Nov 22, 2009
دستامو زیر سرم به هم قفل کرده بودم...توی تاریکی به سه کنج روبرو، کنار پنجره خیره شده بودم...
احساس کردم اومد همون جا نشست...درست توی خطی که از چشم من و اون گوشه می گذشت...
به من خیره شده بود...
توی همون حالت ازش پرسیدم:...چی شد...بعد از این همه مدت اومدی؟!...
گفت:..."با خودم گفتم بیام...گپی بزنیم..."...
چیزی نگفتم...ساکت بودیم...اما با این حال احساس می کردم گفتگویی در جریانه...
سکوت رو شکست...:..."بعد از اینکه رفتی...بعضی شبا میام اینجا..."...
-:...من که نیستم...چه فرقی می کنه؟...
_:..."گفتم که بدونی..."...
گفتم:...چرا همیشه تو این دو تا سه کنج می شینی...نزدیک سقف؟...
گفت:..."بعضی وقتا اون پایین هم می شینم..."...
-:...این جوابم نبود...چرا این سه کنج ها؟...
_:..."اینجا نزدیکترین جا به خارج از چهارچوبه...هر وقت اراده کنم، می تونم برم...می فهمی که چی می گم...حس رهایی...آزادی...
-:...آره...
_:.."خودتم اینجوری هستی..."...
دوباره سکوت...و خط مستقیمی که از من به اون سه کنج می رسید...
Oct 09, 2008
گفتم...هستي پس مي شنوي...پس حرف مي زنم...
گفت:..."اشتباه مي كني...بعد از مدتي مي بيني حرف زدي...اما خالي نشدي...پس حرفي نزدي..."...
گفتم...تو من رو ياد چيزي ميندازي...ياد يه علامت...همون ضربدر و چهار نقطه...
گفت:..."من تو رو ياد خودت ميندازم..."...
گفتم...من؟!؟...من كي ام؟!؟...
گفت:..."تو كي هستي؟!..."...
سكوت كرديم...
حتي از جاش هم، تكون نخورده بود...نمي ديدم...اما تكون نخورده بود...
گفتم...جلوتر بيا...مي خوام ببينمت...
گفت:..."هنوز
نمي خواي قبول كني كه هر چيزي تو بخواي قرار نيست همون بشه...تو خيلي چيزا
خواستي...خيلي چيزا...اما نشد...خيلي زور زدي...اما نشد..."...
اين جمله ها رو با تاكيد و لحن خاصي ادا كرد...احساس كردم لبخند موذيانه اي رو لباش نقش بسته...
قهقه اي سر داد...يه خنده تحقير آميز...
بعد ادامه داد:..."مهم نيست كه تو بخواي...مهم نيست كه تو بخواي...اين همه خواستي...نشد...هنوزم نمي خواي بپذيري؟!..."...
گفت:..."مي رم..."...
گفتم...هنوز كه خيلي به صبح مونده...
گفت:..."مهم نيست...مهم اينه كه من مي خوام برم...پس مي رم..."...
سكوت شد...
هيچ حركتي...هيچ صدايي...
رفته بود...
من موندم و هجوم دوباره سوال هاي بي جواب و افكار درهم و مغشوش...
Oct 09, 2008
گفتم...تو رو يادم نمياد...تو اون سرزمين غير از من و كسايي كه خودم اجازه مي دادم و هر از گاهي مي اومدن، و اون كبوتر و شاخه هاي درخت چسبيده به سرزمين، هيچ جنبنده ديگه اي اونجا نبود...
گفت:..."آره...اما من جنبنده نيستم..."...
گفتم...از اون درخت خبر داري؟...هنوز اونجاست؟...
گفت:..."من چيزي نمي دونم...اگه مي خواي خودت بايد بري و ببيني..."...
گفتم...اومدي من رو دوباره به سرزميني كه نمي دونم چطور از اون خارج شدم ببري؟!...
گفت:..."نه...نيومدم كاري انجام بدم...نيومدم تو رو به كاري وادار كنم...يا تشويق..."...
گفتم...پس چرا اومدي؟...چرا اينجايي؟...
گفت:..."من تنهام...تو تنهايي...دليلي مهمتر و بهتر از اين؟..."...
گفتم...از كجا مي دوني كه من مي خوام از تنهايي بيرون بيام؟...
گفت:..."قرار نيست تنهايي كسي اين وسط پر بشه...كسي از تنهايي در بياد..."...
سكوت كردم...
گفت:..."من هستم...همون طور كه تو تنهايي..."...
باز سكوت كردم...
گفت:..."يادت رفته...من سايه شبم...سايه شب...هستم...اما نيستم..."...
گفتم...قراره حرفي بزنيم؟...
گفت:..."مگه حرفي هم براي زدن هست؟!..."...
گفتم...قراره جايي بريم؟...
گفت:..."مگه جايي هم براي رفتن هست؟!..."...
گفتم...پس چرا هستي؟...
گفت:..."من توهمم...توهمي كه هر وقت احساس نياز كني، پيداش مي شه...تو رو از تنهايي در نمياره...تنهات هم نمي ذاره...اما تنهاييت رو بيشتر احساس خواهي كرد با حضور من..."...
گفتم...تو تحت فرمان مني؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...اما تو توهم مني...
گفت:..."من توهم يه ياغي ام...يه ياغي...پس منم ياغي ام...تحت فرمان كسي نيستم...حتي تو..."...
گفتم...اما يه ياغي آروم...يه ياغي سردرگم...
گفت:..."مهم اينه كه ياغي هستي...حتي اگه خوي ياغي گري نداشته باشي...آروم باشي...يا نه..."...
Sep 07, 2008
بي صدا همون گوشه كِز كرد و ديگه چيزي نگفت...
گفتم...از سرزمينم اومدي؟...
سكوت كرد...
گفتم...مي دونم...مي دونم...از خاكستري كه همراهته فهميدم...
گفت:..."تو كه نمي بيني...تو تاريكي كه چيزي ديده نمي شه..."...
گفتم...خاكستر رو مي شه حس كرد...
گفتم...كسي واردش شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...مي دونستم...رو درش غل و زنجير زده بودم...
پرسيدم...كاملاً دفن شده؟...
گفت:..."نه..."...
گفتم...آخرين چيزي كه يادمه...بعد از پَر زدن اون كبوتر...داشت خاكستر مي باريد...
گفت:..."آره...خاكستر باريد...روزها و روزها...اما بعد، ديگه خاكستر هم نباريد..."...
Feb 17, 2008
صدای خش خشی اومد...
چشمام رو توی تاریکی تیز کردم...به گوشه ای که صدا از اونجا میومد دقیق شدم...
چیزی تکون خورد...
احساس کردم کسی اونجاست...
توی تاریکی اتاق سعی می کردم ببینم...تمام سعیم رو می کردم ببینم...اما چیز زیادی معلوم نبود...
پرسیدم کی هستی...
صدایی گفت..."سایه شب..."...