...
دو سال گذشت...
نوشتنم نمياد...شايد حرف ها رو جاي ديگه اي زدم...
Recently in 90 Category
امشب يه چيز ديگه هم می خوام...حاضرم براش خيلی چيزامو بدم...امشب ديگه برای خودم آرامش نمی خوام...خدايا تمام آرامشم رو يکجا بگير...ولی به جاش...
امشب فقط يه چيز می خوام...
خدا...بيا و جواب اين همه چرا رو بده...
هر چی اسمشو می ذاری بذار...ناشکری...کفر...هر چی عشقته...هر چی دوست داری...ولی بيا و جواب اين همه چرای منو بده...
نفس های گرم این شخص را روی گونه خود احساس می نمودم.به اون نگاه نمی کردم زیرا از نگاه کردن به چشمان او بیم داشتم.کلمات او مانند جرقه های آتش بر مغز من فرو می ریخت و مرا رنج می داد..با حالتی نگران می فهمیدم که جواب دادن به این سوالهای ساده چقدر دشوار است...و جوابی ندادم.
-بنابراین من،که همه چیزهایی را که تو و امثال تو مینویسند را با دقت می خوانم،از تو می پرسم:به چه منظوری می نویسید؟و شما هم که زیاد می نویسید...آیا میل دارید در مردم احساسات نیکی را بیدار کنید؟اما با کلمات سرد و سست نمی توانید اینکار را انجام دهید.نه!شما نه تنها نمی توانید چیز تازه ای به زندگانی اضافه کنید بلکه چیزهای کهنه را هم مچاله شده و له شده،فاقد صورت و شکل تحویل می دهید.وقتی که انسان آثار شما را می خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده سازد از آن ها نمی آموزد.همه چیز معمولی و پیش پا افتاده است:مردم پیش پا افتاده،افکار پیش پا افتاده،وقایع...پس چه وقت می خواهید درباره سرگشتگی روح و لزوم احیا آن صحبت کنید؟پس کو دعوت به خلاقیت زندگانی،کجاست دروس شهامت و کلمات نشاط بخشی که الهام دهنده روح باشند؟
... ممکن است بگویی که زندگی نمونه های دیگری جزاینهایی که ما به وجود می آوریم در اختیار ما نمی گذارد.این را نگو.زیرا برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.اگر همسطح زندگی هستی،اگر نمی توانی با نیروی ابداع نمونه هایی که در زندگی نیست ولی برای آموختن لازم است ایجاد کنی،کار تو چه ارزشی دارد؟و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی می دانی؟وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده و با تصاویر کثیفی که از زندگانیشان می کشی،انباشته می کنی،فکر کن،آیا به مردم زیانی نمی رسانی؟تردیدی نیست!اقرار کن که نمی توانی زندگانی را طوری تصور کنی که پرده تصویرت موجب شرمساری کینه توزانه ای در او شود و میل سوزان به ایجاد شکل دیگر هستی را در او پدید آورد...آیا می توانی ضربان نبض زندگی را تسریع کنی،آیا می توانی مثل دیگران،تو هم نیرویی در او بدمی؟
همصحبت عجیب من دقیقه ای مکث کرد.من ساکت به حرفهای او فکر می کردم.
-من گرداگرد خود مردم عاقل خیلی می بینم،اما در میان آنها آدم شریف خیلی کم است و آنهایی هم که هستند روحشان بیمار و رنجور است.معلوم نیست چرا همیشه می بینم که انسان هر قدر پاکتر و روحاً شریفتر است به همان اندازه نیروی او کمتر و بیمارتر و زندگانی او دشوارتر است.در نتیجه جز تنهایی و غم سهم دیگری ندارد.ولی همانقدر که غم زندگانی بهتر در او زیاد است،به همان اندازه قدرت ایجاد آن در او کم است.آیا درماندگی و زندگی رقت بار او برای این نیست که با گفته هایی که مشوق روح اوست،به موقع به او کمک نشده است؟...
همصحبت عجیب من ادامه داد:
بعد هم ایا می توانی آن خنده نشاط بخشی را که روح انسان را جلا می دهد برانگیزی؟ببین آخر مردم از ته دل خندیدن را فراموش کرده اند،با بغض می خندند،با فرومایگی می خندند،اغلب لابلای اشکها خنده می کنند.ور هرگز میان این خنده ها صدای خنده ای که از ته دل و حسابی باشد،خنده ای که سینه بزرگسالان را بلرزاند نمی شنوی!خوب گریه کردن مایه سلامتی روح است...خنده برای انسان لازم و یکی از امتیازات او بر حیوان شمرده می شود.آیا می توانی خنده دیگری را سوای این خنده شماتت بار،غیر از این خنده پستی که به تو می کنند،آنهم فقط برای اینکه آدم مضحک و قابل ترحمی هستی،در مردم برانگیزی؟حواست را جمع کن،حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آنها،پتک مانند،بعضی از صورتهای زندگی را خراب کنی،در هم بریزی و به جای این زندگانی تنگ و تاریک،زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی:خشم،کینه،شرمساری،نفرت و بالاخره یاس بغض آلود اهرمهایی هستند که به مدد آنها می توان در دنیا،همه چیز را در همریخته نابود ساخت.آیا می توانی چنین اهرمهایی بسازی؟می توانی آنها را به حرکت در آوری؟زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می دهی باید یا به معایب و نقایص آنها نفرتی شدید نشان دهی،و یا به خاطر آلام و دردهایشان باطناً عشق عظیمی در خود نسبت به آنها احساس کنی.حالا که پرتوی از این احساسات به درون تو نتابیده پس فروتن باش و قبل از اینکه حرفی بزنی خیلی بیندیش...
هوا تازه داشت روشن می شد اما در روح من تاریکی بیش از پیش متراکمتر و افزونتر می گردید.ولی این آدم که حتی در زوایای روح من هم چیزی برایش نهفته نمانده بود هنوز صحبت می کرد.گاهی این فکر در من قوت می گرفت:
-آیا او آدم است؟
اما چون مجذوب گفتار او شده بودم نمی توانستم روی این معما فکر کنم و از نو کلمات او مثل سوزن در مغزم فرو می رفت.
-معهذا زندگانی ما،هم از پهنا هم از ژرفا توسعه می یابد،ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع آنرا ندارید...زندگانی ادامه پیدا می کند،و روز به روز مردم سوال کردن را می آموزند.چه کسی به آنها جواب خواهد داد؟معلوم است:شما شیادان غاصب عنوان پیشوایی مردم!ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آنقدر درک می کنید که بتوانید برای دیگران آنرا روشن سازید؟آیا احتیاجات زمان خود را می فهمید و آینده را پیش بینی می کنید؟برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده،روحاً سقوط کرده است،چه می توانید بگویید؟او دچار انحطاط روحی شده است!علاقه او به زندگی خیلی کم شده و زندگانی شایسته در او رو به اتمام است،می خواهد اصلاً مثل خئک زندگی کند،می شنوید؟اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می کنید وقیحانه می خندد:زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان در آمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده است.محرک این توده زشت دیگر روح او نیست بلکه هوسهای کثیف وی است.او به مواظبت و تیمار نیاز دارد.اما شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در او چه می توانید بکنید؛در حالیکه فقط ندبه می کنید،می نالید،آه می کشید،بدون اعتنا چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می نمایید؟بوی پوسیدگی از زندگی به مشام می رسد،دلها از جبن و فرومایگی آکنده است،سستی و تنبلی خردها را از کار بازداشته و دستها را با رشته های نرمی به هم بسته است...شما در این بی نظمی و هرج و مرج . زبونی چه می اورید؟چقدر شما کوچک و بی مقدار و قابل ترحم هستید!چه اندازه نظائر شما زیاد است!ای کاش یک آدم خشن و دوست داشتنی که قلب سوزان و مغز توانایی می داشت پیدا می شد که محیط برهمه چیز بود!چه می شد که در این تنگنای ننگ آور سکوتفگفته هایمعجزه آسایی شنیده می شد و ضربات ناقوس وار آنها ارواح تحقیر شده این مرده های متحرک را به لرزه در می آورد...
بعد از این حرفها مدتی سکوت کرد.من به او نگاه نمی کردم.یادم نمی آید کدام یک در وجود من بیشتر بود:وحشت یا خجلت؟
سوال خونسردانه او شنیده شد:
چه می توانی به من بگویی؟
جواب دادم:هیچ!
و از نو سکوت حکمفرما شد.
-پس حالا چطور زندگی خواهیم کرد؟
-نمی دانم.
-چه خواهی گفت؟
سکوت کردم.
-هیچ کاری عاقلانه تر از سکوت نیست!...
مکث دردناکی نمود و به دنبال آن صدای خنده اش بلند شد.چنان با لذت می خندید که گویی مدتها استن فرصت چنین خندیدن راحت و مطبوعی را پیدا نکرده است.ولی دل من از این خنده لعنتی خون می گریست.
-هه،هه،هه!این تو هستی-معلم و زندگانی؟تویی که به این آسانی دستو پایت را گم می کنی؟فکر می کنم حالا فهمیدی من کی هستم؟ها؟هه،هه،هه!هر کدام از جوانهایی که مثل تو پیر به دنیا آمده اند اگر با من سر و کار پیدا می کردند،همینطور مانند خود تو را می باختند و سراسیمه می شدند.فقط آن کسی ممکن است در مقابل وجدان خود نلرزد که خود را در زره دروغ و وقاحت و بیشرمی پوشانده باشد.توانایی تو به قدری است که فقط مشتی برای سقوطت کافیست!حرف بزن!چیزی بگوکه تو را در مقابل من تبرئه کند.آنچه گفتم تکذیب کن،جانت را از چنگال خجلت و درد رها کن!لااقل برای یک دقیقه هم که شده قوی باش،به خودت اطمینان داشته باش تا آنچه را که من به تو نسبت داده ام پس بگیرم و در جلوی تو سر تعظیم فرود بیاورم...قدرت روحی خودت را نشان بده تا به معلمی تو اعتراف کنم!من احتیاج به معلم دارم.چون انسان هستم.زندگی را در تاریکی،گم کرده ام و راه رستگاری به سوی روشنایی،به طرف حقیقت و زیبایی،به سمت زندگی نوین را می جویم.راه را به من نشان بده!من انسان هستم.به من کینه ورزی کن،بزن،ولی در عوض مرا از این لجن زار بی اعتنایی به زندگی بیرون بکش!من می خواهم بهتر از آنچه هستم باشم!چکار کنم؟به من بیاموز!
فکر می کردم:آیا انجام تقاضایی که این مرد به خود حق داده و پیش پای من هناده برای من مقدور است؟زندگی خاموش می شود،تاریکی شک و تردید بر افکار مردم چیره می گردد.بایستی راه خروج را پیدا کرد.راه کدام است؟من فقط یک راه بیشتر نمی بینم.نباید برای خوشبختی کوشش کرد.احتیاجی به خوشبختی نیست!معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضایتمندی از خود،انسان را ارضا نمی کند.زیرا بدون شک،مقام انسان خیلی والاتر از اینهاست.مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هسستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داسته باشد.این امر ممکن است ولی نه در چهر چوب کهنه و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است...
