Feb 10, 2009
بيا پايين...
بيا...مي خوام يه كم حرف بزنم...
بيا بلكم يه كم آروم بشم...
بيا...
با كي حرف بزنم؟!؟!؟!؟!...
بيا پايين...بيا يه كم حرف بزنم...شايد يه كم خالي بشم...
نذار اينم گم بشه تو اون همه چيزي كه گم شد و داره گم مي شه توي سرماي وجودم...
بيا پايين...بيا...بيا يه كم...
ب.ر.ن:...
Jan 11, 2009
روبروي هم، دو طرف ميز نشسته بوديم...
من مرسي بودم...خدا هم مرسي...
ليوانم رو تا ته سر كشيدم...
گفتم:...رِستم...
خنده معنا داري كرد...
كارت هام رو انداختم...
گفتم:...كاره آس...
خدا دستش رو، رو كرد...
تاپ استريت فلش...
سرم رو پايين انداختم...برگشتم...دستام رو توي جيب هام گذاشتم...بي هدف راه افتادم...
Nov 30, 2008
سرِ شب بود...
نفسام آغشته از بوي الكل...
بي اختيار...تمام كوچه ها رو به دنبال خدا مي گشتم...
ندايي اومد...
گفت: نفسات بوي الكل مي ده....
گفتم:...بذار بده...
گفت: شلوغه...
گفتم...باشه...آخر شب ميام...
حرفي نزد...
پس آخر شب مي رم...
تا اون موقع...بازم...
Jul 20, 2008
باز سر همون كوچه رسيدم...
ديدم اونجاست...
بالاخره سر همون كوچه اي كه حدس مي زدم، پيداش كردم...هر شب كه به اونجا مي رسيدم...مي دونستم اونجاست...حس مي كردم بايد اونجا باشه...اما نبود...امشب اما بود...
نزديك شدم...
نشستم كنارش...
گفتم:...بالاخره پيدات كردم...چي شد امشب خودت رو پنهان نكردي...
جوابي نداد...
گفتم:...هر شب اينجا بودي...تو همين تاريكي...مي دونستم...حدس مي زدم...مي تونستم حس كنم...يه حسي بهم مي گفت همين جايي...
باز حرفي نزد...
خيره...روبرو رو نگاه مي كرد...
منم خيره شدم به روبرو...
همون طور خيره...بدون اينكه سرش رو بچرخونه...يا حالت صورتش تغيير كنه...گفت:...مگه تو هم مي بيني؟...
گفتم:...چو داني و پرسي سوالت خطاست...
گفت: انسان، گستاخ شدي...
گفتم:...چرا زل زدي؟...
گفت: مي خوام بدونم تو به چي نگاه مي كني...چي مي بيني...
گفتم:...مي دوني چي مي بينم...
گفت: آره...
گفت: خواستم از ديد تو ببينم...خواستم ببيني كه از ديد تو مي بينم...
گفتم:...داري مي بيني؟...
گفت: آره...
گفتم:...از ديدنش چه حسي بهت دست مي ده؟...
سكوت كرد...
گفتم:...مي خواستم وقتي پيدات مي كنم...بهت بگم بي خيال...گريه نكن...
گفتم:...نگاه هاي خيره بعد از گريه...نگاه هاي خاصي هستن...احساس عيجيبي توشونه...يه حس خاص شايد...هر كسي نمي فهمه...حس نمي كنه...هر نگاه بعد از گريه اي هم اين حس رو نداره...
بازم چيزي نگفت...
گفت: مي دوني به چي فكر مي كنم؟...
گفتم:...نه...اگه مي دونستم...خدا بودم...
سكوت كرد...
گفتم:...از دستم ناراحتي؟...
گفت: خودت چي فكر مي كني؟...
گفتم:...من فكر نمي كنم...
گفتم:...مي دوني كه؟...مي دوني چرا؟...
بازم سكوت كرد...
گفتم:...شاكي مي شي اگه...؟...
گفتم:...مي دوني چي مي خوام بگم...
چيزي نگفت...
گفتم:...دلم مي خواد آخرين لحظه...سنگيني دستي رو، رو شونه م حس كنم...آخرين لحظه...يادت مي مونه؟...
گفت: ديگه پا شو برو...
گفتم:...باز ميام...اگه اينجا نباشي...يه جاي ديگه...فكر كنم بتونم باز پيدات كنم...شايد اون موقع سوال بپرسم....شايد تعريف كنم...شايد حرف بزنم..شايد سكوت كنم و زل بزنيم...مي خوام باز...يه بار يا دو بار ديگه...شايدم بيشتر...
گفتم:...آخرين لحظه...آخرين لحظه...آخرين لحظه...
هنوز خيره، روبرو رو نگاه مي كرد...
چيز ديگه اي نگفتم...بلند شدم...
دستام رو توي جيبام گذاشتم...شروع كردم به قدم زدن...
به پشت سر نگاه نكردم...
Jul 18, 2008
سر هر كوچه كه مي رسم...تاريكي مبهم كوچه رو نگاه مي كنم...
شايد خدا رو ببينم...
شب از نيمه گذشته...
خدا شبا مي ره...
چند شبه كوچه ها رو مي گردم...شايد پيداش كنم...
مي دونم سر يه كوچه داره گريه مي كنه...
مي خوام پيداش كنم...بهش بگم بي خيال «شاپسر»...