Recently in 20 Category
Oct 04, 2008
اون چيزي رو كه من تو روياهام مي ديدم...
باهاش ساعت ها وقت سر مي كردم...
لبخند شيريني رو لبام مي نشوند...
...تو خواب...
ب.ر.ن:...روياش براي من شيرين بود... ...
ب.ر.ن:...خوابشم شيرين بوده... ...
Oct 03, 2008
نمي دونم چرا كار رو تموم نمي كنم...
چرا خودم رو...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ديگه نمي خوام باشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Oct 03, 2008
جون دادن سخته...
حالا حال گوسفند، وقتي لبه تيز چاقو روي گردنش مي لغزيد رو مي فهمم...
ب.ر.ن:...نمي دونم جون كندم يا نه...شايد يهويي جون دادم...
ب.ر.ن:...فقط مي دونم...نمي دونم...
Oct 02, 2008
من كه مي دونم...
مي دونم يه روزي تموش مي كنم...من...
نمي دونم چرا زودتر اين كار رو نمي كنم...
نمي دونم منتظر چي ام؟!؟!؟...
هيچ اتفاقي نمي افته...
همه چيز منتظر...همه به من نگاه مي كنن...همه چيز نظاره گر منه...كه تمومش كنم...
من مي تونم...
من مي تونم...
من مي تونم...
ب.ر.ن:...بايد بزدلي رو كنار بذارم...
ب.ر.ن:...
Sep 30, 2008
هميشه بي خبري، نشانه خوش خبري نيست...
ب.ر.ن:...خوشي يا بدي خبر هم نسبيه...
ب.ر.ن:...نمي دونم اگه اون باشه...خوشحال بايد بشم...يا ناراحت...
ب.ر.ن:...خودم رو كه نمي تونم *ر كنم...مي تونم؟!؟!؟!...
Sep 25, 2008
يه سري تصوير مياد...همه شرجي هستن...
غروب...
شايدم شب...
نزديك درياست...
كنار درياست...
يه نسيم خنك...شايدم سرد...
و ته دلم كه خالي مي شه...
ب.ر.ن:...كسي من رو نمي بينه...مثل يه روح...يا شايدم مثل يه نفر كه تو خاطرات سير مي كنه...
ب.ر.ن:...
Sep 24, 2008
واي به روزي كه خدايي بميرد...
ب.ر.ن:...احساس در وجودم خدايي مي كرد...
Sep 23, 2008
ندانست كه با آن مرد چه كرد...
به او چه گذشت...
چه خواهد گذشت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Sep 22, 2008
از اتاق اومدم بيرون...ديدم بابا برگشته...
بابا:..."تصميمت چي شد واسه خدمت؟"...
S...:...نمي رم...
بابا:..."پس بيفتيم دنبال معافيت"...
S...:...نه...نه خدمت مي رم...نه معافي لازم دارم
بابا:..."يعني چي؟"...
S...:...يعني نه خدمت مي رم...نه معافي مي خوام...
بابا:..."مگه مي شه...بالاخره فردا مي خواي كار كني...نه هر كاري...هر كاري كه خودت مي خواي"...
S...:...لازم ندارم...
بابا:..."نمي شه كه...بايد تكليف خدمتت روشن بشه"...
S...:...چرا نشه...زندگي خودمه...نمي خوام...
بابا:..."مي خوام تا زنده م تكليف خدمتت رو روشن كنم...فردا كه مي رم...با خيال راحت برم...هي به خودم نگم اون موقع چرا نكردم"...
S...:...نگران هيچي نباش...اصلاً نگراني نداره...شما وظيفه ت رو به طور كامل انجام دادي...بيشتر هم...پس نگران نباش...خيالت راحت باشه...هر كي هم حرف بزنه...خيلي خيلي ***...
بابا:..."نمي گم برو خدمت...مي گم بيا برات معافي رو بگيريم...بعدش هم هر كار خواستي بكن...براي هر كاري بايد تكليف خدمتت مشخص باشه...اصلاً شايد فردا خواستي از اين مملكت بري"...
S...:...لازم ندارم...چرا يه پولي الكي هدر بدي؟...
بابا:..."كاش بهم مي گفتي مي خواي چي كار كني...كاش حرف مي زدي"...
S...:...من نمي خوام...زندگي خودمه...خودم براش تصميم مي گيرم...و اون كاري كه خودم مي خوام مي كنم...اون چيزي كه خودم مي خوام رو انجام مي دم...اون چيزي كه خودم مي خوام...(با انگشت محكم به سينه م مي كوبم...)...
بابا:..."نه...اشتباه نكن...من نمي خوام بگم چي كار كن...يا دخالت كنم...هر كاري خودت خواستي انجام بده...اون كاري كه مي خواي...مربوط به رشته ت هم نبود مشكلي نيست"...
S...:...نه...شما اشتباه متوجه منظور من شديد...زندگيه خودمه...خودم مي دونم مي خوام چي كار كنم...و نه خدمت مي رم...نه معافي نياز دارم...
بابا ديگه حرفي نمي زنه...ناراحت و غمگين سرش رو پايين ميندازه و حرفي نمي زنه...
شايد بي تفاوت...به سمت اتاقم راه ميفتم...در رو مي بندم...
ب.ر.ن:...بابا...من متاسفم...كه همچين بچه اي نصيبت شده...من متاسفم...دلم مي سوزه...خيلي ها و خيلي ها آرزوي داشتن همچين پدري رو دارن...
ب.ر.ن:...بعيد مي دونم خودمم بدونم مي خوام چي كار كنم...
ب.ر.ن:...شايد هنوزم منتظرم...دارم انتظار مي كشم...مسخره ست...
ب.ر.ن:...
Sep 21, 2008
وقتي حرفي داري...وقتي مي خواي حرف بزني...وقتي...
اما نه براي هر كسي...نه با هر كسي...
فرقي هم نمي كنه...چون هيچ كس نيست...
ب.ر.ن:...نمي دونم چرا...اما وقتي خواستم اين ب.ر.ن رو بنويسم...يهو يه صحنه از جلوي چشمم گذشت...يه شب...هتل همت...
ب.ر.ن:...تو دلم خالي شد...
ب.ر.ن:...
Sep 20, 2008
"مردی که آینده نداره به گذشته برمیگرده"...
پ.ن:...امروز جايي اين رو خوندم...
ب.ر.ن:...حسش كردم...
ب.ر.ن:...حسش مي كنم...شايد يه كم زياد...شايدم يه كم بيشتر از...
Sep 18, 2008
وقتي همه چيز ...
تنها جايي كه شايد بشه توش كمي...و فقط كمي...
همين جاست...اين وبلاگ...همين جايي كه سرزمين مي دونمش...
سرد...خالي...متروكه...آروم...بي قرار...آروم... ...
ب.ر.ن:...
Sep 18, 2008
رو به بابا...:...مي رم ... يه لپ تاپ مي گيرم و يه دوربين...بر مي گردم وسايلم رو جمع مي كنم مي رم ... ...پيش ... اونجا كار كنم..."...
بابا خوشحاله...تو پوست خودش نمي گنجه...از اينكه بالاخره قراره تكليفم رو روشن كنم...
...
