...
دو سال گذشت...
نوشتنم نمياد...شايد حرف ها رو جاي ديگه اي زدم...
Recently in 90 Category
امشب يه چيز ديگه هم می خوام...حاضرم براش خيلی چيزامو بدم...امشب ديگه برای خودم آرامش نمی خوام...خدايا تمام آرامشم رو يکجا بگير...ولی به جاش...
امشب فقط يه چيز می خوام...
خدا...بيا و جواب اين همه چرا رو بده...
هر چی اسمشو می ذاری بذار...ناشکری...کفر...هر چی عشقته...هر چی دوست داری...ولی بيا و جواب اين همه چرای منو بده...
نفس های گرم این شخص را روی گونه خود احساس می نمودم.به اون نگاه نمی کردم زیرا از نگاه کردن به چشمان او بیم داشتم.کلمات او مانند جرقه های آتش بر مغز من فرو می ریخت و مرا رنج می داد..با حالتی نگران می فهمیدم که جواب دادن به این سوالهای ساده چقدر دشوار است...و جوابی ندادم.
-بنابراین من،که همه چیزهایی را که تو و امثال تو مینویسند را با دقت می خوانم،از تو می پرسم:به چه منظوری می نویسید؟و شما هم که زیاد می نویسید...آیا میل دارید در مردم احساسات نیکی را بیدار کنید؟اما با کلمات سرد و سست نمی توانید اینکار را انجام دهید.نه!شما نه تنها نمی توانید چیز تازه ای به زندگانی اضافه کنید بلکه چیزهای کهنه را هم مچاله شده و له شده،فاقد صورت و شکل تحویل می دهید.وقتی که انسان آثار شما را می خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد.همه چیز معمولی و پیش پا افتاده است:مردم پیش پا افتاده،افکار پیش پا افتاده،وقایع...پس چه وقت می خواهید درباره سرگشتگی روح و لزوم احیا آن صحبت کنید؟پس کو دعوت به خلاقیت زندگانی،کجاست دروس شهامت و کلمات نشاط بخشی که الهام دهنده روح باشند؟
... ممکن است بگویی که زندگی نمونه های دیگری جزاینهایی که ما به وجود می آوریم در اختیار ما نمی گذارد.این را نگو.زیرا برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.اگر همسطح زندگی هستی،اگر نمی توانی با نیروی ابداع نمونه هایی که در زندگی نیست ولی برای آموختن لازم است ایجاد کنی،کار تو چه ارزشی دارد؟و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی می دانی؟وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده و با تصاویر کثیفی که از زندگانیشان می کشی،انباشته می کنی،فکر کن،آیا به مردم زیانی نمی رسانی؟تردیدی نیست!اقرار کن که نمی توانی زندگانی را طوری تصور کنی که پرده تصویرت موجب شرمساری کینه توزانه ای در او شود و میل سوزان به ایجاد شکل دیگر هستی را در او پدید آورد...آیا می توانی ضربان نبض زندگی را تسریع کنی،آیا می توانی مثل دیگران،تو هم نیرویی در او بدمی؟
همصحبت عجیب من دقیقه ای مکث کرد.من ساکت به حرفهای او فکر می کردم.
-من گرداگرد خود مردم عاقل خیلی می بینم،اما در میان آنها آدم شریف خیلی کم است و آنهایی هم که هستند روحشان بیمار و رنجور است.معلوم نیست چرا همیشه می بینم که انسان هر قدر پاکتر و روحاً شریفتر است به همان اندازه نیروی او کمتر و بیمارتر و زندگانی او دشوارتر است.در نتیجه جز تنهایی و غم سهم دیگری ندارد.ولی همانقدر که غم زندگانی بهتر در او زیاد است،به همان اندازه قدرت ایجاد آن در او کم است.آیا درماندگی و زندگی رقت بار او برای این نیست که با گفته هایی که مشوق روح اوست،به موقع به او کمک نشده است؟...
همصحبت عجیب من ادامه داد:
بعد هم ایا می توانی آن خنده نشاط بخشی را که روح انسان را جلا می دهد برانگیزی؟ببین آخر مردم از ته دل خندیدن را فراموش کرده اند،با بغض می خندند،با فرومایگی می خندند،اغلب لابلای اشکها خنده می کنند.ور هرگز میان این خنده ها صدای خنده ای که از ته دل و حسابی باشد،خنده ای که سینه بزرگسالان را بلرزاند نمی شنوی!خوب گریه کردن مایه سلامتی روح است...خنده برای انسان لازم و یکی از امتیازات او بر حیوان شمرده می شود.آیا می توانی خنده دیگری را سوای این خنده شماتت بار،غیر از این خنده پستی که به تو می کنند،آنهم فقط برای اینکه آدم مضحک و قابل ترحمی هستی،در مردم برانگیزی؟حواست را جمع کن،حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها،پتک مانند،بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی،در هم بریزی و به جای این زندگانی تنگ و تاریک،زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی:خشم،کینه،شرمساری،نفرت و بالاخره یاس بغض آلود اهرمهایی هستند که به مدد آنها می توان در دنیا،همه چیز را در همریخته نابود ساخت.آیا می توانی چنین اهرمهایی بسازی؟می توانی آنها را به حرکت در آوری؟زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی باید یا به معایب و نقایص آنها نفرتی شدید نشان دهی،و یا به خاطر آلام و دردهایشان باطناً عشق عظیمی در خود نسبت به آنها احساس کنی.حالا که پرتوی از این احساسات به درون تو نتابیده پس فروتن باش و قبل از اینکه حرفی بزنی خیلی بیندیش...
هوا تازه داشت روشن می شد اما در روح من تاریکی بیش از پیش متراکمتر و افزونتر می گردید.ولی این آدم که حتی در زوایای روح من هم چیزی برایش نهفته نمانده بود هنوز صحبت می کرد.گاهی این فکر در من قوت می گرفت:
-آیا او آدم است؟
اما چون مجذوب گفتار او شده بودم نمی توانستم روی این معما فکر کنم و از نو کلمات او مثل سوزن در مغزم فرو می رفت.
-معهذا زندگانی ما،هم از پهنا هم از ژرفا توسعه می یابد،ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع آنرا ندارید...زندگانی ادامه پیدا می کند،و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند.چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟معلوم است:شما شیادان غاصب عنوان پیشوایی مردم!ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنید که بتوانید برای دیگران آنرا روشن سازید؟آیا احتیاجات زمان خود را می فهمید و آینده را پیش بینی می کنید؟برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده،روحاً سقوط کرده است،چه می توانید بگویید؟او دچار انحطاط روحی شده است!علاقه او به زندگی خیلی کم شده و زندگانی شایسته در او رو به اتمام است،می خواهد اصلاً مثل خئک زندگی کند،می شنوید؟اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می کنید وقیحانه می خندد:زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده است.محرک این توده زشت دیگر روح او نیست بلکه هوسهای کثیف وی است.او به مواظبت و تیمار نیاز دارد.اما شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانید بکنید؛در حالیکه فقط ندبه می کنید،می نالید،آه می کشید،بدون اعتنا چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می نمایید؟بوی پوسیدگی از زندگی به مشام می رسد،دلها از جبن و فرومایگی آکنده است،سستی و تنبلی خردها را از کار بازداشته و دستها را با رشته های نرمی به هم بسته است...شما در این بی نظمی و هرج و مرج . زبونی چه می اورید؟چقدر شما کوچک و بی مقدار و قابل ترحم هستید!چه اندازه نظائر شما زیاد است!ای کاش یک آدم خشن و دوست داشتنی که قلب سوزان و مغز توانایی می داشت پیدا می شد که محیط برهمه چیز بود!چه می شد که در این تنگنای ننگ آور سکوتفگفته هایمعجزه آسایی شنیده می شد و ضربات ناقوس وار آنها ارواح تحقیر شده این مرده های متحرک را به لرزه در می آورد...
بعد از این حرفها مدتی سکوت کرد.من به او نگاه نمی کردم.یادم نمی آید کدام یک در وجود من بیشتر بود:وحشت یا خجلت؟
سوال خونسردانه او شنیده شد:
چه می توانی به من بگویی؟
جواب دادم:هیچ!
و از نو سکوت حکمفرما شد.
-پس حالا چطور زندگی خواهیم کرد؟
-نمی دانم.
-چه خواهی گفت؟
سکوت کردم.
-هیچ کاری عاقلانه تر از سکوت نیست!...
مکث دردناکی نمود و به دنبال آن صدای خنده اش بلند شد.چنان با لذت می خندید که گویی مدتها استن فرصت چنین خندیدن راحت و مطبوعی را پیدا نکرده است.ولی دل من از این خنده لعنتی خون می گریست.
-هه،هه،هه!این تو هستی-معلم و زندگانی؟تویی که به این آسانی دستو پایت را گم می کنی؟فکر می کنم حالا فهمیدی من کی هستم؟ها؟هه،هه،هه!هر کدام از جوانهایی که مثل تو پیر به دنیا آمده اند اگر با من سر و کار پیدا می کردند،همینطور مانند خود تو را می باختند و سراسیمه می شدند.فقط آن کسی ممکن است در مقابل وجدان خود نلرزد که خود را در زره دروغ و وقاحت و بیشرمی پوشانده باشد.توانایی تو به قدری است که فقط مشتی برای سقوطت کافیست!حرف بزن!چیزی بگوکه تو را در مقابل من تبرئه کند.آنچه گفتم تکذیب کن،جانت را از چنگال خجلت و درد رها کن!لااقل برای یک دقیقه هم که شده قوی باش،به خودت اطمینان داشته باش تا آنچه را که من به تو نسبت داده ام پس بگیرم و در جلوی تو سر تعظیم فرود بیاورم...قدرت روحی خودت را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم!من احتیاج به معلم دارم.چون انسان هستم.زندگی را در تاریکی،گم کرده ام و راه رستگاری به سوی روشنایی،به طرف حقیقت و زیبایی،به سمت زندگی نوین را می جویم.راه را به من نشان بده!من انسان هستم.به من کینه ورزی کن،بزن،ولی در عوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش!من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم!چکار کنم؟به من بیاموز!
فکر می کردم:آیا انجام تقاضایی که این مرد به خود حق داده و پیش پای من هناده برای من مقدور است؟زندگی خاموش می شود،تاریکی شک و تردید بر افکار مردم چیره می گردد.بایستی راه خروج را پیدا کرد.راه کدام است؟من فقط یک راه بیشتر نمی بینم.نباید برای خوشبختی کوشش کرد.احتیاجی به خوشبختی نیست!معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود،انسان را ارضا نمی کند.زیرا بدون شک،مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست.مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هسستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داسته باشد.این امر ممکن است ولی نه در چهر چوب کهنه و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است...
از نو خنده ای کرد ولی این بار خیلی آرام،مثل خندیدن کسی که فکر بر احساسش غلبه کرده است.
-چه مردم زیادی در دنیا بوده اند و تا چه اندازه آثار کمی از خود به یادگار گذارده اند!چرا باید اینطور باشد؟اما ما به گذشته لعنت می فرستیم،زیرا حسادت ما را نسبت به خود بی اندازه تحریک می کند،زیرا امروزه چنین مردمی که پس از مرگ از خود اثر پر ارزشی بجای گذارند اصلاً وجود ندارد.انسان به خواب میرود...هیچکس هم او را بیدار نمی کند.به خواب میرود و به حیوان بدل می شود.برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است.از زدن او بیم نداشته باش.چون اگر تو او را دوست بداری و بزنی معنی ضربات تو را درک می کند،و آنرا بعنوان استحقاق می پذیرد.وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید با حرارت نوازشش کن دوباره جان می گیر...مردم هنوز طفل هستند،با اینکه گاهگاهی ما را از تبه کاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند ولی همیشه به محبت و کوشش دائم و پی گیر برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند...آیا می توانی مردم را دوست بداری؟
با تردید سوال او را تکرار کردم:
-مردم را دوست بدارم؟راستی خود منهم نمی دانم آیا مردم را دوست دارم یا نه!باید صمیمی و صادق بود:نمی دانم.کیست با خود بگوید بله من مردم را دوست دارم!انسانی که دقیقاً به درون خویش می نگرد قبل از اینکه جواب داده بگوید «دوست دارم» مدتها روی این سوال فکر می کند.همه می دانند که نزدیکان ما فرسنگها از ما دور هستند.
-تو سکوت کرده ای؟اهمیتی ندارد.بی اینکه تو حرف بزنی منظورت را می فهمم...و می روم.
بآهستگی پرسیدم:بهمین زودی.چون آن اندازه که برای خودم وحشتناک شده بودم او برای من نبود.
-بله،می روم،ولی باز پیش تو خواهم آمد.منتظر باش.ورفت.
چه جور رفت؟متوجه نشدم.بسرعت و بدون صدا رفت مثلاینکه سایه ای بود و محو شد...
من باز هم مدتی روی نیمکت درون باغ نشستم.سرمای بیرون را احساس نمی کردم و متوجه نبودم که خورشید طلوع کرده و اشعه آن بگرمی در روی شاخه های یخ بسته درختها می درخشد.مشاهده روز روشن و خورشیدی که مانند همیشه با بی اعتنائی می تابید و تماشای این زمین کهنسال و فرتوتی که پوشاک برفی در بر کرده بود و در زیر اشعه خورشید برق می زد،برایم شگفت انگیز و جالب شده بود.
پایان
و سرش را تکان داد و گفت:
-اینکار برای مردم ضرورت دارد.
-حس می کنم شما نیرویی دارید که در من سخت موثر است.ظاهراً می خواهید چیزی به من بگویید...ها؟؟
با خنده بلندی بانگ زد:
-بالاخره جرات شنیدن را در خودت پیدا کردی! اما حالا این خنده ملایمتر شده بود و حتی کمی آهنگ خوشحالی از آن به گوش می رسید.
به او گفتم:پس بگویید!و اگر می توانید بدون پیرایه بگویید.
-اوه،چه خوب!اما قبول داری که این پیرایه ها بالاخص برای جلب توجه تو،لازم بود؟انسان،همانطور که به چیزهای سرد و خشن اعتنائی نمی کند به موضوعهای ساده و روشن هم توجهی ندارد و از آنجایی که ما با خودمان سرد و بی روح هستیم حرارات بخشیدن و روح دادن به اشیا هم برای ما میسر نیست.حالا به نظر می آید که ما طالب رویاها و افکار زیبا،خواهان آرزوها و شگفتی هایی شده ایم؛زیرا زندگانی ای که ما درست کرده ایم فاقد زیبایی،ملا آور و تیره است!آن واقعیتی را که زمانی می خواستیم با شور و هیجان بسازیم ما را در هم شکسته و خرد نموده است..چه می شود کرد؟ممکن است انسان به یاری تخیل و تصور،برای مدت محدودی از زمین دل بر گیرد؛به آسمانها پرواز نماید و از نو به جایگاه از دست داده خود و به مقامی که از دست داده است نگاه کند؛ایمطور نیست؟برای اینکه،انسان حالا دیگر سلطان روی زمین نیست،بلکه برده زندگی است و با سر فرود آوردن در مقابل حقایق غرور خاصه اشرف مخلوقات بودن خود را از دست داده است.مگر نه؛از حقایقی که خود درست کرده نتیجه گیری می کند و به خود می گوید:این قانون تغییر ناپذیر است!هنگام پیروی از این قانون توجه ندارد که در راه آزاد و خلاقه زندگی خود،در راه مبارزه برای این حق که بتواند سنتهای کهنه را در هم شکند و چیزهای نوینی ایجاد کند سدی نهاده است.و دیگر او مبارزه نمی کند،بلکه فقط خود را با آن سازش می دهد...به خاطر چه باید مبارزه کند؟آن آرمان هایی که به خاطر آنها انسان بتواند به کارهای خطیر و فداکاریهای مهم دست بزند گجاست؟کو؟بهمین دلیل است که انسان تا این حد بیچاره شده زندگی فلاکتباری پیدا کرده است.برای همین است که روح خلاقیت در او تا این درجه ناتوان و زبون شده است...عده ای نادانسته و کورکورانه در تکاپوی چیزی هستند که به روحشان الهام گردد و ایمان مردم را نسبت به آنها بر انگیزد.اغلب بدان سمتی که همه چیزش ابدی است و مردم را متحد می سازد،جایی که خدا وجود دارد،رو نمی آورند...مسلماً آنهایی که در راه وصول به حقیقت اشتباه می کنند هلاک می شوند!بگذار هلاک شوند.نباید مانع آنها شد.تاسف خوردن برای آنها فایده ای ندارد.آدم زیاد پیدا می شود!فقط اشتیاق و تمایل روح به یافتن خدا مهم است؛و اگر در عالم موجوداتی یافت شوند که شوق الهی آنها را فرا گرفته باشد خدا با همانها خواهد بود و جانشان خواهد بخشید:این است جذبه بی پایان به سمت کمال!..اینطور نیست؟
گفتم:بله همینطور است...
همصحبت من در حالیکه خنده نیش داری می کرد گفت:
-اما تو زود قبول کردی-سپس در حالی که به نقطه دوردستی چشم دوخته بود ساکت شد.سکوت او به نظرم طولانی آمد با بی صبری آهی کشیدم.آنوقت او بدون اینکه نگاهش را از دور برگرفته متوجه من سازد پرسید:
-خدای تو کیست؟
قبل از این سوال،لحن گفتارش خیلی ملایم و نوازش کننده و گوش دادن به حرفهای او برایم مطبوع بود:مثل همه مردم اندیشمند کمی اندوهگین به نظر می آمد،روحاً به من نزدیک بود،حرفهای او را می فهمیدم و سرافکندگی من در مقابل او داشت از بین می رفت که ناگهان این سوال را کرد.سوال شومی که جواب دادن به آن برای مردم معاصر،اگر جداً به خود علاقمند باشند،خالی از اشکال نیست.خدای من کیست؟کاش این را می دانستم!
این سوال مرا خورد کرده بود.فکر می کنم هر کس دیگری هم که به جای من بود،نمی توانست خود را نبازد و حضور ذهن خود را از دست ندهد!ولی او نگاه نافذش را به من دوخته بود،لبخند می زد و منتظر جواب بود.
-تو بیش از مدتی که برای جواب دادن یکنفر «انسان» وقت لازم است سکوت کردی.حالا این سوال را از تو می کنم شاید بتوانی جواب بدهی:تو نویسنده ای و هزاران نفر آثارت رت می خوانند،بگو ببینم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟آیا فکر کرده ای که حق داری به مردم چیزی بیاموزی؟
نخستین بار بود در زندگی که با دقت به درون خویش می نگریستم.بگذار مردم خیال نکنند که من خود را پست می کنم و یا بالا می برم برای اینکه توجه آنها را به خود جلب کنم.از گدا صدقه طلب نمی کنند.من در وجود خود،احساسات و تمایلات نیک و خواست هایی که معمولاً آنها را خوب می نامند زیاد کشف کردم ولی احساسی که همه این اندیشه های روشن و موزون را یکجا جمع کند و تمام پدیده های زندگی را در بر گیرد در خود سراغ نگرفتم.حس تنفر در روح من زیاد است و مانند آتش زیر خاکستر اندک فروغی دارد و گاهگاه با آتش شدید خشم و غضب برافروخته می گردد.ولی باز شک و تردید در روح من بیشتر است.بعضی اوقات این دو حس چنان عقل مرا به لرزه در می آورند،و طوری قلبم را می فشارند که مدت مدیدی از خود بیخود می شوم،حالتم دگرگون و خزاب می شود و هیچ چیز برای زندگی تحریکم نمی کند.قلبم به اندازه ای سرد می شود که گویی مرده است.فکرم خموده شده به خواب می رود.کابوس وحشتناکی قدرت تجسم و تصور مرا به شدت در فشار می گذارد.بدین ترتیب کور،کر و لنگ،شبها و روزهای زیادی را سر می کنم،به هیچ چیز میل ندارم و چیزی نمی فهمم.به نظرم می آید که دیگر جسدی شده ام که فقط به علت اشتباهی نامعلوم هنوز به خاک سپرده نشده ام.ادراک ادامه حیات،هول و هراس از ادامه چنین زندگانی را بیش از پیش در من تشدید می کند،زیرا در مرگ،هم معنی کمتر است و هم ظلمت بیشتر...قطعاً مرگ حتی لذت نفرت داشتن را هم از انسان سلب می کند.