از نو خنده ای کرد ولی این بار خیلی آرام،مثل خندیدن کسی که فکر بر احساسش غلبه کرده است.
-چه مردم زیادی در دنیا بوده اند و تا چه اندازه آثار کمی از خود به یادگار گذارده اند!چرا باید اینطور باشد؟اما ما به گذشته لعنت می فرستیم،زیرا حسادت ما را نسبت به خود بی اندازه تحریک می کند،زیرا امروزه چنین مردمی که پس از مرگ از خود اثر پر ارزشی بجای گذارند اصلاً وجود ندارد.انسان به خواب میرود...هیچکس هم او را بیدار نمی کند.به خواب میرود و به حیوان بدل می شود.برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است.از زدن او بیم نداشته باش.چون اگر تو او را دوست بداری و بزنی معنی ضربات تو را درک می کند،و آنرا بعنوان استحقاق می پذیرد.وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید با حرارت نوازشش کن دوباره جان می گیر...مردم هنوز طفل هستند،با اینکه گاهگاهی ما را از تبه کاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند ولی همیشه به محبت و کوشش دائم و پی گیر برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند...آیا می توانی مردم را دوست بداری؟
با تردید سوال او را تکرار کردم:
-مردم را دوست بدارم؟راستی خود منهم نمی دانم آیا مردم را دوست دارم یا نه!باید صمیمی و صادق بود:نمی دانم.کیست با خود بگوید بله من مردم را دوست دارم!انسانی که دقیقاً به درون خویش می نگرد قبل از اینکه جواب داده بگوید «دوست دارم» مدتها روی این سوال فکر می کند.همه می دانند که نزدیکان ما فرسنگها از ما دور هستند.
-تو سکوت کرده ای؟اهمیتی ندارد.بی اینکه تو حرف بزنی منظورت را می فهمم...و می روم.
بآهستگی پرسیدم:بهمین زودی.چون آن اندازه که برای خودم وحشتناک شده بودم او برای من نبود.
-بله،می روم،ولی باز پیش تو خواهم آمد.منتظر باش.ورفت.
چه جور رفت؟متوجه نشدم.بسرعت و بدون صدا رفت مثلاینکه سایه ای بود و محو شد...
من باز هم مدتی روی نیمکت درون باغ نشستم.سرمای بیرون را احساس نمی کردم و متوجه نبودم که خورشید طلوع کرده و اشعه آن بگرمی در روی شاخه های یخ بسته درختها می درخشد.مشاهده روز روشن و خورشیدی که مانند همیشه با بی اعتنائی می تابید و تماشای این زمین کهنسال و فرتوتی که پوشاک برفی در بر کرده بود و در زیر اشعه خورشید برق می زد،برایم شگفت انگیز و جالب شده بود.
پایان
و سرش را تکان داد و گفت:
-اینکار برای مردم ضرورت دارد.
-حس می کنم شما نیرویی دارید که در من سخت موثر است.ظاهراً می خواهید چیزی به من بگویید...ها؟؟
با خنده بلندی بانگ زد:
-بالاخره جرات شنیدن را در خودت پیدا کردی! اما حالا این خنده ملایمتر شده بود و حتی کمی آهنگ خوشحالی از آن به گوش می رسید.
به او گفتم:پس بگویید!و اگر می توانید بدون پیرایه بگویید.
-اوه،چه خوب!اما قبول داری که این پیرایه ها بالاخص برای جلب توجه تو،لازم بود؟انسان،همانطور که به چیزهای سرد و خشن اعتنائی نمی کند به موضوعهای ساده و روشن هم توجهی ندارد و از آنجایی که ما با خودمان سرد و بی روح هستیم حرارات بخشیدن و روح دادن به اشیا هم برای ما میسر نیست.حالا به نظر می آید که ما طالب رویاها و افکار زیبا،خواهان آرزوها و شگفتی هایی شده ایم؛زیرا زندگانی ای که ما درست کرده ایم فاقد زیبایی،ملا آور و تیره است!آن واقعیتی را که زمانی می خواستیم با شور و هیجان بسازیم ما را در هم شکسته و خرد نموده است..چه می شود کرد؟ممکن است انسان به یاری تخیل و تصور،برای مدت محدودی از زمین دل بر گیرد؛به آسمانها پرواز نماید و از نو به جایگاه از دست داده خود و به مقامی که از دست داده است نگاه کند؛ایمطور نیست؟برای اینکه،انسان حالا دیگر سلطان روی زمین نیست،بلکه برده زندگی است و با سر فرود آوردن در مقابل حقایق غرور خاصه اشرف مخلوقات بودن خود را از دست داده است.مگر نه؛از حقایقی که خود درست کرده نتیجه گیری می کند و به خود می گوید:این قانون تغییر ناپذیر است!هنگام پیروی از این قانون توجه ندارد که در راه آزاد و خلاقه زندگی خود،در راه مبارزه برای این حق که بتواند سنتهای کهنه را در هم شکند و چیزهای نوینی ایجاد کند سدی نهاده است.و دیگر او مبارزه نمی کند،بلکه فقط خود را با آن سازش می دهد...به خاطر چه باید مبارزه کند؟آن آرمان هایی که به خاطر آنها انسان بتواند به کارهای خطیر و فداکاریهای مهم دست بزند گجاست؟کو؟بهمین دلیل است که انسان تا این حد بیچاره شده زندگی فلاکتباری پیدا کرده است.برای همین است که روح خلاقیت در او تا این درجه ناتوان و زبون شده است...عده ای نادانسته و کورکورانه در تکاپوی چیزی هستند که به روحشان الهام گردد و ایمان مردم را نسبت به آنها بر انگیزد.اغلب بدان سمتی که همه چیزش ابدی است و مردم را متحد می سازد،جایی که خدا وجود دارد،رو نمی آورند...مسلماً آنهایی که در راه وصول به حقیقت اشتباه می کنند هلاک می شوند!بگذار هلاک شوند.نباید مانع آنها شد.تاسف خوردن برای آنها فایده ای ندارد.آدم زیاد پیدا می شود!فقط اشتیاق و تمایل روح به یافتن خدا مهم است؛و اگر در عالم موجوداتی یافت شوند که شوق الهی آنها را فرا گرفته باشد خدا با همانها خواهد بود و جانشان خواهد بخشید:این است جذبه بی پایان به سمت کمال!..اینطور نیست؟
گفتم:بله همینطور است...
همصحبت من در حالیکه خنده نیش داری می کرد گفت:
-اما تو زود قبول کردی-سپس در حالی که به نقطه دوردستی چشم دوخته بود ساکت شد.سکوت او به نظرم طولانی آمد با بی صبری آهی کشیدم.آنوقت او بدون اینکه نگاهش را از دور برگرفته متوجه من سازد پرسید:
-خدای تو کیست؟
قبل از این سوال،لحن گفتارش خیلی ملایم و نوازش کننده و گوش دادن به حرفهای او برایم مطبوع بود:مثل همه مردم اندیشمند کمی اندوهگین به نظر می آمد،روحاً به من نزدیک بود،حرفهای او را می فهمیدم و سرافکندگی من در مقابل او داشت از بین می رفت که ناگهان این سوال را کرد.سوال شومی که جواب دادن به آن برای مردم معاصر،اگر جداً به خود علاقمند باشند،خالی از اشکال نیست.خدای من کیست؟کاش این را می دانستم!
این سوال مرا خورد کرده بود.فکر می کنم هر کس دیگری هم که به جای من بود،نمی توانست خود را نبازد و حضور ذهن خود را از دست ندهد!ولی او نگاه نافذش را به من دوخته بود،لبخند می زد و منتظر جواب بود.
-تو بیش از مدتی که برای جواب دادن یکنفر «انسان» وقت لازم است سکوت کردی.حالا این سوال را از تو می کنم شاید بتوانی جواب بدهی:تو نویسنده ای و هزاران نفر آثارت رت می خوانند،بگو ببینم که مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟آیا فکر کرده ای که حق داری به مردم چیزی بیاموزی؟
نخستین بار بود در زندگی که با دقت به درون خویش می نگریستم.بگذار مردم خیال نکنند که من خود را پست می کنم و یا بالا می برم برای اینکه توجه آنها را به خود جلب کنم.از گدا صدقه طلب نمی کنند.من در وجود خود،احساسات و تمایلات نیک و خواست هایی که معمولاً آنها را خوب می نامند زیاد کشف کردم ولی احساسی که همه این اندیشه های روشن و موزون را یکجا جمع کند و تمام پدیده های زندگی را در بر گیرد در خود سراغ نگرفتم.حس تنفر در روح من زیاد است و مانند آتش زیر خاکستر اندک فروغی دارد و گاهگاه با آتش شدید خشم و غضب برافروخته می گردد.ولی باز شک و تردید در روح من بیشتر است.بعضی اوقات این دو حس چنان عقل مرا به لرزه در می آورند،و طوری قلبم را می فشارند که مدت مدیدی از خود بیخود می شوم،حالتم دگرگون و خزاب می شود و هیچ چیز برای زندگی تحریکم نمی کند.قلبم به اندازه ای سرد می شود که گویی مرده است.فکرم خموده شده به خواب می رود.کابوس وحشتناکی قدرت تجسم و تصور مرا به شدت در فشار می گذارد.بدین ترتیب کور،کر و لنگ،شبها و روزهای زیادی را سر می کنم،به هیچ چیز میل ندارم و چیزی نمی فهمم.به نظرم می آید که دیگر جسدی شده ام که فقط به علت اشتباهی نامعلوم هنوز به خاک سپرده نشده ام.ادراک ادامه حیات،هول و هراس از ادامه چنین زندگانی را بیش از پیش در من تشدید می کند،زیرا در مرگ،هم معنی کمتر است و هم ظلمت بیشتر...قطعاً مرگ حتی لذت نفرت داشتن را هم از انسان سلب می کند.
واقعاً مبشر چه رسالتی برای مردم هستم؟آیا چنانکه می نمایم هستم؟چه م یتوانم به مردم بگویم؟همان هایی را که از مدتها قبل دیگران می گفتند و همیشه هم می گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟اما آیا حق دارم این آرمان ها و مفاهیمی را که خود من با آنها تذبیت شده غالباً هم بدانها عمل نمی کنم تبلیغ نمایم؟اگر راهی مخالف انها اختیار می کنم آیا مفهوم این نیست که به حقانیت آن عقاید که در وجود «من» تخمیر شده ایمان ندارم؟...پس به این آدمی که پهلوی من نشسته است چه جوابی بدهم؟ولی او از بس به انتظار شنیدن جواب من ماند خسته شد و از نو شروع به صحبت کرد:
اگر نمی دیدم که هنوز جاه طلبی تو قادر به از بین بردن شرافتت نشده است هرگز این سوالها را نمی کردم.همینقدر که شهامت داری حرفهای مرا بشنوی من از آن چنین نتیجه می گیرم که علاقه تو به خودت خردمندانه است.چونکه تو برای تقویت این علاقه از شکنجه و عذاب روحی هم گریزان نیستی.لذا من وضعیت دشوار تو را در مقابل خود آسان کرده و با تو به عنوان یک مقصر صحبت می کنم نه به عنوان یک مجرم.