تو يه آن مي زنم آرشيوم رو پاك مي كنم...مي ترسم يه عده با سرچ بيان و پيداش كنن و بخوننش...
مي ترسم از خوندن يه سري از نوشته هام...
مي خوام برم يه جا ديگه...مي خوام از روزمرگي هام بنويسم...مي خوام از اتفاقاتي كه مي افته و نمي افته بنويسم...
اما هنوزم دو دلم...شك دارم...دل كندن از اينجا سخته...تازه به اينجا خو گرفتم...
...
رو به «كو...»...:...بي خيال...پشيمون شدم...ازش تشكر كن...بگو فعلاً منصرف شدم از خريدش...
به احتمال زياد ... رو هم بي خيال مي شم...
...
«كو...»...من امشب بر مي گردم...
«كو...»...:"چي شد...قرار بود جمعه شب بر گردي...باز چي شد؟!؟!؟"...
نمي دونم...يهو به هم ريختم...
«كو...»...:"مي ري ... ديگه؟!"...
نه...بايد برگردم تو اتاقم...حتماً بايد برگردم تو اتاقم ...
«كو...»...:"اين خيلي بده...بي ثباتي...خيلي بده...برو پيش يه روانشناس"...
مي دونم...آره بايد برم...
تو دلم مي گم...خيلي وقته اين جوري شدم...شايد نزديك به يه ساله...شايدم بيشتر...اما روانشناس هم نمي تونه مشكل من رو برطرف كنه...
...
بابا...:"چي شد؟!...قرار بود جمعه برگردي"...
هيچي...يهو زد به سرم...حوصله م سر رفت...برگشتم...
بابا...:"اون چيزايي كه مي خواستي رو خريدي؟"...
نه...پشيمون شدم...ديدم وقتي قراره از اتاقم بيرون نرم...نياز به اونا هم ندارم...
بابا...:"مگه نمي ري ... ؟!؟!؟!"...
نه...پشيمون شدم...
انگار يه سطل، نا اميدي رو بابا ريختن...يهو چهره خندونش رو نا اميدي در بر مي گيره...اما چيزي نمي گه...
...
مي خوام آرشيوم رو برگردونم...بذار هر كي مي خواد بخونه...بخونه...
اينجا مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!...مي نويسم؟!...نمي نويسم؟!... ...؟! ...؟!؟!...
...
دوباره بي تفاوتي برگشت...دوباره بي مزه بودن...اين شايد زياد مهم نيست...
اينكه يه بار ديگه يه سري چيزا رو تا حدودي داشتم زير پا مي ذاشتم شايد...اينكه دوباره...
بي ثباتي...بي تفاوتي...بي انگيزگي...بي هدفي...سردرگمي...
خلا...
خاكستري...
اتاقم...
ب.ر.ن:...تو اين چند روزه ترتيب تاريكي اتاقم رو هم مي دم...
ب.ر.ن:...يه بار ديگه يه آرشيو رو جا گذاشتم جايي...پاك نكردم...جا گذاشتم...
ب.ر.ن:...نوشته...يا جزئي از من؟!؟!؟...فرض كن از اينجا پاك شد...جاش هست...اون نوشته ها با تك تك جملات و كلمات و حتي «...»ها...تو ذهنم هست...
ب.ر.ن:...از چي مي خوام فرار كنم؟!؟!؟!...از خودم كه هميشه مي خوام فرار كنم...اما از بعضي از خاطرات نه...اون خاطرات شايد از خودم مهمترن...حتي اگه مرورشون نكنم در ظاهر...اما باز هم هست...نمي خوام پاك بشن...نمي خوام پاك بشن...و پاك هم نخواهند شد...تو وجودم هك شدن...هك شدن...هك...
ب.ر.ن:...شايد بازم اضافه بشه به اين ب.ر.ن ها...
Sep 13, 2008
امروز زد به سرم اينجا رو هم تعطيل كنم...
نمي دونم...شايد دير يا زود اين كار رو انجام بدم...
شايد يه جاي ديگه...
شايد يه جاي قديمي...
شايد هيچ جا...
شايد همين جا...
تو اين قضيه هم سردرگمم...مثل بقيه قضايا...
شايد تا چند روزه ديگه از اين شهر برم...يه مدتي برم يه جاي ديگه...شايد...
شايد...
شايد...
شايد...
اما يه چيزي هست...نمي شه ننوشت...شايد...اين شايد كم رنگ تره...چون قبلاً امتحان شده...
شايد يه روزي اينجا يه پست براي خداحافظي نوشتم...
شايد يه عكس براي خداحافظي گذاشتم...
شايد صفحه رو به صفحه اي ساكن و ساكت تغيير دادم...
شايدم خيلي آروم و بي صدا رفتم...
شايد...
شايد...
شايد...
Sep 04, 2008
...
...
...
ب.ر.ن:...شايد اين اولين و آخرين باشد...
ب.ر.ن:...به احترام يك زندگي ناتمام يك عمر سكوت مي كنم...
ب.ر.ن:...
اضافه:...به احترام ... حذف شد...
Aug 29, 2008
قرار شد از خواب كه بيدار شدم...نباشم ديگر...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 29, 2008
مي خواستم مثل هر سال...بعد از اينكه ساعت از 12 شب گذشت...بهش تلفن بزنم و تبريك بگم...
اما امسال اينجا بود...مثل سال ها قبل...
...
ب.ر.ن:...
Aug 28, 2008
بعضي وقتا مثل الآن...يهو كلافه مي شم...
عصبي...عصبي...عصبي...
كلافه...كلافه...كلافه...
بي حوصله...نمي تونم هيچ كاري انجام بدم...فقط دور سر خودم مي چرخم...
يهو بهم مي ريزم...
دنبال يه جايي مي گردم كه خودم رو خالي كنم...از چي؟!؟!...نمي دونم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
تنها به دنيا آمدم...
تنها شدم...
تنها از دنيا خواهم رفت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
در اين سو مانده پا در گل
منم...
...
چنين زخمي كه من خوردم
نه از بيگانه از خويش است
هراسم نيست از مردن...
...
براي مرگ اين قصه
كسي گريه نخواهد كرد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 27, 2008
از خودم بدم مياد...
چون ضعيف بودم...
ضعيفم...
...
سست بنيادم...
ب.ر.ن:...
Aug 26, 2008
پنجشنبه 5 شهريور 83 شروع كردم به نوشتن...
چند سال مي گذرد؟!؟!؟...
ب.ر.ن:...گذشت...
ب.ر.ن:...
Aug 25, 2008
دو روزه ابري مي شه هوا...
بارون مي باره...
اما هر وقت بيدار مي شم قطع شده...
Aug 24, 2008
راه افتاديم كه بريم خونه...
عمو «ف...» به يه درخت اشاره مي كنه و مي گه:..."من هر وقت اين درخت رو مي بينم ياد «...» مي افتم"...
جمله
يكي دوبار تو ذهنم تكرار شد...مثل پژواك صدا...بعد كه با شنيدن اسم خودم
توي جمله به خودم اومدم...پيش خودم گفتم شايد چون من هر وقت به اين درخت
مي رسم يه دونه از برگاش رو مي كَنم و لاي انگشام مي ذارم و سعي مي كنم يه صداي ظريف در بيارم...مثل امشب...
