيتم مي كنه...آزارم مي ده...
احساس مي كنم به جايي بسته شدم...
احساس مي كنم آزاد نيستم...آزاديم از دست رفته...
پ.ن:...شايد قبلاً اين جوري نبودم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 17, 2009
يه سفر چند روزه...با خونواده و يه خونواده دوست...
...
اما اينجوري فايده نداره...
بايد تنهايي رفت...يا با يه دوست...
بعد...بري جاهايي كه بايد بري...جاهايي كه يه بار رفتي...جاهايي كه تو خيالاتت تصور كردي...جاهايي كه مدت هاست با خودت مرور مي كني...بري و...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 16, 2009
چشماي منتظر به پيچ جاده...
...
با شنيدن اين آهنگ...ياد روزي مي افتم...كه سرم رو، رو شونه خواهرم گذاشتم و گريه كردم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 15, 2009
من به يادِ عطر بارون زده گلاي پونه
مي كشيدم پاي خسته مو رو جاده
به هواي بوي خونه...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن...
Apr 14, 2009
شايد نزديك به 18 سال پيش از اون جاده گذشته بودم...
اين بار خبري از خنده هاي بي دليل و با دليل كودكي نبود...خبري از اون نشاط نبود...خبري از...
اين بار جاده بي روح بود...هر لحظه خاكستري تر و سردتر مي شد برام...
اين بار خبري از حس زندگي نبود...
Apr 13, 2009
از سال گذشته اين موقع ها چيز زيادي شايد يادم نيست...
يا شايدم سعي مي كنم يادم نباشه...
يا شايدم يادم هست و دارم دروغ مي گم...
Apr 12, 2009
دلم يه دوچرخه مي خواد...
تا يه كوله وردارم...دوربينم رو بذارم توش...با يه قلم و چند ورق كاغذ...
iPod رو پر از آهنگ هاي خاطره انگيز كنم...پر از آهنگ هايي كه احساس عجيبي بهم مي دن...
يه روز...تو گرگ ميشِ نزديكِ صبح...تو يه هواي بهاري، كه نمِ بارونِ شبِ قبل، نسيم اين ساعتش رو خنك و رويايي و عجيب كرده...طوري كه آدم چنان احساس سبكي مي كنه كه مي خواد چشماش رو ببنده و دستاش رو باز كنه و...
بي سر و صدا...با يه دنيا خاطره...برم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 11, 2009
من فقط يك نفرم، قد يه دنيا
غم شده سهم من از زشتي و زيبا
توي يك زندون از شيشه
شبا مي خشكونم ريشه...
سينه پر خون شده از يك راز وحشي
ديده آزرده ام از هر نور و نقشي
هر نفس كه مي گذره از قلب سينه
بوي غم مي گيره و آهنگ كينه...
...
ب.ر.ن:...
Apr 10, 2009
من اگه خدا بودم، نبودم...
Apr 09, 2009
ساعت 4 صبح...توي تاريكي اتاق پشت سيستم نشستم...و آهنگ «Send Me An Angel» از «Scorpions» پشت سر هم تكرار مي شه...
The wise man said just walk this way...
...
ب.ر.ن:...
Apr 09, 2009
تا يه جايي اضطراب بود...
از يه جايي ترس شروع شد...
از يه جايي به بعد، همه ش منتظر آخرش بودم...
ب.ر.ن:...
Apr 08, 2009
يه آهنگ...داره هي تكرار مي شه...
چيزاي زيادي رو تو ذهنم مرور مي كنه...مثل تيكه هاي يه فيلم...مثل تيزرهاي تبليغاتي يه فيلم...
يه زير زمين...يه شهر غريب...يه روز باروني...يه آسمون خاكستري...
يه احساسِ...
فقط مي تونم بگم چه غروبِ...
Apr 07, 2009
بعضي وقتا روي يه آهنگ گير مي كنم...
Apr 06, 2009
با يه فنجون نسكافه و چند تا آهنگ مست مي شم...
Apr 05, 2009
چرا ترانه ها رو كوِت كنم...
از اين به بعد...خودم رو كوِت مي كنم...
Apr 03, 2009
واسه شدنش...شايد مي شد...شايد...
اما به چه قيمتي؟...
به قيمت مرگ من...
حالا بهاش رو پرداخت كرديم...اما...
Apr 02, 2009
يكي دو ساعت پيش...بعد از مدت ها سري به وبلاگ سابقم زدم...به عبارتي اولين وبلاگم...
تاريخ آخرين پست بر مي گرده به 6 شهريور 1385...
توي آخرين پست گفته بودم..."دوسال گذشت..."...
كامنت ها رو نگاه كردم...
آخرين (سيزدهمين كامنت) كامنت 14 مهر 1387 گذاشته شده بود...
گفته شده بود..." 5 سال گذشت .... "...
آره...پنج سال گذشت...
براي چند ثانيه و شايد هم كمتر...رفتم به اون روزا...حال و هواي اون روزا...حال و هواي اون نوشته ها...
يه حسي بهم دست داد...
حالا توي تاريكي اتاق، «Wind Of Change» داره پشت سر هم repeat مي شه...
Walking down the street
Distance memories
Are buried in the past forever...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 02, 2009
نسكافه هم داره تموم مي شه...
يك يا نهايت دو فنجون ديگه...
بعدش نمي دونم تا صبح چي كار كنم...
Apr 01, 2009
نمي دونم تا كي قراره وضعيتم اين باشه...
نمي دونم كي شهامت پيدا مي كنم كه اين وضعيت رو تموم كنم...
نمي دونم...
Mar 31, 2009
احساس مي كنم تو يه خلا خاكستري افتادم...
Mar 29, 2009
مثل اينكه وقتي كم ميارم شروع مي كنم به نوشتن ترانه هايي كه مي شنوم...
شايد...
شايد هم اين طور نباشه...
Mar 28, 2009
اين روزا دوباره «هادي پاكزاد»...دوباره يه حس عجيب...دوباره تصويرِ...
دوباره يه نا آراميِ آرام...
دوباره به هم ريختن...
يه حس عجيب مي ده بعضي از آهنگ هاي آلبوم جديد...يه حس كه شايد ريشه در گذشته داره...
Mar 27, 2009
يه موقعي پرتقال، چه طعمي داشت...
ب.ر.ن:...يه موقعي خيلي چيزا طعم و رنگي داشت...
ب.ر.ن:...
Mar 26, 2009
نمي دونم چرا تاريخ وقايع و اتقاقات رو جابجا به ياد ميارم...
Mar 25, 2009
مثل اينكه فصلِ بهاره...
اما...
ب.ر.ن:...