...زمانی در میان ما سخنورانی بزرگ و اشخاصی که به رموز زندگی و روح انسانی پی برده بودند وجود داشتند،مردمی که با اشتیاق فراوان و از خودگذشتگی زیاد برای تکامل هستی تلاش می کردند و با ایمانی ژرف نسبت به انسان ملهم بودند.کتابهایی تالیف کرده اند که هرگز دست فراموشی به آنها نمی رسد زیرا در آنها حقایقی جاودان ثبت شده که زیبایی ابدی از صفحات آنها ساطع است.تمثالهایی که در این کتابها ترسیم شده اند جاندار بوده،از نیروی حیات الهام گرفته اند.در این کتابها،هم شهامت و هم خمشی سوزان وجود دارد؛عشق صمیمانه و آزاد آنها پدیدار است و کلمه زایدی در آنها دیده نمی شود.من می دانم که تو از آن سرچشمه های الهام رو ح خود را سیراب کرده ای...اما شاید روح تو بد تغذیه شده است.زیرا گفتار تو درباره عشق و حقیقت ساختگی و ریاکارانه است.چنین به نظر می رسد که هنگام گفتار درباره این موضوع به خودت فشار می آوری.تو مثل ماه با نور دیگری پرتو افشانی می کنی.نورت غم انگیز و مبهم است،سایه های زیادی تولید می کند ولی حراراتش ناچیز است و هیچکس را گرم نمی کند.تو گداتر از آن هستی که بتوانی واقعاً چیز با ارزشی به مردم بدهی و آنچه را هم که می دهی نه به خاطر لذت بی اندازه ای است که از مستغنی ساختن زندگانی با افکار و کلمات زیبا می بری،بلکه خیلی بیش از همه برای این است که حقیقت تصادفی وجودت را تا درجه پدیده لازمی برای مردم بالا ببری.به این علت چیز م یدهی تا بتوانی در ازا آن بیشتر از زندگانی و مردم بستانی.توگداتر از آن هستی که بتوانی هدیه ای بدهی.ربا خوار ساده ای هستی که تجربیات ناچیزت را در برابر بهره توجه به خودت به مرابحه میگذاری.هنگام کاوش در حقایق،قلم تو،جزئیات ناچیز زندگی را بر می گزیند.ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی.ولی آیا این توانایی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد،اندیشه هایی را که مایه اعتلای روح آنها باشد در آنها بیدار کنی؟...نه!آیا تو مطمئنی که این کار مفیدی است که در کثافات و زباله های عادی کاوش کنی و نتوانی چیزی جز حقایق ناچیز و مبتذل پیدا کنی که ثابت کنند فقط بشر پست،احمق و بیشرف است،کاملاً و همیشه تابع شرایط خارجی زیادی بوده ضعیف،قابل ترحم و تک و تنها است؟گرچه،شاید هم،حالا دیگر موفق شده اید او را به این موضوع متقاعد کنید!زیرا حس می کنم که روح او سرد و ذهن او کنده شده است...همین کافی است!هنوز تصورات خود را در کتابها می بیند و این کتابها به خصوص اگر با مهارتی که معمولاً اسم آن را «استعداد» می گذارند نوشته شده باشند،همیشه تا حدی انسان را هیپنوتیزم می کنند.خواننده با دید نویسنده به خودمی نگرد و وقتی که زشتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.آیا تو می توانی این امکان را در اختیار او قرار دهی؟مگر تو میتوانی اینکار را بکنی در حالیکه تو خود...اما من به تو رحم می کنم برای اینکه احساس می کنم تو در حالیکه به حرفهای من گوش می دهی دین فکر نیستی که برای تبرئه خود حرفی بزنی.بله!زیرا یک معلم شزیف بایسد همیشه شاگرد دقیقی باشد.شما همه،معلمین روزمره زندگی ما هستید.خیلی بیش از آنچه که به مردم می دهید از آنها می گیرید.شما همه از نواقص صحبت می کنید و فقط آن ها را می بینید.اما در بشر شایستگی هایی هم باید باشد.مگر خود شما واجد آنها نیستید؟شما چه مزیتی بر این مردم عادی و تیره روز دارید که با چنان بیرحمی و خورده گیری تصویرشان می کنید و به خاطر غلبه نیکی بر بدی خود را پیامبر و واعظ آنها م یدانید و افشا کننده گناهانشان می شمارید؟ولی آیا متوجه شده اید که نیکوکاران و بدکارانی که شما آنها را به زور خلق کرده اید مثل دو کلاف سیاه و سفید سردرگمی هستند که به علت نزدیکی به هم خاکستری رنگ شده و جزئی از رنگهای اولیه همدیگر را گرفته اند؟تردید دارم که شما برگزیده خدا باشید...او می توانستدلهای آنها را با آتش عشقی سرشار به زندگانی، به حقیقت و به مردم بر افروزاند تا آنها در ظلمت هستی مانند انوار قدرت و عظمتشبدرخشند...ولی شما خمچون مشعل نیروی شیطان دود می کنید و دود شما در فکر و روح آنها نفوذ می کند و آنها را با زهر بی اعتمادی نسبت به خود مسموم می سازد.بگو:چه به مردم می آموزید؟
...
...(ادامه دارد...)...
...
-بفرمایید..هرچند،فکر می کنم که حالا دیگر دیر شده است..
-اوه!نه،برای شما هنوز دیر نشده است!..
از حرفهای او متعجب ایستادم.از آهنگ کلمتاش اعتماد شدید و از لحن گفتارش آثار کنایه مشهود بود.ایستادم و خواستم از او چیزی بپرسم ولی دست مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی و با اصرار به طرف جلو می کشید گفت:
-نایستید،زیرا من و شما راه خوبی را داریم طی می کنیم...مقدمه بس است!بگویید ببینم منظور ادبیات چیست؟..شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید.
از فرط تعجب و حیرت عنان اختیار از دستم در رفته بود.این مرد از من چه می خواهد؟کیست؟
گفتم:گوش کنید،قبول بفرمایید که آنچه بین ما رخ می دهد...
-دارای اساس و پایه درستی است،باور کنید!آخر در دنیا هیچ چیز بدون پایه و اساس صحیح صورت نمی گیرد...تندتر برویم،ولی نه به پیش بلکه به ژرفا...
بدون چون و چرا این آدم عجیب و جالبی بود ولی مرا داشت عصبانی می کرد.من دوباره با بیصبری بجلو حرکت کردم و او به آرامی بدنبال من راه افتاد و گفت.
-مقصود شما را می فهمم:تعریف هدف ادبیات فعلاً برای شما کار دشواری است ولی سعی می کنم من این کار را انجام دهم...
آهی کشید و لبخند زنان نگاهی به صورت من انداخت:
-اگر بگویم هدف ادبیات اینست که بانسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خودش را تقویت کند،میل به حقیقت و مبارزه با پستی ها را در وجود مردم توسعه دهد،بتواند صفات نیک را در آنها بیابد،در روح آنها عفت،غرور و شهامت را بیدار کرده با آنها کاری کند تا مردمی نجیب،بهروز و قوی شده بتوانند حیات خود را با روح مقدس زیبایی ملهم سازند،آیا شما قبول خواهید کرد؟نظر من این است.بدیهی است که کامل نیست فقط طرحی است...
گفتم:بله،تصدیق می کنم!تقریباً همینطور است،معمولاً مردم تصور می کنند که وظیفه ادبیات بطور کلی عبارت است از تجلیل شخصیت انسان و تلطیف عواطف او... سپس با لحن نافذی گفت:
می بینید که به چه امر بزرگی خدمت می کنید!از نو خنده نیشداری کرد:
هه،هه،هه!
وانمود کردم که خنده اش مرا نرنجانده است.پرسیدم:
-خوب مقصود شما از این حرفها چیست؟
-و شما چه فکر می کنید؟
گفتم:راست بگویم...
ولی به فکر اظهارا تند و زننده او افتاده ساکت شدم.از خود می پرسیدم:منظور او از صمیمانه صحبت کردن چیست؟او که آدم احمقی نیست،باید بداند درجه صمیمیت انسان چه اندازه محدود است و حس خودخواهی او تا چه حد در حفظ این محدودیت موثر است!نگاهی به صورت همراه خود انداخته حس کردم که لبخند او روح مرا جریحه دار ساخته است.آه اگر بدانید چقدر استهزا و تحقیر در تبسم های او نهفته بود!احساس کردم که دارم از چیزی می ترسمو همین ترس ایجاب می کرد از او دور شوم.
کلاه خود را کمی بلند کردم و با لحن خشکی گفتم:
-خداحافظ!
اوآرام و با تعجب پرسید:چرا؟
-چونکه دوست ندارم شوخی از حد معینی تجاوز کند.
-و فقط برای همین می روید؟...میل خودتان است...اما می دانید،اگر حالا از من بگذرید.دیگر،هرگز،همدیگر را نخواهیم دید.
روی کلمه «هرگز» تکیه کرد و آن را طوری محکم و با آهنگ ادا نمود که گویی دارم صدای ضربت ناقوس مرگ را می شنوم.
من از این کلمه نفرت دارم و از آن می ترسم،زیرا این کلمه در نظر من،مانند پتک گران و یردی است که قبلاً تقدیر آنرا درست کرده است تا با ضربات آن امیدهای مردم را در هم بشکند.این کلمه مرا متوقف ساخت.با بغض و اندوه از او پرسیدم:
-از من چه می خواهید؟
از نو نیشخندی زد و در حالیکه دست مرا محکم گرفته بود و پایین می کشید گفت:بشینیم اینجا.
در این موقع من و او در خیابان باغ ملی،در میان شاخه های درختان بیحرکت و یخ بسته اقاقیا و یاس بودیم.گویی این شاخه ها که از یخ های نوک تیز و باریکی پوشیده شده و پرتو ماه آنها را روشن ساخته و در هوا بالای سر من معلق بئدند،در سینه ام می خلیدند و به قلبم می رسیدند.
از این رفتار همراه خود مات و مبهوت شده بودم و به او نگاه می کردم و ساکت بودم،و در حالیکه میل داشتم به خود روحیه داده عمل او را توجیه کنم به خودم گفتم:
-حتماً این آدم بیمار است.
اما مثل اینکه او فکر مرا خوانده باشد گفت:
-تو می پنداری من بیمارم؟این فکر را از سرت بیرون کن که خیلی زیان بخش و مزخرف است!اغلب وقتی که ما نمی خواهیم حرف کسی را بفهمیم خود را با این پندار می پوشانیم آنهم فقط برای اینکه او باهوشتر و مبتکرتر از ماست.ببینید این فکر با چه سماجتی بی اعتنائی غم انگیز ما را نسبت بهم تایید می کند و روابط و مناسبات ما را پیچیده تر می سازد.