گفتم...چرا؟...
يه نگاه به درخت انداختم...ديدم درخت خميده ست...
گفت:..."چون اين درخت مثل تو پريشونه...آشفته ست"...
از «ك...» پرسيدم اين درخت، درخته چيه؟...اسمش يادم رفته...
گفت:..."بيد بود...بيد مجنون"...
قبلش خودم خواستم جواب بدم...بگم...درخت «سرو»...اما يادم اومد من درخت «سرو» رو ديدم...راست قامت و پايدار...
اما بيد خموده و به قول عمو «ف...» پريشان و آشفته ست...
اما من يه چيز ديگه رو هم، توي وجود بيد مي بينم...
بيد...خستگي...
احساس مي كنم بيد خسته ست و هميشه يه لبخند سرد رو لباشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Aug 23, 2008
ساعت 10:30 شب...
من و بابا و عمو «ف...» و «ك...»... مي ريم قدم بزنيم...«ك...» يه كم مضطربه...از تغيير وضعيت جديد...از زندگي مشترك...
عمو «ف...» مي گه..."مي خواي چي كار كني؟...يه بار ديگه هم باهات صحبت كردم...اون موقع فقط شونه بالا انداختي...باز خوبه امروز يه كلمه «هيچ» گفتي"...
مي گه:..."انرژي نداري...اون شور و اشتياق رو نداري...قبلاً اين جوري نبودي...اون «...» كه من يادمه اين جوري نبود...چي شد اين جوري شدي؟"...
لب و لوچه م رو كج و كوله مي كنم و سعي مي كنم يه لبخند رو لبام بنشونم...تا پشتش بغضمو (شايم بقض...) فرو بدم...مي ترسم نور چراغ، قطره هاي توي چشمام، كه دارن تلاش مي كنن بريزن و نريزن، رو نمايان كنه...
مي گه:..."خودت فكر نمي كني افسرده اي"...
مي گم...نه...
مي گه:..."اما به نظر من افسرده اي"...
مي گه:..."اون شور و اشتياق براي زندگي رو نداري"...
بعدش چيزي گفت كه كمي جا خوردم...
گفت:..."احساس مي كنم ديگه چيزي نمي خواي...همين جوري داري مي گذروني...منتظري اين زندگي سر و ته ش هم بياد و تموم بشه"...
نگاهم رو مي دزدم...
ب.ر.ن:...
Aug 22, 2008
عمو «ف...» مي گه:..."مي خوام يه صحبتي باهات بكنم...بيا پايين رو زمين...نمي خوام خانوما چيزي بشنون"...
پايين مي شينم...مي دونم قراره چي بشنوم...
مي گه:..."چي كار مي كني؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."مي خواي چي كار كني؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."سربازي چي؟"...
مي گم...هيچ...
مي گه:..."برنامه ت چيه؟"...
مي گم...هيچ...
بابا هم شنوده ست...با اشتياق گوش مي ده...منتظر از تو حرفاي من يه چيزي بشنوه كه دل گرم بشه...دل خوش بشه...
اما...من...
ب.ر.ن:...
Aug 20, 2008
ديروز بعد از 10 روز ««آلان» رو ديدم...
...
امروز اتفاقي عكس جِغِل رو ديدم...عكس تولد يك سالگيش...
چه قدر بزرگ شده...
چه زود گذشت...
پ.ن:...هفت ماه پيش...تولد يك سالگي...
Aug 19, 2008
بي اخيتار اشك مي ريزم...
صداي پيانو...تو اتاقم مي پيچه...من بي اختبار اشك مي ريزم...
بي اختيار...
Aug 19, 2008
صداي پيانو مرا ديوانه مي كند...
باور كن...
ديوانه...
آن قدر كه بنشينم...اشك بريزم...
صداي پيانو...آشناست...باور كن...آشناست...آشناست...آشناست...
آشنا...
صداي پيانو...شايد صداي من است...شايد...
ديوانه مي شوم...با صداي پيانو...
باور كن...
Aug 11, 2008
جمعه 18 مرداد 1387 شمسي...مصادف با 8 آگوست 2008 ميلادي...
سكانس اول:...
هدفون رو توي گوشم جابجا مي كنم...اهرم صندلي رو، رو به بالا مي شكم...پشتي صندلي رو كمي به عقب هول مي دم...خودم رو توي صندلي جابجا مي كنم...شيشه رو كمي پايين ميكشم...
بابا مشغول رانندگيه...
سكانس دوم:...
مي گم...قبل از ساعت 8 خونه ايم...
بابا مي گه:..."نزديكاي 8:20، 8:30 خونه ايم...چه طور مگه؟...ساعت 8 كاري داري؟"...
يه نگاه به ساعت مي ندازم...ساعت نزديك 5...
مي گم...نه...حوصله م سر رفته...
...
كلافه شدم از نشستن توي ماشين...دلم مي خواد توي اتاقم باشم...
سكانس سوم:...
يه گرد و خاك، كمي جلوتر نظرم رو جلب مي كنه...
به محل گرد و خاك كه مي رسيم...مي بينم يه ماشين واژگون شده...به بابا مي گم...وايسا...بريم از تو ماشين درشون بياريم...
تا ماشين مي ايسته...و پياده مي شم...چند تا ماشين مي ايستن...پياده مي شن...به سمت ماشين واژگون شده مي رن...
وقتي مي بينم عده اي براي كمك به خارج كردن سرنشين هاي ماشين واژگون شده مي رن...بر مي گردم به سمت ماشين...مي گم...بريم...
حال بابا زياد خوب نيست به نظرم...بعد از ديدن اون صحنه حالش زياد جالب نيست...
مي گم...من مي شينم...
مي گه:..."حالم خوبه"...
مي گم...باشه...ولي من مي شينم...
سكانس چهارم:...
بابا مي گه:..."حالا كه تنهاييم بيا يه كم صحبت كنيم"...
...
بابا مي گه:..."آروم باش..."...
مي گم...آرومم...اما من نمي تونم...نمي تونم نقش بازي كنم...نمي تونم...
...
مي گم:...بابا من فوق العاده عصبي شدم...خيلي چيزا رو نمي تونم تحمل كنم...پس ترجيح مي دم...تنها باشم...تا سر كسي منفجر نشم...
بابا مي گه:..."مي دونم...اما دنبال دليلش بگرد كه بتوني رفعش كني"...
با يه حالت شايد عصبي مي گم...نمي خوام دنبال دليلش بگردم...اصلاً نمي خوام دنبالش بگردم...فقط از قرار گرفتن در موقعيتي كه منفجر بشم خودداري مي كنم...
بابا مي گه:..."تا كي؟"...
مي گم...نمي دونم...تا هر وقت...زجرش رو من دارم مي كشم...پس زياد مهم نيست...
...
بابا مي گه:..."من ازت هيچي نمي خوام...هيج انتظاري ندارم...فقط مي خوام تكليف خودت رو روشن كني...از اين سردرگمي بيرون بياي...مگه من تا كي هستم؟...بعدش مي خواي چي كار كني؟...
سكوت مي كنم...
...
مي گه...دنبال دليلش بگرد...
