حتي تصور كردنش هم سخته...
Recently in 10 Category
وقتی چشاتو وا میکنی میبینی دور و برت
یه مشت جنازهن که میزنن توی سرت
...
حاجی واسه ما دیگه جانماز آب نکش
حاجی ما آخر خطیم، کو بدترش؟
...
حاجی من میدونم نسلمون چطور داره نابود میشه
تو دیگه قلع و قمع نکن
میگی:
دیدید آمریکا باعث بدبختیمونه؟
دیدید گوشت و مرغ گرونه، تقصیر اونه؟
میگی:
فقر و *** از امثال بوش بود
همه چی درسته، دست اجنبی توش بود
میگی:
هرچی اومد سرمون از استکباره
غارت شدیم عمری، این یعنی استعماره
زندگی نیست این، بردگی تو استثماره
حاجی "نه غربی، نه شرقی" ت فقط یه شعاره
عمو من گشنمه، حق هستهایم چیه؟
...
هنوز صورتم از سیلیهای تو گرمه
تو که هموطنی چه گلی به سرم زدی؟
همون چیزایی هم که داشتم ازم گرفتی
جز این حس سرخوردگی چی به من دادی؟
...
تو میخواستی دین بدی، دنیارم گرفتی
...
حاجی واسه ما دیگه جانماز آب نکش
حاجی ما آخر خطیم، کو بدترش؟
...
پ.ن:...شاهين نجفي...
حال كدام حقيقت است...كدام واقعيت؟...
جمعشون مي شه «صفر»...
«خنثي» مي شه...
تبديل به «هيچ» مي شه...
ديگه نه «يك»ي هست...نه منفي «يك»ي...
ميان غروب و شب...خلا ايست...
خلا اي سنگين...بي هوا...بي احساس...پر از فشاري نا معلوم و نا محسوس...
خلا اي شايد له كننده...شايد خرد كننده...شايشد شكننده...
ب.ر.ن:...شايد پر شدني نيست...اگه هست...در حال حاضر نيست...و شايد ديگه هيچوقت نباشه...
تا به حال فكر كرده ايد...كه هر كسي خود راوي داستاني ست...
ب.ر.ن:...من داستان غم انگيز پشت لبخندهاي تلخ و آرام را خوب مي دانم...
ب.ر.ن:...داستان پشت نگاه هاي سرد...خيره...شايد بي احساس...شايد...شايد بي روح...شايد...
شايد به خاطر اتفاق هايه كه تو غروب مي افته...
اما مي خواهم تنها فرياد بزنم...
مي خواهم تنها دويدن را تا انتها تجربه كنم...
كجاست...
كجاست كه ببيند...پشت ديوانگي شهريست...
شهري پنهان...
شهري بكر و دست نخورده...
شهري از رنگ تازه...و ناشناخته...
شهري از جنس بي جنسي...
شهري با قانون نانوشته بي قانونِ احساس...
شهري از جنس تازگي ها...
شهري عاري ز هر زنجير عقلي...
شهري خالي از هر مانع منطق...
شهري پر از عجايب براي غير ديوانگان...
شهري پر از آرامش براي ديوانگان...
بيا كه پشت ديوانگي شهريست...
مبادا ميان مرز شهر عاقلان و ديوانگان بماني...
ب.ر.ن:...«پشت ديوانگي شهريست...»...
زنده بودن با نفس كشيدن فرق داره...
نفس كشيدن با تنفس فرق داره...
تنفس با دم و بازدم فرق داره...
...
برگ هاي كوچيك...مي نويسم...با خودكار...
مي نويسم...برگ هاي سفيدِ خط دار...سياه مي شن...و ورق مي خورن...
شايد اگه يه دفتر بود...خيلي كندتر از اين ورق مي خورد...
اما يه دفترچه يادداشت كوچيك...براي يادداشت كردنه...شايد گنجايش اين همه نوشته رو نداشته باشه...
...كاشكي مي شد تو زندگي
ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يك نگاه
حتي براي يك نفس...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
...هر كسي هستي يه دفه
قد بكش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از حيله خواب
نقش يك دريچه رو
رو ميله قفس بكش
براي يك بار كه شده
جاي خودت نفس بكش...
ب.ر.ن:...
ب.ر.ن:...
...كهنه نقاب زندگي
تا شب رو صورتاي ماست
گريه هاي پشت نقاب
مثل هميشه بي صداست...
