Apr 24, 2009
Recently in 15 Category
Mar 30, 2009
پسرك تاس ها رو توي مشتش گرفته بود...
توي ذهنش زمزمه مي كرد...جفت شيش...جفت شيش...جفت شيش...
چشمهاش رو بست...تاس ها رو ريخت...
وقتي چشمهاش رو باز كرد...فقط دو و يك رو ديد...
توي ذهنش زمزمه مي كرد...جفت شيش...جفت شيش...جفت شيش...
چشمهاش رو بست...تاس ها رو ريخت...
وقتي چشمهاش رو باز كرد...فقط دو و يك رو ديد...
م: پسرک
Feb 25, 2009
پسرك...به رسم بازي هر شب...اسلحه را روي شقيقه اش گذاشت...
چشمانش را بست...
به اين اميد كه امشب با شب هاي قبل فرق مي كند...
ماشه را فشار داد...
اما باز هم اتفاقي نيفتاد...
مثل شب هاي قبل...
پس يك شب ديگر هم بايد بازي را تكرار كند...
شايد شبي بازي تمام شود...
شايد...
چشمانش را بست...
به اين اميد كه امشب با شب هاي قبل فرق مي كند...
ماشه را فشار داد...
اما باز هم اتفاقي نيفتاد...
مثل شب هاي قبل...
پس يك شب ديگر هم بايد بازي را تكرار كند...
شايد شبي بازي تمام شود...
شايد...
م: پسرک
Dec 31, 2008
رو به پسرك...كه گوشه اي كز كرده بود و با چشماني پر اميد در رويايي شايد شيرين فرو رفته بود...
شايد شيرين تر از هر شيريني...شيرين تر از شهدِ شيرينِ بهشتي كه وعده اش را داده اند و كسي تا به حال نديده...
شايد شيرين تر از شيرينِ فرهاد...
شيريني رويا را از برق چشمانش فهميدم...از لبخندِ...
گفتم...فقط در قصه هاست كه آخر قصه شاهزاده ات، كه از تو دور افتاده...و حلقه ديگري به دست...آماده بوسه شيرينِ ... است...را مي تواني سوار بر اسب باز پس گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه شاهزاده ات را از ديگري باز پس مي گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه...قبل از آنكه لب هاي شاهزاده ات بر لب ديگري آرام گيرد...لب هاي تو، بر لب هاي او آرام مي گيرد...و تمام سختي ها و غم ها و تلخي ها به يكباره تمام مي شوند...و شيرين ترين حس ها...
سرد...خاستري...
هر دو سكوت كرديم...
شايد شيرين تر از هر شيريني...شيرين تر از شهدِ شيرينِ بهشتي كه وعده اش را داده اند و كسي تا به حال نديده...
شايد شيرين تر از شيرينِ فرهاد...
شيريني رويا را از برق چشمانش فهميدم...از لبخندِ...
گفتم...فقط در قصه هاست كه آخر قصه شاهزاده ات، كه از تو دور افتاده...و حلقه ديگري به دست...آماده بوسه شيرينِ ... است...را مي تواني سوار بر اسب باز پس گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه شاهزاده ات را از ديگري باز پس مي گيري...
فقط در قصه هاست...كه در آخرين لحظه...قبل از آنكه لب هاي شاهزاده ات بر لب ديگري آرام گيرد...لب هاي تو، بر لب هاي او آرام مي گيرد...و تمام سختي ها و غم ها و تلخي ها به يكباره تمام مي شوند...و شيرين ترين حس ها...
سرد...خاستري...
هر دو سكوت كرديم...
م: پسرک
Jul 14, 2008
پسرك كنار درخت سيب ايستاد...درست لب رودخانه...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...
سيب ها مي افتادند...يكي يكي با آب همراه مي شدند...
و پسرك دلگير...
و با چشمان نگران...آخرين سيب را مي نگريست...
به سيب مي گفت..."مقاومت كن...تاب بياور..."...
به يكباره زير و رو شد...به سيب گفت..."رها شو..."...
سيب افتاد...
غمگين تر از هميشه، به رودخانه خاليِ بدون قرمزيِ سيب نگريست...