با يه حالت عصبي...شايد با صدايي كه بلندتر از حد معموله...مي گم...نمي خوام در موردش با هيچ كس صحبت كنم...هيچ كس...اصلاً نمي خوام بهش فكر كنم...نمي خوام با هيچ كس صحبت كنم...فقط خودم...
...
مي گم...بابا مي دونم حرفم تا حدي غير منطقيه...اما بيخود نگران مني...وقتي كسي خودش نمي خواد ...مهم نيست...به حال خودش بايد رهاش كرد...بابا نگران من نباش...نمي خوام كسي نگران من باشه...نمي خوام هيچ كس نگران من باشه...مي دونم حرفام شايد غير منطقيه...اما نمي خوام نگران من باشي...
اصلاً بذار اينجوري بگم...تا كي؟...بذار تا ته ش برم...تا كي من تو اين خونه م...به هر حال يه روزي من مي رم...بايد برم...تا كي از من خبر داري؟...اصلاً فرض كن مي رم...بر فرض مثال بي خبر مي ذارم مي رم...پشت سرمم نگاه نمي كنم...هيچ خبري هم از خودم نمي دم...چي كار مي كني؟...
بابا آب گلوشو فرو مي ده...با وحشتي كه كاملاً حس مي كنم...جواب مي ده..."چيزي نمي شه...اون وقت من سكته مي كنم...اون وقت بهت خبر مي دن بابايي نداري...شايد ديگه جبران شدني نباشه...اگه بي رگ هم باشي كه هيچي"...
تو دلم مي گم...خيلي وقته بي رگ شدم...اين يه فرض خوب بود...
نمي خوام هيچ حرفي بزنم...
بابا سكوت مي كنه...
منم سكوت مي كنم...
سكانس پنجم:...
بابا بي مقدمه مي گه..."تصميمت رو بگير...از اين سردرگمي بيرون بيا...نمي خوام چيزي بگي...هيچي نگو...فقط از اين سردرگمي بيرون بيا...هيچي نگو...فقط بيرون بيا"...
سكوت مي كنم...
به حال بابا افسوس مي خورم كه چرا بايد همچين فرزندي نصيبش بشه...چرا بايد عذابي مثل من نصيبش بشه...
...
تو دلم مي گم...بابا از واقعيت فرار نكن...فرار نكن...
من خودخواهم...من بي رحمم...من خودخواهم...دارم به اوج خودخواهي مي رسم...
Aug 10, 2008
چه فرقي داره؟!؟!؟!...
باشم و نباشم...
شايد براي يه عده از نزديكان و غير نزديكان فرق كنه...
اما چه فرقي داره...براي خودم فرقي نداره...چه بسا نبودنم بهتر...شايد...
بيخوده...
ب.ر.ن:...بيخوده...بيخوده...بيخوده...
ب.ر.ن:...
Aug 09, 2008
پنجشنبه...«ك...» رسماً ازدواج كرد...
يه جورايي هضمش برام سخته...
نمي گم چه زود گذشت...اما هضمش سخته...
ب.ر.ن:...اين روزا هضم خيلي چيزا سخت شده برام...
ب.ر.ن:...
Aug 09, 2008
نمي دونم چرا پشت بعضي از چهره ها...آدماي شكست خورده و سرخورده رو مي بينم...
پ.ن:...شايد توهمه...يه توهم براي يه هم ذات پنداري...
Aug 08, 2008
وقتي يكي دو تا از خاطره ها...نا خودآگاه و يكباره غافلگيرم مي كنن...تنم مي لرزه...
بيتشر از هميشه از خودم بدم مياد...حالم از خودم به هم مي خوره...
پا به فرار مي ذارم...
Aug 05, 2008
«ك...»... زنگ زده...تو خواب و بيداريم...
مامان گوشي رو مياره رو سرم...با دست بهش علامت مي دم...يعني بعداً...الآن حوصله ندارم...
5 يا 6 ساعت بعد دوباره زنگ مي زنه...با خودم گفتم شايد برنامه اي مي خواد كه براش ميل كنم...
اما ديدم نه...
مي گه:..." چي كار مي كني؟"...
مي گم هيچي...بيكار...كنج خونه...
مي گه:..."خدمتت چي شد؟"...
مي گم فعلاً اونم انداختم عقب...تا ببينم چي كار مي كنم...باز مثلاً بشينم فكر كنم...
مي گه:..."كار چي؟"...
مي گم...هيچي...حوصله هيچ كاري رو ندارم...
مي گه:..."مامان اومده مي گه «...» زير چشاش دو انگشت گود افتاده...از اتاقش بيرون نمياد... ..."...
مي خندم...از اون خنده هاي مسخره و مصنوعي...نمايشي...فقط صدا داره...
مي گه:...گفتم قبل از مرگ باهات يه صحبتي كرده باشم...صداتو شنيده باشم..."...مي خنده...
مي گم...وصيت مي كنم تو يه ور جنازه مو بگيري...مي خندم دوباره...خودش مي دونه منظورم چيه...
مي گه:..."نيازي نيست كسي زيرش بره...منتظر باد موافق مي مونيم...اگه بادم نياد مورچه ها مي تونن تكونت بدن"...
مي خندم دوباره...بازم از همون خنده ها...
مي گه پا شو برو سر يه كاري...برو پيش «ا...»...
مي گم...بي خيال «ك...»... اصلاً حوصله ندارم...
گويا خيلي تند و رك حرفم رو زدم...احساس مي كنم يه جوري خودش رو پشت تلفن جمع مي كنه...باز براي آخرين بار جدي يه نصيحت يا پيشنهادي مي ده...
لحظه شماري مي كنم تا مكالمه تموم بشه...
Aug 03, 2008
من و شيطان ديگر كارمان به كار هم نيست...
من و شيطان از آن لحظه كه پيشنهاد اتحاد در جنگ با خدايش را رد كردم و گفتم جدال من با خدا شخصي ست...كارمان به كار هم نيست...
هر كدام قطبي شده ايم...دو ضلع از سه ضلعمان همچون يك مثلث رقصان مي رقصد...و ضلعي ثابت...
ضلع منتهي به من و شيطان...و ضلع بين من و خدا...
هر كدام در راسي نشسته ايم...
خدا نگاه خيره و بي احساسي مي كند...آرام و بي صدا...قوي و مطمئن...
شيطان نگاهي از سر نفرت مي كند...كينه توزانه...نفس نفس مي زند...در سرش طرح حمله اي تازه مي ريزد...
من، اما خسته...نگاهم خالي...به خدا مي نگرم...
خالي...خالي...خالي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 30, 2008
18,August,2007
باختن بار اولش سخته...
دفعه هاي بعد راحته...
باختن جزئي از وجود بازنده مي شه...اگه نبازه احساس مي كنه يه چيزي كمه...شايد يه تيكه از وجودش...
Jul 30, 2008
18,August,2007
"نوشتن در مورد دردها خيلي آسونه...هر كدوم از ما درد خاص خودش رو داره...ولي يه آدم در مورد شادي چي مي تونه بنويسه..."...
The End Of The Affair
Jul 30, 2008
17,August,2007
دلتنگي...
نه آدم خاص مي خواهد...نه شرايط خاص...
نه زمان مي شناسد...نه مكان...
بر خلاف آدمي كه اسير مكان و زمان است...دلتنگي آزاد است...
