Jul 14, 2008
پسرك كنار درخت سيب ايستاد...درست لب رودخانه...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...
Jul 13, 2008
پسرك بازي پر يا پوچ را دوست نداشت...
چون مي دانست هميشه دست خالي از آن او مي شود...
و هميشه انتظار ديدن پوچ را داشت...
Jun 23, 2008
پسرك لبه پرتگاه ايستاده بود...
با حسرت به چيزي آن طرف پرتگاه، خيره مانده بود...
در فكرش روزگاري قبل تر را مرور مي كرد...همان روزگاري كه اين پرتگاه نبود...به روزگاري قبل از زلزله...
بعد زلزله آمد...دره اي ايجاد شد...
پسرك اين طرف ماند و خاطراتش...محتويات خاطراتش آن طرف...
با حسرت به آن طرف مي نگريست...
نگاهي به فاصله دو لبه انداخت...فاصله ازازل تا ابد بود...حتي به طي كردن اين فاصله با پرش هم فكر نمي كرد...مي دانست نمي شود...
پسرك دور خيز كرد...هميشه آرزوي پرواز داشت...
اين بار اما...سقوط بود...سقوط آزاد...
شروع به دويدن كرد...فرياد...دست هاي باز شده از هم...و حس آزادي و رهايي...براي هميشه...
Jun 16, 2008
پسرك رو به روزگار...فرياد مي كشيد...فرياد...
"ما را به خير تو اميد نيست...شر مرسان..."...
Apr 24, 2008
پسرك...مات و مبهوت از خواب بيدار شد...
Apr 17, 2008
پسرك...به گيلاس نيمه پر خيره شده بود...
انعكاس سرخي توي چشماش برق مي زد...
چيزي پسرك رو به سر كشيدن گيلاس تحريك مي كرد...
شايد هم تشويق...
Apr 05, 2008
مدتی بود هر وقت پسرک به عکسای قدیمی و جدیدش نگاه می کرد...با خودش می گفت تیره شدم...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...