واقعاً مبشر چه رسالتی برای مردم هستم؟آیا چنانکه می نمایم هستم؟چه م یتوانم به مردم بگویم؟همان هایی را که از مدتها قبل دیگران می گفتند و همیشه هم می گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟اما آیا حق دارم این آرمان ها و مفاهیمی را که خود من با آنها تذبیت شده غالباً هم بدانها عمل نمی کنم تبلیغ نمایم؟اگر راهی مخالف انها اختیار می کنم آیا مفهوم این نیست که به حقانیت آن عقاید که در وجود «من» تخمیر شده ایمان ندارم؟...پس به این آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ولی او از بس به انتظار شنیدن جواب من ماند خسته شد و از نو شروع به صحبت کرد:
اگر نمی دیدم که هنوز جاه طلبی تو قادر به از بین بردن شرافتت نشده است هرگز این سوالها را نمی کردم.همینقدر که شهامت داری حرفهای مرا بشنوی من از آن چنین نتیجه می گیرم که علاقه تو به خودت خردمندانه است.چونکه تو برای تقویت این علاقه از شکنجه و عذاب روحی هم گریزان نیستی.لذا من وضعیت دشوار تو را در مقابل خود آسان کرده و با تو به عنوان یک مقصر صحبت می کنم نه به عنوان یک مجرم.
...زمانی در میان ما سخنورانی بزرگ و اشخاصی که به رموز زندگی و روح انسانی پی برده بودند وجود داشتند،مردمی که با اشتیاق فراوان و از خودگذشتگی زیاد برای تکامل هستی تلاش می کردند و با ایمانی ژرف نسبت به انسان ملهم بودند.کتابهایی تالیف کرده اند که هرگز دست فراموشی به آنها نمی رسد زیرا در آنها حقایقی جاودان ثبت شده که زیبایی ابدی از صفحات آنها ساطع است.تمثالهایی که در این کتابها ترسیم شده اند جاندار بوده،از نیروی حیات الهام گرفته اند.در این کتابها،هم شهامت و هم خمشی سوزان وجود دارد؛عشق صمیمانه و آزاد آنها پدیدار است و کلمه زایدی در آنها دیده نمی شود.من می دانم که تو از آن سرچشمه های الهام رو ح خود را سیراب کرده ای...اما شاید روح تو بد تغذیه شده است.زیرا گفتار تو درباره عشق و حقیقت ساختگی و ریاکارانه است.چنین به نظر می رسد که هنگام گفتار درباره این موضوع به خودت فشار می آوری.تو مثل ماه با نور دیگری پرتو افشانی می کنی.نورت غم انگیز و مبهم است،سایه های زیادی تولید می کند ولی حراراتش ناچیز است و هیچکس را گرم نمی کند.تو گداتر از آن هستی که بتوانی واقعاً چیز با ارزشی به مردم بدهی و آنچه را هم که می دهی نه به خاطر لذت بی اندازه ای است که از مستغنی ساختن زندگانی با افکار و کلمات زیبا می بری،بلکه خیلی بیش از همه برای این است که حقیقت تصادفی وجودت را تا درجه پدیده لازمی برای مردم بالا ببری.به این علت چیز م یدهی تا بتوانی در ازا آن بیشتر از زندگانی و مردم بستانی.توگداتر از آن هستی که بتوانی هدیه ای بدهی.ربا خوار ساده ای هستی که تجربیات ناچیزت را در برابر بهره توجه به خودت به مرابحه میگذاری.هنگام کاوش در حقایق،قلم تو،جزئیات ناچیز زندگی را بر می گزیند.ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی.ولی آیا این توانایی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد،اندیشه هایی را که مایه اعتلای روح آنها باشد در آنها بیدار کنی؟...نه!آیا تو مطمئنی که این کار مفیدی است که در کثافات و زباله های عادی کاوش کنی و نتوانی چیزی جز حقایق ناچیز و مبتذل پیدا کنی که ثابت کنند فقط بشر پست،احمق و بیشرف است،کاملاً و همیشه تابع شرایط خارجی زیادی بوده ضعیف،قابل ترحم و تک و تنها است؟گرچه،شاید هم،حالا دیگر موفق شده اید او را به این موضوع متقاعد کنید!زیرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کنده شده است...همین کافی است!هنوز تصورات خود را در کتابها می بیند و این کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولاً اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند،همیشه تا حدی انسان را هیپنوتیزم می کنند.خواننده با دید نویسنده به خودمی نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.آیا تو می توانی این امکان را در اختیار او قرار دهی؟مگر تو میتوانی اینکار را بکنی در حالیکه تو خود...اما من به تو رحم می کنم برای اینکه احساس می کنم تو در حالیکه به حرفهای من گوش می دهی دین فکر نیستی که برای تبرئه خود حرفی بزنی.بله!زیرا یک معلم شزیف بایسد همیشه شاگرد دقیقی باشد.شما همه،معلمین روزمره زندگی ما هستید.خیلی بیش از آنچه که به مردم می دهید از آنها می گیرید.شما همه از نواقص صحبت می کنید و فقط آن ها را می بینید.اما در بشر شایستگی هایی هم باید باشد.مگر خود شما واجد آنها نیستید؟شما چه مزیتی بر این مردم عادی و تیره روز دارید که با چنان بیرحمی و خورده گیری تصویرشان می کنید و به خاطر غلبه نیکی بر بدی خود را پیامبر و واعظ آنها م یدانید و افشا کننده گناهانشان می شمارید؟ولی آیا متوجه شده اید که نیکوکاران و بدکارانی که شما آنها را به زور خلق کرده اید مثل دو کلاف سیاه و سفید سردرگمی هستند که به علت نزدیکی به هم خاکستری رنگ شده و جزئی از رنگهای اولیه همدیگر را گرفته اند؟تردید دارم که شما برگزیده خدا باشید...او می توانستدلهای آنها را با آتش عشقی سرشار به زندگانی، به حقیقت و به مردم بر افروزاند تا آنها در ظلمت هستی مانند انوار قدرت و عظمتشبدرخشند...ولی شما خمچون مشعل نیروی شیطان دود می کنید و دود شما در فکر و روح آنها نفوذ می کند و آنها را با زهر بی اعتمادی نسبت به خود مسموم می سازد.بگو:چه به مردم می آموزید؟
...
...(ادامه دارد...)...
...
-بفرمایید..هرچند،فکر می کنم که حالا دیگر دیر شده است..
-اوه!نه،برای شما هنوز دیر نشده است!..
از حرفهای او متعجب ایستادم.از آهنگ کلمتاش اعتماد شدید و از لحن گفتارش آثار کنایه مشهود بود.ایستادم و خواستم از او چیزی بپرسم ولی دست مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی و با اصرار به طرف جلو می کشید گفت:
-نایستید،زیرا من و شما راه خوبی را داریم طی می کنیم...مقدمه بس است!بگویید ببینم منظور ادبیات چیست؟..شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید.
از فرط تعجب و حیرت عنان اختیار از دستم در رفته بود.این مرد از من چه می خواهد؟کیست؟
گفتم:گوش کنید،قبول بفرمایید که آنچه بین ما رخ می دهد...
-دارای اساس و پایه درستی است،باور کنید!آخر در دنیا هیچ چیز بدون پایه و اساس صحیح صورت نمی گیرد...تندتر برویم،ولی نه به پیش بلکه به ژرفا...
بدون چون و چرا این آدم عجیب و جالبی بود ولی مرا داشت عصبانی می کرد.من دوباره با بیصبری بجلو حرکت کردم و او به آرامی بدنبال من راه افتاد و گفت.
-مقصود شما را می فهمم:تعریف هدف ادبیات فعلاً برای شما کار دشواری است ولی سعی می کنم من این کار را انجام دهم...
آهی کشید و لبخند زنان نگاهی به صورت من انداخت:
-اگر بگویم هدف ادبیات اینست که بانسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند،میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد،بتواند صفات نیک را در آنها بیابد،در روح آنها عفت،غرور و شهامت را بیدار کرده با آنها کاری کند تا مردمی نجیب،بهروز و قوی شده بتوانند حیات خود را با روح مقدس زیبایی ملهم سازند،آیا شما قبول خواهید کرد؟نظر من این است.بدیهی است که کامل نیست فقط طرحی است...
گفتم:بله،تصدیق می کنم!تقریباً همینطور است،معمولاً مردم تصور می کنند که وظیفه ادبیات بطور کلی عبارت است از تجلیل شخصیت انسان و تلطیف عواطف او... سپس با لحن نافذی گفت:
می بینید که به چه امر بزرگی خدمت می کنید!از نو خنده نیشداری کرد:
هه،هه،هه!
وانمود کردم که خنده اش مرا نرنجانده است.پرسیدم:
-خوب مقصود شما از این حرفها چیست؟
-و شما چه فکر می کنید؟
گفتم:راست بگویم...
ولی به فکر اظهارا تند و زننده او افتاده ساکت شدم.از خود می پرسیدم:منظور او از صمیمانه صحبت کردن چیست؟او که آدم احمقی نیست،باید بداند درجه صمیمیت انسان چه اندازه محدود است و حس خودخواهی او تا چه حد در حفظ این محدودیت موثر است!نگاهی به صورت همراه خود انداخته حس کردم که لبخند او روح مرا جریحه دار ساخته است.آه اگر بدانید چقدر استهزا و تحقیر در تبسم های او نهفته بود!احساس کردم که دارم از چیزی می ترسمو همین ترس ایجاب می کرد از او دور شوم.
کلاه خود را کمی بلند کردم و با لحن خشکی گفتم:
-خداحافظ!
اوآرام و با تعجب پرسید:چرا؟
-چونکه دوست ندارم شوخی از حد معینی تجاوز کند.
-و فقط برای همین می روید؟...میل خودتان است...اما می دانید،اگر حالا از من بگذرید.دیگر،هرگز،همدیگر را نخواهیم دید.
روی کلمه «هرگز» تکیه کرد و آن را طوری محکم و با آهنگ ادا نمود که گویی دارم صدای ضربت ناقوس مرگ را می شنوم.
من از این کلمه نفرت دارم و از آن می ترسم،زیرا این کلمه در نظر من،مانند پتک گران و یردی است که قبلاً تقدیر آنرا درست کرده است تا با ضربات آن امیدهای مردم را در هم بشکند.این کلمه مرا متوقف ساخت.با بغض و اندوه از او پرسیدم:
-از من چه می خواهید؟
از نو نیشخندی زد و در حالیکه دست مرا محکم گرفته بود و پایین می کشید گفت:بشینیم اینجا.
در این موقع من و او در خیابان باغ ملی،در میان شاخه های درختان بیحرکت و یخ بسته اقاقیا و یاس بودیم.گویی این شاخه ها که از یخ های نوک تیز و باریکی پوشیده شده و پرتو ماه آنها را روشن ساخته و در هوا بالای سر من معلق بئدند،در سینه ام می خلیدند و به قلبم می رسیدند.
از این رفتار همراه خود مات و مبهوت شده بودم و به او نگاه می کردم و ساکت بودم،و در حالیکه میل داشتم به خود روحیه داده عمل او را توجیه کنم به خودم گفتم:
-حتماً این آدم بیمار است.
اما مثل اینکه او فکر مرا خوانده باشد گفت:
-تو می پنداری من بیمارم؟این فکر را از سرت بیرون کن که خیلی زیان بخش و مزخرف است!اغلب وقتی که ما نمی خواهیم حرف کسی را بفهمیم خود را با این پندار می پوشانیم آنهم فقط برای اینکه او باهوشتر و مبتکرتر از ماست.ببینید این فکر با چه سماجتی بی اعتنائی غم انگیز ما را نسبت بهم تایید می کند و روابط و مناسبات ما را پیچیده تر می سازد.
در حالی که خود را در برابر این شخص بیش از پیش شرمنده احساس می کردم گفتم:
-آه بله!..اما ببخشید من می روم...دیگر باید بروم.
شانه هایش را بالا انداخته گفت:
-برو...اما بدان که خیلی به ضررت تمام میشود.از درک خیلی چیزها محروم می شوی.دست مرا رها کرد و من از او جدا شدم.
او در میان باغ روی تپه ای مشزف بر «ولگا»،تپه ای که پوشش نازک و سفیدی از برف داشت و راه باریک تیره و نوار مانندی آنرا از وسط می برید.تنها ماند،در حالیکه چشم انداز و سیع جلگه خاموش و غم انگیز آنسوی رودخانه در برابرش گسترده شده بود.او توی باغ ماند،روی یکی از نیمکت ها نشست و به افق خلوت و دور دست چشم دوخت.من د رطول خیابان راه افتادم و احساس می کردم که از او دور نمی شوم ولی معهذا می رفتم.می رفتم و با خود فکر می کردم:چطور برومتا به او،به آدمی که آنجا در پشت سر من نشسته نشان دهم که در نظر من چندان ارزشی ندارد؟تند بروم،یا آهسته؟
اینک او با تانی آهنگی را سوت می زند که بنظر من آشناست...می دانم این سرود غم انگیز و مسخره آمیز برای کوری تنظیم شده است که نقش سر دسته کوران را بعهده گرفته است.فکر کردم:چرا این آهنگ را مخصوصاً می زند؟
و آن موقع فهمیدم که از همان لحظه برخوردم با این آدم کوچولو،درون حلقه تاریکی از احساسات عجیب و غریب پا گذارده ام.انتظار برخورد با یک چیز مبهم و سنگینی مانند مهی تیره بر حالت از خود رضامندی و بی اعتنائی چند لحظه قبل وجودم سایه انداخته بود.کلمات اشعاری را که این آدم سوت می زد به خاطر آوردم:
رهنمایی کی توانی ای که ره را خود ندانی
برگشته به او نگاه کردم.یک آرنج خود را بر روی زانو تکیه داده و سر در کف دست نهاده بود و به من نگاه می کرد،سوت می زد وسیبیلهای سیاه او در زیر پرتو ماهی که به صورتش تابیده بود تکان می خورد.احساس غم انگیزی مرا تکان داد و تصمیم گرفتم بر گردم.به سرعت به او نزدیک شده پهلویش نشستم و بدون هیجان ولی با حرارات گفتم:
-گوش کنید،ساده صحبت خواهیم کرد...
...
(ادامه دارد...)...
...
...شب بود،که از محفل دوستان،جایی که آخرین داستان به چاپ رسیده خود را خوانده بودم،بیرون آمده وارد خیابان شدم.بر اثر تعریف زیادی که از آن کرده بودند،هیجان مطبوعی در من ایجاد شده بود.با تانی در خیابان خلوت گام بر می داشتم و برای نخستین بار در عمرم تا این حد از نشاط زندگی سرمست شده بودم.
ماه فوریه و شب صافی بود.انبوه ستارگان بر آسمان بی ابر نقش بسته بودند.زمین جامه با شکوهی از برف تازه بر تن کرده بود و سرمای گستاخانه ای از آسمان به زمین می دمید.شاخه های درختان از دیوارها سر کشیده،با سایه های خود نقش و نگار زیبا و بدیعی در سر راه من ایجاد کرده بودند.ذرات شفاف برف،در نور کبود و نوازش کننده ماه درخشندگی نشاط انگیزی داشتند.جنبنده ای در هیچ جا دیده نمی شد.صدای خش خش برف در زیر پاهای من،تنها صدایی بود که سکوت با شکوه این شب فراموش نشدنی را بر هم می زد...
فکر می کردم:چقدر خوب است که انسان در دنیا؛در میان مردم ارج و منزلتی داشته باشد!
این اندیشه آینده درخشان و روشنی را برایم تصویر می کرد.صدای کسی که با تامل صحبت می کرد از پشت سرم شنیده شد:
-ها،شما چیز خوبی نوشته بودید،بله،عالی بود!
از شنیدن این صدای غیر منتظره یکه خورده برگشتم و نگاه کردم.
شخص کوتوله ای که لباسی تیره بر تن داشت خود را به من رسانید و پا به پای من راه افتاد.لبخند نافذی روی لبهایش نقش بسته بود و از پایین به بالا به صورت من نگاه می کرد.سراپای وجودش به طور عجیبی نافذ بود:نگاه ها،گونه ها،چانه او با ریش نوک تیزش.تمتم اندام تکیده و کوچک او با آن گوشه های عجیبش مثل میخ توی چشم فرو می رفت.طوری بی صدا و سبک حرکت می کرد که گویی روی برف می لغزید.در آنجایی که داستان خود را می خواندم او را ندیده بودم.بدیهی است از شنیدن صدای او متعجب شده بودم:این آدمکه بود؟از کجا پیدا شده بود؟
سوال کردم:شما گوش دادید؟
-بله،لذت هم بردم.
با صدای بمی صحبت می کرد.لبهای نازکی داشت و سیبیل های کوچک سیاهش لبخند او را از نظر نمی پوشانید.این لبخند که از روی لب های او زایل نمی شد اثر نامطبوعی در من به وجود آورد.احساس کردم که در پشت آن فکر نیشدار و انتقاد آمیزی نهفته شده است؛اما به قدری سردماغ بودم که نتوانستم به این حالت سیمای او توجه کنم.لبخند او مانند سایه ای از نظرم محو شد و در مقابل صفا و روشنی رضایت خاطری که به من داده بود به سرعت ناپدید گردید.پهلو به پهلوی او راه می رفتم و منتظر بودم ببینم چه می گوید.در دل امیدوار بودم که بر شیرینی و لذت دقایقی که امشب بر من گذشته است بیفزاید:انسان تشنه تعریف و تمجید است،برای اینکه سرنوشت به ندرت از روی مهر به او تبسم می کند.
همراه من پرسید:
راستی خوب است که انسان خود را موجودی استثنایی و برتر از دیگران احساس می کند،اینطور نیست؟
در سوال او چیز مخصوصی حس نکردم و شتابزده با او موافقت نمودم.
او دستهای کوچکش را که انگشتان خمیده و لاغری داشت با حالت عصبی بهم مالید و خنده نیشداری کرد:هه،هه،هه!
از خنده او آزرده خاطر شدم.به سردی گفتم:
-شما آدم خوش برخوردی هستید!
تبسم کنان با حرکت سر حرف مرا تایید کرد و گفت:
بله،آدم خوش برخوردی هستم،خیلی هم کنجکاو...همیشه هم می خواهم بفهمم و از هر چیزی سر در بیاورم،این کوشش دائمی منست.همین است که به من جرات می دهد،به همین دلیل است که حالا هم می خواهم بدانم که این موفقیت به چه بهایی برای شما تمام شده است!
نگاهی به او انداختم و از روی بی میلی گفتم:
تقریباً به بهای یکماه کار...شاید هم کمی بیشتر...
او به سرعت حرف مرا قاپید و گفت:
-آها،قدری زحمت و بعد هم اندکی تجربه از زندگی که همیشه ارزش زیادی ندارد؛ولی در عین حال بی ارزش هم نیست؛چون شما با این بهااین فیض را می برید که در حال حاضر هزاران نفر با خواندن آثار شما با فکر شما زندگی می کنند و بعداً هم امیدهایی پیدا می شود که شاید با مرور زمان...هه،هه،هه!وقتی هم که شما بمیرید...هه،هه،ههًولی در مقابل اینهمه آرزوها بیش از آنچه شما به ما داده اید می شد داد.تصدیق ندارید؟
از نو خنده بریده بریده نیشداری کرد.با چشمان سیاه و نافذش نگاهی مزورانه ای به سراپای من انداخت.من هم از بالا به پایین به او نگاهی کردم و با رنجس و برودت پرسیدم:
ببخشید اجازه می فرمایید سوال کنم افتخار صحبت کردن با چه کسی را دارم؟
-من کی هستم؟حدس نمی زنید؟ولی با این حال فعلاً نمی خواهم بگویم که من کی هستم.مگر در نظر شما دانستن اسم شخص،از چیزی که او به شما می گوید مهمتر است؟
جواب دادم:البته نه...ولی با این وصف خیلی عجیب است!
همصحبت من،بدون توجه،آستین پالتوی مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی می خندید شروع به صحبت کرد:
-خوب،بگذارید عجیب باشد،معلوم نیست که چرا انسان به خودش اجازه نمی دهد گاهی از حدود آداب ساده و عادی گامی فراتر بگذارد؟...و اگر شما مخالف این مطلب نیستید بیایید صادقانه با هم صحبت کنیم!فرض کنید که من خواننده داستانهای شما هستم...خواننده ای عجیب و خیلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می آید...مثلاً کتاب شما؟بیایید صحبت کنیم.
گفتم:اوه،بفرمایید خواهش می کنم!اینطور برخوردها و گفتگوها...خیلی برای من مطبوع است...هر روز میسر نیست.