Jul 30, 2008
14,August,2007
يادش به خير...
آره فقط يادش به خير...
كسي چه مي دونه ياد چي به خير؟!؟!!...
شايد همون بهتر كه كسي نمي دونه...
Jul 22, 2008
چه مانده...
جز من و يك اتاق پر از سكوت...اتاقي پر از خاطرات...پر از لحظات...پر از...
اتاقي كه...
چه مانده...جز من و شب هاي بيداري تا به بي نهايت...
چه مانده...جز اتاقم...كه اين روزها، ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها در آن هستم...راه مي روم... ...
چه مانده؟...
چه مانده جز من و خفقانِ لحظات...
چه مانده جز خيالي دور و نزديك...
از من چه مانده؟...
هيچ...
Jul 22, 2008
هراس...
واژه آشنا...
خيلي وقته اطراف من پرسه مي زنه...از روز و ماه گذشته...
هراسِ...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 21, 2008
خونه خالي مي شه...
خودت تنها تو خونه اي...هيچ كس نيست...
هيچ كاري نداري انجام بدي...هيچ چيزي نيست كه دلت بخواد انجام بدي...نمي دوني چي مي خواي...يه خلا اساسي داره بهت چشمك مي زنه...
از ديشب پاي سيستم بودي...الآن ساعت 8:30 صبحه...هنوز پاي سيستمي...حالت از سيستم به هم مي خوره...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
هوا ساكن شده...
پ.ن:...تو يه لحظه تصميم گرفتم به جاي خطوط... «...» بذارم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 20, 2008
حتي شب پرسه هام هم، بي هدف شدن...
مثل خيلي چيزاي ديگه...
مثل زندگيم...
Jul 19, 2008
و من پر از ترديدم...
شايد براي زنده بودن يا مردن...
شايد براي چگونه مردن...
شايد براي انتخاب روز مرگم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
امشب ته كشيدم...
تموم شدم...
پ.ن:...
ب.ر.ن:...حس خفگي دارم...حس گنگ بودن...حس گيج بودن...تمام حس هاي بد دنيا توي من جمع شده...
نمي تونم گريه كنم...شايد نمي تونم كار ديگه اي هم انجام بدم...حالم بده...بد...بد...بد...
ب.ر.ن:...
Jul 19, 2008
وقتي كوچيكترين دلخوشي هاي دنيا...كه واسه من بزرگترينشونه...از دستم مي ره...
وقتي تنها دل خوشي ها از دستم مي ره...
به چه اميدي باشم؟!؟!....
چرا باشم؟!؟!...
چرا؟...
چرا باشم؟!؟!...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 18, 2008
دنيا داره دور سرم مي چرخه...
Jul 18, 2008
احساس مي كنم دچار توهم شدم...
دقيقاً مثل همين فيلما...
نه...اين نوشته بازي با كلمه ها نيست...حال موجود منه...
الآن ساعت 2:36 روز جمعه، 28 تير ماه 1387...18 جولاي 2008...
يه توهمه...مثل يه كابوس مي مونه...
منتظرم...
منتظر جواب يه معمام...از يه معماي كوچيك شروع كردم...اما حالا احساس مي كنم...چندين و چند معما به هم وصل شدن...و جواب همه شون داره پيدا مي شه...
واقعاً مثل كابوس مي مونه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 18, 2008
خسته م...
خيلي...
گفتني نيست...
از خواب هاي موقتي هم خسته م...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 17, 2008
اينجا كه هستم آروم ندارم...
...
عجب چيزايي دادم از دست...
هميشه داغشون به دل هست...
...
خدا جون بسه ديگه...
ما شديم خسته ديگه...
...
ب.ر.ن:...داغ مال يه لحظه شه...يه ثانيه...يه چيزي فراي اين حرفاست...فراتر...
اونقدر فراتر...كه ساعت 4 صبح...كه زل زدم به جايي...چيزي...نقطه اي...يهو مي زنم زير گريه...
ب.ر.ن:...
Jul 12, 2008
خوب يادم هست...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...
مي دانستم كه زمانش مي رسد...اما فقط مي توانستم نظاره كنم...فقط گذشت زمان را نظاره كنم...براي رسيدن آن لحظه...
به انتظار نشسته بودم تا برسد زمانش...و بگويم...اما زمانش رسيد...و ناي گفتن را هم، از من گرفت...
حالا مي گويم...بعد از گذشت ماه ها و شايد سالي...
كارنامه سرخوردگي هام كامل شد...
پ.ن:...و چه لحظه سختي بود...شايد شوم...دنيا بر سرم آوار شد...زندگي از همان لحظه پاز خورد...تمام شد...و برزخ هميشگي و بي انتهاي من آغاز شد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jul 09, 2008
باز افكار احاطه ام كرده اند...باز سوال هاي بي جواب...باز فرداهاي بي رنگ...شايد هم رنگ دار...اما...خاكستري...باز بن بست...بن بست...بن بست...
باز حس مي كنم...مي بينم...آنچه را كه ديگران نه حس مي كنند...نه مي بينند...اين بار مبهم...اما حسش مبهم نيست...وقتي مي آيد...سكوت مي كنم...سرم را ميان دست هايم مي گيرم گاهي...به كنجي پناه مي برم...تا كسي رنج پنهانم را نبيند...چشمانم را بر هم مي فشارم...از رنج...دردي نيست...فقط رنج است...شايد نامش رنج هم نباشد...عذاب هم نباشد...هر چه هست...
باز به فردا مي انديشم...فردايي كه بي رنگ است برايم...همچو امروز...ديروز...
باز به زندگي مي انديشم...به ادامه اي كه شايد مبهم است و گاهي هيچ ابهامي ندارد...اين برزخ بي انتها...
يادم دادند...برزخ حد ميان است...درست يا نادرست...يادم دادند جايي ميان دو چيز است...و اين روزها زندگي را برزخ مي بينم...
به فردا مي انديشم...به فردا و فرداهاي نامده...به اين زندان شيشه اي مي انديشم...
تصور كن...زنداني از شيشه را...هم زندان است...هم شكنجه گاه زنداني...فقط تصور كن چنين زنداني را...
باز خلا...
باز...باز...باز...
تناوب است...تناوب...دوره بازگشت دارد...اما دوره اش هم متناوب است...و اين روزها اين دوره را در حد دقيقه و گاه ثانيه تجربه مي كنم...
گنگم...شايد خودم گنگ نباشم...اما اين نوشته گنگ است...من گنگ نيستم...در حال حاضر واضحم...بدون ابهام...هر چه هم نگاه كنيد...هر چه هم نگاه كنند...چيزي نمي بينيد...نمي بينند...از اين وضوح حتي ذره اي، به چشم ديده نخواهد شد...و اين عين وضوح است...خود وضوح است...
Jul 08, 2008
تن تشنه مثل خورشيد بي سرزمين تر از باد
كولي تر از ترانه بي پرده مثل فرياد
تنهاتر از سكوتم...
ب.ر.ن:حال اين روزهاي من...شايد همين چند سطر است... و سطور ديگري از ترانه هايي ديگر...
شايد اين گونه بگويم بهتر است...اين روزها، حال من خلاصه شده است در ترانه ها...