در حالی که خود را در برابر این شخص بیش از پیش شرمنده احساس می کردم گفتم:
-آه بله!..اما ببخشید من می روم...دیگر باید بروم.
شانه هایش را بالا انداخته گفت:
-برو...اما بدان که خیلی به ضررت تمام میشود.از درک خیلی چیزها محروم می شوی.دست مرا رها کرد و من از او جدا شدم.
او در میان باغ روی تپه ای مشزف بر «ولگا»،تپه ای که پوشش نازک و سفیدی از برف داشت و راه باریک تیره و نوار مانندی آنرا از وسط می برید.تنها ماند،در حالیکه چشم انداز و سیع جلگه خاموش و غم انگیز آنسوی رودخانه در برابرش گسترده شده بود.او توی باغ ماند،روی یکی از نیمکت ها نشست و به افق خلوت و دور دست چشم دوخت.من د رطول خیابان راه افتادم و احساس می کردم که از او دور نمی شوم ولی معهذا می رفتم.می رفتم و با خود فکر می کردم:چطور برومتا به او،به آدمی که آنجا در پشت سر من نشسته نشان دهم که در نظر من چندان ارزشی ندارد؟تند بروم،یا آهسته؟
اینک او با تانی آهنگی را سوت می زند که بنظر من آشناست...می دانم این سرود غم انگیز و مسخره آمیز برای کوری تنظیم شده است که نقش سر دسته کوران را بعهده گرفته است.فکر کردم:چرا این آهنگ را مخصوصاً می زند؟
و آن موقع فهمیدم که از همان لحظه برخوردم با این آدم کوچولو،درون حلقه تاریکی از احساسات عجیب و غریب پا گذارده ام.انتظار برخورد با یک چیز مبهم و سنگینی مانند مهی تیره بر حالت از خود رضامندی و بی اعتنائی چند لحظه قبل وجودم سایه انداخته بود.کلمات اشعاری را که این آدم سوت می زد به خاطر آوردم:
رهنمایی کی توانی ای که ره را خود ندانی
برگشته به او نگاه کردم.یک آرنج خود را بر روی زانو تکیه داده و سر در کف دست نهاده بود و به من نگاه می کرد،سوت می زد وسیبیلهای سیاه او در زیر پرتو ماهی که به صورتش تابیده بود تکان می خورد.احساس غم انگیزی مرا تکان داد و تصمیم گرفتم بر گردم.به سرعت به او نزدیک شده پهلویش نشستم و بدون هیجان ولی با حرارات گفتم:
-گوش کنید،ساده صحبت خواهیم کرد...
...
(ادامه دارد...)...
...
...شب بود،که از محفل دوستان،جایی که آخرین داستان به چاپ رسیده خود را خوانده بودم،بیرون آمده وارد خیابان شدم.بر اثر تعریف زیادی که از آن کرده بودند،هیجان مطبوعی در من ایجاد شده بود.با تانی در خیابان خلوت گام بر می داشتم و برای نخستین بار در عمرم تا این حد از نشاط زندگی سرمست شده بودم.
ماه فوریه و شب صافی بود.انبوه ستارگان بر آسمان بی ابر نقش بسته بودند.زمین جامه با شکوهی از برف تازه بر تن کرده بود و سرمای گستاخانه ای از آسمان به زمین می دمید.شاخه های درختان از دیوارها سر کشیده،با سایه های خود نقش و نگار زیبا و بدیعی در سر راه من ایجاد کرده بودند.ذرات شفاف برف،در نور کبود و نوازش کننده ماه درخشندگی نشاط انگیزی داشتند.جنبنده ای در هیچ جا دیده نمی شد.صدای خش خش برف در زیر پاهای من،تنها صدایی بود که سکوت با شکوه این شب فراموش نشدنی را بر هم می زد...
فکر می کردم:چقدر خوب است که انسان در دنیا؛در میان مردم ارج و منزلتی داشته باشد!
این اندیشه آینده درخشان و روشنی را برایم تصویر می کرد.صدای کسی که با تامل صحبت می کرد از پشت سرم شنیده شد:
-ها،شما چیز خوبی نوشته بودید،بله،عالی بود!
از شنیدن این صدای غیر منتظره یکه خورده برگشتم و نگاه کردم.
شخص کوتوله ای که لباسی تیره بر تن داشت خود را به من رسانید و پا به پای من راه افتاد.لبخند نافذی روی لبهایش نقش بسته بود و از پایین به بالا به صورت من نگاه می کرد.سراپای وجودش به طور عجیبی نافذ بود:نگاه ها،گونه ها،چانه او با ریش نوک تیزش.تمتم اندام تکیده و کوچک او با آن گوشه های عجیبش مثل میخ توی چشم فرو می رفت.طوری بی صدا و سبک حرکت می کرد که گویی روی برف می لغزید.در آنجایی که داستان خود را می خواندم او را ندیده بودم.بدیهی است از شنیدن صدای او متعجب شده بودم:این آدمکه بود؟از کجا پیدا شده بود؟
سوال کردم:شما گوش دادید؟
-بله،لذت هم بردم.
با صدای بمی صحبت می کرد.لبهای نازکی داشت و سیبیل های کوچک سیاهش لبخند او را از نظر نمی پوشانید.این لبخند که از روی لب های او زایل نمی شد اثر نامطبوعی در من به وجود آورد.احساس کردم که در پشت آن فکر نیشدار و انتقاد آمیزی نهفته شده است؛اما به قدری سردماغ بودم که نتوانستم به این حالت سیمای او توجه کنم.لبخند او مانند سایه ای از نظرم محو شد و در مقابل صفا و روشنی رضایت خاطری که به من داده بود به سرعت ناپدید گردید.پهلو به پهلوی او راه می رفتم و منتظر بودم ببینم چه می گوید.در دل امیدوار بودم که بر شیرینی و لذت دقایقی که امشب بر من گذشته است بیفزاید:انسان تشنه تعریف و تمجید است،برای اینکه سرنوشت به ندرت از روی مهر به او تبسم می کند.
همراه من پرسید:
راستی خوب است که انسان خود را موجودی استثنایی و برتر از دیگران احساس می کند،اینطور نیست؟
در سوال او چیز مخصوصی حس نکردم و شتابزده با او موافقت نمودم.
او دستهای کوچکش را که انگشتان خمیده و لاغری داشت با حالت عصبی بهم مالید و خنده نیشداری کرد:هه،هه،هه!
از خنده او آزرده خاطر شدم.به سردی گفتم:
-شما آدم خوش برخوردی هستید!
تبسم کنان با حرکت سر حرف مرا تایید کرد و گفت:
بله،آدم خوش برخوردی هستم،خیلی هم کنجکاو...همیشه هم می خواهم بفهمم و از هر چیزی سر در بیاورم،این کوشش دائمی منست.همین است که به من جرات می دهد،به همین دلیل است که حالا هم می خواهم بدانم که این موفقیت به چه بهایی برای شما تمام شده است!
نگاهی به او انداختم و از روی بی میلی گفتم:
تقریباً به بهای یکماه کار...شاید هم کمی بیشتر...
او به سرعت حرف مرا قاپید و گفت:
-آها،قدری زحمت و بعد هم اندکی تجربه از زندگی که همیشه ارزش زیادی ندارد؛ولی در عین حال بی ارزش هم نیست؛چون شما با این بهااین فیض را می برید که در حال حاضر هزاران نفر با خواندن آثار شما با فکر شما زندگی می کنند و بعداً هم امیدهایی پیدا می شود که شاید با مرور زمان...هه،هه،هه!وقتی هم که شما بمیرید...هه،هه،ههًولی در مقابل اینهمه آرزوها بیش از آنچه شما به ما داده اید می شد داد.تصدیق ندارید؟
از نو خنده بریده بریده نیشداری کرد.با چشمان سیاه و نافذش نگاهی مزورانه ای به سراپای من انداخت.من هم از بالا به پایین به او نگاهی کردم و با رنجس و برودت پرسیدم:
ببخشید اجازه می فرمایید سوال کنم افتخار صحبت کردن با چه کسی را دارم؟
-من کی هستم؟حدس نمی زنید؟ولی با این حال فعلاً نمی خواهم بگویم که من کی هستم.مگر در نظر شما دانستن اسم شخص،از چیزی که او به شما می گوید مهمتر است؟
جواب دادم:البته نه...ولی با این وصف خیلی عجیب است!
همصحبت من،بدون توجه،آستین پالتوی مرا گرفت و در حالیکه به آهستگی می خندید شروع به صحبت کرد:
-خوب،بگذارید عجیب باشد،معلوم نیست که چرا انسان به خودش اجازه نمی دهد گاهی از حدود آداب ساده و عادی گامی فراتر بگذارد؟...و اگر شما مخالف این مطلب نیستید بیایید صادقانه با هم صحبت کنیم!فرض کنید که من خواننده داستانهای شما هستم...خواننده ای عجیب و خیلی هم کنجکاو که می خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می آید...مثلاً کتاب شما؟بیایید صحبت کنیم.
گفتم:اوه،بفرمایید خواهش می کنم!اینطور برخوردها و گفتگوها...خیلی برای من مطبوع است...هر روز میسر نیست.
اما در واقع به او دروغ می گفتم،زیرا این حرفها برای من داشت نامطبوع می شد.فکر می کردم:او از جان من چه می خواهد؟اصلاً به چه مناسبت به خود اجازه می دهم که این برخورد خیابانی و گفتگو با این شخص ناشناس را به دیده نوعی مباحثه بنگرم؟
معهذا بهر نحوی بود با تانی پهلوی او راه می رفتم و سعی داشتم قیلفه خوش و دقیقی به او نشان دهم.یادم هست که به زحمت به اینکار موفق می شدم ولی رویهمرفته هنوز حالت جسورانه ای داشتم و نمی خواستم با امتناع از حرف زدن،آن شخص را از خود برنجانم و تصمیم گرفتم مواظب خودم باشم.
نور ماه از عقب سر می تابید و سایه های ما را در زیر پاهایمان در هم می آمیخت و به لکه تیره ای که جلوی ما در روی برف می خزید،تبدیل می نمود.من به این سایه ها خیره شده بودم و احساس می کردم چیز تیره ای که مانند سایه ها جلوتر از من است و نمی شود به آن رسید در درون من به وجود می آید.
همراه من اندکی سکوت کرئ،سپس با لحن مطمئنی که بر افکار خود مسلط بود شروع به صحبت کرد:
-در زندگی هیچ چیز مهمتر و کنجکاوانه تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست...اینطور نیست؟
سر را به علامت تایید تکان دادم.
-موافق هستید!...پس بیایید صمیمانه صحبت کنیم.حالا که جوان هستید فرصت صمیمانه صحبت کردن را از دست ندهید!...
به خودم گفتم:چه آدم عجیبی است!به حرفهای او علاقه مند شده بودم و در حالیکه خنده تلخی می کردم پرسیدم:
-ولی از چه صحبت کنیم؟
او نگاه دقیقی به صورت من انداخت و با لحن خودمانی یک دوست قدیمی بانگ زد:
-درباره هدف ادبیات!
...
(ادامه دارد...)...
...
سلام...