اما در واقع به او دروغ می گفتم،زیرا این حرفها برای من داشت نامطبوع می شد.فکر می کردم:او از جان من چه می خواهد؟اصلاً به چه مناسبت به خود اجازه می دهم که این برخورد خیابانی و گفتگو با این شخص ناشناس را به دیده نوعی مباحثه بنگرم؟
معهذا بهر نحوی بود با تانی پهلوی او راه می رفتم و سعی داشتم قیلفه خوش و دقیقی به او نشان دهم.یادم هست که به زحمت به اینکار موفق می شدم ولی رویهمرفته هنوز حالت جسورانه ای داشتم و نمی خواستم با امتناع از حرف زدن،آن شخص را از خود برنجانم و تصمیم گرفتم مواظب خودم باشم.
نور ماه از عقب سر می تابید و سایه های ما را در زیر پاهایمان در هم می آمیخت و به لکه تیره ای که جلوی ما در روی برف می خزید،تبدیل می نمود.من به این سایه ها خیره شده بودم و احساس می کردم چیز تیره ای که مانند سایه ها جلوتر از من است و نمی شود به آن رسید در درون من به وجود می آید.
همراه من اندکی سکوت کرئ،سپس با لحن مطمئنی که بر افکار خود مسلط بود شروع به صحبت کرد:
-در زندگی هیچ چیز مهمتر و کنجکاوانه تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست...اینطور نیست؟
سر را به علامت تایید تکان دادم.
-موافق هستید!...پس بیایید صمیمانه صحبت کنیم.حالا که جوان هستید فرصت صمیمانه صحبت کردن را از دست ندهید!...
به خودم گفتم:چه آدم عجیبی است!به حرفهای او علاقه مند شده بودم و در حالیکه خنده تلخی می کردم پرسیدم:
-ولی از چه صحبت کنیم؟
او نگاه دقیقی به صورت من انداخت و با لحن خودمانی یک دوست قدیمی بانگ زد:
-درباره هدف ادبیات!
...
(ادامه دارد...)...
...
سلام...
خواستم بر گردم و بنویسم...
خواستم بیام و یه داستان زیبا بنویسم...
اما نه...پشیمون شدم...می خ.ام اینجا رو از بین ببرم...خودم ساختمش...خودم قانون گذاشتم براش...حالا هم خودم می خوام...
چه رویاهایی در سر می پروروندم...جشن...سالگی سرزمینم...شاید به خاطر همون تا حالا هم حذفش نکردم...ولی حالا دیگه تصمیمم رو گرفتم...
خیلی اینجا رو دوست داشتم...هنوزم دوست دارم...خیلی...خیلی...خیلی با خودم کلنجار رفتم...بارها اومدم...ولی نتونستم...خیلی دوست دارم اینجا رو...ولی دیگه مهم نیست...
این وبلاگ طی 48 یا 72 ساعت آینده برای همیشه حذف میشه...
...
آره فرصت برای بعضیا کمه...منم که از اول اینو گفته بودم...
...
ماشین دستم بود...مسیر قبرستون رو از یه جای دیگه پیش گرفتم...این دفعه مصمم بودم که پیداش کنم...این دفعه تنها بودم...پدر همراهم نبود...اصلاً نمی دونست که من رفتم اونجا...
دوباره همون مسیر احتمالی رو پیدا کردم شروع کردم به قدم زدن میون قبرا...وفات1383/12/29...یه روز قبل از سال جدید...نیم ساعت بود که داشتم مثل دیوونه ها لابلای قبرا راه می رفتم...ای خدا پس چرا پیداش نمی کنم...
...
بالاخره دیدمش...آره خودش بود...همیشه فکر می کردم اگه پیداش کنم شروع می کنم به گریه کردن...زار می زنم...اما نه...یه نگاه بی روح و خشک به اون قبر انداختم...خیلی بی تفاوت بودم...
آخه اون قبر خودم بود...
...
یه لحظه خیلی کوتاه سرشارم از حس بودن اما لحظه ای بعد،به بلندای تمام زندگی،پر می شم از حس نبودن...دوست دارم بمیرم،ولی دوست دارم زنده باشم...دوست دارم،باشم ولی نباشم...همه چیز رو با هم می خوام...وجودمو تناقض گرفته...
همه چیز برام بی معنی شده...نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم...من خنثی شدم...
خدایا چرا تمومش نمی کنی...
خسته شدم...خسته...خسته...
«خسته شدم باید برم بسه دیگه تاب ندارم با موندنم سیاه میشه باقی روزای تنم»
...
...عكس... ...عكس...
رفتن به قبرستون هم هیچ فایده ای نداشت...غیر از اینکه به این نتیجه رسیدم که منو زیر خروار خروار خاک نندازن...بذارن من روی خاک بمونم...روم چیزی نندازن...توی یه دشت که هیچ کس اونجا نیست منو بندازن...آخه توی قبر دلگیره...تاریکه...نمی تونم نفس بکشم...ولی تو فضای آزاد میشه نفس کشید...
باز امروز رفتم قبرستون...هر چه دنبال قبر خودم گشتم پیدا نکردم...هیچ نتیجه ای هم در بر نداشت...درست مثل فیلمها بود...ساکت...خلوت...باد سردی می وزید...باد که نه،نسیم...بعضی جاها شمعی روشن بود...دیگه نا امید داشتیم بر می گشتیم...یکی که ظاهراً عذادار هم بود پرسید:
اسمش چیه...
اسم خودم رو گفتم...
...
این روزا خیلی خوبن...
بیش از حد خوبن...هیچی نمی فهمم...هیچی احساس نمی کنم...گذر زمان،رنج عزیزان...هیچی...امروز خودم رو هم نفهمیدم...
از هر چی که ترسیدم به سرم اومد...خدا رو شکر این روزا دارم از مرگ هم می ترسم...
...
چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجبر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو،دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردانم
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
...عكس... ...عكس...
...
«زده بود به سرم...به Silence گفتم تا الان هر اتفاقی می افتاد می گفتم خدا رو شکر...!اما الان دیگه نمی گم...این بار دیگه نمی گم خدا رو شکر...
اعصابم واقعاً خورد بود...»
...
نه MSA...من نمی تونم اینا رو اینجا بنویسم...چون بر می گردن به تو تهمت می زنن...انگ(شایدم عنگ) تظاهر و ریا می زنن...شایدم مسخره کنن...چون کسی تو رو نمی شناسه...حتی من...
آخرین خط اون ورقه جمله جالبی نوشته بود...ولی نمی تونم اینجا بذارم اون رو...
...
داشتم با یکی صحبت می کردم...گفت به آینده فکر نکن...یاد حرف پدرم افتادم که می گفت به گذشته فکر نکن...حال هم که از دست من خارج شده تقریباً...پس هیچی نمی مونه...رسیدم به اون کلمه...یه تناقض دیگه...
...
هی داد هی داد وَی لَه مِن آی دادِم ای داد آخ
آخ داد ای بیداد هی داد هی داد هی داد
هی داد هی داد دیدَکَم آی عُمر آخ بی کَسَ خُوَم آی
اگر ساقی وَفا کِی وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عطش کُشتَم عطش کشتَم آخ حضورت ..ختن امشو
هلاکَ ساقیا آی اِمشُو هلاکِم وَی لَه مِن آخ
..................سَختَن اِمشُو
نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل
بی بادَه چَن بد بختَن اِمشُو وَی لَه مِن آی
...
-:بیا...بیا...چیزی نمونده...تو می تونی...فقط چند قدم...فقط کافیه چند قدم دیگه برداری و بیای این طرف...این طرف خط،تو آزادی...هرکاری بکنی کسی کاری به کارت نداره...اصلاً کسی از تو نمی گیره...اگه وسط خیابون شروع کنی به رقصیدن...یا بزنی زیر آواز...یا یه دفه شروع کنی به دویدن...کسی کاری به کارت نداره...
شاید یه عده از خنده ریسه برن...یه عده پوزخند تلخی بزنن...یه عده افسوس بخورن...یه عده هم دلشون به حالت بسوزه...
این ور خط تو آزادی هر کاری که دلت می خواد انجام بدی...البته اگه بدونی که چه کار می خوای بکنی...هر چند،تو الانشم نمی دونی داری چی کار می کنی...پس بیا... بیا...
بیا این طرف...اگه بیای این طرف یا از این که هستی لاغر تر می شی،یا چاق و فربه...از لحاظ فکری...
_...مگه اون طرف فکر هم هست...
-:آره...
_...چه فکری...
-:فکر بی فکری...پشت دیوانگی شهریست...
_...گفتی هر کار که دلت بخواد انجام می دی...مگه اونجا آدم می تونه دلش بخواد...
...سکوت...
Wake up ad morning I got sleep in my eyes
I feel bad
Nobody gives a dawn about a ..........
There’s no other like my mother
We speak everyday not in sense of word but pray
Check it 10 years ago died of braid cancer
And went to heaven
.............................................
My peeps y’all representing
Running everyday from the pain let it go away
It’s driving me insane not to my dying day
High from the sky rain wash away my pain
And maintain
I can use my brain to play the game
It’s a shame try to figure out who I blame
When a child is born mama and daddy need a change
Like window needs a frame and the sugar to the cane
Like a baby has a name
LET IT RAIN
IN MY BRAIN LET IT RAIN LET IT RAIN
2:35 in the night can’t sleep see me struggling
........................
One and one is two not three
The pain will release cause in god I believe
Yes the only way in live to succeed is be blessed
Free your mind from head to toe and get dressed
.......................
One day rain will come by your way
Don’t ever loose hope nature gives and takes no fuss
Ashes to ashes and dust to dust
...***...
I'm lonely lonely lonely lonely
I'm lonely lonely in my life
I'm lonely lonely lonely lonely
God help me to survive!
Every body's trippin' on me
Oh lord come help me please
I did some bad things in my life
Why can't you rescue me, cause you've got all I read
I know I got to pay the price throw lonely
...
هدفون تو گوشم بود...داشتم می چرخیدم...
جلوی سه پایه واسادم...دستم با قدرت به طرف بوم پرت کردم...اما اتفاقی نیفتاد...یه آن فکر کردن ناخنم شکست...
کاردک رو از توی مکعبی که وسایل نقاشی توش بود بر داشتم...
کاردک فرو کردم توی بوم...چند بار...
...
...عكس... ...عكس...
...
یکی از عکس ها رو تقریباً یکسال پیش انداخته بودم...اون دو تی دیگه رو همین چند دقیقه قبل...
اما عمر اون بوم بیش از 2 سال بود...
...
علامت ؟ می دونید چیه...
هیچ...علامت سوال هیچی نیست...به خودی خود هیچی نیست...
علامت سوال فقط تو ذهن من و شما تبدیل به یه چیز میشه...یه معنی به خودش می گیره...حالا هر معنی...
ولی یه علامت سوال خالی...
اصلاً بودن یا نبودن علامت سوال چه فرقی می کنه...
مثلاً چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد؟...چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد...
حالا تو این یکی یه خورد شک دارم...
ولی تو اینکه تو گفتار علامت سوال بی معنیه شک ندارم...
وقتی من حرف می زنم،علامت سوال رو که نمی تونید تو حرفام ببینید...یا توی چشمام...یا شاید تو سر تا پام...
...نمی خوای نیا...من خودم می رم...برو نمی خوام ببینمت...حوصله تو ندارم...
شکستن دل یکی دیگه...
صدای سوت میاد...صداش رو از پشت سر می شنوم...یه نگاه به عقب...قدم هام رو تند تر می کنم...از کوچه بعدی بر می گردم...درست رو به روم ایستاده...
MSA:وای چه لذتی داره.
...پا شو برو خونه...این موقع شب کدوم دیوونه می یاد بیرون...
MSA:بابا اشتباه کردم.
...پا شو برو فردا سرما می خوری امتحان رو گند می زنی می گی ... بود که منو برد تو برف...
MSA:چیه مگه نگفتی می خوام...
...
اما این قدر بزرگ بود که پرخاش منو ندیده بگیره...اما فقط به خودش ظلم کرد...
...
...عكس... ...عكس...
...
خاکستری رنگ نگاهم
رنگ نگاه را می خشکاند
سردی بی حرف صدایم
لطافت هوا را می رنجاند
...
...
می دونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
...
ولی من...اصلاً آره من غم ها رو دوست دارم...بدون غم نمی تونم زندگی کنم...زندگی و دست و پا زدن تو غم رو دوست دارم...شادی چه معنی داره...باید شادی دیگران رو هم گرفت و بهشون غم تزریق کرد...یا به عبارتی مازوخیزم دارم...شبیه دیوانه ساز های دنیای جادویی پاتر...آره من یه بچه تمام عیارم...یه بچه پشمالو...یه بچه غول...یه دیلاق...فقط...یه بچه رویایی...یکی که تو تخیلاتش زندگی می کنه...یه بی فکر...اصلاً...هم شهامتم زیاد بود یا به عبارتی یه دیوانه بی پروا...هم روم زیاد بود...اما بود...
من از پایان می ترسیدم
و آغاز کردم
ولی باور کنید من آغاز نکردم...منو آغازوندن...مثل بقیه...اگه دست خودم بود هیچوقت آغاز نمی کردم شاید...
S:بابا به خدا دیگه کشش ندارم...به خدا خسته م ...دیگه نمی تونم...بسمه...
غم رو تو چهره ش می بینم...بغض اونم می خواد بترکه...اشک توی چشماش حلقه زده...ولی جلوی خودش رو می گیره...آخه گناه اون اینه که پدرمه...اون باید محکم باشه...گناه اون پدر بودنه...
«آخر گفتار تو خاموشی است
آخر کار تو فراموشی است»
...
«غیر از سیاه کردن اوراق عمر خویش
ای دل دگر چه طرف ز گفتار بسته ای»
...
«مرگ من هر چه زود دیرستی»
...عكس...
...هم صدای سکوت،در کوچه های تنهایی می روم به سوی...
حالم از آدمایی که شعار می دن به هم می خوره...
به زودی از خودم هم حالم به هم می خوره...
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد
...
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصه ات میگیره وقتی می دونی و می بینی...
واقعاً راست میگه...آدم غصه اش می گیره وقتی می دونه و می بینه و کاری نمی تونه بکنه...
...
همه می خوان تو رو بپرونن...می خوان پروازت رو ببینن...آره پرواز کردن خوبه...ولی پرواز بال و پر می خواد...نمی گم ندارم...ولی شاید...
...
وقتی خستگی بقیه رو می بینم خستگی خودم یادم میاد...وقتی ناراحتی بقیه رو می بینم ناراحتی خودم یادم میاد...وقتی نا امیدی بقیه
رو می بینم نا امیدی خودم یادم میاد...پس چرا با دیدن بقیه خودم یادم نمیاد...
...
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد
گذشت...
گفتند این هم بگذرد...و...
و این هم گذشت...اما چه گذشتنی...کدوم گذشتن...چطور گذشت...کِی گذشت...اصلاً چرا گذشت...
آره این مدت هم گذشت...
نزدیک یک ماه...
نزدیک به یک عمر دیگه هم میگذره...اما...
...
این دیالوگ برام خیلی جالب بود...«من فقط یه ره رو هستم،نه کمتر،نه بیشتر...»...
...
MSA و من...
روی تختم دراز به دراز افتاده بودم...
MSA:
چرا باید ترانه ها همش پر از غصه باشه***چرا باید دشت نگاه با بارونم تشنه باشه
چرا باید سازِ دلا تو غربتا مونده باشه***چرا باید سوز صدا تو گلو مرده باشه
ترانه هام،دشت نگام،ساز دلم،سوز صدام***زنده میشن وقتی که من ساده می رم پیش خدام
...صبح روز بعد دیدم ...
خسته شدم،باید برم،بسه دیگه!تاب ندارم***با موندنم،سیاه میشه،باقیِ روزایِ تنم
...
جالب بود با یه شوخی شروع شد...یه کلمه اون می گفت یکی من...می خندیدیم...بعد دیدم نه بابا...بعد شد یه ترانه...اما حالا می بینم چیزی فراتر از یه ترانه ست...
پس بذار منم اضافه کنم...
این جسم خسته من
روح شکسته من
می خواد تنها نباشه
جدا از این روزا شه
اما تو این فاصله
با دوری حاصله
تنها خدا می تونه
درد منو بدونه
تنها خدا می دونه
....
....
.........
این آهنگ حس عجیبی به من میده...
...
سفر یه شعر سفر یه قصه اس
سفر رهایی از فصل غصه اس
با من سفر کن دریا به دریا ساحل به ساحل تا اوج رویا
سفر عبور از مرز تکرار
هر جای تازه دنیایی داره
پرنده ای باش با بال پرواز
پر کن فضا رو با شعر و آواز
کاشکی تو باشی همسفر من
تا بی نهایت بال و پر من
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد بال و پر می خواد
................
این متن مال چند روز پیش بود...امروز یه سری اتفاقات برام افتاد که...یه آدم...(جای سه نقطه هر چی دوست داشتید بذارید،چون من کلمه ای پیدا نمی کنم که پستی این آدم رو توصیف کنه)کاری کرد...با...بازی کرد...چیزی که خیلی براش ارزش قائلم...اما این...
الان یه دیالوگ از فیلم the saw یادم افتاد...«بعضیا حتی لیاقت ندارن...»
...
یه اتفاق دیگه هم افتاد...
امشب ناراحتیمو سر یه دوست خالی کردم...یکی نیست بگه ....از دست کس دیگه ای ناراحتی...می کنی سر بقیه خالی می کنی...
...
فیلم unfaithful:«اشتباه معنی نداره،یه کاری رو یا انجام می دی،یا انجام نمیدی...»...جالبه...ولی شاید اشتباه هم معنی داشته باشه...
...
پراو بستیون هر دگ برا بین فلک کاری کِرد لَه یک جیا بین (parav biseion ha deg bera bin falak kari ker la yak jiya bin)
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد***این حقیقت است که از دل برود هر آن که از دیده رود
...
دو سال گذشت...اگه نگم همه،ولی می تونم بگم اکثراً حتی شاید خود من هم از یاد بردم...به همین راحتی آدما فراموش میشن...
دیده...دل...مرگ...فراموشی...دلم می گیره...داشتم وبلاگی رو می خوندم...مطالبی زیادی داشت...ولی طبق معمول به دلیل....سر در نیاوردم...جز چند تیکه...چند خط...که اونا رو دونستم...اونا رو فهمیدم...آره هم دونستم،هم فهمیدم...که بین دونستن و فهمیدن فاصله زیاده...
...
یکی می گفت بیا تا زنده ایم کاری کنیم که بعداً از ما به خوبی یاد بشه...چرا بعداً...چرا الان به خوبی از ما یاد نشه...
«خوب بودن کلمه هیجان انگیزی نیست.خوبی،در فارسی،شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد،با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است.خوب بودن،در نظر ما،یعنی بد نبودن!و این معنی مبتذلی است!آدم خوب!به چه کسانی می گوییم؟به آدم هایی که فقط به درد دامادی شسته رفته می خورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی.کسی که هم به حرف طبیعت می کند و هم به حرف همه آدم ها.آدم خوب، یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمی آید!یعنی چه؟»
...
اصلاً چرا وقتی رفتیم از ما یاد بشه...چرا تا هستیم کسی به یاد ما نباشه...دلم میگیره...قتی به این فکر می کنم که،همین الان هم ممکنه از یاد خیلی ها رفته باشم...ممکنه از یاد خیلی ها برم...از یاد خیلی ها برم...از یاد برم...
«شگفتا وقتی که بود نمی دیدم،وقتی که می خواند نمی شنیدم..وقتی دیدم که نبود..وقتی شنیدم که نخواند..!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،در برابرت،می جوشد و می خواند و می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب؛و چشمه که خشکید،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و بهوا رفت و آتش،کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،و بعد،عمری گداختن از غم نبودن کسی که،تا بود،از غم نبودن تو می گداخت.»
...
چقدر سخته تو یه مسابقه شرکت کنی که توانایی بردنش رو داری...که توانایی ادامه دادنش رو رو داری...مهارتش رو داری...اما شاید امکاناتت کمه...اما با همین امکانات کم هم خودت رو قانع کنی...با همین امکانات کم بتونی باز به مسابقه ادامه بدی...بتونی برنده بشی...امید برد داشته باشی...اما...اما...اما کسایی بیان که امکاناتشون از تو بیشتره...تجهیزاتشون از تو نو تره...زلم زیمبو زیادی دارن...اینجا رقابت سخت میشه...شاید رقابت نا برابر بشه...اما باز رقابته...چی کار می تونی بکنی...نه می خوای از صحنه کنار بری...نه می دونی،می تونی ادامه بدی...یه تناقض تو افکارت به وجود میاد...خدایا چرا؟...
...
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آن که چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند.»
...