ب.ر.ن:...
Jun 28, 2008
خواستم بخوابم...اما يادم آمد در شهر مرده هاي هميشه بيدار بي روح...خواب معنايي ندارد...
Jun 28, 2008
.........پ.ن:...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 28, 2008
چند تا از نوشته هاي قبل رو خوندم...
Jun 28, 2008
28,July,2007
امروز دم دماي صبح بود...
كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم...
اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال پرش دادم...وقتي به مقصد برسه پراش رو پاك مي كنن...سفيد ميشن...
الان چند ساعتي ميشه كه من شدم تنها جنبنده اين سرزمين...
از بيرون سرزمين صداي جشن و خوشحالي مياد...
اما تو «سرزمين سرد سكوت» عزاي خصوصي اعلام شده...
وسط سرزمين نشستم...اشك مي ريزم...
سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...
شايد بعدها پدري يا مادري براي بچه اش قصه «سرزمين سرد سكوت» رو تعريف كنه...مطمئنم قصه سرد و كسالت آوري ميشه...و هيچ بچه اي حاضر نيست اين قصه رو تا انتها گوش كنه...
سرزمين زير خاكستر دفن مي شه...
ب.ر.ن:...جايي اين ميان كه مانده ام...
جايي ميان «عقل» و «احساس»، خودم را حلق آويز خواهم كرد...
يا شايد كردم...يا كرده ام...
Jun 28, 2008
20,July,2007
روزگار سخت مي گذرد...
زندگي مديون مرگ است...
Jun 28, 2008
26,July,2007
مي دانم دلم تنگ مي شود...
دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد...
بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد...
مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم...
مي دانم اگر زنده باشم تاب دلتنگي آن زمان را ندارم...
مي دانم آن زمان چنان شوكه خواهم شد...چنان به خود مي آيم...اما شايد زماني دير براي به خود آمدن است...هرچند اگر كنون هم به خود بيايم كاري از دستم بر نمي آيد...به دست من نيست...
مي دانم آن زمان تاب نمي آورم...
جسم تنها و به دور از روح مانده ام هم تاب نخواهد آورد...مي دانم...
دلم مي خواهد هزار هزار خط بنويسم...اما چه سود...نوشتن و سياه كردن خطوط، جاي چيزي را نمي گيرد...
نت ها چه مي نوازند...
سونات مرگ مرا؟!...
سازها چه مي نوازند...
قصه گذشته ام را...
حال يا آينده ام را...
شايد مرثيه رفتنم را...
Jun 27, 2008
22,July,2007
«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...»
بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد...
خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد...
شايد بابا بزرگ يه چيزي رو مي دونست...يه چيزي مي دونست...
شايد بابا بزرگ هم مثل من منتظر بود...
خدا بيامرزه بابا بزرگ رو...
«يه نفر مرد پير...»
"يه نفر مرد پير گوشه گير و فقير
با موهاي سپيد تو دلش مرده اميد
مثل يك ديوونه زير لب مي خونه
پاي پر پينه ام دستاي خوني ام
دم به دم هي مي گن اينجا من زندوني ام..."...
«تو تنهاييام...»
Jun 26, 2008
گویا تا زنده ام...دلتنگی جدایی نگیرد از من...با آمدنش این روزها...حس
دیگری هم می آید...که از درون، تمام وجودم را به لرزه می افکند...
شاید قطره هایی متولد شوند...شاید راهی سد شود...اما هنوز کلماتی در درون زندانی اند...و من...
و من زندانبان زندانی درون خویشم...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 26, 2008
زمستان بود...
«آلان» اومده بود...«آلان» متولد شده بود...
و...
ب.ر.ن:...هم زمان با تولد «آلان»...
ب.ر.ن:...
Jun 23, 2008
گريه...گريه مُسَكِن است...غم و غصه را ساكت مي كند...
اما...
اما از بين نمي برد...
ب.ر.ن:...ديرگاهيست كارم از مسكن و مخدر گذشته...هيچ چيز آرامم نمي كند...
ب.ر.ن:...دلم مي خواد داد بزنم...داد...اينقدر كه حنجره م پاره بشه...داغي خون رو تو گلوم حس كنم...فوران يكباره خون راه گلومو به جاي «بغض» ببنده...
Jun 20, 2008
دنيا روزي تمام مي شود...
آخر خودش گفت...خودش هميشه مي گفت...مي گفت...دنيا فاني ست...تمام شدني ست...مي گفت...دنياي ديگري آغاز مي شود...
خدا خودش مي گفت...
اما هيچ وقت گوشزد نكرد...كه دنيا ايستادني هم هست...
نگفت دنيا در عين حركتش ممكن است بايستد...ممكن است خشك شود روي صحنه اي...تصويري...حادثه اي...اتفاقي...منظره اي...كلامي...صداي... ...
اما حالا خوب مي دانم كه دنيا ايستادني هم هست...
دنيا روي حادثه اي...اتفاقي...خيالي...نمي دانم اسمش را چه بنامم...مي گويم «چيزي»... دنيا، روي «چيزي» براي من ايستاد...خشك شد...ديگر تكان نخورد...از حركت باز ماند...
ب.ر.ن...تعبير ديگرش اين است...زندگي براي من ايستاد...از حركت باز ماند...
Jun 17, 2008
بسان مرده اي...
افتاده ام در كنج و گوشه اي...
ياراي ماندنم نيست...
تصورش حتي سخت نيست...
توان تكاني نيست...
ذره زهري، ته استكاني نيست...
مرگ مي آيدم با شادي و غم...
رخ مي نمايدم هر دم...
باز، مي خوانَدَم، كه من...
مرده اي بيش نيستم، بي جان...با تن...
...
ب.ر.ن:...
Jun 16, 2008
تبعيد شدم...
آخر اينجا ديگر كجاست...
گناهم چيست؟...چرا تبعيد شده ام...ماموريت به پايان نرسيد...گناه من چه بود؟...كوتاهي يا لغزش هايم؟!...شايد ضعفم!...
Jun 11, 2008
يه آهنگ...
اشكام مي ريزن...
دارم خفه مي شم...
دارم خفه مي شم...
يه عالمه تصوير مبهم و واضح...يه عالمه خاطره...كه من رو از درون داره داغون مي كنه...
...
دوباره دقيقه ها رو كندُ آهسته مي بينم
دوباره چشم خدا رو، رو خودم بسته مي بينم
تا دلم آروم بگيره سر به كوچه ها مي ذارم
رو به آدما مي خندم تو سياهيا مي بارم
توي يك جاده برفي پي انتها مي گردم
توي اين روياي آبي هنوزم اسير دردم
آخه دنيا تو چشام رنگشُ باخته
آخه...
برده رنگ انتظارُ بارون چشماي خسته م
انگار آهنگي نداره...
...
قصه هاي پر غباري كه روشون چشمامُ بستم...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
حس بديه...
يه حس شيرين و تلخ...مثل يه شكلات...شيرين و تلخ...اما من اين شكلات رو اگه با طعم زهر مار هم بهم مي دادن، مي خوردم...چه برسه به حالا...
حس بديه...