خواستم بر گردم و بنویسم...
خواستم بیام و یه داستان زیبا بنویسم...
اما نه...پشیمون شدم...می خ.ام اینجا رو از بین ببرم...خودم ساختمش...خودم قانون گذاشتم براش...حالا هم خودم می خوام...
چه رویاهایی در سر می پروروندم...جشن...سالگی سرزمینم...شاید به خاطر همون تا حالا هم حذفش نکردم...ولی حالا دیگه تصمیمم رو گرفتم...
خیلی اینجا رو دوست داشتم...هنوزم دوست دارم...خیلی...خیلی...خیلی با خودم کلنجار رفتم...بارها اومدم...ولی نتونستم...خیلی دوست دارم اینجا رو...ولی دیگه مهم نیست...
این وبلاگ طی 48 یا 72 ساعت آینده برای همیشه حذف میشه...
...
آره فرصت برای بعضیا کمه...منم که از اول اینو گفته بودم...
...
ماشین دستم بود...مسیر قبرستون رو از یه جای دیگه پیش گرفتم...این دفعه مصمم بودم که پیداش کنم...این دفعه تنها بودم...پدر همراهم نبود...اصلاً نمی دونست که من رفتم اونجا...
دوباره همون مسیر احتمالی رو پیدا کردم شروع کردم به قدم زدن میون قبرا...وفات1383/12/29...یه روز قبل از سال جدید...نیم ساعت بود که داشتم مثل دیوونه ها لابلای قبرا راه می رفتم...ای خدا پس چرا پیداش نمی کنم...
...
بالاخره دیدمش...آره خودش بود...همیشه فکر می کردم اگه پیداش کنم شروع می کنم به گریه کردن...زار می زنم...اما نه...یه نگاه بی روح و خشک به اون قبر انداختم...خیلی بی تفاوت بودم...
آخه اون قبر خودم بود...
...
یه لحظه خیلی کوتاه سرشارم از حس بودن اما لحظه ای بعد،به بلندای تمام زندگی،پر می شم از حس نبودن...دوست دارم بمیرم،ولی دوست دارم زنده باشم...دوست دارم،باشم ولی نباشم...همه چیز رو با هم می خوام...وجودمو تناقض گرفته...
همه چیز برام بی معنی شده...نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم...من خنثی شدم...
خدایا چرا تمومش نمی کنی...
خسته شدم...خسته...خسته...
«خسته شدم باید برم بسه دیگه تاب ندارم با موندنم سیاه میشه باقی روزای تنم»
...
...عكس... ...عكس...
رفتن به قبرستون هم هیچ فایده ای نداشت...غیر از اینکه به این نتیجه رسیدم که منو زیر خروار خروار خاک نندازن...بذارن من روی خاک بمونم...روم چیزی نندازن...توی یه دشت که هیچ کس اونجا نیست منو بندازن...آخه توی قبر دلگیره...تاریکه...نمی تونم نفس بکشم...ولی تو فضای آزاد میشه نفس کشید...
باز امروز رفتم قبرستون...هر چه دنبال قبر خودم گشتم پیدا نکردم...هیچ نتیجه ای هم در بر نداشت...درست مثل فیلمها بود...ساکت...خلوت...باد سردی می وزید...باد که نه،نسیم...بعضی جاها شمعی روشن بود...دیگه نا امید داشتیم بر می گشتیم...یکی که ظاهراً عذادار هم بود پرسید:
اسمش چیه...
اسم خودم رو گفتم...
...
این روزا خیلی خوبن...
بیش از حد خوبن...هیچی نمی فهمم...هیچی احساس نمی کنم...گذر زمان،رنج عزیزان...هیچی...امروز خودم رو هم نفهمیدم...
از هر چی که ترسیدم به سرم اومد...خدا رو شکر این روزا دارم از مرگ هم می ترسم...
...
چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و نالان
چون آدمک زنجبر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو،دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردانم
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
...عكس... ...عكس...
...
«زده بود به سرم...به Silence گفتم تا الان هر اتفاقی می افتاد می گفتم خدا رو شکر...!اما الان دیگه نمی گم...این بار دیگه نمی گم خدا رو شکر...
اعصابم واقعاً خورد بود...»
...
نه MSA...من نمی تونم اینا رو اینجا بنویسم...چون بر می گردن به تو تهمت می زنن...انگ(شایدم عنگ) تظاهر و ریا می زنن...شایدم مسخره کنن...چون کسی تو رو نمی شناسه...حتی من...
آخرین خط اون ورقه جمله جالبی نوشته بود...ولی نمی تونم اینجا بذارم اون رو...
...
داشتم با یکی صحبت می کردم...گفت به آینده فکر نکن...یاد حرف پدرم افتادم که می گفت به گذشته فکر نکن...حال هم که از دست من خارج شده تقریباً...پس هیچی نمی مونه...رسیدم به اون کلمه...یه تناقض دیگه...
...
هی داد هی داد وَی لَه مِن آی دادِم ای داد آخ
آخ داد ای بیداد هی داد هی داد هی داد
هی داد هی داد دیدَکَم آی عُمر آخ بی کَسَ خُوَم آی
اگر ساقی وَفا کِی وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو
عطش کُشتَم عطش کشتَم آخ حضورت ..ختن امشو
هلاکَ ساقیا آی اِمشُو هلاکِم وَی لَه مِن آخ
..................سَختَن اِمشُو
نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل
بی بادَه چَن بد بختَن اِمشُو وَی لَه مِن آی
...
-:بیا...بیا...چیزی نمونده...تو می تونی...فقط چند قدم...فقط کافیه چند قدم دیگه برداری و بیای این طرف...این طرف خط،تو آزادی...هرکاری بکنی کسی کاری به کارت نداره...اصلاً کسی از تو نمی گیره...اگه وسط خیابون شروع کنی به رقصیدن...یا بزنی زیر آواز...یا یه دفه شروع کنی به دویدن...کسی کاری به کارت نداره...
شاید یه عده از خنده ریسه برن...یه عده پوزخند تلخی بزنن...یه عده افسوس بخورن...یه عده هم دلشون به حالت بسوزه...
این ور خط تو آزادی هر کاری که دلت می خواد انجام بدی...البته اگه بدونی که چه کار می خوای بکنی...هر چند،تو الانشم نمی دونی داری چی کار می کنی...پس بیا... بیا...
بیا این طرف...اگه بیای این طرف یا از این که هستی لاغر تر می شی،یا چاق و فربه...از لحاظ فکری...
_...مگه اون طرف فکر هم هست...
-:آره...
_...چه فکری...
-:فکر بی فکری...پشت دیوانگی شهریست...
_...گفتی هر کار که دلت بخواد انجام می دی...مگه اونجا آدم می تونه دلش بخواد...
...سکوت...
Wake up ad morning I got sleep in my eyes
I feel bad
Nobody gives a dawn about a ..........
There’s no other like my mother
We speak everyday not in sense of word but pray
Check it 10 years ago died of braid cancer
And went to heaven
.............................................
My peeps y’all representing
Running everyday from the pain let it go away
It’s driving me insane not to my dying day
High from the sky rain wash away my pain
And maintain
I can use my brain to play the game
It’s a shame try to figure out who I blame
When a child is born mama and daddy need a change
Like window needs a frame and the sugar to the cane
Like a baby has a name
LET IT RAIN
IN MY BRAIN LET IT RAIN LET IT RAIN
2:35 in the night can’t sleep see me struggling
........................
One and one is two not three
The pain will release cause in god I believe
Yes the only way in live to succeed is be blessed
Free your mind from head to toe and get dressed
.......................
One day rain will come by your way
Don’t ever loose hope nature gives and takes no fuss
Ashes to ashes and dust to dust
...***...
I'm lonely lonely lonely lonely
I'm lonely lonely in my life
I'm lonely lonely lonely lonely
God help me to survive!
Every body's trippin' on me
Oh lord come help me please
I did some bad things in my life
Why can't you rescue me, cause you've got all I read
I know I got to pay the price throw lonely
...
هدفون تو گوشم بود...داشتم می چرخیدم...
جلوی سه پایه واسادم...دستم با قدرت به طرف بوم پرت کردم...اما اتفاقی نیفتاد...یه آن فکر کردن ناخنم شکست...
کاردک رو از توی مکعبی که وسایل نقاشی توش بود بر داشتم...
کاردک فرو کردم توی بوم...چند بار...
...
...عكس... ...عكس...
...
یکی از عکس ها رو تقریباً یکسال پیش انداخته بودم...اون دو تی دیگه رو همین چند دقیقه قبل...
اما عمر اون بوم بیش از 2 سال بود...
...
علامت ؟ می دونید چیه...
هیچ...علامت سوال هیچی نیست...به خودی خود هیچی نیست...
علامت سوال فقط تو ذهن من و شما تبدیل به یه چیز میشه...یه معنی به خودش می گیره...حالا هر معنی...
ولی یه علامت سوال خالی...
اصلاً بودن یا نبودن علامت سوال چه فرقی می کنه...
مثلاً چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد؟...چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد...
حالا تو این یکی یه خورد شک دارم...
ولی تو اینکه تو گفتار علامت سوال بی معنیه شک ندارم...
وقتی من حرف می زنم،علامت سوال رو که نمی تونید تو حرفام ببینید...یا توی چشمام...یا شاید تو سر تا پام...
...نمی خوای نیا...من خودم می رم...برو نمی خوام ببینمت...حوصله تو ندارم...
شکستن دل یکی دیگه...
صدای سوت میاد...صداش رو از پشت سر می شنوم...یه نگاه به عقب...قدم هام رو تند تر می کنم...از کوچه بعدی بر می گردم...درست رو به روم ایستاده...
MSA:وای چه لذتی داره.
...پا شو برو خونه...این موقع شب کدوم دیوونه می یاد بیرون...
MSA:بابا اشتباه کردم.
...پا شو برو فردا سرما می خوری امتحان رو گند می زنی می گی ... بود که منو برد تو برف...
MSA:چیه مگه نگفتی می خوام...
...
اما این قدر بزرگ بود که پرخاش منو ندیده بگیره...اما فقط به خودش ظلم کرد...
...
...عكس... ...عكس...
...
خاکستری رنگ نگاهم
رنگ نگاه را می خشکاند
سردی بی حرف صدایم
لطافت هوا را می رنجاند
...
...
می دونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
...
ولی من...اصلاً آره من غم ها رو دوست دارم...بدون غم نمی تونم زندگی کنم...زندگی و دست و پا زدن تو غم رو دوست دارم...شادی چه معنی داره...باید شادی دیگران رو هم گرفت و بهشون غم تزریق کرد...یا به عبارتی مازوخیزم دارم...شبیه دیوانه ساز های دنیای جادویی پاتر...آره من یه بچه تمام عیارم...یه بچه پشمالو...یه بچه غول...یه دیلاق...فقط...یه بچه رویایی...یکی که تو تخیلاتش زندگی می کنه...یه بی فکر...اصلاً...هم شهامتم زیاد بود یا به عبارتی یه دیوانه بی پروا...هم روم زیاد بود...اما بود...