م: پسرک
Jul 13, 2008
پسرك بازي پر يا پوچ را دوست نداشت...
چون مي دانست هميشه دست خالي از آن او مي شود...
و هميشه انتظار ديدن پوچ را داشت...
چون مي دانست هميشه دست خالي از آن او مي شود...
و هميشه انتظار ديدن پوچ را داشت...
م: پسرک
Jun 23, 2008
پسرك لبه پرتگاه ايستاده بود...
با حسرت به چيزي آن طرف پرتگاه، خيره مانده بود...
در فكرش روزگاري قبل تر را مرور مي كرد...همان روزگاري كه اين پرتگاه نبود...به روزگاري قبل از زلزله...
بعد زلزله آمد...دره اي ايجاد شد...
پسرك اين طرف ماند و خاطراتش...محتويات خاطراتش آن طرف...
با حسرت به آن طرف مي نگريست...
نگاهي به فاصله دو لبه انداخت...فاصله از ازل تا ابد بود...حتي به طي كردن اين فاصله با پرش هم فكر نمي كرد...مي دانست نمي شود...
پسرك دور خيز كرد...هميشه آرزوي پرواز داشت...
اين بار اما...سقوط بود...سقوط آزاد...
شروع به دويدن كرد...فرياد...دست هاي باز شده از هم...و حس آزادي و رهايي...براي هميشه...
با حسرت به چيزي آن طرف پرتگاه، خيره مانده بود...
در فكرش روزگاري قبل تر را مرور مي كرد...همان روزگاري كه اين پرتگاه نبود...به روزگاري قبل از زلزله...
بعد زلزله آمد...دره اي ايجاد شد...
پسرك اين طرف ماند و خاطراتش...محتويات خاطراتش آن طرف...
با حسرت به آن طرف مي نگريست...
نگاهي به فاصله دو لبه انداخت...فاصله از ازل تا ابد بود...حتي به طي كردن اين فاصله با پرش هم فكر نمي كرد...مي دانست نمي شود...
پسرك دور خيز كرد...هميشه آرزوي پرواز داشت...
اين بار اما...سقوط بود...سقوط آزاد...
شروع به دويدن كرد...فرياد...دست هاي باز شده از هم...و حس آزادي و رهايي...براي هميشه...
م: پسرک
Jun 16, 2008
پسرك رو به روزگار...فرياد مي كشيد...فرياد...
"ما را به خير تو اميد نيست...شر مرسان..."...
"ما را به خير تو اميد نيست...شر مرسان..."...
م: پسرک
Apr 17, 2008
پسرك...به گيلاس نيمه پر خيره شده بود...
انعكاس سرخي توي چشماش برق مي زد...
چيزي پسرك رو به سر كشيدن گيلاس تحريك مي كرد...
شايد هم تشويق...
انعكاس سرخي توي چشماش برق مي زد...
چيزي پسرك رو به سر كشيدن گيلاس تحريك مي كرد...
شايد هم تشويق...
م: پسرک
Apr 05, 2008
مدتی بود هر وقت پسرک به عکسای قدیمی و جدیدش نگاه می کرد...با خودش می گفت تیره شدم...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...
جلوی آینه ایستاد...چشماشو بست...
چشماشو باز کرد...یه لحظه...
احساس گرمی توی دست و لابلای انگشتاش، لذت بخش بود...
بدنش کرخت می شد...
به آینه نگاه کرد...صورتش سفید شده بود...
لبخندی زد...چشماش رو بست...
م: پسرک
- ناشناخته (47)
- پسرک (12)
- سای... (319)
- فراتر از... (183)
- شب...خدا... (5)
- سایه شب (5)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- يك سال گذشت...
- دو و يك...
- بازي...اسلحه...
- شات آخر...
- روياي شيرين...
- آخرين سيب...
- پر يا پوچ...
- پرتگاه...
- خير روزگار...
- مات و مبهوت...
- گيلاس نيمه ...
- تیرگی...سپیدی...
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- February 2010
- December 2009
- November 2009
- October 2009
- August 2009
- July 2009
- May 2009
- April 2009
- March 2009
- February 2009
- January 2009
- December 2008
- November 2008
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Powerd by: MT 4.2-en
Designed by: Silence
Designed by: Silence