شيرين و تلخ...خنده و گريه با همه...غم و شادي با همه...اما اميد و نا اميدي با هم نيست...سراسر نا اميدي و بس...نا اميدي خالص...پوچي...رسيدن به انتها...
ته دنيا اينجاست...ادامه اي براش نيست...ته دنيا درست همين جاست...همين نقطه كه ايستادم...همين جا...همين جايي كه حتي صد قدم جلوتر هم برام مهم نيست...همين جايي كه حتي صد تا پله بالاتر هم براي من همينه...همين نقطه ست...صفر مطلق فرضش كن...زير صفر مطلق همه چيز يخ مي زنه...همه چيز...بالاتر از صفر مطلق نيست...اينجا هم همينه...هر چي جلوتر هم بره، باز همينه...چيزي عوض نميشه...
...
ماه هاست منتظرم تكوني خورده بشه...اما هيچ تغييري ايجاد نميشه...مي خوام حركتي كنم...اما نميشه...چون ته ش يه چيزي ديده مي شه...اگه تو ظاهر تغييري هست...اما پشتش در باطن، خبري نيست...دريغ از يه ذره...ماه هاست كه مي گم ميشه حركتي كرد...اما
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...
تموم شده...
تموم...مثل فيلمي كه تموم مي شه...ديگه نبايد پشت شيشه مغازه واساد زل زد به شيشه...فيلم تموم شده...
حالا اگه اون جوري كه تو دلت خواسته تموم نشده، خب نشده...مشكل خودته...فيلم تموم شده...اگه هزار سال ديگه هم اونجا بشيني و به شيشه زل بزني هيج اتفاقي نمي افته...فقط فيلم از اول Play مي شه...فيلم دوباره تكرار مي شه...آخر فيلم هم همونه كه قبلاً بوده...
واقعيت چيز ديگه ايه...شايدم
حقيقت چيز ديگه ايه...اونم اينه...كه اينجا ته دنياست...اينجا ته دنياست...پشت يه شيشه واسادن و زل زدن به جلو فايده اي نداره...دنيا براي من pause خورده...pause...اينجا خودِ برزخه...خودِ خودِ برزخ...
...
كسي نمي فهمه چي به من مي گذره...مهمم نيست...باور كن هيچي مهم نيست...هيچي...براي خودمم ديگه مهم نيست...
...
از سپيده تا سپيده آسمون ابري و تاره
مثل بغض سينه من شوق باريدن نداره
بوي بارون مي ده حرفام اشك چشمام بي قراره
عشق من سوز زمستون...
...
...
ب.ر.ن:...نه مينيمال بخونش...نه يه متن ادبي بدونش...نه بازي با واژه ها...
ب.ر.ن:...يه فشار بد بدونش...با همون فشاري كه به من داره وارد مي شه براي نوشتنش....با همون فشار بخونش...
ب.ر.ن:...
Jun 11, 2008
انگار كن كه دنيا به آخر رسيده...چون الآن براي من همين طوره...
حس خفقان...
خفگي...
زنداني بودن...
حس بد...تمام وجودم داره حس مي كنه...
هيچي نيست...هيچي نيست...هيچي نيست...
Jun 11, 2008
خاطره ها داره مرور مي شه...نفسام به شماره افتاده...اشكام مي ريزن...اما چيزي نيست كه آرومم كنه...
حس بدي دارم...
دلم مي خواد زنده نباشم...براي هميشه...
مي دونم يه روزي تو همين حال و هوا...همه چيز رو ول مي كنم و مي رم...
Jun 11, 2008
«هادي پاكزاد» مي خونه...
باد خنك كولر مي وزه...اما صورتم گر گرفته...
يه چيز داغي از اون پايينا داره مي جوشه...يه حس عصيان...
Jun 10, 2008
شايد به جرات بتونم بگم...روزي نيست كه...
اما فرقي هم داره؟!؟!...
بازم مشكلي نيست...پذيرا هستم...
ب.ر.ن:...با غمي كه داره...بازم يه جورايي شيرينه...
Jun 09, 2008
صبح شده...منظور همون روشن شدن هواست...وگر نه بين صبح شدن با صبح شدن تفاوت هست...حتي بين روشن شدن هوا و روشن شدن هوا...و حتي بين روز شدن و روز شدن...اصلاً اين جوري بگم شايد بهتر باشه...يه قانون فيزيكي دوباره طبق تكرار هر روزش انجام شده...هر چند بعضي از قوانين فيزيكي...فراتر از فيزيك و ماده هستند...حداقل براي من...چيز ديگه اي پشتشون هست...
صداي گنجشكا مياد...زياد برام عجيب نيست...شايد هر روز اين صدا مياد اين موقع ها...يا حتي موقع هاي ديگه...چه من بشنوم...چه نشنوم...
عجيب نيست...اما فقط يه لحظه فكر كردم...هر روز اين صدا مياد شايد...اما خب چيز تاز و خاص و جديدي نيست...(شايد يه روزي خاص بوده...يا يه روزي خاص بشه...)...
هر روز هوا روشن مي شه...اما هر روز تقريباً با روز قبل تفاوت چنداني نداره...يه چيز مهمه و زياد تو چشم مي زنه...همه چيز تقريباً، بي طعم...بي اهميت...
ب.ر.ن:...دلم مي خواست تو صبح روز بعد از چهلمين روز...كاري رو بكنم كه چند ساله تو ذهنمه...و يه روزي تمام فاكتورها براي انجامش رو داشتم...ولي امروز شايد...
Jun 08, 2008
چهل روز گذشت...
امروز چهلمين روزه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 05, 2008
مي روم شب ها به ساحل ها...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Jun 04, 2008
چند وقته...خواب هاي ساده...كوتاه...و عجيب مي بينم...
Jun 02, 2008
از اين به بعد هر كي بخواد از ناسيوناليسم برام حرف بزنه...يا اينكه مثلاً حس ناسيوناليستي من رو تحريك كنه...بد و بيراه نثارش مي كنم...
Jun 01, 2008
خسته م...
از زندگي توي اين مملكت خسته م...
***
***
پ.ن:...جاي «***»ها...هر بد و بيراهي كه دوست داريد بذاريد...مخاطبش هم تمام سران...و ملت فوق العاده بي بخاري كه اصلاً براشون مهم نيست چي به سرشون داره مياد...
May 31, 2008
بنويس هر چه كه ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم
بنويس از ما كه در حال فراريم
توي اين پاييز بد فكر بهاريم...
...
دست من خسته شد از بس كه نوشتم
پاي من آبله زد بس كه دويدم...
...
حرف خالي زديم و قافيه باختيم
بگو از ما كه تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار وِ در فريبيم
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 30, 2008
بچه تر كه بودم...به انتظار جمعه ها مي نشستم...جمعه روز دوري از مدرسه بود...روز دويدن دنبال يه توپ...روز كل كل...
اما الآن...
از جمعه ها بدم مياد...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
سي روز گذشت...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
خوب كه نگاه مي كنم...اين روزا در حال فرارم...همه ش فرار...
فرار از واقعيتي كه خيلي وقتا با حقيقت هم پوشاني نمي كنند هم ديگه رو...
فرار از اتفاقاتي كه افتاده و...
فرار از دنياي واقعي...كه شايد هيچ وقت با دنياي حقيقي يكي نشه...