من از پایان می ترسیدم
و آغاز کردم
ولی باور کنید من آغاز نکردم...منو آغازوندن...مثل بقیه...اگه دست خودم بود هیچوقت آغاز نمی کردم شاید...
S:بابا به خدا دیگه کشش ندارم...به خدا خسته م ...دیگه نمی تونم...بسمه...
غم رو تو چهره ش می بینم...بغض اونم می خواد بترکه...اشک توی چشماش حلقه زده...ولی جلوی خودش رو می گیره...آخه گناه اون اینه که پدرمه...اون باید محکم باشه...گناه اون پدر بودنه...
«آخر گفتار تو خاموشی است
آخر کار تو فراموشی است»
...
«غیر از سیاه کردن اوراق عمر خویش
ای دل دگر چه طرف ز گفتار بسته ای»
...
«مرگ من هر چه زود دیرستی»
...عكس...
...هم صدای سکوت،در کوچه های تنهایی می روم به سوی...
حالم از آدمایی که شعار می دن به هم می خوره...
به زودی از خودم هم حالم به هم می خوره...
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد
...
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصه ات میگیره وقتی می دونی و می بینی...
واقعاً راست میگه...آدم غصه اش می گیره وقتی می دونه و می بینه و کاری نمی تونه بکنه...
...
همه می خوان تو رو بپرونن...می خوان پروازت رو ببینن...آره پرواز کردن خوبه...ولی پرواز بال و پر می خواد...نمی گم ندارم...ولی شاید...
...
وقتی خستگی بقیه رو می بینم خستگی خودم یادم میاد...وقتی ناراحتی بقیه رو می بینم ناراحتی خودم یادم میاد...وقتی نا امیدی بقیه
رو می بینم نا امیدی خودم یادم میاد...پس چرا با دیدن بقیه خودم یادم نمیاد...
...
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد
گذشت...
گفتند این هم بگذرد...و...
و این هم گذشت...اما چه گذشتنی...کدوم گذشتن...چطور گذشت...کِی گذشت...اصلاً چرا گذشت...
آره این مدت هم گذشت...
نزدیک یک ماه...
نزدیک به یک عمر دیگه هم میگذره...اما...
...
این دیالوگ برام خیلی جالب بود...«من فقط یه ره رو هستم،نه کمتر،نه بیشتر...»...
...
MSA و من...
روی تختم دراز به دراز افتاده بودم...
MSA:
چرا باید ترانه ها همش پر از غصه باشه***چرا باید دشت نگاه با بارونم تشنه باشه
چرا باید سازِ دلا تو غربتا مونده باشه***چرا باید سوز صدا تو گلو مرده باشه
ترانه هام،دشت نگام،ساز دلم،سوز صدام***زنده میشن وقتی که من ساده می رم پیش خدام
...صبح روز بعد دیدم ...
خسته شدم،باید برم،بسه دیگه!تاب ندارم***با موندنم،سیاه میشه،باقیِ روزایِ تنم
...
جالب بود با یه شوخی شروع شد...یه کلمه اون می گفت یکی من...می خندیدیم...بعد دیدم نه بابا...بعد شد یه ترانه...اما حالا می بینم چیزی فراتر از یه ترانه ست...
پس بذار منم اضافه کنم...
این جسم خسته من
روح شکسته من
می خواد تنها نباشه
جدا از این روزا شه
اما تو این فاصله
با دوری حاصله
تنها خدا می تونه
درد منو بدونه
تنها خدا می دونه
....
....
.........
این آهنگ حس عجیبی به من میده...
...
سفر یه شعر سفر یه قصه اس
سفر رهایی از فصل غصه اس
با من سفر کن دریا به دریا ساحل به ساحل تا اوج رویا
سفر عبور از مرز تکرار
هر جای تازه دنیایی داره
پرنده ای باش با بال پرواز
پر کن فضا رو با شعر و آواز
کاشکی تو باشی همسفر من
تا بی نهایت بال و پر من
سفر همیشه همسفر می خواد
دل کندن از غم بال و پر می خواد بال و پر می خواد
................
این متن مال چند روز پیش بود...امروز یه سری اتفاقات برام افتاد که...یه آدم...(جای سه نقطه هر چی دوست داشتید بذارید،چون من کلمه ای پیدا نمی کنم که پستی این آدم رو توصیف کنه)کاری کرد...با...بازی کرد...چیزی که خیلی براش ارزش قائلم...اما این...
الان یه دیالوگ از فیلم the saw یادم افتاد...«بعضیا حتی لیاقت ندارن...»
...
یه اتفاق دیگه هم افتاد...
امشب ناراحتیمو سر یه دوست خالی کردم...یکی نیست بگه ....از دست کس دیگه ای ناراحتی...می کنی سر بقیه خالی می کنی...
...
فیلم unfaithful:«اشتباه معنی نداره،یه کاری رو یا انجام می دی،یا انجام نمیدی...»...جالبه...ولی شاید اشتباه هم معنی داشته باشه...
...
پراو بستیون هر دگ برا بین فلک کاری کِرد لَه یک جیا بین (parav biseion ha deg bera bin falak kari ker la yak jiya bin)
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد***این حقیقت است که از دل برود هر آن که از دیده رود
...
دو سال گذشت...اگه نگم همه،ولی می تونم بگم اکثراً حتی شاید خود من هم از یاد بردم...به همین راحتی آدما فراموش میشن...
دیده...دل...مرگ...فراموشی...دلم می گیره...داشتم وبلاگی رو می خوندم...مطالبی زیادی داشت...ولی طبق معمول به دلیل....سر در نیاوردم...جز چند تیکه...چند خط...که اونا رو دونستم...اونا رو فهمیدم...آره هم دونستم،هم فهمیدم...که بین دونستن و فهمیدن فاصله زیاده...
...
یکی می گفت بیا تا زنده ایم کاری کنیم که بعداً از ما به خوبی یاد بشه...چرا بعداً...چرا الان به خوبی از ما یاد نشه...
«خوب بودن کلمه هیجان انگیزی نیست.خوبی،در فارسی،شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد،با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است.خوب بودن،در نظر ما،یعنی بد نبودن!و این معنی مبتذلی است!آدم خوب!به چه کسانی می گوییم؟به آدم هایی که فقط به درد دامادی شسته رفته می خورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی.کسی که هم به حرف طبیعت می کند و هم به حرف همه آدم ها.آدم خوب، یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمی آید!یعنی چه؟»
...
اصلاً چرا وقتی رفتیم از ما یاد بشه...چرا تا هستیم کسی به یاد ما نباشه...دلم میگیره...قتی به این فکر می کنم که،همین الان هم ممکنه از یاد خیلی ها رفته باشم...ممکنه از یاد خیلی ها برم...از یاد خیلی ها برم...از یاد برم...
«شگفتا وقتی که بود نمی دیدم،وقتی که می خواند نمی شنیدم..وقتی دیدم که نبود..وقتی شنیدم که نخواند..!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال،در برابرت،می جوشد و می خواند و می نالد،تشنه آتش باشی و نه آب؛و چشمه که خشکید،چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و بهوا رفت و آتش،کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،و بعد،عمری گداختن از غم نبودن کسی که،تا بود،از غم نبودن تو می گداخت.»
...
چقدر سخته تو یه مسابقه شرکت کنی که توانایی بردنش رو داری...که توانایی ادامه دادنش رو رو داری...مهارتش رو داری...اما شاید امکاناتت کمه...اما با همین امکانات کم هم خودت رو قانع کنی...با همین امکانات کم بتونی باز به مسابقه ادامه بدی...بتونی برنده بشی...امید برد داشته باشی...اما...اما...اما کسایی بیان که امکاناتشون از تو بیشتره...تجهیزاتشون از تو نو تره...زلم زیمبو زیادی دارن...اینجا رقابت سخت میشه...شاید رقابت نا برابر بشه...اما باز رقابته...چی کار می تونی بکنی...نه می خوای از صحنه کنار بری...نه می دونی،می تونی ادامه بدی...یه تناقض تو افکارت به وجود میاد...خدایا چرا؟...
...
«چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آن که چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند.»
...
این نوشته به نظر خودم چند پهلو بود...ولی من منظورم دو یا شاید سه پهلوی اون بود...اما این قسمت آخر فقط یه پهلو داره...اونم همونه که نوشتم...با خودم بودم...«چه بسیارند...»...آره منم شاید جزو همونا هستم که همیشه حرف می...اما یه سوال...یعنی کسایی پیدا نمیشن که حرف بزنند و چیزی هم بگن؟...
...
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون** نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خان ها تو قفل با دندان ها**تا چند چینی دان ها دام اجل کردت زبون
بر کن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن**بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
ای کرد بر پاکان زنخ امروز بستندت ز نخ**فرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من**ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوری**زان اعتقاد سر سری زان دین سست بی سکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا**زان ماجرا با انبیا کین چون بودای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
نوشتن...
این مدت که ننوشتم...
هر وقت میومدم یه سر به این سرزمین می زدم،تازه می فهمیدم که آره...
اومدم که باز بنویسم...
نمی دونم مثل گذشته می تونم بنویسم یا نه...نمی دونم اصلاً می تونم بنویسم یا نه...
مدتیه که قلم هم یاری نمیکنه...یه استراحت کوتاه کرد...
نمیشه نگاهم رو تو این سرزمین بذارم...شاید با نگاه می تونستم حرف بزنم...اگه میشد...
هر روز نمایش رنگ ها رو می بینم...حرکات هنر مندانه دستان این نقاش بزرگ...نقاشی که به به خوبی بازی ترکیب رنگ رو انجام میده...و رنگ ها هم خواسته یا نا خواسته ترکیب شده یا نشده به روی بوم روزگار نقش می بندند...
...
نمی دونم چرا سه شنبه ها این روزا واسم یه جوری شده...سه تا سه شنبه پیاپی که حالم گرفته ست...
جالب این جاست که هر سه تاشو شب با ماشین می زنم بیرون...البته اگه امشبم این کارو کنم...وقتی حالم می گیره ماشینو می گیرم می زنم بیرون...اکثراً می رم دنبال MSA...اون که میاد یه چرخی می زنیم،بعدش یه کم بهتر می شم...اما نه همیشه...
سه شنبه پیش بود...رفتم دنبال MSA،دوستش علی رو هم بردیم...وسط راه گفت بگیم حامد هم بیاد...
...حامد یه چیزی گفت که...
طبق معمول مسیر همیشگی...مسیری که در طول روز پیاده روها و خیابونش هم شلوغه...یه عده ..... میریزن اونجا...اصلاً خوشم نمیاد...اما به جاش شب...خلوت...آهنگ رو عوض می کنم...پدال رو فشار می دم...دنده رو عوض می کنم...از راست سبقت می گیرم...سر چهار راه...چراغ چشمک زنه...میخوام بپیچم به چپ...دو تا ماشیم عمود بر مسیر من میان...ترمز رو فشار می دم...نمی گیره...
...به MSA نگاه می کنم...ساکت یه نگاه به من میندازه...نگاه پر معنی...حامد صندلی رو گرفته...میگه ..... مواظب باش...خودم هم موندم...ناراحت باشم...بترسم...افسوس بخورم...