این نوشته به نظر خودم چند پهلو بود...ولی من منظورم دو یا شاید سه پهلوی اون بود...اما این قسمت آخر فقط یه پهلو داره...اونم همونه که نوشتم...با خودم بودم...«چه بسیارند...»...آره منم شاید جزو همونا هستم که همیشه حرف می...اما یه سوال...یعنی کسایی پیدا نمیشن که حرف بزنند و چیزی هم بگن؟...
...
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون** نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خان ها تو قفل با دندان ها**تا چند چینی دان ها دام اجل کردت زبون
بر کن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن**بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
ای کرد بر پاکان زنخ امروز بستندت ز نخ**فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من**ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری**زان اعتقاد سر سری زان دین سست بی سکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا**زان ماجرا با انبیا کین چون بودای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
نوشتن...
این مدت که ننوشتم...
هر وقت میومدم یه سر به این سرزمین می زدم،تازه می فهمیدم که آره...
اومدم که باز بنویسم...
نمی دونم مثل گذشته می تونم بنویسم یا نه...نمی دونم اصلاً می تونم بنویسم یا نه...
مدتیه که قلم هم یاری نمیکنه...یه استراحت کوتاه کرد...
نمیشه نگاهم رو تو این سرزمین بذارم...شاید با نگاه می تونستم حرف بزنم...اگه میشد...
هر روز نمایش رنگ ها رو می بینم...حرکات هنر مندانه دستان این نقاش بزرگ...نقاشی که به به خوبی بازی ترکیب رنگ رو انجام میده...و رنگ ها هم خواسته یا نا خواسته ترکیب شده یا نشده به روی بوم روزگار نقش می بندند...
...
نمی دونم چرا سه شنبه ها این روزا واسم یه جوری شده...سه تا سه شنبه پیاپی که حالم گرفته ست...
جالب این جاست که هر سه تاشو شب با ماشین می زنم بیرون...البته اگه امشبم این کارو کنم...وقتی حالم می گیره ماشینو می گیرم می زنم بیرون...اکثراً می رم دنبال MSA...اون که میاد یه چرخی می زنیم،بعدش یه کم بهتر می شم...اما نه همیشه...
سه شنبه پیش بود...رفتم دنبال MSA،دوستش علی رو هم بردیم...وسط راه گفت بگیم حامد هم بیاد...
...حامد یه چیزی گفت که...
طبق معمول مسیر همیشگی...مسیری که در طول روز پیاده روها و خیابونش هم شلوغه...یه عده ..... میریزن اونجا...اصلاً خوشم نمیاد...اما به جاش شب...خلوت...آهنگ رو عوض می کنم...پدال رو فشار می دم...دنده رو عوض می کنم...از راست سبقت می گیرم...سر چهار راه...چراغ چشمک زنه...میخوام بپیچم به چپ...دو تا ماشیم عمود بر مسیر من میان...ترمز رو فشار می دم...نمی گیره...
...به MSA نگاه می کنم...ساکت یه نگاه به من میندازه...نگاه پر معنی...حامد صندلی رو گرفته...میگه ..... مواظب باش...خودم هم موندم...ناراحت باشم...بترسم...افسوس بخورم...
یه دوستی تو وبلاگش از عکس العمل ها نوشته بود...عکس العملم بد نبود...ولی آیا اون من بودم که تصمیم گرفتم به جای پیچیدن به چپ،مستقیم برم...شاید می تونستم عکس العمل بهتری داشته باشم...شاید اگه دوبار ترمز رو فشار می دادم بار دوم...نمی دونم...
گذشت...
اما بعداً...این کار اصلاً درست نبود...اگه تنها می بودی مهم نبود...ولی تو تنها نبودی...سه نفر دیگه هم با تو بودن...دو تاشون از بهترین دوستات بودن...اگه اتفاقی میفتاد...
1384/9/18 2005 Dec 9th
سلام...
سلامی به بلندای وجودت...سلامی به گرمای دستانت...سلامی به سپیدی موهایت...سلامی به تلاش بی پایانت...
سلامی به زیبایی واژه پدر...
نوشتم چون دیگر نمی توانم با تو به صحبت بنشینم...می نویسم چون می دانم که نخواهی خواندش...می نویسم بدون ترسی از اینکه دل نگران شوی...
می نویسم چون بار آخر که به صحبت با تو نشستم،بعد از آن نگرانی در وجودت پدیدار شد...خود نگفتی اما من نگرانی و و ترس را در ورای چشمان مهربانت دیدم...چشمانی که...نگرانی که حتی نتوانستی در پس لبهای خندانت پنهان کنی...نگرانی از سخنان پسر...نگرانی از افکار پسر...نگرانی از ...نگرانی از نگاهت می بارید...نگاهی که تا به من می رسید می خشکید...نگاهی که پس از خشکیدن شروع به جستجو می کرد...جستجوی کور سوی امید...جستجوی...
نومیدی...این واژه ای بود که اگر چه بر زبان نیاوردم...اما به آن رسیدم...حرفهایم،افکارم،صدایم،نوای سازم،نگاهم بوی آن را می داد...
آن روز که با تو به صحبت نشستم،شادی را در وجودت حس کردم...شادی نزدیکی...شادی دوستی...دوستی پدر و پسر...شادی که پس از پایان سخنانم...بعد از رجوع به سخنان ماه ها قبل...یکباره و در یک دم به نگرانی تبدیل شد...نگرانی روزها...نگرانی شبها...هر لحظه که در برابر دیدگانت قرار می گرفتم...
آن زمان بود که تو نیز لب به سخن گشودی...از روزهای سختی گفتی که نمی توانستی با پسر به سخن بنشینی...از آن تابستان که پسر در حصار پس خود اسیر بود...از آن غروب ها که در دل تاریکی اتاق به نوای سازی دل خوش می کرد...از آن ساعاتی که با عصبانیت پسر سپری شد...از آن ثانیه ها که فقط تنهایی می خواست و با شکستن تنهاییش به هر دلیلی سر به تاریکی خود فرو می برد...روزهایی که با طعنه های دیگران به سر بردی و دم از خود خواهی پسر نزدی...
1384/9/19 2005 Dec 10th
نخواستم چیز دیگری به نامه اضافه کنم.اما...
اما یادم آمد...یادم آمد که با خود پنداشتم که پدر،پسر را نشناخته...که نه،کامل نشناخته...اما کنون به چشم خود فهمیدم،_آری فهمیدم_شناخته ای...که باید همان روز پی به شناخت تو می بردم...همان روز که گفتی خرد شدنت را می بینم...که تو خرد خواهی شد...همان روز که رخت عزای خرد شدنم را بر تن کردی...پس باید می دانستم که می دانی...که امروز دانستم...امروز که سرزده به اتاقم آمدی...امروز که با صدای سازم به اتاقم آمدی...صدایی که عجیب تر از همیشه بود...چون همیشه از آن فراری بودی...اما امروز خود به سوی آن آمدی...که در آغاز نواختن باید می فهمیدم که این صدا غیر عادی می نماید...صدایی آرام و روان وصاف و...که این صدا،صدای دلم بود...صدای وجودم بود...که تو،هم درون مرا شنیدی و هم برونم را دیدی...که با دیدن اشکهایم،ساکت،گذاشتی و گذشتی...که حرمت صدای دلم را نشکنی...که مبادا غرور نداشته برباد رفته پسر را...اما می دانم که بعد از رفتنت چه در دل گذراندی...می دانم تو...
باز می خواستم دست به سویت دراز کنم...فریادت بزنم...می خواستم با تو به صحبت بنشینم...اما این بار این نیاز را در خود کشتم...به خاطر تو...به خاطر خودم...چون نخواستم با سنگ ریزه های دلم،شیشه صاف و نازک دلت را ترک دار کنم...چون نخواستم درون پر غوغا و سیاهم را به تو بنمایانم...چون تجربه ای داشتم...که اگر روزی دکتر را ببینم به او می گویم که گفته ات درست_«حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهای بی قرار و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی تاب آتشند.کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.اینان در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند آرام می گیرند..........و هر کس گمشده ای دارد.و خدا گمشده ای داشت.»_حرفهایی هست برای نگفتن...اما چرا نگفتن...نگفتن به دلیل ترس...ترس از...نگفتن به دلیل ترس از اتفاق حقیقت...آری دکتر حرفهایی هست برای نگفتن...
پدر راست گفتی...اما چرا این راست را به من گفتی...کنون که با خود به فکر می نشینم می فهمم چرا...راست گفتی «اگه تو زندگی هدف نداشته باشی به پوچی می رسی اگه...»...الان دلیل این راست گوییت را می فهمم...راست گفتی چون دیدی...چون حس کرده بودی...شاید پوچی پنهان مرا...
پدر از تو گله دارم...گله...چرا در مسابقه بی رحم زندگی کارت جایزه مرا کشیدی...چرا مرا به این دنیای بزرگ کوچک_یا شاید هم کوچک بزرگ_آوردی...چرا...چرا کارتی را کشیدی که به گمان خود با ارزشترین جایزه این مسابقه بود...نه...شاید بزرگترین اشتباهت همین بود که من الان به آن خُرده می گیرم...منِ خُردِ خُرد شده به آن خُرده می گیرم...آن کارتی که تو کشیدی کارتی بود که شاید به ظاهر جایزه ای داشت...اما در باطن پوچ بود...پوچی پنهان...
مدتی است می ترسم...می ترسم...گوشه ای از ترسم تویی...دل مشغولی های تو...دل نگرانی های تو...نگاه های مهربانت...گوشه ای از ترسم ناراحتی و غم توست...آن روز که بر سر ...پسر به زاری نشینی...دیدم شکستنت را در این سالها برای پسر...دیدم شکستنت را در این روزها برای امید به پسر...دیدم تلاش بی پایانت را برای نگه داشتن پسر در این روزگار...برای پایبندی پسر...برای پایبندی پسر...«وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد،دلبستگی به آن خاک ندارد.»...اما غافل...غافل که اگر مرده ای هم بود...غافل که اگر زنده ای هم...
امروز خبری دارم برای چشمانم...برای گریه هایم...برای اشک های سرگردانم...روزهای سرگردانی به پایان خود نزدیک می شوند...روزهایی برای آسایش و استراحت چشمهایم خواهند آمد...«اندکی صبر سحر نزدیک است»...
خدایا از تو نیز گله دارم...حمل بر کفر ندان سخنانم را...اما تو که خود از درون من آگاهی پس چرا این چنین به امتحاناتی آسان اما سخت_شاید سخت اما آسان_ می آزماییم...شاید ناشکرم...خدایا لیاقت آنچه را که دادی نداشتم...لیاقت آنچه را خواستم شاید نداشتم که ندادی یا اگر می دهی دیر...لیاقت این را که دارم ندارم...لیاقت مرگ را به من ارزانی دار...تا دست به گناهی که از آن می ترسم آلوده نکنم...که شنیده ام «از آنچه بترسی بر سرت می آید.»...
...
چون بوم پر شکسته در عید بی امید بنشسته ام به دخمه اندوهبار خویش
شادم که مرگ تیره در این شام سرمه فام بیرونکشد دو چشم و دمد بر چراغ من
...
یه سری از نوشته هام رو در حین نوشتن این نامه بنا به دلیلی خوندم...برام جالب بودن...اونها رو هم به صورت یه فایل زیپ شده می ذارم...
نوشته ها
...
شاید این آخرین نوشته باشه...شاید...پس می خوام وداع کنم...با کسانی که همراهم بودند...اگر به کسی توهین کردم همین جا عذر خواهی می کنم...اگر کسی رو با نوشته هام ناراحت کردم ازش عذر می خوام...از کسانی که با نظرات شاید گنگ و بی معنی ناراحتشون کردم عذر می خوام...امیدوارم که من رو ببخشن...
...
*شب هم اغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه*
بعد از مدت ها دوباره همون آهنگا...
...
قصه دل:
تو این روزا دلم خسته همه درها بروم بسته
بجز درد و غم و گریه همه چیزم ز دست رفته
...
حالا قصه دل من یه ابر که وا نمیشه
اگه هر دم هی بباره درد من درمون نمیشه
حالا پشت شیشه تنها صدای بارون میپیچه
اما هر چه قدر می باره پیش اشکام کم میاره
...
آهنگ بعدی
...
سرگذشت:
وقتی که نم نم بارون از روزای رفته می گه
وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته میگه
وقتی که بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره
...
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت
چی برام مونده به جز یه سرگذشت
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت...
دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچه خلوت
چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت
نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره ستاره
توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره
حالا هر وقت که می بینم رفته هر چی که عزیزه
وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه
...
صدای دل نشینی داره...آهنگش هم که زیباست...یه آهنگ آروم...
T: What are you thinking about?
S: Nothing.
T: Nothing?
S: Yes, nothing .Do you know what nothing is?
…and there was a hard silence…
…
دیگه چی باید بگم؟...
there's no fear of death
there's no fear to die
a voice saying me...don't stop...move...go to the efge of merge
but this voice is slow
...
and again
there's no fear of death
there's no fear to die
...go to the border of oneness
فرق یه مرده با مرده متحرک چیه...
چه طوری یه مرده متحرک رو از یه آدم معمولی که راه میره تشخیص می دیم...وقتی از کنار یکی رد می شی از کجا می فهمی که اون
مرده متحرکه یا زنده...
کی زنده ست...کی مرده...
...
علی می گفت:«دلم می خواست یه مدت زیادی می خوابیدم،بعد بیدار می شدم ببنیم چی شده...»...بعد خودش گفت:«ولی بازمی
بینی هیچ اتفاقی نیفتاده،هیچی عوض نشده...»...
...
یاد باد یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد
آره شکستن سکوت...شاید برای یک متن...
اول فقط متن زیر رو نوشتم...این متن تو افکارم بود...اما بعد از دیدن فیلم«آسمان وانیلی» دیگه نتونستم تحمل کنم(من از اون فیلم هیچی نفهمیدم شاید این دلیل نوشتن این متن شد)...
اول متن زیر رو نوشتم...بعد به پیشنهاد یکی از دوستان(البته اگه من لیاقت دوستی با اون رو داشته باشم)به وبلاگ پیامبر دیوانه رفتم...بعد از خوندن کل متنهای اون صفحه کامنتی گذاشتم...بعد گفتم کامنتم رو اینجا هم بنویسم...بعد تصمیم گرفتم یه سری ابهامات رو بر طرف کنم...می خوام یه اعتراف بنویسم...
...
«گم...»
تو دنیای عجیبیم...عجیب تر از اون چه فکر کنم یا فکر کنید...این یه نوشته واقعیه...
این شاید منم...
شاید عجیب ترین فاز زندگیم...یه کابوس...
من گم شدم...آره من گمم...
من تو خاطره ها گم شدم...تو گذشته،تو حال،تو آینده گم شدم(تو جایی که آینده هیچ معنی نداره)...هر لحظه زمانم عوض میشه...باور کنید تو صدم ثانیه ای تغییر زمان میدم...به سرعت نور...شاید سریع تر از اون...مثل یه کابوس می مونه...
اتفاقات عجیبی که دور و برم میفته رو نمی تونم تحلیل کنم اما می پذیرم...می پذیرم نه که چون چاره ای جز پذیرشش ندارم...می پذیرم چون بعضی ها قبلاً تحلیل شدن در صورتی که اصلاً برخوردی باهاشون نداشتم...تحلیل خیلیا رو می دونم در صورتی که چنین اتفاقاتی اصلاً برام تو واقعیت پیش نیومده...می پذیرم چون این اتفاقات رو یه جایی دیدم...عجیبن ولی تازه نیستن...کجا دیدم نمی دونم...اما دیدم...نه اینکه برای دیگری دیده باشم...اما دیدم...
دو تا جاده ست...به موازات هم...تو یکی از جاده ها منم...تو اون یکی منم...از خودم تو اون یکی جاده فیلم می گیرم...بعضی جا ها دو تا جاده یکی می شن اما دوباره جدا میشن...موازی میشن...بازم فیلم میگیرم...
خواب...خواب هایی که می بینم انتهایی نداره...مثل فیلمی می مونه که از به هم چسبوندن چند تا فیلم درستش کرده باشن...
مغزم...فکرم...شبیه کامپیوتری شده که داده ها رو می گیره اما سرعت پردازشش به دلیل حجم زیاد اطلاعات و داده ها پایین اومده...مثلاً اتفاقاتی که مدت ها قبل افتاده تازه به مرکز میرسه...سرعت تحلیل پایین اومده...چند تا داده رو با هم پردازش می کنه...به restart نیاز داره...اما جای کلید رو یادم رفته...یا شایدم جای کلید رو می دونم...اما نمی خوام restart کنم...می ترسم...نه...آره...شاید این داده ها برام با ارزشن...آره با ارزشن...نباید از دست برن...پس restart نه...باید سرعت رو افزایش بدم...چه طوری...ولی باید افزایش بدم...
من به حافظه م پیوستم...حافظه م ضعیف شده...خودم خودمو دارم فراموش می کنم...نه...نمی دونم...اول فکر می کردم تو یه دنیای...
گم شدم...اما نه...
خیلی ها دوست دارن گم بشن...ولی نه...واسه من این راه حل نیست...این ره سر به...
شاید کسی منظور منو نگیره...نمی دونم...چه طوری بگم...
...
«کامنت...»
این متنی که این پایین می نویسم رو بعد از خوندن وبلاگ پیامبر دیوانه به عنوان کامنت نوشتم...گفتم اینجا بذارم که...البته تیکه های رو اضافه کردم...شاید حکم یه اعتراف داشته باشه...
سلام...آغازی برای من اما چه دیر...پایانی برای شما اما چه زود...کسی به من گفت که بازی با کلمات را خوب می دانم که راستگو بود...که دلسوز بود...آن روز به خود بالیدم...اما امروز پس از خواندن این کتابچه...این بلاگ...بر خود غمگین شدم از آن بالیدن...که آن بالیدن در مقام ادب(نوشتار) بود...چه سود بازی با کلماتی که معانی آن را درک نکنم...چه سود نوشتن جملاتی که دیگران عمیق پندارند،اما خود در سطح آن در حال غرق شدن،در حال دست و پا زدن...چه سود که بزرگ بپندارند مرا که کوچکم...چه سود که که پخته دانند مرا که از هر خامی گس ترم...
....
«اعتراف...»
توانایی هر کاری تو خودم می بینم...وقتی کسی رو می بینم که یه کاری رو انجام می ده که منم دوست دارم،می خوام که منم انجامش بدم...شاید به خاطر دل خودم...شاید به خاطر تمجید و توجه دیگران...شاید به خاطر اینکه بتونم دل کسی رو بدست بیارم...شاید به خاطر رسیدن به اوج...شاید به خاطر رسیدن به...
خیلی جاها خودم نبودم...به دلیل ترس...ترس از دست دادن...ترس ترد...ترس پذیرفته نشدن...ترس از خوردن خیلی برچسب ها...ترس از ...یم...آره شاید هیچ کس حاضر نباشه با یه آدم سطحی همراه و همدم بشه... ولی اگه می ذاشتن خودم باشم شاید عمق سطح من خیلی عمیق تر از ژرفای اعماق دیگران می بود...
اما حد اقل اینجا خودم بودم...آره اینجا تو این دنیای مجازی که خیلیا پشت نقاب مجازیشون قایم میشن...من تو این سرزمین خودم بودم...هر چی بودم خودم بودم...به قول بعضی ها اگه جو گیر هم شدم خودم بودم...اگه تلقین بود خودم بودم...اینجا سرزمین خود «من»ه...
شاید بعد از خوندن این متن خیلیا بگن من روانیم یا مریضی روحی دارم...اما هر چه هستم من اینم...من همون سکوتم که سکوتش پر سر و صداست...از نوشتن این متن ترسی ندارم...چون بعد از این حداقل عذاب وجدان ندارم...اگه کسی این منو قبول داره قبول داره...
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باشد والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی،من گفتنیها گفتمی
هر که از او هم زبانی شد جدا بی زبان شد،گرچه دارد صد نوا
میگن رپ مسخره ست...میگن رپ چرت و پرته...میگن رپ همش فحشه...
ولی من میگم رپ همه جوره ست...همون طور که آدما همه جوره ن...رپ اجتماعه...
نه رپ اینجوریم میشه...
...
...
هی مرد می خوام یه حقیقت تلخ رو بهت بگم...
خوب گوش کن...
یه نفر خوابش میاد واسه خواب جا نداره***یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه اسکناساشو میشماره***می خواد امتحان کنه که داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش***اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره***انتخابم میکنه ولی پولشو نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه***اون یکی مداد برا آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصر ولی***اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی برا مدرسه توپ چل تیکه می خواد***مامانش میگه اینا گرونه هیچ جا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان***یکیم تقویم واسه خط زدن روزا نداره
یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونش***یه جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره
...بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره***یه چیزایی توش داره که تو دنیا نداره...
...همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما***این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا آدم***اما یکی بعده عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن***یکی میپرسه آخه چرا بابای ما نداره
یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا***یکیم انقدر دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون میگه***یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره***یکیم طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره***اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه***یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه میفته از نفس***یکیم برای گرمای دستاش ها نداره
دخترک میگه خدا چرا ما***مامانش میگه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر از رنج و سختیه***هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره***میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره
بچه که تو چراغ قرمزا میفروشه گُلو***مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه***پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم***دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده***همه چی دست اونه ربطی به Emzipr و رپش نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا***اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت***با نمیشه با نمی خوام با نشد با نداره
آمدم بنویسم که ننوشته ام...
برادری تازه پیدا کردم...دادای بزرگ من...دادای نداشته من...دادای من...
دادا ممنونم...دادا 29 مهر هر سال به یادم می مونه...مثل 12 مهر...مثل 28 مهر...مثل 30 مهر...مثل 16 آذر...مثل یه روزی تو اسفند...
اومد تو اتاق...دو تيکه ورق از تو جيبش در آورد...گفت اينارو بزن تو وبلاگت...
اين همون ورقه ست که اين ژايين نوشتم...
اينو MSA بهم داد...فکر کنم خودش گفته...
...
افسانه
نازک و نرم بود
بچه ای در گلویش راه می رفت
صدا می داد، می خندید
معصوم بود
نگاهش،صدایش،قدم هایش...شاید خودش
دیدم نه،
باز هم هست نگاهی
که در آن کودکانی آب بازی می کنند و گوسفندان بی هیچ گرگی می چرند.
دیدم نه
هنوز صدایی هست
که در آن سادگی موج می زند و آهنگ دنیا به خود نگرفته
هم صدایش،هم نگاهش
پاک بود...
گفتم:نگاهش باید بماند با من
صدایش باید بنوازد گوشم را
اما
چهر چرخ زمان چرخید
صدایش بزرگ شده بود
دیگر در نگاهش آن همه بچه گم بود،چوپانی نبود
اما باز هم معصوم بود،آری معصوم بود
خودش می گفت:نه!
می گفت:من هم دنیایی شدم
من هم آدم شدم
در صدایش بوی مردی می آمد
بوی نا مردی می آمد
او عروسک شده بود
نه!
او عروسک بود،حالا آدم شده بود!
زنگ هوس می آمد از آن صدا
اصلاً دیگر هیچ بچه ای پیدا نبود
نگاهش،صدایش،قدم هایش
راه را گم کرده بود
آن مرد می خندید
با صدای خنده اش عصمت خشکید
پاکی نالید
و از خورشید اشکی چکید
خوب دیدم چهر چرخ زمان را
خوب دیدم نگاه سایه ها را
خوب دیدم دور و برم را
باز همان جمله مرا خواند
آری!
این معصوم هم افسانه بود...
«آشنا»
msa يه معذرت خواهی بهت بدهکارم بابت...
انتظار یکی از اون عجایبه(البته برای من)...گاهی اوقات انتظار شیرینه...گاهی اوقات اضطراب آور...گاهی اوقات طاقت فرسا...گاهی اوقات سخت...
اما در هر صورت باید انتظار کشید...بعضی انتظار ها در عین دلهره آور بودنش خیلی زیبان...
انتظار یه اتفاق...انتظار گذشت زمان...انتظار فرا رسیدن زمان...انتظار یه پایان...انتظار یه آغاز...انتظار یه سوال...انتظار یه پاسخ...انتظار یه نگاه...انتظار یه صدا...
انتظار یه انتظار...
...
بعضی وقتا که یه رشته از سوالات و... رو دنبال میکنم به:
...عكس... ...عكس...
میرسم...
...
به قول...شاید من یه سکوت پر سر و صدا هستم...شاید از سکوت فقط اسمشو دارم...شاید تو این مایه ها نیستم...
...
«گويند خدا هميشه با ماست ای غم نکند تو همان خدايي»
دلم گرفته...به وسعت دنیا...کدوم دنیا...
شروع به زمزمه می کنم...
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
زندگیم«چقدر بده خدای من بمون بمون»
«ای روزگار لعنتی سخته برام این همه غم»
ترانه رو یادم نیست فقط مصرع اول اون یادمه...یه سری از کلمه ها رو کنار هم قرار هم قرار می دم که قافیه ها هماهنگ بشن.و بتونم زمزه رو ادامه بدم.
این آهنگ از معینه...اگه کسی میدونه اسم این آهنگ چیه بگه...اگه جایی رو بلدید بگید برم دانلود کنم ممنون میشم...
...
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب...
دلم غم داره...ولی بارون نمیباره...آسمون صافه...هوا سرده...
دلم گرفته به گرفتگی آسمون ابری...کدوم ابر...
می خوام یه کاری کنم ولی نمی دونم چه کاری...فقط دور خودم می چرخم...
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده***امون بده امون بده بالی تا آسمون بده.
یه روزی زمین لرزید زیر آوار رفتن آدما
یه مجی لرزید تو دلا پس محبت رفته کجا
بیاین با هم باشیم ای آدما،بنی اعضای یکدیگریم آخه ما
بیاین با هم باشیم ما آدما،تا نباشیم ز هم سوا
نبینیم درد و رنج بچه ها،این همه غم آخه تا کجا
نذاریم دست روی دست ها،بشیم موج پیشرو ما
وقتی که کلام از بیان عاجز میشه...وقتی که قلم از حرکت ناتوان...
اون موقع ست که نگاه نمایان تر از قبل میشه...به راحتی حکمفرمایی می کنه...نگاه...حرف میزنه،فریاد می کشه...آروم میکنه...آخه با نگاه میشه...
ای تو که هنوز نگاهت فروغ داره قدر این فروغ رو بدون...ای که نگاهت آرامش بخشه،به بقیه نگاه کن و بهشون آرامش بده...
خیلی کم پیش میاد که یه نگاه بمیره...نذار نگاهت مثل،نگاه....کم فروغ بشه...
اینو همون دوست میگه.....:::::ای که دستت می رسد کاری بکن***قبل از از آنکه از تو نیاید هیچ کار:::::
...
آرامش ندارم...نمیتونم آروم باشم...بی قراری همدمم شده...آرامش...آروم بودن...
...
افکار مغشوش...مگه یه ذره مخ چقدر جا داره؟...افکار (شایدم رویا) مثل فیلمی که روی دور تند باشن فقط از ذهنم عبور میکنن و گوشه ای تلنبار میشن...پس کی میخوای به این افکار نظم بدی...کی میخوای بهشون برسی...همشون دارن همون گوشه خاک می خورن...ولی یه مغز بدون تفکر هر چه قدر هم پر باشه بی ارزشه...پس کی میخوای ارزشت رو بدست بیاری؟...
...
عمق...سطح...سطحی نگر شدم...اصلاً مگه نگرشی برام مونده که بخوام بگم سطحیه یا عمقی؟...
...
خوشا به حال اون بچه ای که آرومه...داره با آرامش زندگی میکنه...فقط پی شادی و بازی هاشه...با دوستاشه...خوشا به حال اون بچه،همونی که معصومیت از نگاهش می باره...همونی که همه خنده هاش از ته دله...
مگه چی میشه...
یکی تو وبلاگش نوشته بود...آرزو می کنم همیشه بچه بمونی...
...
خزونم داره میره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه...
...
تو وبلاگ آقا خره یه مطلب جالب دیدم.یه نوشته جالب کنار وبلاگشه...
::::
و در این راه با سه گروه همراهی
1- خرانی که خود نفهمیده از کلاسی به کلاسی و از کتابی به کتابی دیگر روند و چون ترا بیابند قصد هدایتت دارند بی آنکه هیچ دریافته باشند
2- ابلیسانی که با گفتن چند کلام از حقیقت اعتمادت را جلب میکنند تا به راه خطا ببرندت
3- و گروه سوم آنانی که تحت من احبابی از دید اغیار بدورند !
-----------------------------------
فرق خر دانا با خر آگاه میدونید چیه ؟ خر اگر آگاه باشه دیگه خر نمیشه ! خر فقط وقتی خره که داناست و همیشه هم سعی داره بقیه اینو متوجه بشن / بیچاره همه خرای عالم که دانسته و ندانسته همیشه بزیر بار دانایی کمرشون خم شده و نمی توانند رو دروی آگاهی بایستند و از جلد خریشون در بیان / بیچاره همه خرای عالم
-----------------------------------
و کلام آخر
ای خوشا در پیش حق باشيم چنین
مست می ، غرقاب خون ، بالای دار
...
...
این متن رو قبلاً نوشتم(دیروز)...الان یه چیزایی اضافه می کنم...
خیلی بده که احساس نیستی به آدم دست بده...آدم فکر کنه که یه دیوار...آدم شبیه دیواری بشه که هر روز از کنارش رد میشه و بهش توجه نمیکنه...خیلی بده...احساس بدیه...توصیف ناشدنی...همینو می گم که شاید تو این وضعیت صدای خرد شدن رو بشنوی...
...
راستی هیچوقت یکی رو اینجوری نفرین نکنین«آرامش از روزگارت بره»...
...
این آهنگ رو هم دیشب گرفتم:...تصور کنید این آهنگ رو با یه ریتم کاملاً آروم و صدای پیانو و صدای سوز ر خوانندش بشنوید...
خنجر برام بیارین من از تبار دردم***عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آینه دار غربت با آدما غریبم***هوای چشمای من در حسرت یه سیبم
تاریک سرنوشتم فانوس من شکسته***عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته
از شب به شب رسیدم از کوچه های بن بست***آی آدمای سرخوش جایی برای من هست
شب گرد غصه عش تنها و بی پناهم***اشکم رو گونه ها و من سردی یه آهم
نمیدونم چطور توصیف کنم...
وقتی عنوان مطلب رو خوندم خشکم زد...وقتی عنوان رو دیدم آخر مطلب رو هم دیدم...
وقتی اون کلمات زیبا رو که غمی توش نهفته بود رو خوندم...وقتی...
به خدا حتی فکر کردن بهش هم آدم رو دیوونه می کنه...بعد از مدت ها که وبلاگ به روز شده حالا هم با این عنوان...«بعد از پَرپَر شدنت ای گل زیبا چه کنم ؟ من به داغ تو عزیز دل و جانم چه کنم؟ »
این حرف دل یه خواهر که در غم از دست دادن خواهرش نوشته...این حرفا گوشه ای از اون غمه...که نه من نه هیچکس دیگه غیر خودش نمیتونه احساسش کنه...
خیلی سخته...
دیگه توان نوشتن ندارم...
چرا بعضیا که امید دارن میرن...بعد یه عده دیگه که... زنده میمونن...چرا نمیشه جای اینا رو با هم عوض کرد...چرا نمیشد ندا بمونه به جاش...
نمیدونم چی باید بگم...بهتره خودتون درد دل یلدا رو بخونید...
دیگه توان نوشتن ندارم...
اون دوست آهی میکشه... تو دلم میگم:«هَناسِه ی سردِت غُرِگِم سوزان» Hanasey Sardet Ghoregem Soozan
...
یه دوستی می گفت وقتی دلم میگیره و دپرس میشم،سوار ماشین میشم،میرم یه جای خلوت،یه آهنگ میذارم،شیشه ها رو بالا میزنم،صدا رو تا ته بالا میزنم،بعد با سرعت 60 تا 80 دستی ماشین رو بالا میکشم...
در نوع خودش ایده جالبیه...به یه بار امتحان کردنش می ارزه...شاید همین روزا امتحان کنم...
...
تا آهنگ شروع میشه مثل دیوونه ها از جا می پرم...
شروع می کنم طول عرض اتاقم رو قدم زدن...صدای سیستم تا ته بالاست...
صدای گیتار باس یه جور عجیبیه...صدای گیتار الکتریک اضطراب آوره...چه بخوام چه نخوام نمیتونم آروم باشم...اگه آهنگ هم قطع بشه بازم دور میزنم...اون نخونه من میخونم...داد میزنم...از ته وجودم داد میزنم...اینقدر داد میزنم تا خسته بشم و بیفتم رو زمین...
دوباره صدای گیتار الکتریک...ولی صدای...
این حد بلندی صدا هم منو راضی نمیکنه...باید به قدری بلند باشه که احساس کنم اجرای زنده است...باید صدا اونقدر بلند باشه که صدای هیچ چیز رو نشنوم...اونقدر بلند که فکر کنم تو همون فضا هستم که داره آهنگ اجرا میشه...
وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه
همه غصه های دنیا توی سینه منه......
الان باید تو ماشین میبودم...تو جاده...جاده بی انتها...فقط میرفتم...با سرعت...اینقدر سریع که سبک میشدم...اینقدر سریع که به حس پرواز میرسیدم...اینقدر که دیگه هیچی رو نمیدیدم...اینقدر که پر میشدم از خالی شدن...اینقدر که...
می خوام یه داستان بگم...
نمی دونم آهنگ امام رضا از محسن چاوشی رو شنیدید یا نه...داستان یه کلاغه که می خواد بره زیارت امام رضا،اما فکر می کنه لیاقت رفتن به اون جا رو نداره...
داستان منم داستات یه کلاغه.کلاغ داستان منم شبیه همون کلاغه.
تو یه مزرعه دور افتاده یه کلاغ بود.این کلاغ خودش بود و خودش.یه روز کلاغ با خودش میگه برم زیارت امام رضا که اونجا یکی از کبوترای حرم رو ببینم.اما بعد با خودش میگه «من که تو سیاهیا از همه رو سیاترم***میون اون کبوترا با چه رویی بپرم»
تو همین فکرا بو کلاغ داستان من «یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون»...که «یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو***به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو»
این صدا صدای...کلاغ ما که تا حالا به زیارت هیچ امام زاده ای نرفته بود،فقط چند بار از دور امام زاده ها و کبوتراشون رو دیده بود،تصمیمش رو گرفت که به زیارت بره...اونم زیارت امام رضا بعدش همنشین کبوتر بشه...
کلاغ می دونست که برای دیدن اون کبوتر باید راه زیادی رو بره...بید سختی های زیادی رو تحمل کنه...باید به جایی برسه لیاقت بودن کنار اون کبوترا رو داشته باشه...می دونست اونجا جای کبوتراست...می دونست که ممکنه اجازه همنشینی با اون کبوترا رو بهش ندن...اما اون صدا...اون صدا خودش گفت...
کلاغ با خودش این ترانه رو زمزمه می کرد:
«من و مزرعه یه عمره چشم براه یه بهاریم***زیر شلاق زمستون ضربه ها رو می شماریم
توی این شب غیر گره کار دیگه ای نداریم***هر کی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم
تن این مزرعه خشک تشنه بذر دوبار ست***شب پر از عبور تلخه جای خالیِ ستاره ست
مزرعه دزدیدنی نیست فردا میلاد بهاره ***دیگه این مزرعه هرگز ترسی از بهار نداره»
کلاغ تصمیمش رو گرفت.تصمیم گرفت که توشه راه رو فراهم کنه...تصمیم گرفت که این قدر تلاش کنه که با وجود زشتی ظاهر بتونه راهی به صحن برای خودش وا کنه...بتونه مراقبین کبوترا رو راضی کنه که بهش اجازه بدن اونم بره پیش اون کبوترا...
کلاغ به خدا گفت...خدا بیا یه معامله با هم بکنیم...می دونم به معامله با من نیازی نداری ولی بیا این معامله رو انجام بدیم...جوابی نیومد...کلاغ این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست...رو به خدا گفت نمیدونم تا حالا مخلوق سر به راهت بودم یا نه... میدونم مرتکب گناه شدم...میدونم اون قدر بزرگی که هنوزم منو بنده خودت میدونی...گفت خدایا من قول میدم بنده سر به راهت بشم...قول میدم اگه به پابوس امام رضا برم فراموشت نکنم و بیشتر به یادت باشم...قول میدم...خدایا من امسال و هر سال............م. تو هم به جاش رسیدن به صحن و همنشینی با اون کبوترا رو برام میسر کن...کمکم کن کسایی رو که از اون کبوترا مراقبت می کنن،رو راضی کنم که برم تو،که بتونم منم با اون کبوترا باشم...خدا دوباره جوابی نداد،یا اگه جوابی داد کلاغ ما چون بنده کوچیک خدا بود درک نکرد،و باز این سکوت رو علامت رضایت خدا دونست.
دوستای کلاغ به کلاغ گفتن تو تو این معامله شکست می خوری و ور شکست میشی...کلاغ جوابشون رو نداد...
کلاغ غصه من راهی شد...حرکتش رو آغاز کرد...کلاغ به حرفایی که دوستاش قبل از حرکت به اون زدن فکر می کرد...اونا گفتن تو نمیتونی این بارکش به این بزرگی رو که شاید 10 برابر خودته رو حمل کنی،وسط راه ممکنه از بین بری...ممکنه تو رو تو صحن راه ندن...ممکنه تا تو به اونجا برسی کبوترا رفته باشن...
اما کلاغ با خودش می گفت من خدا رو دارم...من دارم این بار رو حمل میکنم...اگه خدا بخواد به سرعتم هم اضافه میشه...اگه وسط راه از بین برم هم مهم نیست این جوری بازم ارزش حرم و کبوتراش کم نمیشه...بازم کسایی هستن که به زیارت برن و با کبوترا باشن...اگه کبوترا هم برن من تلاشم رو کردم...درسته که شاید بعد از اون تصمیم بگیرم که به زیارت هیچ امام زاده ای هم نرم،اما اگه من به زیارت نرم خودمو نمی بخشم.چون اون موقع خودمو متهم می کنم که برای رسیدن به یکی از با ارزشترین خواسته های زندگیم که همنشینی با کبوترای پاک و صادق بوده تلاش نکردم...دوستاش بهش گفتن اگه نتونی بری زیارت میتونی کبوترا و حرم رو فراموش کنی...کلاغ با خودش گفت نمیدونم...نمیدونم به خدا نمیدونم...هر چند که به دوستاش گفته بود،نه من فراموش نمیکنم...اما کلاغ به این فکر می کرد که با خودش عهد ببنده که اگه به زیارت هم نایل نشد، به زیارت هیچ امام زاده دیگه ای نره و تا روزی که زندست به حرم امام رضا و اون کبوترای پاک پای بند بمونه...
بعد جواب اون حرف دوستاش رو این جوری به خودش داد...اگه من تو این معامله ورشکست بشم عیبی نداره...چون با خدا معامله کردم،برای زیارت و همنشینی معامله کردم...هر دوشون برام عزیزن...خدا که جای خود داره هیچ چیز جای خدا رو نمیگیره...امام رضا و اون کبوترا هم که مخلوق خدا بودن...
بعد با خودش تو تول راه این ترانه رو زمزه می کنه...
«دلم نوشت امون بده***اگرچه زشت امون بده***بزار بیام جهنمم میشه بهشت امون بده
امون بده امون بده فقط یه بار*** این لحظه رو دوم بیار*** گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده فقط یه بار امون بده امون بده
امون بده امون بده بالی تا آسمون بده*** همون بالا رو عرش بی دروغ نشون بده
نگو تو کو خونه کو گل پرای پونه کو*** نگو سوختیم من و تو اون که میسوزونه کو
نگو بسته به یه آه فرصت ما و نگاه*** برای یکی شدن دستاتو بده به من»
...
من اینجا تو دل کوه ها،تو اونجا کنار دریا
من اینجا توی غربت تو اونجا توی غربت
من این جا توی سرما تو اونجا کنار فردا
پس آخه کی با هم باشن ای دلا
...
این دفه خیلی شد...زیاد نوشتم... میدونم از حوصله خیلیا خارجه...ولی...
نمیدونم شاید یه مدتی نیام...
روزای سختی بود...روزای سخت تری پیش رومه...
اما بازم باید سکوت کنم...
: ..انگار روی اين شهر گرد مرگ پاشيدن...
...
راست ميگه ... تا حالا فکر می کردم خودم اينجوريم...ولی حالا...حالا می بينم که اون دوست و چند نفر ديگه هم نظری شبيه به نظر من دارن...
...
msa یه سری سوال ازم پرسید...جالب بود...
...
تو یه راهی در حال حرکت هستی،مقابلت یه دیوار عریض و طویل می بینی،چیکار می کنی؟
می ری دریا ولی می بینی دریا طوفانیه چی کار می کنی؟
آسمون چه رنگی رو دوست داری؟
سر راهت یه جنگل هست که از همه جور حیوانی توش وجود داره. یه راه بغل جنگل هم هست.از تو جنگل رد می شی یا از اون راه کناره
می ری؟
...و چند تا سوال دیگه...