فرار از روزها...فرار از دقايق...فرار ثانيه ها...فرار از لحظاتِ...
فرار از خودم...از خودم فرار مي كنم...
از خودم...از خودم...فرار مي كنم...فرار...
ب.ر.ن:...
May 29, 2008
به هيچ عنوان دلم نمي خواد پيش بينيم اشتباه از آب در بياد...
كه خيلي هم دلم مي خواد سريعتر به وقوع بپيونده...
تا قبل از بيستُ... سالگي...خلاص...
ب.ر.ن:...طبيعي نشه...ممكنه خودم دست به كار شم...
ب.ر.ن:...به شدت علاقه دارم زودتر پيش گوييم به وقوع بپيونده...
ب.ر.ن:...خسته و بي حوصله ام...
May 26, 2008
قرار نيست اون طوري كه من مي خوام بشه...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 25, 2008
لاي برگاي كتابا دنبال خودت نگرد
تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد
گم نكن خودت رو تو دنياي ترديد و دروغ
زير آوار نقابا دنبال خودت نگرد
باورش كن منِ تازه رو خودِ خودِ توِ
اون غريبه كه بلاي جون تو شده توِِ
صورتت برات نقابه خودتُ نشون بده...
...
ب.ر.ن:...نمي خوام خودم رو گم كنم...شايد ازم مي خوان...شايدم همون «خودِ» ازم مي خواد...اما باز نمي خوام...
ب.ر.ن:...نمي تونم باورش كنم...
May 24, 2008
مي خواستم بي وقفه بنويسم...بدون حتي روزي فاصله...
شايد تا سي امين روز...
شايد هم تا چهلمين روز...
ب.ر.ن:...تا سي امين روز فقط چند روز مانده...
ب.ر.ن:...
May 22, 2008
امروز پنجشنبه ست...اما...
فردا هم كه جمعه...فردا هم...
اما چه فرقي داره...هيچ فرقي نداره...هر دوش يكيه...وقتي... هر دوش يكيه...و هيچ فرقي نداره...بودن يا نبودنشون فرقي نداره...بهتره كه نباشن...
شايد روزي برسه كه من تعيين كنم كه باشن يا نباشن...من تعيين كنم كه امروز باشه يا نباشه...
اگه اون روز برسه...روز بعدي، در كار نخواهد بود...
ب.ر.ن:...
May 19, 2008
بيا با هم سياه بنويسيم...
نه، سياه نه...سياه خوب است...
سياه يعني انتها...
يعني بالاتر از آن چيزي نباشد...
سياه يعني مشخص...
بيا خاكستري بنويسيم...
خاكستري يعني زندانيِ آزاد...
خاكستري يعني در قُل و زنجير...اما آزاد...
خاكستري يعني نه ابتدا...نه انتها...نه حتي ميانه...
خاكستري يعني رها شدن جايي ميان زمين و آسمان...
خاكستري يعني معلق...
خاكستري يعني نه زنده...نه مرده...
خاكستري يعني بودن اما نبودن...
خاكستري يعني برزخ...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني من...
خاكستري يعني منِ...
ب.ر.ن:...كسي چه مي داند...
ب.ر.ن:...خاكستري شده ام...
May 18, 2008
هنوز هم گاهي خاطرم مي آيد...
كه از «خودم» بدم آمد...
از «خودم» فرار مي كردم...مي خواستم جايي بروم كه «خودم» آنجا نباشم...«من» آنجا نباشد...از «من» گريزان بودم...
«من» مايه شرمساريم بود...
مثل كسي كه خون دستانش را آغشته كرده باشد...و دستانش را مي شويد...اما خون پاك نمي شود...مي شويد...اما پاك نمي شود...
هنوز هم گاهي خاطرم مي آيد...
به خودم آمدم...آرمان هايم را زير پا ديدم...زير پاي «خودم»...قوانينم را نقض شده ديدم...متخلف...«من» بودم...عهد هايم را شكسته ديدم...
و...سخنانم را شعار...
و خودم _شايد هم «خودم»_را...طبل تو خالي...
وقتي خاطرم مي آيد...باز از خودم فرار مي كنم...از خودم بدم مي آيد...
هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد...از خودم بدم مي آيد...
و زود...كم رنگ مي شود...به روزمرگي باز مي گردم...چيزي كه مدام در ترس به دام افتادنش به سر مي بردم...و كنون...
ب.ر.ن:...هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد......از خودم بدم مي آيد...
ب.ر.ن:...هنوز هم گاهي كه خاطرم مي آيد......از خودم بدم مي آيد...
May 14, 2008
فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم...
...
ب.ر.ن:...خوشحالم كه هميشه جز اقليت بودم...
May 12, 2008
شب...
شب براي من است...شب پر از هياهوي پر سكوت من است...
شب پر از آرامش ناآرام من است...
در سكوت شب...
ب.ر.ن:...
May 10, 2008
دلم مي خواد همه ش بگم F***...
F***...
May 01, 2008
حس يه غريبه رو دارم...
دلم مي خواد برم...
دلم مي خواد از اينجا برم...
برم سفر...يه سفر بي انتها...
بدون بازگشت...
برم جايي كه غريبه نباشم...احساس غريبي نكنم...
مي دونم ديگه جايي نيست كه همچين حسي به من دست نده...جايي نيست كه احساس غريب بودن نكنم...
فقط شايد...
شايد...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
May 01, 2008
اگر غم لشكر انگيزد كه...
ب.ر.ن:...شايد اينجا داره لشكر كشي مي كنه...از مدت ها قبل نشانه هاي اين لشكر كشي رو حس مي كردم...
ب.ر.ن:...
Apr 30, 2008
وهم آلود و شايد بشود گفت فانتزي...
پ.ن:...شايد توصيفش بيش از اين ممكن نباشد...
Apr 30, 2008
به هر چيزي فكر مي كنم...احساس قريبي وجودمو مي گيره...
احساس قريبِ غريب بودن...غريبگي...
پ.ن:...شايد هر چيزي...جز...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 29, 2008
يه نسيم دلتنگي...از عمق...وزيدن مي گيره...
Apr 28, 2008
خدا...
كسي نيست باهاش كل كل كنم...
كسي نيست درگير بشم باهاش...
كسي نيست كه مقصر بدونم...
تو مقصر باش...
ديشب و امروز جاي خودش...
اما امشب با هم درگيريم...
بيا بجنگيم...
پيروز تويي...مشخصه...اما مبارزه با يه حريف قوي...حتي اگه آخرش شكست باشه...ارزشش رو داره...
ترحم نكن...از ترحم به اين شكل خوشم نمياد...
آوانس هم نده...
اين بار بيا بجنگيم...تا پاي مرگ...
به سيانور دسترسي ندارم...
پس...
يا عقرب مي شم...
يا سامورايي...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
Apr 28, 2008
اگر ساقي وفا كِي
وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عَطش كُشتَم عَطش كُشتَم
...
هَلاكَه ساقيا
اِمشُو هَلاكِم وَي لَه مِن آخ
...
نِيزاني تو نِيزاني تو نِيزاني تو
كه دل بي باده چَن بدبختَن اِمشُو
...
بِمرِم آخ بي كَسَ خوَم...
...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...