یه دوستی تو وبلاگش از عکس العمل ها نوشته بود...عکس العملم بد نبود...ولی آیا اون من بودم که تصمیم گرفتم به جای پیچیدن به چپ،مستقیم برم...شاید می تونستم عکس العمل بهتری داشته باشم...شاید اگه دوبار ترمز رو فشار می دادم بار دوم...نمی دونم...
گذشت...
اما بعداً...این کار اصلاً درست نبود...اگه تنها می بودی مهم نبود...ولی تو تنها نبودی...سه نفر دیگه هم با تو بودن...دو تاشون از بهترین دوستات بودن...اگه اتفاقی میفتاد...
1384/9/18 2005 Dec 9th
سلام...
سلامی به بلندای وجودت...سلامی به گرمای دستانت...سلامی به سپیدی موهایت...سلامی به تلاش بی پایانت...
سلامی به زیبایی واژه پدر...
نوشتم چون دیگر نمی توانم با تو به صحبت بنشینم...می نویسم چون می دانم که نخواهی خواندش...می نویسم بدون ترسی از اینکه دل نگران شوی...
می نویسم چون بار آخر که به صحبت با تو نشستم،بعد از آن نگرانی در وجودت پدیدار شد...خود نگفتی اما من نگرانی و و ترس را در ورای چشمان مهربانت دیدم...چشمانی که...نگرانی که حتی نتوانستی در پس لبهای خندانت پنهان کنی...نگرانی از سخنان پسر...نگرانی از افکار پسر...نگرانی از ...نگرانی از نگاهت می بارید...نگاهی که تا به من می رسید می خشکید...نگاهی که پس از خشکیدن شروع به جستجو می کرد...جستجوی کور سوی امید...جستجوی...
نومیدی...این واژه ای بود که اگر چه بر زبان نیاوردم...اما به آن رسیدم...حرفهایم،افکارم،صدایم،نوای سازم،نگاهم بوی آن را می داد...
آن روز که با تو به صحبت نشستم،شادی را در وجودت حس کردم...شادی نزدیکی...شادی دوستی...دوستی پدر و پسر...شادی که پس از پایان سخنانم...بعد از رجوع به سخنان ماه ها قبل...یکباره و در یک دم به نگرانی تبدیل شد...نگرانی روزها...نگرانی شبها...هر لحظه که در برابر دیدگانت قرار می گرفتم...
آن زمان بود که تو نیز لب به سخن گشودی...از روزهای سختی گفتی که نمی توانستی با پسر به سخن بنشینی...از آن تابستان که پسر در حصار پس خود اسیر بود...از آن غروب ها که در دل تاریکی اتاق به نوای سازی دل خوش می کرد...از آن ساعاتی که با عصبانیت پسر سپری شد...از آن ثانیه ها که فقط تنهایی می خواست و با شکستن تنهاییش به هر دلیلی سر به تاریکی خود فرو می برد...روزهایی که با طعنه های دیگران به سر بردی و دم از خود خواهی پسر نزدی...
1384/9/19 2005 Dec 10th
نخواستم چیز دیگری به نامه اضافه کنم.اما...
اما یادم آمد...یادم آمد که با خود پنداشتم که پدر،پسر را نشناخته...که نه،کامل نشناخته...اما کنون به چشم خود فهمیدم،_آری فهمیدم_شناخته ای...که باید همان روز پی به شناخت تو می بردم...همان روز که گفتی خرد شدنت را می بینم...که تو خرد خواهی شد...همان روز که رخت عزای خرد شدنم را بر تن کردی...پس باید می دانستم که می دانی...که امروز دانستم...امروز که سرزده به اتاقم آمدی...امروز که با صدای سازم به اتاقم آمدی...صدایی که عجیب تر از همیشه بود...چون همیشه از آن فراری بودی...اما امروز خود به سوی آن آمدی...که در آغاز نواختن باید می فهمیدم که این صدا غیر عادی می نماید...صدایی آرام و روان وصاف و...که این صدا،صدای دلم بود...صدای وجودم بود...که تو،هم درون مرا شنیدی و هم برونم را دیدی...که با دیدن اشکهایم،ساکت،گذاشتی و گذشتی...که حرمت صدای دلم را نشکنی...که مبادا غرور نداشته برباد رفته پسر را...اما می دانم که بعد از رفتنت چه در دل گذراندی...می دانم تو...
باز می خواستم دست به سویت دراز کنم...فریادت بزنم...می خواستم با تو به صحبت بنشینم...اما این بار این نیاز را در خود کشتم...به خاطر تو...به خاطر خودم...چون نخواستم با سنگ ریزه های دلم،شیشه صاف و نازک دلت را ترک دار کنم...چون نخواستم درون پر غوغا و سیاهم را به تو بنمایانم...چون تجربه ای داشتم...که اگر روزی دکتر را ببینم به او می گویم که گفته ات درست_«حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.حرفهای بی قرار و طاقت فرساکه همچون زبانه های بی تاب آتشند.کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.اینان در جستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند آرام می گیرند..........و هر کس گمشده ای دارد.و خدا گمشده ای داشت.»_حرفهایی هست برای نگفتن...اما چرا نگفتن...نگفتن به دلیل ترس...ترس از...نگفتن به دلیل ترس از اتفاق حقیقت...آری دکتر حرفهایی هست برای نگفتن...
پدر راست گفتی...اما چرا این راست را به من گفتی...کنون که با خود به فکر می نشینم می فهمم چرا...راست گفتی «اگه تو زندگی هدف نداشته باشی به پوچی می رسی اگه...»...الان دلیل این راست گوییت را می فهمم...راست گفتی چون دیدی...چون حس کرده بودی...شاید پوچی پنهان مرا...
پدر از تو گله دارم...گله...چرا در مسابقه بی رحم زندگی کارت جایزه مرا کشیدی...چرا مرا به این دنیای بزرگ کوچک_یا شاید هم کوچک بزرگ_آوردی...چرا...چرا کارتی را کشیدی که به گمان خود با ارزشترین جایزه این مسابقه بود...نه...شاید بزرگترین اشتباهت همین بود که من الان به آن خُرده می گیرم...منِ خُردِ خُرد شده به آن خُرده می گیرم...آن کارتی که تو کشیدی کارتی بود که شاید به ظاهر جایزه ای داشت...اما در باطن پوچ بود...پوچی پنهان...
مدتی است می ترسم...می ترسم...گوشه ای از ترسم تویی...دل مشغولی های تو...دل نگرانی های تو...نگاه های مهربانت...گوشه ای از ترسم ناراحتی و غم توست...آن روز که بر سر ...پسر به زاری نشینی...دیدم شکستنت را در این سالها برای پسر...دیدم شکستنت را در این روزها برای امید به پسر...دیدم تلاش بی پایانت را برای نگه داشتن پسر در این روزگار...برای پایبندی پسر...برای پایبندی پسر...«وقتی کسی مرده ای زیر خاک ندارد،دلبستگی به آن خاک ندارد.»...اما غافل...غافل که اگر مرده ای هم بود...غافل که اگر زنده ای هم...
امروز خبری دارم برای چشمانم...برای گریه هایم...برای اشک های سرگردانم...روزهای سرگردانی به پایان خود نزدیک می شوند...روزهایی برای آسایش و استراحت چشمهایم خواهند آمد...«اندکی صبر سحر نزدیک است»...
خدایا از تو نیز گله دارم...حمل بر کفر ندان سخنانم را...اما تو که خود از درون من آگاهی پس چرا این چنین به امتحاناتی آسان اما سخت_شاید سخت اما آسان_ می آزماییم...شاید ناشکرم...خدایا لیاقت آنچه را که دادی نداشتم...لیاقت آنچه را خواستم شاید نداشتم که ندادی یا اگر می دهی دیر...لیاقت این را که دارم ندارم...لیاقت مرگ را به من ارزانی دار...تا دست به گناهی که از آن می ترسم آلوده نکنم...که شنیده ام «از آنچه بترسی بر سرت می آید.»...
...
چون بوم پر شکسته در عید بی امید بنشسته ام به دخمه اندوهبار خویش
شادم که مرگ تیره در این شام سرمه فام بیرونکشد دو چشم و دمد بر چراغ من
...
یه سری از نوشته هام رو در حین نوشتن این نامه بنا به دلیلی خوندم...برام جالب بودن...اونها رو هم به صورت یه فایل زیپ شده می ذارم...
نوشته ها
...
شاید این آخرین نوشته باشه...شاید...پس می خوام وداع کنم...با کسانی که همراهم بودند...اگر به کسی توهین کردم همین جا عذر خواهی می کنم...اگر کسی رو با نوشته هام ناراحت کردم ازش عذر می خوام...از کسانی که با نظرات شاید گنگ و بی معنی ناراحتشون کردم عذر می خوام...امیدوارم که من رو ببخشن...
...
*شب هم اغوش سکوت
مي رسد نرم ز راه*
بعد از مدت ها دوباره همون آهنگا...
...
قصه دل:
تو این روزا دلم خسته همه درها بروم بسته
بجز درد و غم و گریه همه چیزم ز دست رفته
...
حالا قصه دل من یه ابر که وا نمیشه
اگه هر دم هی بباره درد من درمون نمیشه
حالا پشت شیشه تنها صدای بارون میپیچه
اما هر چه قدر می باره پیش اشکام کم میاره
...
آهنگ بعدی
...
سرگذشت:
وقتی که نم نم بارون از روزای رفته می گه
وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته میگه
وقتی که بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره
...
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت
چی برام مونده به جز یه سرگذشت
به خودم میگم که با عمرم چه گذشت...
دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچه خلوت
چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت
نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره ستاره
توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره
حالا هر وقت که می بینم رفته هر چی که عزیزه
وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه
...
صدای دل نشینی داره...آهنگش هم که زیباست...یه آهنگ آروم...
T: What are you thinking about?
S: Nothing.
T: Nothing?
S: Yes, nothing .Do you know what nothing is?
…and there was a hard silence…
…
دیگه چی باید بگم؟...
there's no fear of death
there's no fear to die
a voice saying me...don't stop...move...go to the efge of merge
but this voice is slow
...
and again
there's no fear of death
there's no fear to die
...go to the border of oneness
فرق یه مرده با مرده متحرک چیه...
چه طوری یه مرده متحرک رو از یه آدم معمولی که راه میره تشخیص می دیم...وقتی از کنار یکی رد می شی از کجا می فهمی که اون
مرده متحرکه یا زنده...
کی زنده ست...کی مرده...
...
علی می گفت:«دلم می خواست یه مدت زیادی می خوابیدم،بعد بیدار می شدم ببنیم چی شده...»...بعد خودش گفت:«ولی بازمی
بینی هیچ اتفاقی نیفتاده،هیچی عوض نشده...»...
...
یاد باد یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی مردن و رفتن از یاد
آره شکستن سکوت...شاید برای یک متن...