...
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
...
مهر...متولد ماه مهر...گذشت...سال ها گذشت...با متولدین ماه مهر بیشتری آشنا شدم...از قضا خیلی هاشون از دوستام هستن...با یکیشون از همون روز تولد دوست بودم...دو روز از من بزرگتره...بعضی وقتا فکر می کنم یه نیروی خیلی قوی ما رو کنار هم نگه داشته...اونم اینه که هممون تو یه ما متولد شدیم...اون ماه هم ماه مهر ه...
...
امروز من متولد شدم...
...
هر چند که... ولی من دیگه امیدمو از دست نمی دم...آخه خودش گفت که : تو نترس و راهی شو...
این دفه با پشتکار کامل ادامه میدم چون می دونم تا آخر راه با منه...این قدر تلاش می کنم تا به اونجایی که می خوام برسم...بعد...
...
خیلی دوست داشتم یه روزی استاد رو از نزدیک ببینم...بالاخره دیدمش...با هم صحبت هم کردیم...ولی چه فایده که زمانش خیلی کوتاه بود...می خواستم...از خواب بیدار شدم...دلم می خواست گریه کنم...آخه دیدن استاد از نزدیک برام خیلی مهم بود ...کلی سوال داشتم که بپرسم...کاش یه بار دیگه به خوابم بیاد...باور نمی کردم که توی اون همه آدم استاد منو بپذیره...
...
کاش یه شب هم دکتر به خوابم بیاد...خیلی دوست دارم با دکتر صحبت کنم...کلی سوال بی جواب تو ذهنمه،که فکر می کنم دکتر می تونه منو در رسیدن به جواب هاشون راهنمایی کنه...
شاید هدیه تولد امسالم هم نشینی با دکتر باشه...شاید هم خیلی با ارزش تر،هم نشینی و صحبت با ع........پس منتظر می مونم ببینم امسال دومین هدیه تولدم رو می گیرم یا نه...البته یه هدیه زودتر گرفتم اما شاید روز تولدم هم یه هدیه با ارزش مثل قبلی بگیرم...قبلی که خیلی ارزشمند بود...کاش بتونم جبران کنم...
از خونه بیرون میای...
باد پاییزی به نرمی موها رو نوازش میکنه و اونا رو به جنب و جوش وا می داره...از خیر مرتب کردن دوبارشون میگذری...به راهت ادامه میدی...با چشم برگهایی رو تعقیب می کنی که باد اونا رو مجبور به دوری از شاخه کرده،در حالی که مقصد خاصی هم براشون در نظر نداره...
...
کنار همون دوست نشستی این بار یه دوست دیگه هم اضافه شده...آروم یه آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنی...بعد از چند لحظه اون زمزمه آروم به طور نا خودآگاه تبدیل به یه همخونی هماهنگ میشه با اوج و فرودهای هماهنگ...صدای زنگ زمزمه رو قطع می کنه...یه صدایی از اون ور خط می گه استاد اومده...یه نگاه به هم میندازیم و با هم میریم سر کلاس...سر کلاس بغل دست هم نشستیم...ولی هیچکدوم حوصله این درس رو نداریم...حامد هم این جلو نشسته...لبخند شیطنت آمیزی رو لباش نقش بسته...می تونم فکرشو بخونم...
استاد:هر کی فکر میکنه سختشه بره و درس رو حذف کنه...حامد با لبخند از سر جاش بلند میشه،در حالی که برق شیطنت تو چشماش موج میزنه...به طرف در میره،یکی میگه حالا حذف نکن...استاد هم لبخندی میزنه...
استاد بس که سخت می گیرید پسر مردم ترسید رفت درس رو حذف کنه...من و علی و میلاد نگاهی به هم میندازیم و میخندیم...آخه حامد اصلاً این درس رو نگرفته بود...
...
دو روز دیگه تولد یکی دیگه از بهترین دوستامه...
حامد تولدت مبارک...
میدونید وضعیت و احوال بعضی از ماها شبیه کیه؟
شبیه بعضی از این شخصیتهای کارتونی....منظورم اون شخصیتهای غیر انسانیه...شبیه همون شخصیتهای دم داری که خیلی وقتا طلسم میشن که دنبال دم خودشون بدون که دمشون رو بگیرن...ولی هیچوقت هم نمیتونن دمشون رو بگیرن.
خیلی از ماها شدیم همین....ما،و،دم ما که همون «خود» ماست....همون «من» ما....داریم دنبال اون من و خود میگردیم اما....
ولی اینجا وضعیت با کارتون ها فرق داره... بعضیا دمشون میگیرن،ولی تعدادشون کمه ... اصلاً تعداد اون کسانی که دنبال دمشون میدون خیلی کمه.......
می گن کسایی که دم خودشون رو میگیرن،هیچوقت دَم نمیزنن....
خیلی از اون کسانی هم که واقعاً دم خودشون رو بدست آوردن ساکت میمونن که نکنه یه وقت فکر کنن که ما دممون رو نگرفتیم.....
از خیلیا هم که میپرسی چه طوری دمت رو گرفتی ...تنها راهی که بهت نشون میده همون راهیه که منتهی به گرفتن دم اون شخص میشه....یعنی تو دم دیگری رو میگیری و فکر میکنی که دم خودت رو گرفتی و بعد برای اینکه نشون بدی دمت رو گرفتی ساکت میمونی،قافل از اینکه دم دیگری رو گرفتی و...........
...
فوت همسر سید نصرالدین حیدری(از بزرگان احل حق ایران) رو تسلیت میگم...
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهمه دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرهم این راه دوره...
...
راه دور...
راه دور...
...
با همون دوستی که قبلاً ازش نوشتم ...دوباره صحبت می کردم...یه جورایی درکش می کنم...حرفاش رو می فهمم...بهتر بگم یه جورایی بعضی از حرفای خودمو می زنه...البته تا اینجا...
...
تابستان دلم تنگ است،پاییز دلم تنگ است،زمستان را به امید آمدنش سر می کنم،او می آید کاش من دیر نرسم....
این رو هم اون دوست می گفت...
...
باید حرکت کرد...
برای رسیدن به چیزایی که می خوای باید حرکت کنی...
این دیالوگ از فیلم روز هشتمه...فیلم خیلی زیباییه...ولی هر بار که دیدم کامل ندیدم...
دیالوگ هم کامل یادم نیست ولی مضمونی این چنینی داشت...
...
روز اول خورشید رو آفرید...روز دوم دریا رو آفرید...روز سوم چمن رو آفرید...روز چهارم حیوانات رو آفرید...روز پنجم مصادف بود با شنیدن
صداها... روز ششم انسان رو آفرید...روز هفتم سکوت و ابر رو آفرید...و روز هشتم ژرژ رو آفرید...
...
چند روزه که از شنیدن این آهنگ یه جور عجیبی میشم...ترانه زیبایی داره از نظر من...
باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم
عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم
خیلی سخته که بدونم نمیخوام اینجا بمونم
داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم
دست تقدیر تو رو برده سرنوشتمو می دونم
تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم
اون کلاغی که می گفتی اومده چشمامو برده
دگمه های پیرهنتو به تن جاده سپرده
دیگه این دل گله ها مرهم تنهایی من نیست
دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست
تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده
رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده
....
این ترانه با یه آهنگ ملایم،با یه صدای آروم...
یه دوستی یه چیزایی گفت...
می گفت خسته شدم...حوصله ندارم...نه حوصله خونه رو دارم...نه حوصله بیرون رو...دوست دارم یه چند سالی بخوابم بعد بیدار شم ببینم چی شده؟...ولی فکر کنم وقتی بیدار شم بازم هیچ اتفاقی نمیفته...هیچی عوض نمیشه...
یاد خودم افتادم...یاد مدتی پیش...یاد روزایی که منم دقیقاً همین حس رو داشتم...ولی نتونستم به زبون بیارم...چون فکر می کردم فقط خودم اینطوریم...نمیگم این حس کاملاً از من جدا شده...نه تا وقتی که به جواب سوال هام نرسم شاید جدا هم نشه...ولی می خوام تا وقتی که به جواب سوال هام برسم...تحرک داشته باشم...می خوام حوصله بسازم...
اگه بذارن(اونم می گفت)...راست می گفت اگه بذارن...اونم می گفت نمی ذارن...
اگه بخوام میشه...ولی کاش همه چیز و همه کس برای نشدن بسیج نشن...
وقتی یکی یه تصمیمی می گیره حتی اگه شده تمام طول یه رودخونه رو بر خلاف جهت آب شنا کنه...اگه تمام توانش رو هم بذاره...چون یه هدف ساخته...یه هدف که شاید ....برای رسیدن به اون هدف به بالاترین می رسه...به اوج...
....
امروز تولد کو... یکی از بهترین دوستام...
کو.... تولدت مبارک...
...
هر وقت بخوای ميتونی...
فقط بايد بخوای...
اين خودتی که ميتونی به خودت کمک کنی...ديگران تو اين راه ياريت ميدن...فقط همراهن...
...
ماه مهر...گفته بودم ماه مهر رو به اندازه ماه های بهار دوست دارم...يکی از دلايلش رو ميگم به زودی...
شروع تازه...يه شروع ديگه...می خوام شروع کنم...نه که تا حالا چيزی رو از دست داده باشم که بخوام از اول شروع کنم نه...اصلاْ خيلی چيزا بدست آوردم...خيلی چيزا که حاضر نيستم با چيزی عوضشون کنم...
اين شروع يه تفاوت بزرگ با شروع های ديگه برام داره...اونم اينه که تو اين مدت تجربه هايی بدست آوردم که هر کسی بدست نمياره...درسته خيلی سختی داشت...درسته.......ولی ارزشش رو داشت...
از تظاهر خوشم نمياد...اصلاْ دوست ندارم تظاهر کنم...پس تظاهر نمی کنم...
Sometimes, I Need to remember just to breathe
و در روز هشتم خداوند ...را آفريد...
انتظار یکی از اون عجایبه...گاهی اوقات انتظار شیرینه...گاهی اوقات اضطراب آور...گاهی اوقات طاقت فرسا...گاهی اوقات سخت...
اما در هر صورت باید انتظار کشید...بعضی انتظار ها در عین دلهره آور بودنش خیلی زیبان...
انتظار یه اتفاق...انتظار گذشت زمان...انتظار فرا رسیدن زمان...انتظار یه پایان...انتظار یه آغاز...انتظار یه سوال...انتظار یه پاسخ...انتظار
یه نگاه...انتظار یه صدا...
انتظار یه انتظار...
...
نميدونم ای ژرشين بلگ کی ميخواد درست شه...
به دیوار نگاه میکنم...
There is end of the way
زیرش...
You can break the rules
به نظر شما این دو جمله همدیگه رو خنثی میکنن؟یا نه شاید یه جورایی شبیه هم باشن...
...
به بقیه خورده میگیرم...یکی نیست به خودم خورده بگیره...
خیلی وقتا راه رو به بقیه نشون میدم...یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟
بعضی از واژه ها که تا دیروز معنیشون برام واضح بود امروز کاملاً بیگانه شدن...فقط ازشون استفاده می کنم...
من کجام...چی کار میکنم...
ماه مهر...
بچه تر که بودم از ماه مهر متنفر بودم...شاید دلیلش این بود که مهر مصادف بود با شروع مدارس...
اما حالا مهر رو بیشتر از هر ماه دیگه ای دوست دارم...
چون ماه مهر ماه تولد خیلی از بهترین دوستامه...
این ماه رو دوست دارم چون زیباست...به زیبایی ماه های فصل بهار...
مهر ماهیه که...
دیگه این شعر تو ذهنم مرور نمیشه که:
می رسد ماه مهر ماه مدرسه.......
...
ماه مهر ماهیه که...
ماه مهر ماه مهره...
...
...
دوباره یه مدت نیستم...
بعدشم بودن یا نبودنم با خداست...
بعدشم مهر میاد...ماهی که وقتی بچه تر بودم خیلی ازش بدم میومد،چون ماه شروع مدرسه بود...من که تابستون رو ترجیح می دادم...
اما حالا وضع فرق کرده...مهر رو دوست دارم ... مهر رو خیلی دوست دارم...
بعداً شاید چراشو گفتم...
...
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نسیت
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو رو مین جا نمیذاره
همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن
تو روزنامه نمیخونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت طاغوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبا لب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگر با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم
بدون مرز محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
...
بازم آهنگ های استاد...
...
امروز یکی از شبکه های رادیویی از عملکرد دولت آمریکا در عملیات امداد و نجات طوفان کاترینا و اوضاع بعد از اون انتقاد می کرد...
نیمدونستم بخندم یامتاسف بشم...
شما برید بم خودتون رو درست کنید...اگه مردم نبودن...اگه نبود بنی آدم اعضای یکدیگرند...که...
....
نمیدونم چطور به خونه رسیدم...
ولی اینو خوب میدونم که خیلی سریع تر از همیشه رسیدم...خیلی سریع می روندم...فکر کنم به طرز وحشتناکی رانندگی کردم...
...
رفتم سراغ تلفن...خواستم شماره ش رو بگیرم...یادم افتاد که نه دیگه... باید عادت کنم...نباید بهش زنگ بزنم...
اومدم تو اتاقم...
وقتی از هم جدا شدیم...هیچ کدوممون نمیتونستیم حرف بزنیم...خیلی سعی کردم ناراحتی تو چهره م ظاهر نشه...ولی ناراحتی تو چهره هر دومون موج میزد...نمیتونم بگم کدوممون ناراحت تر بودیم...
...
وقتی در اتاق رو بستم،تازه فهمیدم تنها شدم...خاطرات این چند وقته تو ذهنم مرور شد...چه دورانی بود...دیگه هیچ وقت بر نمیگرده...هیچ وقت...
دیگه امسال اول مهر اون شور و شوق سال پیش رو ندارم...
...
ای خدا تا کی باید این داستان تکرار بشه...
تا کی؟... تا کجا؟...
جدایی...جدایی...جدایی...
بازم...
این چه دردیست در میان جمع بودن...
بقیه ش یادم نمیاد...ولی فکر میکنم یه چیزی در همین مایه ها باشه که: آیا تا به حال حضور حاضر غایب شنیده ای؟
...
رو بعضی افکار که کلیک می کنم تا یه جایی میرم...دوباره از هم گسیخته میشه... repeat ... باز به همون نزدیکیا میرسم و دوباره...
...
یادمه در مورد زندگی نباتی و سیکل بسته نوشتم...حالا یه کم تکمیل ترش کنم... بعضی سیکلا هر روز شعاعشون کوچیکتر میشه... یا شایدم نه شعاع ثابته و اون که تو سیکله بزرگ میشه...
اما این سرعت خیلی زیاده...وقتی شخص به اندازه سیکل شد چی؟...اون وقت چه اتفاقی میفته؟
سیکل از هم گسیخته میشه،یا اون که تو سیکله له میشه؟...
...
اینم به خاطر...
و باز هم سکوت...
يادم رفته بود...
يه سال انتظار ۶ شهريور رو می کشيدم...آخر سر هم ۶ام يادم رفت.
۶شهريور...بالاخره سرزمين سرد سکوت و صدايی فراتر از سکوت که از اين سرزمين بلند ميشه يه ساله شد...
يک سال گذشت...تو اين يه سال دوستای خيلی خوبی از طريق همين سرزمين پيدا کردم...هر چند شايد نتونستم هيچکدومشون رو از نزديک ببينم...ولی ...
در هر صورت الان يک سال و ۴ روزه...
و باز هم سکوت...
همه رو با هم می خوام بنویسم...دو هفته نبودم...نتونستم بیام و بنویسم...
می خواستم خیلی چیزا رو اینجا بنویسم...اما نشد...
یه عده رو رو کاغذ نوشتم...
خیلیا رو توی ذهنم حک کردم...
بعضیا رو خاطره کردم...
بیشترینشونم با سکوت همنشین کردم...
از اینایی که گفتم میخوام اونایی که رو کاغذ نوشتم و بعضی از اونایی که تو ذهنک حک کردمو اینجا بنویسم...
می دونم زیاد میشه اما چون زیاده،پس باید زیاد زیاد بنویسم...اما بازم چون زیاده شاید بازم بنویسم...
.......
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی...
آره من نباید می رفتم...نباید با رفتنم حال بقیه رو هم می گرفتم...اما رفتم...رفتم و روز اون سه نفر بقیه رو هم خراب کردم...
اصلاً MSA تو که می دونستی چرا اصرار کردی...تو که می دونستی من...پس چرا اصرار کردی...الان دو روزه که فقط این جمله میاد تو ذهنم که:«چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»
تو که می دونستی من چه جوریم...شاید باورت نمیشد...البته حق داشتی...شاید خودمم تا وقتی تنها شدم و فکر کردم باورم نمیشد(از عجایب من فکر کردم)...بعداً فهمیدم که چه گندی زدم...ولی اینو مطمئنم که تو می دونی که دست خودم نبود...کاش اون دونفر دیگه هم فهمیده باشن که دست خودم نبود...
وقتی واسه ..... تعریف کردم،گفت:......بر سرت...
شاید من در حد اون جمع نبودم...یه چیزی از قبل می گفت من زیادیم...زیادی...زیادی...زیادی...
تمام اون زمانی که توی اون جمع بودم این ترانه تو ذهنم مرور می شد....
من که توی سیاهیا از همه رو سیا ترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم...
.........
ديروز تولد يکی از عزيزترينام بود...ط... تولدت مبارک....
هر چند ميدونم هيچ وقت اينجا نميای و اينو نميخونی...ولی تبريک ميگم...راستی تا حالا ساعت ۱۲ زنگ زديد به يکی از خواب بيدارش کنيد و بهش تولدشو تبريک بگيد...يه بار امتحان کنيد...ولی عواقبش با خودتون...هر چند اگه اون شحص خواهرتون باشه شايد عواقبی نداشته باشه...
ط...بهترين خواهر دنيا تولدت مبارک
نمیدونم چرا...ولی شبا رو خیلی دوست دارم...
شبو برای بیداری دوست دارم...
بعضی وقتا دوست دارم تمام شبو رانندگی کنم(یا تو ماشین باشم)...بعضی وقتا آروم...بعضی وقتا سرسام آور...با صدای بلند آهنگ...
تنها...شاید تو کویر...یه جاده مستقیم...نسیم خنک هم به صورتم بخوره...
مدت ها بود که به آسمون شب نگاه نکرده بودم...
سال ها بود...سال ها...
اما حالا زیر آسمون شبم...زیر یکی از زیباترین زیبایی های اسرار آمیز دنیا...
نا خودآگاه چند دقیقه ای به یه ستاره خیره شدم...شاید چون از همه پر نورتر بود...
به خودم که اومدم،یاد...(نمیدونم چی خطابش کنم شاید بشه گفت یه دوست) افتادم...کسی که هیچوقت نه دیدمش،نه باهاش اشنا شدم،نه میدونه که من وجود دارم...
زیر ستاره باران شب صدایش را نشنیدم
آن هنگام که در جایش نشستم ندایش را دیدم...
اون دوست،ندای یلداست...
«عجب بالا و پایین داره دنیا»
دوباره سکوت...
از کسایی که به این وبلاگ میان خواهش می کنم که براش دعا کنن...برای بازگشت و شادی مجددش دعا کنن...
سیم 4 ... سیم 4 پاره شد...سیم Re سیمی که ...
دیگه چطور میشه آکوردهای Re minor و Re Major و ... اجرا کرد...چه طور میشه آکوردهای Mi رو اجرا کرد...اصلاً دیگه نمیشه آکوردی نواخت...
سیم های زندگی یکی یکی پاره شدن،و اجرای آکوردهای زندگی با اون همه هارمونی مختلف رو سخت کردن...
تنها امید همین آکورد ها بود...آکوردهایی که روی دسته ساز اجرا میشد...آکوردهایی که روی گامهای زندگی اجرا میشدن...
حالا اون آکوردها هم دیگه دارن تموم میشن...دیگه باید ملودی زد...اونم فقط روی 5 سیم...
ملودیهای این زندگی که از پا در آور بودن...
میترسم ملودی ها هم مثل ملودی های زندگی ....
کاش میتونستم ملودیها و آکوردها رو مثل اون میزدم...اون که مثل پیانو 7 اکتاو زندگی رو در خودش جا داده...اون که تمام زیر و بمی موجود رو داره... نه مثل خیلی ها 2 یا 3 اکتاو تکراری دارن...
از این به بعد جای نت ها رو باید با سکوت پر کرد...
از این به بعد باید به ملودی سکوت عادت کنم...
از این به بعد باید آهنگ سکوت بنوازم...