ب.ر.ن...
يكي معلم مي شه وُ...
يكي مي شه خونه به دوش
يكي ترانه ساز مي شه
يكي مي شه غزل فروش...
ب.ر.ن:...
هي بازيگر گريه نكن...
ما هممون مثل هميم
صبا كه از خواب پا مي شيم
نقاب به صورت مي زنيم...
ب.ر.ن:...
گاهي اوقات شايد يك كلمه...يك مثنوي باشد...
...آدم هاي خوب خاري در وجودشون ندارن...هنر اون ها هيچ وقت به آخر نمي رسه....
...-خوشحالم كه خونه اي...
-هميشه هستم چون آدم خوبي نيستم...
...تنها سرمايه حقيقي در اين دنياي ورشكسته چيزيه كه وقتي تو آدم خوبي نيستي با كسي قسمت مي كني...
اما دنیا، به روی خودش هم نیاورد...
ب.ر.ن:...خدایش بیامرزد...
ب.ر.ن:...برای آنی... ...
دوباره خواب پیانو دیدم...
این بار توی یه مغازه بود...شاید...
این بار دستم به ساز رسید...کلاویه ها رو لمس کردم...
خیلی رون...می تونستم بنوازم...
یه آهنگ کوتاه...با صدای کم...
اما این بار هم...
صدای ساز کم بود...
عمو «ف...» تایید می کنه...
وقتی فکر می کنم...می بینم راست می گن...
پ.ن:...حیطه نظریه بالا...در مملکت اسلامی ایران می باشد...
...آرام یعنی کم کردن پیچ صدای زندگی.
سکوت یعنی بستن پیچ.یعنی قطع کرن صدا.یعنی به کلی خاموش کردن.
جالب ترش اینجاست...که پا را فراتر نهاده ام...این دانسته وهم آلود خود را بر زبان می آورم...به عبارتی آن را ارایه می دهم...آن هم، همچون یک اصل...
شاید از اصول دین...
شاید از اصول نانوشته انسانیت...
شاید هم مانند یک قضیه...مانند قضیه حمار...
فریاد...فریاد..فریاد...
فریاد...
آی فریاد...
فریاد...
یاد...
...
من و تو را شرم باد
در سوگ حسین می زنیم فریاد
من و تو را شرم باد
سرزمین کربلا امروز اینجاست
من و تو را شرم باد
یزید امروز، در کالبد تقواست
من و تو را شرم باد
شمر زلجوشن در جایگه قضاست
من و تو را شرم باد
ظلم می کند بیداد بیداد
من و تو را شرم باد
آزادی واژه ای بس بی مسماست
من و تو را شرم باد
حکومت جمهوری چه بی معناست
من و تو را شرم باد
در سکوت می کنندمان زیر خاک
من و تو را شرم باد
آزاده کشی اینجا به پاست
من و تو را شرم باد
خون و خون ریزی آشکارا و در خفاست
من و تو را شرم باد
حکم قاضی حکم خداست
من تو را شرم باد
نمازشان از بهر ریاست
قرآنشان بر سر نیزه هاست
حکم خون های بی ریاست
من و تو را شرم باد
چه ساکت نشسسته ایم هیهات
من و تو را شرم باد
صبرمان نزدیک انتهاست
من و تو را شرم باد
انسان آزاده بی پرواست
خون هزار آزاده امروز زیر پاست
هر ایرانی و آزاده را شرم باد...
بعضی وقتا یه صحنه هایی جلو چشمام میاد...
یه مکان...
یه خیابون...
یه خیابون دیگه...
- ناشناخته (36)
- پسرک (7)
- سای... (108)
- فراتر از... (89)
- شب...خدا... (2)
- سایه شب (2)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- تصور كن...
- حقيقت و واقعيت مختلطِ موجود...
- شب و روز...
- just two step...
- يك و منفي يك...
- گناه و روح...
- چرخِ فلك...
- ميان غروب و شب...
- در پسِ فرد...
- تقصير غروب...
- دويدن تا انتها...
- بدون نوشيدني...
- پشت ديوانگي...
- زندگي...تنفس...
- دفتر يادداشت...
- خودمون باشيم و...
- حيله خواب...
- گريه هاي پشت نقاب...
- غزل فروش...
- هي بازيگر...
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Designed by: Silence