اول فقط متن زیر رو نوشتم...این متن تو افکارم بود...اما بعد از دیدن فیلم«آسمان وانیلی» دیگه نتونستم تحمل کنم(من از اون فیلم هیچی نفهمیدم شاید این دلیل نوشتن این متن شد)...
اول متن زیر رو نوشتم...بعد به پیشنهاد یکی از دوستان(البته اگه من لیاقت دوستی با اون رو داشته باشم)به وبلاگ پیامبر دیوانه رفتم...بعد از خوندن کل متنهای اون صفحه کامنتی گذاشتم...بعد گفتم کامنتم رو اینجا هم بنویسم...بعد تصمیم گرفتم یه سری ابهامات رو بر طرف کنم...می خوام یه اعتراف بنویسم...
...
«گم...»
تو دنیای عجیبیم...عجیب تر از اون چه فکر کنم یا فکر کنید...این یه نوشته واقعیه...
این شاید منم...
شاید عجیب ترین فاز زندگیم...یه کابوس...
من گم شدم...آره من گمم...
من تو خاطره ها گم شدم...تو گذشته،تو حال،تو آینده گم شدم(تو جایی که آینده هیچ معنی نداره)...هر لحظه زمانم عوض میشه...باور کنید تو صدم ثانیه ای تغییر زمان میدم...به سرعت نور...شاید سریع تر از اون...مثل یه کابوس می مونه...
اتفاقات عجیبی که دور و برم میفته رو نمی تونم تحلیل کنم اما می پذیرم...می پذیرم نه که چون چاره ای جز پذیرشش ندارم...می پذیرم چون بعضی ها قبلاً تحلیل شدن در صورتی که اصلاً برخوردی باهاشون نداشتم...تحلیل خیلیا رو می دونم در صورتی که چنین اتفاقاتی اصلاً برام تو واقعیت پیش نیومده...می پذیرم چون این اتفاقات رو یه جایی دیدم...عجیبن ولی تازه نیستن...کجا دیدم نمی دونم...اما دیدم...نه اینکه برای دیگری دیده باشم...اما دیدم...
دو تا جاده ست...به موازات هم...تو یکی از جاده ها منم...تو اون یکی منم...از خودم تو اون یکی جاده فیلم می گیرم...بعضی جا ها دو تا جاده یکی می شن اما دوباره جدا میشن...موازی میشن...بازم فیلم میگیرم...
خواب...خواب هایی که می بینم انتهایی نداره...مثل فیلمی می مونه که از به هم چسبوندن چند تا فیلم درستش کرده باشن...
مغزم...فکرم...شبیه کامپیوتری شده که داده ها رو می گیره اما سرعت پردازشش به دلیل حجم زیاد اطلاعات و داده ها پایین اومده...مثلاً اتفاقاتی که مدت ها قبل افتاده تازه به مرکز میرسه...سرعت تحلیل پایین اومده...چند تا داده رو با هم پردازش می کنه...به restart نیاز داره...اما جای کلید رو یادم رفته...یا شایدم جای کلید رو می دونم...اما نمی خوام restart کنم...می ترسم...نه...آره...شاید این داده ها برام با ارزشن...آره با ارزشن...نباید از دست برن...پس restart نه...باید سرعت رو افزایش بدم...چه طوری...ولی باید افزایش بدم...
من به حافظه م پیوستم...حافظه م ضعیف شده...خودم خودمو دارم فراموش می کنم...نه...نمی دونم...اول فکر می کردم تو یه دنیای...
گم شدم...اما نه...
خیلی ها دوست دارن گم بشن...ولی نه...واسه من این راه حل نیست...این ره سر به...
شاید کسی منظور منو نگیره...نمی دونم...چه طوری بگم...
...
«کامنت...»
این متنی که این پایین می نویسم رو بعد از خوندن وبلاگ پیامبر دیوانه به عنوان کامنت نوشتم...گفتم اینجا بذارم که...البته تیکه های رو اضافه کردم...شاید حکم یه اعتراف داشته باشه...
سلام...آغازی برای من اما چه دیر...پایانی برای شما اما چه زود...کسی به من گفت که بازی با کلمات را خوب می دانم که راستگو بود...که دلسوز بود...آن روز به خود بالیدم...اما امروز پس از خواندن این کتابچه...این بلاگ...بر خود غمگین شدم از آن بالیدن...که آن بالیدن در مقام ادب(نوشتار) بود...چه سود بازی با کلماتی که معانی آن را درک نکنم...چه سود نوشتن جملاتی که دیگران عمیق پندارند،اما خود در سطح آن در حال غرق شدن،در حال دست و پا زدن...چه سود که بزرگ بپندارند مرا که کوچکم...چه سود که که پخته دانند مرا که از هر خامی گس ترم...
....
«اعتراف...»
توانایی هر کاری تو خودم می بینم...وقتی کسی رو می بینم که یه کاری رو انجام می ده که منم دوست دارم،می خوام که منم انجامش بدم...شاید به خاطر دل خودم...شاید به خاطر تمجید و توجه دیگران...شاید به خاطر اینکه بتونم دل کسی رو بدست بیارم...شاید به خاطر رسیدن به اوج...شاید به خاطر رسیدن به...
خیلی جاها خودم نبودم...به دلیل ترس...ترس از دست دادن...ترس ترد...ترس پذیرفته نشدن...ترس از خوردن خیلی برچسب ها...ترس از ...یم...آره شاید هیچ کس حاضر نباشه با یه آدم سطحی همراه و همدم بشه... ولی اگه می ذاشتن خودم باشم شاید عمق سطح من خیلی عمیق تر از ژرفای اعماق دیگران می بود...
اما حد اقل اینجا خودم بودم...آره اینجا تو این دنیای مجازی که خیلیا پشت نقاب مجازیشون قایم میشن...من تو این سرزمین خودم بودم...هر چی بودم خودم بودم...به قول بعضی ها اگه جو گیر هم شدم خودم بودم...اگه تلقین بود خودم بودم...اینجا سرزمین خود «من»ه...
شاید بعد از خوندن این متن خیلیا بگن من روانیم یا مریضی روحی دارم...اما هر چه هستم من اینم...من همون سکوتم که سکوتش پر سر و صداست...از نوشتن این متن ترسی ندارم...چون بعد از این حداقل عذاب وجدان ندارم...اگه کسی این منو قبول داره قبول داره...
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باشد والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی،من گفتنیها گفتمی
هر که از او هم زبانی شد جدا بی زبان شد،گرچه دارد صد نوا
میگن رپ مسخره ست...میگن رپ چرت و پرته...میگن رپ همش فحشه...
ولی من میگم رپ همه جوره ست...همون طور که آدما همه جوره ن...رپ اجتماعه...
نه رپ اینجوریم میشه...
...
...
هی مرد می خوام یه حقیقت تلخ رو بهت بگم...
خوب گوش کن...
یه نفر خوابش میاد واسه خواب جا نداره***یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه اسکناساشو میشماره***می خواد امتحان کنه که داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش***اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره***انتخابم میکنه ولی پولشو نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه***اون یکی مداد برا آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصر ولی***اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی برا مدرسه توپ چل تیکه می خواد***مامانش میگه اینا گرونه هیچ جا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان***یکیم تقویم واسه خط زدن روزا نداره
یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونش***یه جا دیگه یکی داره میمیره خرج مداوا نداره
...بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره***یه چیزایی توش داره که تو دنیا نداره...
...همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما***این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا آدم***اما یکی بعده عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن***یکی میپرسه آخه چرا بابای ما نداره
یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا***یکیم انقدر دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون میگه***یکی حتی خونشون اتاق بالا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره***یکیم طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره***اما اون یکی چیزی واسه نقاشی کردن نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه***یکی از بس که شب و روز نخورده نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه میفته از نفس***یکیم برای گرمای دستاش ها نداره
دخترک میگه خدا چرا ما***مامانش میگه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر از رنج و سختیه***هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره***میگه نزدیکیای ما آزمایشگاه نداره
بچه که تو چراغ قرمزا میفروشه گُلو***مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه***پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم***دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده***همه چی دست اونه ربطی به Emzipr و رپش نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا***اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت***با نمیشه با نمی خوام با نشد با نداره
آمدم بنویسم که ننوشته ام...
برادری تازه پیدا کردم...دادای بزرگ من...دادای نداشته من...دادای من...
دادا ممنونم...دادا 29 مهر هر سال به یادم می مونه...مثل 12 مهر...مثل 28 مهر...مثل 30 مهر...مثل 16 آذر...مثل یه روزی تو اسفند...
اومد تو اتاق...دو تيکه ورق از تو جيبش در آورد...گفت اينارو بزن تو وبلاگت...
اين همون ورقه ست که اين ژايين نوشتم...
اينو MSA بهم داد...فکر کنم خودش گفته...
...
افسانه
نازک و نرم بود
بچه ای در گلویش راه می رفت
صدا می داد، می خندید
معصوم بود
نگاهش،صدایش،قدم هایش...شاید خودش
دیدم نه،
باز هم هست نگاهی
که در آن کودکانی آب بازی می کنند و گوسفندان بی هیچ گرگی می چرند.
دیدم نه
هنوز صدایی هست
که در آن سادگی موج می زند و آهنگ دنیا به خود نگرفته
هم صدایش،هم نگاهش
پاک بود...
گفتم:نگاهش باید بماند با من
صدایش باید بنوازد گوشم را
اما
چهر چرخ زمان چرخید
صدایش بزرگ شده بود
دیگر در نگاهش آن همه بچه گم بود،چوپانی نبود
اما باز هم معصوم بود،آری معصوم بود
خودش می گفت:نه!
می گفت:من هم دنیایی شدم
من هم آدم شدم
در صدایش بوی مردی می آمد
بوی نا مردی می آمد
او عروسک شده بود
نه!
او عروسک بود،حالا آدم شده بود!
زنگ هوس می آمد از آن صدا
اصلاً دیگر هیچ بچه ای پیدا نبود
نگاهش،صدایش،قدم هایش
راه را گم کرده بود
آن مرد می خندید
با صدای خنده اش عصمت خشکید
پاکی نالید
و از خورشید اشکی چکید
خوب دیدم چهر چرخ زمان را
خوب دیدم نگاه سایه ها را
خوب دیدم دور و برم را
باز همان جمله مرا خواند
آری!
این معصوم هم افسانه بود...
«آشنا»
msa يه معذرت خواهی بهت بدهکارم بابت...
انتظار یکی از اون عجایبه(البته برای من)...گاهی اوقات انتظار شیرینه...گاهی اوقات اضطراب آور...گاهی اوقات طاقت فرسا...گاهی اوقات سخت...
اما در هر صورت باید انتظار کشید...بعضی انتظار ها در عین دلهره آور بودنش خیلی زیبان...
انتظار یه اتفاق...انتظار گذشت زمان...انتظار فرا رسیدن زمان...انتظار یه پایان...انتظار یه آغاز...انتظار یه سوال...انتظار یه پاسخ...انتظار یه نگاه...انتظار یه صدا...
انتظار یه انتظار...
...