از این به بعد دیگه باید سمفونی سکوت نوشت و نواخت و سر داد...
چرا همه چیز تموم میشه؟ چرا برای هر آغازی پایانیست؟چرا همه چیز تموم میشه؟
من که دلم میگیره..... از پایان....
حتی از فکر پایان هم دلم میگیره....
هر چند بعضی وقتا دوست دارم زودتر پایان یه چیز بیاد،ببینم.....
اما بازم دلم میگیره....
حتی برای پایان سکوت......
پس چرا باید بود،زمانی که بودن و نبودن،بود و نبودی نمی یابد.....؟
گاهی اوقات فقط می خوام که دیوونه بشم...
و حالا.....من شاید اون دیوونم....
آب از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب....
وقتی قراره غرق بشی چه 10cm آب رو سرت رو بگیره چه بری کف اقیانوس بشینی.....
ولی من میگم اگه قراره خفه بشم،بذار کف اقیانوس بشینم ... چون اون موقع چیزایی رو می بینم که شاید کسی ندیده و نبینه......
چه مرگمه؟
اصلاً حوصله ندارم...دوست دارم تنها باشم...
از روبرو شدن با خیلیا فرار می کنم...چون حرفی ندارم که با اونا بزنم...
حتی حرفها هم تکراری شده....
پس این زندگی کی می خواد روی تغییر رو به خودش ببینه......
نوشته قبلی پاک شد ...چون اصلاْ جاش اونجا نبود.....از کسايی که يه جوری ناراحتشون کردم همين جا عذر ميخوام......
« دریا نیز تا آن هنگام که من بیننده ام،دریاست.اگر من بیننده را نیز به دور ریختم و خشکی را به دور ریختم؛من دریا شدم؛خشکی دریا شد،دریا نیز دیگر دریا نیست.چیست؟
اینجا باز سکوت فرا می رسد.»
«سکوت ها همه در پایان گفتن هاست.چه راحت و چه موفقیت آمیز و این سکوت در آغاز گفتن هاست، و چه سخت»
«خداوند نعمت بزرگی به آدمها داده است.اینست که از شنیدن سکوت عاجزند(از این روست که همه آسموده و خوش زندگی می کنند.).چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است و این نیز یکی از آنهاست»
یه دیالوگ از یه فیلم......که اونم از یه کتاب اومده....
خیلی زیبا بوده و هست واسه من..... شاید واسه بقیه مسخره و....
«تا وقتی حالات آدم طبیعی هست،باید باشه،بعد از اون باید بره زیر خاک.......»
هر وقت يه سيستم هنگ ميکنه يا دچار مشکل ميشه، يه restart لازمه...
تا سيستم دوباره بالا بياد و دوباره شروع به کار کنه،و قسمت های مختلف رو شناسايی کنه و ... مدتی طول ميکشه.....اما دوباره بالا مياد...
اگه مشکل سخت افزاری پيدا نکرده باشه...اگه برنامه ها نپريده باشن....
.....
تو اين مدت سکوتم ابدی نشد هيچ....
.......
سلام.....
شايد آخرين به روز کردن باشه... برای يه مدتی شايد نتونم بيام......ولی اگه بيام به روز ميکنم....
الان آهنگ سفر رو گذاشتم.......
گوهر خود مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن گوهر شناس قابلی پيدا شود
اين يه هديه...نه بهتره بگم يه درس بزرگ بود ... من از اون دوست که اين درس رو به من هديه داد واقعاْ ممنونم........اون بزرگی که دوباره کوچکی من رو به من گوشزد کرد....واقعاْ ازش ممنونم....
و يه تشکر ديگه به خاطر اون متن زيبا که تو وبلاگش زده بود....واقعاْ ممنون ....با اين متنت منو به خودم آوردی......ديگه داشتم طعم سکوت رو فراموش ميکردم........
اما متن زيبا و قوی و پر معنيت دوباره منو به خودم آورد......
سکوت......صدا......صدايی فراتر از سکوت......در.... سرزمين سرد سکوت......
فعلاْ يه سکوت طولانی...شايد به سکوت ابدی پيوستم.....دعا کنيد....
گذشته ها:اپیزود4
...................
دوشنبه، 23 شهريور، 1383
هيجان
میگم این هیجان هم عجب چیز جالبیه .میگم چیز!؟!؟ چون خودم هو دقیقاض نمیدونم چیه؟!؟!؟
ولی هر چی که هست زندگی رو جالب و دوست داشتنی میکنه.شما رو نمیدونم ولی خود من که کلی با هیجان موافقم.خیلیا میگن هیجان خوبه،خیلیا هم میگن نه ،بده.
اونایی که میگن خوبه خودشون چند دسته میشن. یه دستشون میگن یه ذره هیجان خوبه..! یه عده میگن همه جیز متعادلش خوبه ،ولی یه عده که افراطی هستن میگن هیجان زیادش خوبه.....!!؟!؟!
ولی من از این دسته هم فراتر رفتم.!!!!!چون به نظر من هیجان حد و مرز نمیشناسه.
یعنی هیچ حدی برای هیجان وجود نداره.گاهی اوقات دوست دارم که زندگی مهیج بشه ،حتی تا پای مرگ!؟حتی اگه به قیمت از دست دادن جونم هم تموم بشه. ولی هیجان باشه.
هر چند که من یه خورده زیادی افراطی ام شاید هم خیلیا فکر کنن که من
دیوونه م .ولی همیشه اینطور نیست .گاهی اوقات فقط آرامش میخوام.
زندگی بدون هیجان=مرگ.
آدم بدون هیجان=مرده متحرک..............
...............................
........................
سه شنبه، 24 شهريور، 1383
استاد
استاد میخونه:
راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم کاش میشد آروم بگیرم ولی افسوس نمیتونم
اوایل میگفتم خواننده شعر رو فقط به این خاطر خونده که با آهنگ هماهنگه...........
اوایل شعر رو میخوندمو فقط با آهنگ و افکت های صوتی و فراز و نشیب آهنگ حال میکردم.ولی حالا نه حالا با شعرش بیشتر حال میکنم.چون شعرش برام با معنی شده.
گاهی اوقات این قضیه واسه خودم اتفاق می افته.فقط دوست دارم راه برم.آره فقط راه برم هدف هم ندارم. اولش که راه می افتم دوست ندارم آروم بگیرم.ولی بعد از یه مدت .....چرا....خیلی دوست دارم آروم بگیرم.ولی همیشه اینطور نیست........
وقتی تو ماشین میشینم اصلاض دوست متوقف بشم. دقیقاً مضمون این شعر واسم اتفاق می افته البته بی هدف نه.ولی خیلی دوست دارم بی هدف با ماشین راه بیفتم البته بیرون از شهر.اونم غروب.تو یه هوای خنک .اگه جاده هم خلوت باشه که دیگه زندگی میکنم.یه آهنگ بذارم و نسیم، البته نسیم که جه عرض کنم بادی که از پنجره داخل میشه، صورتمو نوازش بده.آره این موقع است که دیگه دوست ندارم بایستم.دوست ندارم متوقف شم.اصلاً.دوست ندارم جاده تموم بشه .وقتی که فکر میکنم این جاده یه جایی تموم میشه دلم میگیره..........................
.............................................
شنبه، 28 شهريور، 1383
....استاد
دوباره استاد شروع به خوندن میکنه:
نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من یه قصه م که جدایی
شده فصل آخر من
آره تو جاده زندگی حتی یه قاصدک هم نیست که با من همسفر بشه.همسفری پیشکش فقط چند قدمی رو با من برداره ،همراه من بشه.ولی نیست. اصلاً تو این جاده قاصدکی نیست .وقتی به این فکر میکنم که تو این جاده قاصدک هم نیست بیشتر دلم میگیره.نه گریه م میگیره....
من یه قصه م ؟!؟!؟؟؟ نه من قصه هم نیستم.چون قصه معمولاًتو خاطر ها میمونه.ولی من؟! فکر نمیکنم تو خاطر کسی بمونم.من قصه نیستم،من یه غصه م .
من غصه هم نیستم،شاید من هیچمفنه من هیچ هم نیستم من خودمم.خودم.
اما جدایی هم فصل آخر من نیست.این سکوته که فصل اخر من شده1 آره سکوت....
پس شعر رو عوض میکنم وبا خودم زمزمه میکنم:
نه یه قاصدک که تو جاده که بشه هم قدم من من خودمم که سکوت
شده فصل آخر من.............
...................
اکنون:
اینم از آخرین اپیزود..........
حالا میخوام در مورد نوشتنم تصمیم بگیرم.......
گذشته ها:اپیزود3
............................
زندگی.........
امروز مثل دیروز، مثل پریروز،مثل هفته پیش،مثل ماه پیش.......بازم داره کرار میشه.
زندگی تکراری شده.من خودمو میگم بقیه رو نمیدونم ولی من خسته شدم،به عبارتیکف کردم.جدی میگم کف.
صبح که از خواب پا میشم انگار دنیا رو سرم خراب شده.
دلم واسه دانشگاه تنگ شده.دوست دارم دوباره کلاسا شروع بشن شاید یه جوری سرگرم بشم.هر چند میدونم بعد از یه مدت مثل همیشه از دانشگاهم خسته میشم.مثل همین چند ماه پیش میگم پس این تابستون کی میاد.کی بیکار میشم......ولی با خودم میگم شاید این دفعه با همیشه فرق داشته باشه.شاید!همش احتماله،احتمال....
وای اگه فرق داشته باشه چی میشه.چه حالی میده واسه یه مدت هم که شده از این سیکل بسته بیرون میام.این زندگی واسه چند روز هم که شده از این تلخی بیرون میاد.شایدم شیرین بشه هر چند که هیچوقت انتظار شیرینی این زندگی رو نداشتم .همین که از یکنواختی در بیاد واسه من خیلیه.
یه مدت تلویزیون تو این قسمت سوهان اعصاب! میگفت .... هر روز بهتر از دیروز.عجب شعار جالبیه.البته نه اینطوری.
اینطوری زندگی هر روز مثل دیروز.
آره شاید هر روز مثل دیروز یا شایدم بد تر از دیروز.ولی معمولاً مثل دیروزه.اگه بدتر از دیروز میبود بازم خوب بود،حداقل مثل دیروز نبود....
.......................................................
اکنون:
این نوشته هنوزم مصداق داره......
هنوزم زنم :زندگی هر روز مثل دیروز..........
امروز خيلی حالم بده...خيلی......
گذشته ها:اپیزود2
......................
دوشنبه، 16 شهريور، 1383
جدايی.....
وقتی به جدایی فکر میکنم دلم میگیره.وقتی یادم می افته که چه راحت یه جمع دوستانه از هم جدا شدن بغض ته گلومو میگیره.وقتی یادم می افته که صمیمی ترین دوستم ،کسی که از چهار سالگی با هم بزرگ شدیم، رفت گریه م میگیره.وقتی میبینم جدایی اینقدر بی رحمه دوست دارم گریه کنم ،دوست دارم زار بزنم،دوست دارم داد بزنم .......ولی بازم جدایی هست.بازم صمیمی ترین دوستا از هم جدا میشن،بازم.......
تا وقتی پیش دانشگاهی بودم که سرم با دوستام گرم بود.اما بعد از کنکور همه از هم جدا شدیم.یکی رفت تبریز یکی رفت تهران . یکی ازصمیمی ترین دوستام رفت کرج. بعد از 19 سال بالآخره به وطنش برگشت بعد از 19 سال غربت.
اون رفت و منو تنها گذاشت با تمام خاطراتمون ،چه خوب و چه بد.
این جدایی تا کی میخواد بیداد کنه.شاید جدایی تنها ظلمی باشه که هیچوقت از بین نمیره.
...................
................
اکنون:
اینو که خوندم دیدم نه الان باید تصحیح بشه .....
آخه از اون دوستان که رفتن 3 تا شون برگشتن..... آرش(کرج) اومده پیش خودم هم رشته شدیم(19 سال غربت یا قربت دوباره غربت یا قربت اما ایندفه غربتش خیلی سخت تره ....چون از خونواده هم دوره....)
صادق هم از تهران اومده ....کامپیوتر رازی
یه دوتا دوست دیگه هم اومدن که قبلاً تو این جمع نبودن ولی حالا هستن.......
حامد ....ضیش منو آرش
پویا مثل منو آرش و حامد ولی تو دانشگاه رازی.....
اما البرز(تبریز)هنوزم نیموده....ولی بر میگرده 2 سال دیگه.....اما شاید اون موقع دوباره جدایی.....
سلام.....
امروز داشتم نوشته های قبلیمو میخوندم...همون روزای اولی که تازه این وبلاگو راه انداخته بودم.....عجب روزایی بودن......
اون اولا کلی با قالبم در گیر بودم تا به یه قالب نه ایدآل ولی ای خوب رسیدم....کلی به این در اون در زدم...بالاخره یه قالب خیلی ساده درست شد.....خیلی زیبا بود...ولی....
وای یادمه همون روزای اول یه دوست پیدا کردم... یه بار رفتم تو وبلاگش (number 1) یه نوشته دیدمو....دیگه.....الان 9 ماه از اون روز میگذره....ولی دیگه اون وبلاگ وجود نداره بنا به دلایلی که فکر کنم من هم توش بی تقصیر نبودم(البته ناخواسته بی مقصود) وبلاگ رو .... الان با یه اسم جدید اومده.....ولی بازم مثل همون روزای اول زیبا مینویسه.... ولی نوشته های اونم مثل من رنگ و بوشون عوض شدن....
میخوام این چند وقته چند تا از نوشته های قبلیمو بزنم دوباره..... هر چند شاید خیلیا اونو خونده باشن و واسشون تکراری باشه...ولی من که خودم ....
این نوشته ها هر چند به نظر خیلیا ضعیف بودن...اما به نظر خودم خیلی ساده وصمیمی تر بودن....
اصلاً شاید از این به بعد دوباره مثل گذشته بنویسم.... گفتم شاید.... هیچی مشخص نیست.....
اینم از اولین نوشته هایی که میخوام دوباره تکرارشون کنم.....
گذشته ها:اپیزود 1
....................
شنبه، 14 شهريور، 1383
اينم مشکل جديد من................
حالا که همش درست شده قسمت تاريخش مشکل داره.
اصلاْ تاريخ و ساعتش رو خودم مينويسم
.....................................................
يكشنبه، 15 شهريور، 1383
امروز ۱۵ شهريور هنوز من با اين قالب درگيرم
.................................................
.........
واقعاْ نميدونم چی بگم....
بابا اين....... اصلاْ نگم بهتره.........
فقط متاسفم....متاسف....
برای اين ملت....
.......
ایندفه میخوام یه داستان بگم که نمیدونم بخندید،گریه کنید،.... نمیدونم...نمیدونم.......
من که خودم طبق معمول فقط سکوت کردم ..................
.............
داستان از این قراره که ما از ..... شروع به حرکت کردیک به سمت کرمانشاه....خوش و خرم داشتیم میومدیم و از طبیعت بهاری و گاهی هم زمستانی(برف)لذت میبردیم.....
بر خلاف همیشه از یه جاده دیگه اومدیم که از طبیعت اونجا هم استفاده ببریم و متنوع باشه......
وقتی به جاده اصلی و همیشگی رسیدیم درست سر اولین گردنه ماشینمون شروع کرد به بازی در آوردن..... دنده ماشین شوخیش گرفته بود..... کلک جا نمیرفت..... ما هم اولش کلی خندیم .... ولی بعدش دیدم بابا این دندهه دیگه شورش رو در آورده و اصلاً دیگه جا نمیره....
حلا ما کجاییم دقیقاً سر گردنه و بغلمون چیه یه ایستگاه نیروی انتظامی... اولش ...رفتیم پایین و گفتیم بابا دهنده جون الان مقع این شوخیها نیست کوتاه بیا.... ولی نه... کارگر نیفتاد تنها راه رو در این دیدیم که به یکی بگیم بیاد باهاش صحبت کنه که زبونش رو بلد باشه و به حرف اون گوش بده....بنابر این چون شماره اون کس رو نداشتیم متوصل به اون ایستگاه شدیم که شماره امداد خودرو (سایپا) رو بپرسیم..... که جواب شنیدیم:...ما بلد نیستیم ولی تو این جاده یه امداد خودرو بیشتر نیست اونم ایستگاهش پلیس راه اول کرمانشاهه.......
این موقع بود که همه گریپاژ کردیم ...... بابا پس این همه تبلیغ چی بود که میگن :سایپا متفاوت در خدمات...... حالا اون به کنار از یه هفته قبل از عید تو بوقو کرنا کرده بودن که آره ما امسال..... تعداد نیروی امداد خودرو تو جاده ها داریم......
بگذریم ..... گفتیم میریم پلیس راه.... به هزار بدبختی ماشینو رو راه انداختیم....ولی نه بابا اصلاً نمیشه گفتیم چیکار کنیم.....یه دفه گفتم از 110 میپرسیم.... زنگ زدیم .... ولی اونی هم شماره امداد خودرو رو نداشتن و گفتن از 118 بپرسید.... زنگ زدیم 118.... !؟!؟!؟!؟!!؟ اینی هم نداشتن..... بازم بیخیال شدیم گفتیم پلیس راه درست میشه.....
رسیدیم پلیس راه.... یه بیسیم زدن به امداد خودرو ... فرمدن تا 15 دقیقه دیگه میان رفتن گشت.....بعد از 45 دقیقه یه ماشین با سرعت نور از بغل ما رد شد.... ما هم که گل از گلمون شکفت که آره بالاخره ماشین درست میشه و میریم و یه دل سیر نهار میخوریم...... اما زهی خیال باطن...... رفتیم و جواب شنیدیم:تعمیرکارمون رفته.... و من هم بلد نیستم....اگه میخواید که تا کرمانشاه بکشیم ماشینو...........
به هزار بدبختی رسیدیم کرمانشاه و رفتیم نمایندگی.....به خیال خودمون از گارانتی!!؟!؟!؟(البته گفتم به خیال خودمون،که ما خیلی خوش خیالیم)استفاده کنیم....ولی جواب شنیدیم:این مورد جز گارانتی نیست.........
تو همین شلوغ بازار بود که دوباره اون شعار رو دیدم:سایپا متمایز در خدمات.......
آره واقعاً متمایزه به خدا متمایزه......ولی اینم بگم بقیه هم دست کمی از سایپا ندارن...ولی اونا حداقل شعارشم نمیدن یا اگه میدن ما نشنیدیم........
................
شما چی؟میخندید؟یا گریه میکنید؟
........................
و بازم سکوت......................
این مطلبی که مینویسم شاید آخرین مطلب سال 83 باشه شتیدم نه.
دیشب یه قضه ای اتفاق افتاد واسم با یکی صحبت کردم یه جیزی گفت که تا حالا که دارم این مطلبو مینویسم منو به فکر فرو برده.
سال 83 گذشت.سال جدید داره میاد سال نو.اما:
لا لا، لا لا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر ساله
آره واسه کی لالایی میخونید؟همش دارید مردمو... میکنید.ولی اینو بدونید که ملت ... نمیشن.این شمایید ... اید.
بهار امسالم مثل سالای دیگه ست.هیچ فرقی هم نکرده چه بسا بدتر هم بشه.هر کی هر چی بوده همون مونده.اصلاً این کشور داره مثل آبهای راکد میگنده(آبی که نماد پاکیه).بوی گندش داره همه جا رو بر میداره چرا نمیخوایم قبول کنیم.
نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر.
نذار هیچی پرپرت کنه.هیچی اگه دلاور هم نیستی نباش.هر کی هستی باش ولی اینو بدون که میتونی دوباره قد بکشی.خودت قد بکش نذار کسی تو رو به قد کشیدن وادار کنه.
اون احمقایی که دارن اون...... تو ناز و نعمت زندگی میکنن نمیفهمن منو تو چی میکشیم.نه.
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
باور کن نمیخوان ما هم صدا باشیم.ولی نمیدونن که به جای هم صدایی یه هم سکوتی هست که از هزارتا هم صدایی هم قدرتش بیشتره ولی هیچکس ارزش این هم سکوتی رو نمیدونه.فقط کافیه......
نمیذارن با همدیگه بد باشیم.چون خودشون با ما بدن.چون بدی اونا اینقدر زیاده که بد بودن ما با همدیگه،دیگه به چشم نمیاد.
نگو تقوای ما تسلیمو ایثاره نگو تقدیر ما صد تا گره داره
تنها چیزی که به عنوان تقوا داره ترویج میشه،تسلیم بی چون چرا بودن.هر کی تسلیم نباشه یه بی تقوای مام عیاره.تقدیر؟!؟!؟آره تا گند کاراشون در میاد میگن تقدیر این بوده.تقدیر و سرنوشت ما از اول همین بوده و با تقدیر هم نمیشه در افتاد..................
نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
یه عده فکر میکنن که زنجیر فقط اینه که تو زندون باشی.نه به خدا چیزای دیگه ای هم هست که از هزار تا زندون بد ترن....
چه حونی از این قرمز تر که یه بچه 4 ساله شام شب نداره بد یه عده شدن مثل کارخونه بازیافت زباله،البته بر عکسش.آره یه عده از سر بی نیازی دارن خفه میشن،ولی هنوزم مثل زالو چسبیدن به ضعفا و حتی از این قطره آخر خونشون هم نمیگذرن.اینقدر مک میزنن که همون یه وعده شام شب در هفته رو هم نتونن بخورن.
نخواب ای حسرت سفره گل گندم نباش تو لابلای قصه سر در گم
نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تو رو کم میاره این مردانه
لالا،لالا دیگه بسه گل لاله
............................................................................................
آخه وقتی میبینم خیلیا حتی به نون شب هم محتاجن،چه طور میتونم عید رو جشن بگیرم.وقتی خیلیا در طول سال حتی نمیتونن یه دست لباس معمولی بخرن که از سرما و گرما در امان باشن خریدن لبس واسه سال نو چه معنی داره.
حاجی میدونم چی میگی.میفهمم که چی میگی.باور کن دیشب بتمام وجودم فهمیدم چی میگی.حاجی میدونم تو هم عید رو تبریک میگی که حداقل این یه بازمانده از ایران و ایرانی به دست فراموشی سپرده نشه،وگر نه تو دلت هزار تا غوغا به پاست که چرا اون پسر واکسیه..........
حاجی خیلیا فکر میکنن که تو جفنگ میگی،ولی نه تو جفنگ نمیگی بلکه حقایق رو میگی ولی از بس این ملتو....... کردن که حقایق شدن مثل جفنگیات...........
عید و میخوام تبریک بگم ولی نیمدونم چطوری؟
آخه با چه امیدی ؟
ولی این یه عید باستانیه نباید این هم مثل خیلی چیزای دیگه بره و به جاش نمونه های عربی جاشو بگیرن.
عید همتون مبارک(پیشا پیش)
امیدوارم که یه سالی بیاد که همه لباس نو بگیرن،که همه شیرینی و... بگیرن،که همه شاد باشن، که همه............،نه یه عده خاص.
امروز یکی از دوستام گفت:به نظرت اگه خورشید از غرب طلوع کنه چی میشه؟
بعد خودش جواب خودش رو داد.گفت حاضرم شرط ببندم کسی اصلاً متوجه نشه.
راست میگفت هیچکس متوجه نمیشه!!!!!!
کاشکی میشد یه تیکه از افکارت رو بکنی و بذاری تو چشمات تا کسی بیخودی نیاد و با تو دوست بشه و بعداً بفهمه که اشتباه کرده.
.....................................................................
چرا بارون میاد؟چرا هوا آفتابی میشه؟
چرا میخندی.....
چرا آب مستی نمیاره؟چرا مستی دیوونگی میاره؟چرا کسی کاری به کار آدم دیوونه نداره؟
چرا میخندی؟آره با تو ام....خودت میدونی....جواب این خنده های نخودی و مسخره تو میدم.....
چرا شکسپیر شاعر شد؟چرا ریاضی دان نشد؟
چرا بتهوون نقاش نشد؟چرا گیتار صدای پیانو نمیده؟چی میشد اگه از پیانو صدای گیتار الکتریک در میومد؟چرا ساکسیفون صدای درامز نمیده؟چرا ویلون صدایی مثل زوزه میده؟(بعضی وقتا)
چرا آب سر بالا نمیره؟چرا باد ساکن نیست؟
چرا به جای بارون از آسمون ناودون نمیباره؟
چرا خواننده ها تیمسار نمیشن؟چرا شاعرا قاتل نمیشن؟
چرا شعر راه نمیره؟
چرا مبلغ مذهبی نمیرقصه؟
چرا میخندی؟آره با تو ام....خودت میدونی....جواب این خنده های ریز و مسخره تو و اون ..... از خودت مسخره ترت رو به زودی میدم.....
چرا تا کم میارن گیر میدن به مذهب؟چرا یهودیت و مسیحیت رو دارن به گند میکشن؟چرا فقط اسلام؟
چرا فقط شیعه؟
چرا هر کی شیعه نباشه جز آدمیزاد محسوب نمیشه؟(اهل تسنن رو هم باز قبول دارن)
چرا میخندی؟آره با تو ام....خودت میدونی....جواب این خنده های احمق وار و مسخره خودت و اون ..... از خودت مسخره ترت رو به زودی میدم.....
دوباره به اون دوران .........._نمیدونم اسمشو چی بذارم_ بر گشتم.
یه جورایی حالم اصلاً خوب نیست.قاطیم.قاطی.
یه لحظه خوبم یه لحظه ید،یه لحظه ابریم یه لحظه صاف،یه لخظه پاییزیم یه لحظه بهاری........
الان شادم اما یه دقیقه دیگه نه.
گاهی اوقات وجودم اینجاست اما افکارم هزار جای دیگه.گاهی اوقات دارم به یه جایی نگاه میکنم اما یه جای دیگه رو میبینم.دارم به کسی نگاه میکنم اما چهره کس دیگی ای رو میبینم.گاهی اوقات دارم حرف میزنم اما نمیدونم دارم چی میگم.
به عبارتی اصلاً تو این دنیا نیستم.من کجام؟ ؟ کاشکی یه جا بودم. هر آن یه جام.......
شاید یه جورایی به پوچی رسیدم.اصلاً نمیدونم چرا زنده ام.واسه چی دارم زندگی میکنم.؟؟ چون باید زندگی کنم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ نه ،هیچ بایدی در کار نیست.
دارم راه میرم اما نمیدونم کجا میرم.بی هدف فقط میچرخم.دارم دور خودم میچرخم.همین و بس. چراشو نمیدونم از کی بپرسم؟!از خودم؟!از کی؟ از خدا هم که میپرسم.میگه جوابشو تو وجودت گذاشتم بگرد پیداش کن.خودت باید پیداش کنی.
آخه به کی بگم که خسته شدم.از این همه گشتن و پیدا نکردن خسته شدم.تا کی بگردم وقتی از گشتن خسته شدم تا کجا بگردم؟
از همه چیز و همه کس خسته شدم.از خودم،از دور و برم،از این همه آدم.از این هزار رنگی.آخه بوقلمون صفتی هم حدی داره.تا کی میخواید ادامه بدید.از آدمای چند رنگ متنفرم.متنفر.حالا میخواد این چند رنگی توی دنیای مجازی باشه یا توی دنیای حقیقی؟!؟!؟!!!!!!
تا کی باید این تکرار رو ادامه بدم.تا کی صبح پاشم فشب بخوابم؟؟؟؟؟تا کی بخورم؟؟؟؟تا کی....؟؟؟؟؟
حتی نوشته هامم دارن تکراری میشن.همه چیز داره تکراری میشه .قیافم،افکارم،وجودم........
اگه یکی پیدا بشه و یه کمکی به من بکنه،یکی پیدا بشه و جواب سوالای منو بده ممنونش میشم.
اما رک و پوسکنده بگم اگه نظری نداری و فقط میخوای یه چیزی گفته باشی که آره منم سر زدم،هیچی نگو.چون این دفه حالم خیلی بده یه وقت دیدی پاچه تو رو هم گرفتم.
یه چیزه دیگه؛تا اونجایی که یادمه از اول دبستان یه سری چرت و پرتو به اسم دینی به خورد من دادن.حالا هم که اومدیم تو این ....... هنوزم دست از سرم بر نمیدارنفهنوزم دارن همون چیزا رو تکرار میکنن،فقط عناوین فرق کرده.به خیال خودشون میخواستن ما رو با جفنگیات با ایمان بار بیارن.اما بار نیاوردن هیچ،ما رو تشنه کردن.تشنه اون چیزی که همیشه ازش هراس داشتن.تشنه حقیقت.در صورتی که قصدشون ایجاد وابستگی بود،اونم وابستگی دینی که بتونن نون بخورن و به ما ......... .اما به جای این وابستگی عطش ایجاد کردن.عطشی که داره اون وابستگی مسخره رو ریشه کن میکنه.وابستگی که هیچ وقت نتونست تو وجود من و امثال من رخنه کنه.
اینا رو گفتم که بگم،اگه میخوای یه ورژن جدید از این جفنگیات رو با رنگ و لعاب دیجیتالی به من تحویل بدی این کارو نکنی چون این دفه پاچه گرفتن در برابر اون کاری که میکنم خیر خداست.........
............
امروز داشتم بر ميگشتم.
توی جاده فقط به يه چيز فکر ميکردم .
تا حالا تو هيچ هيئتی نرفته بودم.حالا رفتم اونم کجا هيئت بچه های کيا(خيابون شهرآرا)اونم به زور دوستم.
اصلاْ نه اثری از عذاداری بود ونه حتی صدايی که نشون بده اونجا يه هيئته.فقط چند تا پرچم سياه و ..............ملتی(د...وپ....) هم الاف(يا شايد علاف) هم اونجا بودن..........
بقيش رو هم خودتون ميتونيد حدس بزنيد.............
حالا ميفهمم چرا امروزه دختر پسرا عاشق امام حسين شدن.................
بازم خوبه که من و هم م.... .....................
اين دفعه ميخوام يه آهنگ بذارم.
از معدود آهنگهای مجازی که خوشم اومد.بد نيست شما هم بشنويد.
از آقای کبيری.
اينجا رو کليک کنيد
سلام.
بعد از مدتها دوباره دلم تنگ شد.دلم برای نوشتن تنگ شد.بازم میخوام افسار این قلم رو رها کنم و بذارم هر طور که میخواد واسه خودش توی دشت بی انتهای افکارم بتازه و هر چیزی رو که دوست داره دستچین کنه و روی پهنه بی احساس کاغذ نقش کنه .
دلم میخواد بذارم از هر چی که تو فکرمه با خبر بشه.توی رازهام با من شریک بشه.توی همه چیز.از همه عقاید و افکارم با خبر بشه.
اما بعدش پشیمون میشم.فقط توی یه محدوده بسته تاخت و تاز کنه بهتره.!!!!!!چون وقتی قلمت همرازت بشه اون وقته که باید منتظر همرازهای جدید باشی.!!!!!!!اونم کسایی که معلوم نیست که اگه از این رازها باخبر بشن چه عکس العملی از خودشون نشون میدن.
حالا که این محدوده رو واسش بسته کردم نه چون خودم خواستم بلکه چون شاید خیلی ها نتونن با رازها و افکار و .... من کنار بیان،دیگه نمیدونم چی بنویسم چون با این اوصاف دوباره افسار قلم رو گرفتم اونم دو دستی.پس آزادی برای اون قایل نیستم .اونم حق داره که یه گوشه باسته بدون حرکت..........................
انگار نه انگار که اصلاً حرکتی داشته .تنگار نه انگار که برای حرکت خلق شده..................
لطفاً نظراتتون رو در مورد نوشته های زیر بگید....
you gotta love someone
if you love something leav it away
you can grab a piece of sky
you can break the rules.
.....
لطفاً نظراتتون رو در مورد نوشته های زیر بگید....
you gotta love someone
if you love something leav it away
you can grab a piece of sky
you can break the rules.
.....
عجب برفیه!!!!
شاید اینم یه جور قهر خداوندیه.
شاید خدا هم به خاطر این همه ظلم و ستمی که به بندگانش داره میشه دلش سوخته و به همین خاطر داره خشم و قدرتش رو به این ظالم ها یادآوری میکنه.
آره داره یاد آوری میکنه که همون خدایی که این ظالم ها رو آفریده میتونه به راحتی اونا رو از صفحه نیستی،نیست کنه.
داره یادآوری میکنه که ای مظلوین خدایی هست که همیشه شما رو میبینه و به دادتون میرسه،پس هیچوقت امیدتون رو نسبت به خدا از دست ندید.
داره یادآوری میکنه به همین راحتی که فصلها رو پشت سر هم عوض میکنه به همین راحتی .......................
داره یادآوری میکنه به همین آرومی که برف از آسمون به زمین میاد و تلهای بلند برف رو میسازه به همین آرومی هم..............................
سلام.
به زودی يه قالب ميزارم که اينقدر شلوغ پلوغ نباشه.
من که خودم از اين قالب زياد خوشم نيومد.
تا بعد.
ای کاش وقتی اشتباه میکنیم این شهامت رو داشته باشیم و بگیم که اشتباه کردیم.قبول کنیم که اشتباه کردیم،نه اینکه اونو توجیهش کنیم.
ای کاش وقتی اشتباه میکنیم این شهامت رو داشته باشیم که عذر خواهی کنیم.
چه خوب بود همه این شهامت رو میداشتن.........
...................................
سلام.
...هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دوستان منچستری مخصوصاً msa عزیز تبریک میگم.
10 نفره بردیم اونم کدوم تیم آرسنال اونم کجا هایبوری اونم چند چند 4-2
بازم تبریک میگم.
خیلی خوشحالم که بازگشت من همزمان با برد منچستر یونایتد بد.
بازم تبریک
منچستر هورا.
just ser alex fergosen
...............................
بر میگردم صدایم را بر دارم
بر میگردم دستهایم را بردارم
بر میگردم برمیگردم بر میگردم بگذارید برگردم
...............................
برگشتم
بعد از یک ماه که نبودم بالاخره برگشتم..
از قالب قبلی خسته شده بودم گفتم واسه تنوع هم که شده قالب رو عوض کنم.ولی الان که امدم ميبينم قالب جديدم مشکل داره.
یه مطلب دیگه،اونم اینه که هنوزم برای اسم سایت به جایی نرسیدیم.اگه کمکمون کنید ممنون میشیم.
خووبازم........................
سلام
اومدم که بگم شايد به مدت يک ماه نتونم عup date کنم.ولی بعد از يک ماه بر ميگردم.شايد يه خورده هم متفاوت.
راستی در مورد مطلب قبلی اگه نظر بديد خيلی خوشحال ميشم.
...............
اگه خدا بخواد و کارا درست پیش بره،قصد داریم با یه سری از دوستان یه سایت راه بندازیم.
یه سایت دانشجویی.اکثر بچه های سایت دانشجو هستن.البته اگه بگیم یه سایت کهاعضا اون از لحاظ سن و سال به هم نزدیکن بهتره.از 17 ساله تا 26 ساله.
این سایت قراره قسمت های محتلفی داشته باشه.
اخبار،مقالات،خاطرات،آموزش و ..........
شاید یه جورایی بشه گفت شبیه سایت نمره جو.شاید هم تا حدودی تقلیدی باشه از نمره جو.البته هیچ دوست نداریم به سرنوشت اون سایت دچار بشیم.
این مطالب رو گفتم که با موضوعات و بعضی چیزای دیگه آشنا بشید که یه کم ما رو راهنمایی کنید.
به نظر شما اسم این سایت رو چی بذاریم؟که این اسم هم با معنا باشه،هم به سایت و اهدافش بخوره،هم اینکه تکراری هم نباشه.
هر چی به نظرتون میرسه بگید.
من...،خدا...،و بازم هم من
عجب عنوان با معنایی....
اگه کسی به این حقیقت برسه واقعاً..............
من که خودم هنوز در پیچ و خم گذروندن معنای این عنوانم.
این چهار کلمه به اندازه یه دنیا معنا دارن که نمیشه به هیچ وجه اونو توصیف کرد.
یه آدم عادی نمیتونه این عنوان رو انتخاب کنه.
هر کسی بعضی مواقع سکوت میکنه.
بعضی وقتا سکوت میکنیم که همرنگ جماعت بشیم.بعضی وقتا سکوت میکنیم چون چیزی نداریم که بگیم.بعضی وقتا چون میترسیم سکوت میکنیم.
بعضی وقتا چون چیزی رو نمیدونیم سکوت میکنیم.بعضی وقتا سکوت میکنیم که بدونیم.
بعضی وقتا سکوت میکنیم که خیلی چیزا مشخص بشه.بعضی وقتا سکوت میکنیم که به آرامش برسیم.
بعضی وقتا سکوت میکنیم...........
شما تا حالا سکوت کردید؟
چرا سکوت کردید؟
من مدتهاست که سکوت کردم.من سکوت کردم که................
طبق معمول وقتایی که میخوام از دنیا ببرم و برم تو تخیلاتمو...........
ضبط رو روشن میکنم......
اولش یه آهنگ ملایم.......
یه سرس کلمه که از معنیش سر در نمیارم.............
اما بعدش.............................
Happy nation living in a happy nation
Where people understand
And dream of the perfect man
A situation leading to sweet salvation
For the people for the good
For mankind brotherhood
We're traveling in time
Ideas by man and only that will last
And over time we've turned to the past
That no man's fit to rule the world alone
A man will die but not his ideas
We're traveling in time
Traveling in time
Tell them we've gone too far
Tell them we've gone too far
Happy nation come through
And I will dance with you
Happy nation
از بریدن از دنیا و پرواز کردن به عمق تخیلاتم پشیمون میشم...............
عجب آهنگی.مو به تن آدم سیخ میکنه .
شعر از این ساده تر پر معناتر پیدا نمیشه.
بعد هم وزارت محترم ................ این ........... غیر مجاز اعلام میکنه!!!؟؟؟!؟!؟!؟!؟ میگه این آهنگا باعث تهاجم فرهنگی میشن.!؟!؟!؟!؟!؟
بعد به یه سری معذرت میخوام جفنگ خون مجوز میده.
قضاوت رو میذارم به عهده شما.
نمیدونم چرا تازگیا هر کی هر چی میگه تو حرفاش دنبال یه معنی یا یه منظور خاص میگردم.
نمیدونم چرا تازگیا هر چی که میخونم دنبال یه نکته توش میگردم.
نمیدونم چرا تازگیا هر شعری رو که میخونم دنبال یه معنی خاص تو اون شعر میگردم.
نمیدونم چرا تازگیا هر چی رو که میبینم منتظرم اون چیز چهره واقعیش رو نمایان کنه.
نمیدونم چرا تازگیا وقتی تو آینه به خودم نگاه میکنم منتظرم یکی دیگه رو ببینم.
چرا؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه تا کشور با سه تا زبون متفاوت با هم مانور مشترک میدن هیچ اتفاقی نمیفته.بعد تو ایران که همه به یه زبون حرف میزنن،همه از یه کشورن مانور میدن کشته هم میدن،اونم از مردم عادی!!!!!!!!!!!
تو این مانور آخری که چند روز پیش تموم شد،تو یکی از روستاهای اطراف قصر شیرین به نام روستای سید احمد چند تا خمپاره یا هر چیز دیگه به داخل و اطراف روستا اصابت میکنن،یکیشون هم وسط یکی از خونه های روستا پایین میاد.دیگی خودتون بقیه ش رو تجسم کنید که چه اتفاقی میفته.بعر از 2 روز یکی از اعضای خونواده میمیره.........
حتی یه کلمه هم تو خبار یا تو روزنامه ها از این موضوع ننوشتن........................
درسته که سکوت یه صدای بلنده،.لی این دفعه دیگه نمیتونم سکوت کنم....................
- ناشناخته (47)
- پسرک (12)
- سای... (328)
- فراتر از... (187)
- شب...خدا... (5)
- سایه شب (5)
- سرزمين سرد سكوت (138)
- دو سال پيش...
- ادامه...
- چرا؟...
- هدف ادبيات IIII...
- هدف ادبيات III...
- هدف ادبيات II...
- هدف ادبيات I...
- شايد اسمش سقوطه...
- يك پله تا سقوط...
- اين زورها...
- نمي شناسن...
- پشت ديوانگي شهريست...
- Let It Rain...
- بوم نقاشي...
- علامت؟...
- رد پا...
- بود...
- دير يا زود...
- ...عكس... ...هم صدای سکوت،در
- شعار
- August 2010
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- February 2010
- December 2009
- November 2009
- October 2009
- August 2009
- July 2009
- May 2009
- April 2009
- March 2009
- February 2009
- January 2009
- December 2008
- November 2008
- October 2008
- September 2008
- August 2008
- July 2008
- June 2008
- May 2008
- April 2008
- March 2008
- February 2008
- January 2008
- December 2007
- August 2006
- June 2006
- March 2006
- February 2006
- January 2006
- December 2005
- November 2005
- October 2005
- September 2005
- August 2005
- July 2005
- April 2005
- March 2005
- February 2005
- January 2005
- December 2004
- November 2004
- October 2004
- September 2004
- August 2004
Designed by: Silence